فهرستنویسی بیش از انتشار کتابخانه ملی حمهوری اسلامی ایران طبری محمد بن حرین ۲۲۴ ؟ ۲۰۱۰ -ق. [تاریخ‌الرسل والملوک (فارسی)] تاریخ طبری؛ یاه تاریخ الرسل والملوک / تألیف محمد بن جریر طبری؛ ترجمه ایوالقاسم پاینده. - تهران: اساطیر: ۱۳۷۵. ۶ج (انتشارات اساطیر ۳ ۵ ۶ ۷ ٩‏ ۲۱ ۱۵ ۰۱۷ ۰۲۳ ۰۲۲ ۰۳۳ ۰۳۵ ۰۳۷ ۰ ۴۲) (دوره) 964-331-199-6 158 (ج ۱) 964-331-2244 1513۲ فهرستنویسی بر اساس اطلاعات فیا. (فهرستنویسی پیش از انتشار) ۱. اسلام - تاریخ -متون قدیمی تا قرن ۰۱۴ ۲. تاریخ جهان -متون قدیمی تا قرن ۰۱۴ ۳. ایران - تاریخ - ساسانیان ۲۲۶ - ۶۵۱ م۰ ۴. نثر فارسی - قرن ۴ ق. الف. پاینده ابوالقاسم. ۱۳۸۷ - ۰۱۳۶۳ مترجم ب. عنوان» ج. عنوان: تاریخ‌الرسل والملوک. فار ده ۷۵-۵ ۷۰/۰ ۰4۰۹۹/۶۰۱ (۹۳۵/۶۳ ۵ ۱ امااست-اهير تاریخ طبری (جلد اول) تألیف: محمد بن جریر طبری ترجمه: ابوالقاسم پاینده چاپ اول: ۱۳۵۲ چاب ششم: ۱۳۸۳ چا دیب تیراژ: ۱۵۰۰ نسخه شابک: ۴-۳۳۱-۲۲۴-۰ ٩۶‏ حق چاپ محفوظ است نشانی: مىدان فردوسی» اول ایرانشهره ساختمان ۱۰ بسم افله الر حمن ال حیم سپاس حدا را که اول است پیش از همة اولها و آخسر است پس از همه آخرها؛ قادر برهمهٌ کار به‌ذات» و خااق خلق بی‌نمونه و الکو ؛ فرد و احد بیعدد» باقی از پس همگان. بی‌نهایت و مدت . کبریا و عظمت و جلوه و عزت و سلطان و قدرت خاص اوست. قدرت و وحدانیت وی بی‌شريك‌است و تدبیر او بی‌دستیار و پشتیبان . يکانةٌ بی‌فرزند و یار و همتاست ‏ در و دم نگنجد و در جا مقام نکیرد و به دیدد تباید . لطیف است و خبیر . نعمتهای وی را سباس می‌دارم و داده‌های او را شکر می‌گزارم » که ستایش خاص اوست و از شکر وی امید فزونی دارم و به‌گفته و کردار» تقرب ورضای او می‌جویم. توحیدو ایمان و تقدیس حاص اوست. شهادت می‌دهم که حدای بکانه بی‌شر يلك است و محمد بندة شایسته و فرستادة‌امین اوست که رسالت خویش خحاص وی کرد و او را به‌وحی بر انگیخ ت که خلق را به پرستش خدا دعوت کند که او نیز فرمان برد و بکوشید و نصیحتگرامت خویش‌شد و خدا را پرستید تا به‌یقین حدای رسید. در بلاغ کو تهی نکرد و در کوشش سستی نیاورد و بهترین و پا کترین صلوات و سلام خدای براو باد . اقا باعل بقل 4: که تامها یهن تال باه ی هویش رای عاعت آفرید و بی‌ضرورت پدید آورد و کسان آفرید که امر و نهی وعبادت خویش‌تحاص__ ۴ ترجمه تاریخ طبری آنها کرد تا خدا را بپرستند و بستایند و فضل و نعمت برایشان فزون کند و نعمت بیشتر دهد چنانکه او عزوجل فرمود: «وما خلت الجن والااس الا لیعبدون ؛ ما ارید منهم ءن رزق و ما ارید ان یطعمون. اذالّه هوالرزاق ذوالقوةالمتین.۱ یعنی و پریان و آدمیان را نیافریدم مکر که عبادتم کنند. از آنها روزی‌ای سمی‌خواهم و نخو اهم که غذایم دهند که خدا روزی رسان و صاحب نیروی محکم است»» که از خلقتشان ذره‌ای برقدرت وی نیفزود و اکر نابودشان‌کند ذره‌ای نقصان بدو راه نیابد که تغییر و ملال بر او راه ندارد و روز وشب سلطان وی را نکاهد که خالق دهر وزمانهاست و فضل و بخشش ونعمت و کرمش عام است» کسان را کوش وچشم و دل داد وعقل بخشید که حق و باطل و سود و زیان را بشناسند و زمین را بکسترد» تادر راههای آن بروند؛ و آسمان را طاقی محفوظ کرد چنانکه او فرمود. و باران و روزی به‌مقدار از آن نازل کرد. شب را پوشش و روز را معاش کسان قرار داد» به‌نعمت و کرم حویش مهتاب شب و آفتاب روزرا ازپی هم آورد وآبت شب‌را ببرد و ابت روز را عیان کرد» جنانکه او جل جلاله و تفدست اسمائه فرمود: «و جعلنااللیل و النهار آیتین فمحونا آیةالیل وجعلنا ایةالنهار مبصرة لتبتغوا فضلا من ریکم و لتعلموا عددالسنین و الحساب و کل شیئی فصلنا تفصیلا" یعنی شب و روز را دونشانه کردیم و نشانةٌ شب را سیاه و نشانة روز را روشن کردیسم تا از پروردکار خویش فزونی جوبید و شمارة سالها وحساب [اوقات] بدانید و همه‌چیز را توضیح داده‌ایم» توضیح کامل». و چنین کرد تا به‌شب و روز و مامها وسالها؛ وفت نم‌از و زکات و حج و روزه و فرایض دیگررا بدانند و وقت و دین و تکلیف خویش را بشناسند چنانکه او عزوجل فرمود: ۱- سوره ۱۵۱ آبه ۵۶ ۵۷ ۵۸ ۲- سوره ۱۷ آبه ۱۲ جلد اول ۵ «یسئلو نك عن‌الاهلة قل هی مواقیت للناس و الحج..۱ یعنی ترا از ماههای نو پرسند» بکو و قتهاست بسرای مردم وححج.» و فسره د: «هوالذی جعل‌الشمس ضیاء و القمر نوراو قدره متازل لتعلمو اعسددالسنین و الحساب ما خلق‌الله ذلك الا بالحق یفصل‌الایات لموم یعلمون. ان فی اختلاف اللیل ء النهار وما خلق‌الله فی- السموات والارض لایات لقوم یتقون" یعنی اوست که حورشيد را پرتوی و ماه را تابشی کر ده و برایآن منزلها معین کرده تا شمار سالها وحساب کردن را بیاموز بده عدا این‌ها را به‌درستی بیافر ید و اين آیه‌ها را برای گروهی که می [خواهند ب] دانندشر ح‌می‌دهیم. به‌راستی در اختلاف شب و روزو آن چیزها که خدا در آسمانها و زمین آفریده برای گروهی که پرهیز کاری می‌کنند عبر تهاست»: که این همه نعمت و تفضل بود که حلق را داد و بسیار کس ازخلق شکر نعمت وی بدانستند و نعمتشان بیفزود چنانکه او جل جلاله با فتَهٌ خو بش وعده فرموده بود که («و اذ تأذن ربکم ۳ شکر تم لاز ب‌دنکم وأئن کفر تم ان عدابی لشدید " بعنی و چون پرورد گکارتان اعلام کرد که اگرسپاس دارید افزونتان دهم و اگر کفران کنید عداب من بسیارسخت است.» و زیادت دنیا را بانعیم‌جاوید آخرت باهم داد ونعست بسیار کسان را ب»دنیای دیگر نهاد. و خلق بسیار کفران نعمت او کردند و داده‌ه‌ایش را انکار کردند و جز او را پرستیدند که فضل و احسان خویش‌را از آنها بگرفت و در اين دنیا نکیت و هلا کتشان داد و عموبتشان را به آخرت نهاد و بسیار کسان را از بعمت ایام زند کی بهره‌ور کرد تا درخور عقوبت آخرت شوند . از اعمالی که مايةٌ خشم اوست بدو پناه می‌بریم و هم در کارهایی که اه رضا و دوستی اوست از او توفیق می- جوبیم. ا سورد ۲ آیه ۱۸3 ۲ سورد ۱۰: آیذ ۵ وع ۳ نوده ۰۱۴ أ یه ۷ ۶ ترجمةٌ تاریخ طبری ابوجعفر گوید: در این کتاب خبر ملوك وپیمبران وخلیفکان را که شا کرنعمت خدا بودند و نعمت بیشتر بافتند و آنها که نعمتشان به آخرت افدد و آنها که کفر ان کردند و در ایسام حیات متنعم بودند» بیارم از آغاز خلقت و چیزی از حوادث ابامشان‌را باد کنم که عمر از استقصای آن کو تهی کند و کتابها دراز شود و مدتشان و آغاز و انجام کارشان بکویم و روشن کنم که آیاپیش از ایشان کس بوده و چه بوده و پس از آنها چه شده و معلوم کنم که جزخدای واحد قهار دارندة آسمانها و زمین ومخلوق آن» کس قدیم نباشد. و این به‌احتصار باشد نه‌مفصل که هدف کتاب سا استدلال در این باب نیست بلکه تاریخ ملوك گذشته است و شمه‌ای از اخبارشان و زمان رسولان و پیمبران و مقدار عمرشان» و مدت خلیفگان سلف و چیزی از سر گذشتشان و قلمرو حکومتشان و حوادث‌عصرشان. و به‌دنبال آن ذکر یاراد پیمبر محمد صلی‌اللّه علیه و سلم و نامها و کنیه‌هاو نسبهاشان و مدت عمرشان و وقت وفات هر کدامشان‌را با موضع وفات بیارم» سپس از تابعان و اخلافشان سخن آرم ومعلوم کنم که روایت کدامشان را پسندیده‌ام و نقل کرده‌ام و آنهاکه روایتشان را نپسندیده‌ام و نیاورده‌ام. و از خدای كمك می‌خواهم و صلوات و سلام حدای برمحمد پیمیر 9 پينندة کتاب ما بداند که بنای من در آنچه آورده‌ام و گفته‌ام بر راویان بوده است نه‌حجت عقول و استنباط نفوس» به‌جز اند کی که علم اخبار گذشتگان به خبرو نقل به‌متأحران تواند رسید» نه‌استدلال و نظر؛ و خبرهای گذشتگان که در کتاب ما هست وخواننده عجب داند یا شنونده نپذیرد وصحیح نداند» ازمن نیست بلکه ازناقلان گرفته‌ام وهمچنان یاد کرده‌ام. جاد اول ۷ سجن ددا سنکه دمان چست؟ زمان ساعات شب وروز است. کو تاه باشد بادراز. عرب دُو بد: زمان امارت حجاح پیش تو آمدم بعنی وقتی که حجاح امیر بود. سجن دد مقداد دمان از آغاز نا انجامآن دانشوران سلف دراین باب خلاف کرده‌اند» بعضی گفته‌اند: هدة زمان هفت مزارسال است. از ابن‌عباس آورده‌اند که دنیا بکی از روزهای آخحرت است وهفت هزار سال است. شش هزار وجند سال کگذشته و پس از جندصد سال موحدی نباشد. و دیگران گفته‌اند: همه زمان شش هزار سال باشد و این را از کعب روایت کرده- اند. و هم از وهب آورده‌اند که گفت: از عمر جهان پنجهزار و ششصد سال رفته و من شاهان و پیمبران هر دوران را دانم. بسدو گفتند همه جهان چند است؟ گفت: شش مزار سال. ابو جعفر گو بد: درست حدرت بیمبراست که فر‌ود: مدت شما نست بسه گدذشتکان چون فاصلةً اماز پسین است بسا غروب. و هم از او حدیث کرده‌اند که روزی با اصحاب سخن می گفت وخورشید به‌نزديك غروب برد و از روزاندکی مانده‌بود و فرمود: «به‌حدا سو کند که از دنیای شما نسبت بدمردم سلف چندان مانده که باقی روز و از روزجندان نمانده.» و هم از ابو هریره روایت کنند که پیمیر فرمود: من و قیامت چنينیم و انگشت سبابه ومیان‌را نشان داد. و روابت به‌این مضمون مکرر آورده‌اند. وحدیت هت که فاصلهٌ تاقيامت به‌اندازة تفاوت انگشت سبابه ومیانه است وهم از اوروایت کر ده‌اند کسه فر مود: ص در دم رستا نیز معور ت شدم و پیش از آن‌آمدم جو نانکه ۸ ترجمهٌ تادیخ طبری ابن پیش از این‌است وانگشت سبابه و میانه را نشان داد که پهلوی س است. وجون آغاز روز ازطلو ع فجر است و پایان آن غروب خورشید و حدیث پیمبر است که باقیماندهٌ جهان همانند باقیماندهٌ روز از نماز پسین تا غروب است. وحدیث دیگر که باقیم‌انده جهان چود‌تفاوت انگشت سبابه ومیانه است ووقت نماز پسین‌هنگامی است که سایةٌ هرچیز دوبرابر شود و این به‌تحقیق يك نیمه هفتم روز باشد. اند کی کم یا بیش ؛ و تفاوت انگشت سبابه و میانه نیز چنین باشد . نیز این حدیث پیمبر است که فرمود: خدا يك نیمه روز را از این امت‌دریغ نادارد ومعنی کفتار پیمبر يك نیمه روز هزار ساله است . از دو گفته که از این‌عباس و کعب آوردم اول به صوات نسزدیکتر است که دیا روزی از روزهای آحرت است وهفت هزار سال است وچون حدیث صحیح پیمیر است که بافی جهان نصف روز است و این روز زار ساله است » معلوم می‌شود که عمر جهان تادنگام گفتة پیه‌بر ششهزار و پانصد سال با نزديگ آن بودد و خحدا بهتر داد . آنچه در بارةٌ زمان جهان از آغاز تا انجام کفتيم ازدمة کنته‌های دبگر در ستتر است که شو اهد درستی نرا باز نه‌ودیم . ودم روابت دیگر از پیمبر هست که اکر سند آن درست باشد از آن‌نمی گُذریم که فرمزرد : زسان دشتاد سال است که بك روز آن يك ششم دنیاست. وجون روز آخرت هزار سال دنیاست كه‌يك روز آن‌يك ششم عمردنیاست معلو ‏ می‌شود که عدر جهان شش روز یعنی ششهزار سال‌است. به‌پندار بهودان. »طابق تورانی که ده‌دست آنهاست. از آغاز خلت تابه‌وقت همجرت چهار هزار و ششصد و جهل و دو سال است واین را . باذ کر تولد و مرک کسان و پیمبران بك به يك از روز کار آده نا به‌وقت هجرت پیمر ما هصای‌اله‌علیه وسلم» به‌تفصیل یاد کرده‌اند و انشا التفصیل ایشان و تفصیل دپگر عله‌ای‌اهل کتاب وسیرت وخبر را به‌موقع خویش بیاریم . جلد اول ۹ ولی به‌پندار مسیحیان بونانی دعوی بهودان در اين مورد باطل است و کفتار درست دربارةٌ مدت دنا ازهنگام حلقت آدم تا به و قت هجرت پیمبر ما صلی اللّه علیه وسلم مطابق توراتی که در دست آنهاست پنجهزار ونهصد ونسودو دو سال و جند ماه است وتفصیل گفتهً خویش را باذکر تولد ومرگ پیمبران وشاهمان بکايك از روز کار آدم تا هجرت پیمبر ما صلی‌اله‌علیه وسلم آورده‌اند . به‌پندار !یشان یهودان سالهای تاریخ حویش را کاسته‌اند تا پیمبری عیسی‌بن مریم را رد کنند زیرا صفت و وقت مبعث وی در تورات مشخص است و کسویند هنوز وقت معین در تسورات نیامده وعیسای موصوف در آنوقت بیاید و به‌پندار خویش منتظر خروج و وقت اوهستند . به‌پندار من کسی‌را که انتظار می‌برند و دعسوی دارند که صفت وی در تورات هست همان دجال است که پیمبر خدا صلی‌الله‌علیه وسلم برای امت خحویش وصف کرده و فرموده که عامةٌ پیر وان او بهودانند واکر عبدالله‌ین صیاد باشد ‏ از سل بهود است . به پندار گبران اندازةٌ مدت زمان از آغاز شاهی کیومرث تا به وقت هجرت پیمبر ما صلی اله‌علیه‌و سلم سه هزار و یکصد وسی وهفت سال است و در اینن بات به‌جز کیومرث نسبی نیارند و یندارند که وی آدم ابو البشر صلی الله علیه وسلم و علی‌جمیح انبیاالله ورسله بوده‌است . و اهل خبر دربارةٌ وی حلاف دارند » بعضی کفته‌اند که از آنپس که فرمانروای دفت اقلیم شد نام آدم گکرفت ؛ وی جامربن یافث‌بن نو ح بود و خدمت نوح علیه‌السلام کرد ونوح به‌پاس یکی و حدمت وی دعا کرد تا عدایش عمر دراز و فرمانروایی دهد وبر دشمنان غالب کند و به او و اعقابش مك دایم و بیاپی دهد و دعایش مستجاب شد و کیومرث و فرزندانش ملك یافتند . وی پدر ابرانیان بود و ءلك به دست وی و فرزندانش بود تا به وقت دخول مسلمانان به مداین کسری سلکشان برفت و به دست اهل اسلام افتاد. جزاین ۳ گفته‌اند و انشاالله به‌هنکٌام ذ کر تاردخ و مقدار عمر و نسب ملو له و و ضع‌ملکشان ۳ ترجمه تاریخ طبری گفتار عویش را در این باب بیاریم . سخن ده دلا بل حدوت وقت ودمان و شب ورور از پیش گفتیم که زمان نام ساعتهای شب و روز مقدار سیر آفتاب و ماه در فلك است چنانکه خدای عز وجل فرمود : «و آية لهم‌اللیل نسلخ منه‌النهار فاذا هم مظلمون. والشم‌س تجری لمستقر لها ذلك تقدیر العزیز العلیم و القمر قدر ناه منازل حتی عاد کالعر جون‌القدیم. لاالشمس بنبغی لها ان تدر ل#القمر و لااللیل سابق‌النهار و کل فی فلك بسبحون" بعنی شب نیز برای ابشان عبرتی است که روز را از آن می‌کنیم و آنوقت به‌تاریکی می‌روند. و خورشید که به‌قرار گاه عویش روانست» این نظم خدای نیرومند تواناست. وماه را منزلها معین کر دایم تاچون‌شاخةٌ لاغرحشك شود. نه‌نعو رشید را سزد که به‌ماه رسد و نه شب از روز پیشی گیرد و هر کدام درفلکی شنا م ی کنند». وقتی زمان ساعتهای شب و روز باشد و ساعات شب و روز عبور خحورشید و ماه درمراحل فاك باشد سلم است که زمان حادتث است و شب و روز نز حادث است و پدید آرندء آن خدای عزوجل است که همه حلق خحوبش پدید آورد چنانکه او جل جلاله فرمود: «و موالذی خلق‌اللیل و النهار والشمس والقمر کل فسی فلك بسبحون" یعنی اوست که شب و روز راآفرید با حورشید و ماه که هريك در فلکی شناورند.» و هر که بداند که حدوت آن از خلقت خدای باشد» اختلاف احوال شب و روز بر او نامعلوم نماند که یکی پیوسته به‌تاریکی وسیاهی بر خلق نمایان شود و دیگری با نور و روشنی و محو سیاهی شب بیاید که روز باشد وچون چنین باشد» ۱ - سورهٌ ۳۶ آیه ۴۵۰-۳۷ ۳۲ سورة ۲۱آیة ۳۳ جلد اول ۱۱ اجتماعشان محال باشد و به‌یقین معلوم باشدکه یکی را پیش از دیگری باید بود وچون یکی پیش آید بی‌گفتگو دیگری پس از آن‌آید و این دلیل روشن استکه هر دوحادث باشد ومخلوق خالق. و دلبل دیگر برحدوت شب و روز آنکه هرروزی پس از روز دیگّر باشد که از آن بیش بوده است و پیش از روز دیگر باشد که پس از آن آبد و معلوم است که هرچه نبوده و بود شود حادث و مخلوق باشد و خالقی دارد و پدید آر نده‌ای. دلیل دیکر آنکه روزها و شبها معدود باشد وهرچه معدود باشد باجفت باشد یا طاق» ار جفت باشد آغاز آن از دو باشد پس آغاز دارد. و ار طاق باشد آغاز آن يك باشد» پس آغاز دارد و هرجه را آغاز هست به‌ناجار آغازنده‌ای دارد که خحالق انست. سخن دد ابنکه ]با خالق بیش از خلقت مان وشب ودودخلق دیگری] فر بده بود؟ گفتیم که زمان ساعتهای شب و روز است و ساعتها عبور آفتانب و ماه دز مراحل فلكك است. ابن‌عباس گوید که بهودان پیمبر را ازخلقت آسمانهاو زمین پرسیدند و فرمود: «خدا زمين را به‌روز یکشنبه و دوشنبه آفرید و کوهها را با فواید آن روز سه‌شنبه آفرید و آب و درخت و شهرها و معموره و ویران را به‌روز چهار- شنبه آفرید و این چهار روز است که فرمود: «ائنکم لتکفرون بالذی خلق‌الارض فی یومین و تجعلون‌له اندادا ذلك رب‌العالمین. و جعل فیها رو اسیمن فوقها وبارله فیهاوقدرفیها اقواتها فی‌اربهة ایام سواء للسائلین" یعنی‌بگو چرا شمابه آنکه زمین را را به دو روز آفریدکافر می‌شوید و برای اوهمتا می‌نهید این پرورد کار جهانیانست. و به‌چهار روز روی زمین لنگرها پدید کرد و در آن بر کت نهاد و خوردنیهای آن ۱ سوره ۲۱ ا نات ٩‏ و ه ۱ ۱۲ ترجمهٌ تاریخ طبری مقرر کر دکه برای پرسش کنان [جهار روز ] کامل است». فر مود: «و آسمان را به‌روز پنجشنبه آفرید و به‌روز جمعه ستار کان و حورشید وماه وفرشتگان را تا سه ساعت به‌روز ماندد آفرید و درنخستین ساعت از این سه ساعت اجلها را آفرید که کی زنده شود و کی بمیرد و به‌ساعت دوم آفتها افکند برهر چه مردم از آن منتفع شوند و به‌ساعت سومآدم را بیافرید و در بهشت مکان داد و ابلیس را به‌سجدة وی فرمان داد و در آخرساعت وی ر؛ ازبهشت برون کرد. آنگاه بهودان گفت: «ای محمد سیس جه شد؟) فرمود: «آنگاه برعرش مقام کرفت.» گفتند: «ا کر گفته بودی که سیس استراحت فرعود درست بود.» و پیغمبر سخت خشمکین شد و این آبه نازل شد که: و لمد خلقناالسموات والارض و ما بینهمافی ستة ایام وما مسنا من لغوب. فاصبر علی ما بقولون" یعنی ما آسمانها و زمين را با هرچه میانشان هست به‌شش روز آفریدیم و عستکی‌ای به‌سا نرسید. پر آنچه می گویند صبر کن.» ابوهریره گوید: «پیمبر دست مرا گرفت وفرمود خداونسد خال را به‌روز شنبه آفر ید و درخت را به‌روز دوشنبه آفرید وبدی را روز سه‌شنبه آفرید و نور را روز چهارشنبه آفر ید وجهارپایان را به‌روز پنجشنبه درجهان پرا کند و آدم‌را بسینگاه رور جمعه ] فر ند و آخحرین‌خحلقت وی‌در آخر ان ساعات جمعه مابین‌عصر نا شب‌:ود». ابسن‌سلام و ابوهریره ازپیمبر آورده‌اند که فسرمود: «می‌دانم که به‌روز یکشنبه‌بهچه ساعت خدای خلقت آسمانها وزمین را آغاز کرد و در چه ساعت جمعه به‌سر برد. آخحرین ساعت روزجمعه بود. یهودان پیمبررا گفتند: ر«روزیکشنبه جیست؟» فرمود: «خدا زمین را دراین روز بیافرید و آنرا فشرد». ۱ سور ۵۰ آیات ۳۸ و۳۹ جلد اول ۱۳ ی گفتند: «وروز دوشنبه!» فر مود: «آدم را آفر بد.» گفتند : «سه‌شت14) فرمود: « کوهها و آب را آفر ید و فلان و فلان و هرجه خدا حواست.» گفتند: «روزجهارشنبه؟» فرمورد: «روزیها راآفر بد)». گفتند: «روز ینجشنبه؟» فره‌ود: «آسمانها را آفر ید.» گفتند: «روزجمعه؟» فرمود: «خدا به‌دوساعت شب و روزراآفرید.» گفتند: «وشنبه» و از استراحت خحدای سخن آوردند. فره‌ود: «عدای برتر از ابن است» و خدای تبارك و تعالی این ابه را نازل فره‌رد: رو لد خلقناالسموات والارض و ما بینهما فی ستة ایام وما مسنا من لغوب! یعنی ما آسانها وزمین را با هرجه میانشان هست به‌شش روز آفربدیم وخستگی‌ای به‌ما ثر سید ». این دوحدیت که از پیمبر آوردیم معلوم داشت که آفتاب وماه پس از بسیاری مخلوی دیگر آفر بده شده. حدیث ابن عباس از پیمبر صلی‌الله علیه و سلم چنین بود که حداد ند عزر جل آ4تات و ماد را به‌روز جمعه آفر بد» بثابراین زمین و آسمان و دیگر مخلر قات آن بدجز فرشتگان و انسان پیش از خلت آفتان و ماه آفریده شدد منکامی که ذب ر روز نود. زیراشب و روز نام ساعتهای معلوم از سیر آفتان و ماددرمر احل فلاث است که آسمان ور جونزمین و مخلوقات آن بودوخورشیدو ماهی مد د سلجم ین ادغ 4 «درد 3 شب ژ رور دبود. ابوهر بر ه دمز از پیمسر ا سودهٌ ۵5 آبه ۳۸ ۱۴ ترجمه تاریخ طبری صلی‌اللّه علیه وسلم حدیث کند که فرمود: « حدا نور را روزچهارشنبه آفرید. » و متصود از نور»خحورشید است. ا گر کسی گوید: «به پندار تو روز نام وفت میان طلو ع فجر تا غروب آفتاب است و باز پنداشتی که خدا آفتاب و ماه را روزها پس از آغاز خلقّت اشیاء آفر بسد. اما وقت‌ها را که پیش ازخلقت آفتاب وماه بود روزنام دادی و اگر دلیلی برصحت این نباشد» همه ناقضص رکدیگر است.» گوییم: «خداوند اين اوقات را روز نامیده ومن نیز چذان کسردم و تسمیهآن به‌روز درحالی که آفتاب وماه نبرد چون کُفتار او عزوجل است که فرمود : « در آن هنگام روزیشان صبح وشب برسد» و آن هنگام صبح و شب نیست زبرا در آعرت شب نیست و آفتاب و ماه ثیست چنانکه او عزوجل فرمود: «ولا بزالالذین کفروا فی مربة منه حتی تأتبهم الساعةبخته او یاتیهم عدات بوه‌عفیم" بعنی و کسانیکه کافر ند پیوسته از آن به‌شك درند تا ناکهان رستاخیزسویشان بیاید یاعذاب روزعقيم سویشان براید6. و روز رستاخیررا عقیم نامیده که از پی آن شب نیست. و مدت یکهزارسال ازسالهای دنیا را که هرسال دوازده ماه است وروزها به‌حر کت خورشید وماه معلوم شودء روزنامید» چنانکه مدت روزی اهل بهشت راکه دردنیا به‌شب و روز اندازه می گر فتند صبح وشام نام داد ودانشوران سلف نیز چنین گفته‌اند. و ابناك خبری از گفتاز سلف ده این باب بیاد نم از مجاهد روایت کرده‌اند که خداو ند عزوجل کار یکهزار سال را به‌فرشتگان فر مان دهد و تا ابدجنین باشد که فرمود: روزی که مقدار آن بکهزار سال باشد. ۱ - سوره ۳۳۲ یه ۵۴ جلد اول ۱۵ و هم مجاهد گوید: «روز آن باشد که کار بکهزار ساله را فرمان دهد و گوید باشد و بباشد و این را چنانکه خواهد روز نامدکه فرمود و يك روز پروردگار تو چون همزار سال از شمار شما باشد». و به‌مضمون حدیث پیمبر صلی‌الله علیه وسلم که حلقت خورشید و ماه پس از خلق آسمانها و زمين و چیزهای دیگر بود از جماعت سلف روایت هست. و این دوایتها که در اابن باب هست از ابن عباس آورده‌اند که حدای به آسمان و زمین گفت: به‌رغبت یا کسراهت ببایید. گفتند : به‌اطاعت آمدیم بعنی خدای عزوجل بهآسمانها گفت: آفتاب و ماه و ستار گان مرا طالع کنید. و به‌زمین گفت: رودها بشکاف و میوه‌ها بر آور گفتند: اطاعت می کنیم. از قتاده آورده‌اندکه خدای فرمان خویش را به‌هر آسمان وحی کرد و آفتاب و ماه و ستاره و نظم آن را حلو فرمود. این حدیثها که از پیمبر آوردیم و روایت دیگران معلوم داشتکه خدا عزوجل آسمانها و زمین را پیش از زمان و روزها و شبها و پیش از آفتاب و ماه آفرید و خدا بهترداند. سجن ده | ینکه ذمان د شب و دود ابود شود و جزخدای تعالی ذکره هبچ نماند دلیل صحت این سخن گفتة خحداست تعالی ذکره: «کل من علیها فان و یبقی وجه ربك ذوالجلال والا کرام" یعنی هسرچه روی زمین هست فانیست. و ذات یات ۲۶ و ۲۷ ارت سوزه س-_-جی جع پرورد کسار ماند یست که صاحب حلال و ارجمندی است» و همم گفتة اوتعالی: #الهالاهو کل شیئی هالك‌الاوجهه" یعنی خدابی جز او نیست. همه چیز جز ذات وی فانی است». به گفتةٌ او عزوجل همه چیز جز او فنا شود و شب و روز ظلمت ونور را که به‌مصلحت خلق آفرید چنانکه اوجل ثناژه فرموده فابی و هالك باشند و هم‌لوجل و عز فرموده: «و چون خحورشید تاريك شود»۲ یعنی کور شودو نور آن برود و اين به‌هنگام رستاحیز باشد و این محتاج تفصیل نیست که همه موحدان از اهل اسلام و اهل تورات و انجیل و گبر بدان معترفند و قومی از ناموحدان منکر آنند که در این کتاب بر سر توضیح خحطای‌گفتارشان نیستم و آنها که اعتراف دارند که جهان فنا شود و جز خدای یکانه نماند معترفندکه خدای عزوجل پس از فنا زنده‌شان کند و پس از هلاکشان برانگیزد به‌علاف گروهی ازبت پرستان که معترف فنا و منکر حشر باشند. سخن دد دلائل ] نکه خدا عز و جل قد.م است و بیش آذهمه چیز بوده و او نعالی ذکر ه همه‌چیز دا بقددت خو شآ فر بده است. دلیل سخن آنکه هرچه در جهان دیده شود جسم باشد یا به‌جسم و ابسته باشد و هرچه جسم باشد یا جدا باشد یا پیوسته و هرچه جدا باشد فرض اثتلاف آن با غیر رود و هرچه پیوسته باشد فرض جدائی آن رود. و جون کی ابسود شود دیگری نیز نابود شود و چون دو جزء با هم پیو ندد مسلم‌باشد که پیوستگی حادث باشد و حون جدا شود مسلم باشد که جدایی حادث باشد. و جون همه موحودات جهاد از جسم و وابسته به‌جسم چنین باشد و آنچه ندیده‌ایم و از جنس دیددها باشد و هرچه به‌حادث پیوسته باشد بی گفتکو حادث باشد اگر پیرسته باشد فراهد. ۱-سوده ۲۸ أیهُ ۸۸ ۲-سوده ۸۱ اي ۱ او ۱ آر نده‌ای آنرا به‌هم پیوسته باشد و اگُر جدا باشد جدا کننده‌ای آنرا جداکرده باشد. و مسلم است که فراهم آرنده و جداکننده مانند آن نباشد و فراهمی و جدایی بی‌او روا نبود و همویگانه توانای فراهم آرىدهٌ مختلفات است که چیزی همانند او نباشد و بر همه حیز توانا باشد. و از این گفته معلوم شدکه خالق و پدید آرندة اشیاء پیش از همه چیز بوده و شب و روز و زمان و ساعات حادث است و خالق و مدبر و تغییر دهنده‌اش پیش از آن بوده که هر که چیزی را پدید آرد به‌ناچار پیش از آن باشد. و کفتَةٌ عداو ندتعالی ذکره که«افلابنظرون‌الی الابل کیف خلقت‌والی السماء کیف رفعت‌والیا لجبال کیف نصبت و الی الارض کیت‌سطحت! . بعنی چر | اشتررانمی نگر ند که‌جسان آفر یذه‌اندو آسمانرا که‌جسان‌بر افر اشته‌اند.و کودهارا که جسان‌به‌جانهاده‌اند وزمین‌را که‌چسان گستردداند».برای مفکرخردمند وعبرت آموزفهیم حجت‌رساودلیل روشن است که قدمت خالق و حدوث مشابهات شتر و آسمان و کوه را مسلم کند و معلوم‌دارد که‌عا لقی داردنه‌مانند حود.و کوه وزمین و شتر کهنعدای‌تبارك وتعالی در این آبه اورده چنانست که انسان در آن تصرف کند و بکند و بتراشد و وبران کند ولی انسان» چیزی مانند آن را از هیچ ایجاد کردن نتواند و هر که از ایجاد چنین جیزی‌نانوان باشدنه خالق حویش است نه‌مخاوق مانندخویش بلکه خالق آن مر ید توانا است که‌هرجه خو اهد پدید آرد و او حدای بکانةٌ قهار است. ار گویند: تواند بودکه اشیای حادث. مخلوق دو قدیم باشد. گوییم: اين‌رو ا نباشد که تدبیر درست و کمال خلقت عیان است و ار خالق دو تا باشد یا متفق باشند یامختلف. اکُر متفق باشند به‌معنا یکی بود و معنقد دوبی یکی را دو کرده است و اگر مختلف باشند خلت کامل نباشد و تدبیر پیوسته نبود که هر يك از مختلفان کاری به‌علاف آن دبگر کند که یکی زنده کند و آن دیگر ۱- سود ۸۸ آیات ۷۱ و ۱۸ ر ۱٩‏ و ۲۰ ۱۸ ترجمه تاریخ طبری بمیر اندو چون‌یکی‌پدید آرد دیگری‌نابود کند و وجود خلقباپیوستکی و کمال محال باشد و گفتار خدا عزوجل که «لو کان فبهما] لهةالاالله لفسد تافسیحاد‌الله رت‌العرش عمایصفون یعنی اکُر در آسمان و زمین خدایانی جز حدای یکنا بود تباه می‌شدند. پرورد گار عرش از آنجه‌وصف می کند «نزه است» و ذرمودة اوعزوجل «ما اتخدالله من و لدوما کان معه من‌الهاذا لذهب ل‌اله‌بما نحلق و لعلا بعضهم علی بعض . سبحان‌الله عما بصفون.عالم الغیب و الشهادة فتعالی عما بشر کون". یعنی خدا فرزندی ندارد و باوی خدای‌دیگرنیست و گرنه‌مر حدایی مخلوق خویش‌می‌برد و بعضیشان بر بعضص دبگر برتری‌می‌جستند. خدای یکتا از آنچه وصف‌می کنند »نزه‌است. دانای غیب و شهود است. و از آنچه شريك او می‌کنند برتر است.» دلیلی مختصر و رساست بر ابطال کفتةٌ باطل کویان و مشر کان‌که اکر در آسمانها و زمین خدایی به‌جز دای بکانه بود کارشان از اتفاق یا احنلاف بیرون نبود و فرض اتفاقشان بطلان دومی است و اقرار بدبگانگی و تسميةً یکی به‌نام دو. و فرض اختلافشان مایةّ تباهی آسمان‌ها وزمین است جنانکه خدا عزوجل فرمود که‌ا کر در آسمان‌وزمین‌دوخدا بود تباهی بسود زیرا وقتی بکیشان جیزی پدید آوردی آن دیگری به‌فنا و نابسودی آن پرداختی که اعمال مختلفان مختلف است چون آتش که‌گرم کند و برف که کُرم شدهة آتش را به‌حنکی برد. دلیل دیکر آنکه اگر کار چنان بود که مشر کان دا گویند دو قدیم مفروض توانا باشند با ناتوان ار ناتوان باشند ناتوان زبون باشد و خدا نتواند بود و اکر توانا باشند هريك درقبال دیگری زبون باشد و زبون خحدا نباشد. و اگردرقال دیگری توانا باشد پس آندیگر باشد و خدای» از شرل مشر کان بری باشد. پس معلوم شد که خدای قدیم حالق اشیاء یکانه ایست که پیش از هر چیز بود و پس از هرچیز خواهد بود. وقتی ببود که وقت و زمان و شب و روز و ظلمت و ! ودره ۲۱ یه ۲۲ ۲ سوره ۴۳۳ آیات ٩۳ ۱ ٩۱‏ یت رس سس صست س وس سم ریواصت سس مس مسسسسسس مت اکتا سس سس سس تست سس جلد اول ۱۹ نور به‌جز نور کریم وی و آسمان و زمین و خورشید وماه و ستاره‌نبود و هر چه‌جز اوهست حادث است و مخلوق‌رابيشر يك و بارو پشتیبان‌ساخته‌وخحدای‌قادر قاهر است. ازابی‌هر یره روایت کرده‌اند که پیمبر صلی‌الّه‌علیه‌وسلم فرمود: «پس از من از همه‌چیز خو اهیدپر سیدتا آنجا که و بیدخدا که همه‌جیزر احلق کردیس خالق‌خد! کیست» و در روایت دبگرهست که ابو هر یره گفت: «وقتی کسان شمارا ازاین ببرسند گوبید حدا همه جیز را آفرید. خدا پیش از همه جیز بود و خدا پس از همه جیز هست.» و چون معلوم شد که خالق و موجد چیزدا بود و چیزی با اونبود و جیزها را پدید آورد و به‌تدبیر آن پرداحت و پیش از خلق زمان و وقت و خورشید و ماه که در افلا همی رو ند و وقت وساعت و تاریخ بدان شناسند اقسام مخلوق آفر ید. اکنون بگوییم که مخلوق نخستین چه بود. سخن در آغاز خلقت ومخلوق نستین در روایت هست که پیغمیر فرمود: «نخستین مخلوق‌خدا قلم بود وبدو کفت بنویس ودر آندم مرچه را بباید بود رقم‌زد.» روایت ابن‌عباس نیز هست که پیغمبر فرمود اول‌بار عداوند قلم را بیافربد و گفت تا هرچه‌را بود نیست بنوبسد وروایت باین مضمون مکرر هست. و دبگر ان گفته‌اند که نخستین مخلوق خدا نور و ظلمت بود. ذکر گو بندة ابن سحن از ابن اسحاق آورده‌اند که مخلوق اول نور و ظلمت بود و حدا آنرا از هم جدا کرد و ظلمت را شب سیاه و تاریاك کرد و نور را روز روشن و آشکار . ابو جعفر گوبد: به‌نظر من گفتار ابن‌عباس درست می‌نماید به‌سبب حدیثی که از پیمبر آوردم که فر مود دخستین مخلوق خحدا قلم بود . ۲ ترجمه تاریخ طبری ذکر مخلوقی که بعد از قلم بود حداوند عزوجل پس از آنکه قلم را خلق کرد و بفرمود تا همه بودنیها را تا به‌رستاخیز بنویسد ؛ ابری رقیق بیافرید و این همان ابر است که او جل و عز در کتاب محکم حویش آورده و گو بد: «آبا جز این انتظار دارند که خدا درسابه‌های ابر سویشان آید».۱ واين پیش‌از خلفت عرش بود ودراین باب حدیث پیمپرهست. راوی‌ گوید از پیمبرپرسیدم خحدای ما پیش از آنکه خلق خویش‌را بیافریند کجا بود؟ فرمود: «در ظلمتی بود که زیرش هوا بود و زبرش هوا بود. آنگاه عرش خویش‌را بر آب آفرید.» و حدیث دیگر به‌همین مضمون هست. و نیز راوی گوید: جماعتی پیش پیمبر آمدند . وی با آنها سخن همی گفت و آنها می گفتند: «چیزی به‌ما بده» و پیمبر خدا صلی‌الله علیه وسلم آزرده شد و آن- کسان از پیش وی برون شدند و جمعی دیگر بیامدند و گفتند: «آمده‌ایم به پیمبر سلام کنیم و فقه دین آموزیم و از آغاز علقت بپر سیم» فرمود: «بشارت راکه این کسان پیش ازشما نبذیر فتند بپذبر ید.» گفتند: «پذیر فتیم» پیغمبر صلی‌الله علیه وسلم فرمود : «حدا عزوجل بود و چیزی با وی نبود و عرش وی بر آب بود و درلوح یاد شده بود. پس از آن هفت آسم‌ان را بیافر ید . آنگاه یکی پیش من آمد و گفت: «اینك شتر تو برفت و من بسرون شدم و سرزاب حایل بود و خوش داشتم که آنر ا رها کرده بودم.» و دربارةٌ مخاوق ی که پس از ظلمت بود حلاف هست و بعضی گفته‌اند که عرش را آفرید . ۱ سوره ۲ آیه ۲۱۰ سس سس جلد اول ۳۱ ذک رو بندة این سجن از ابن‌عباس آورده‌اند که خدا عزو جل عرش را پیش از همه چیز آفرید و بر آن مقام گرفت و بعضی دیگر گفته‌اند که خدا عزوجل آب‌را پیش ازعرش آفرید و سپس عرش را آفرید و بر آب جای داد . ذ کر گو بندة اربن سخن از جمعی از اصحاب پیمبر آورده‌اند که عرش خدا عزوجل پر آب بسود و هنوز چیزی به‌جز مخلوقات پیش از آب آفریده نشده بود . از وهب‌بن منبه آورده‌اند که پیش از خلت آسمانها و زمین » عرش بر آب بود و جون خدای عزوجل اراده فرمود که آسمانها و زمین را بیافربند مشتی از کف آب بر گرفت و مشت را بکشود و بخاری بر آمد و بدو روز هفت آسمان کرد و زمین را بدو روز بگسترد و به‌روز هفتم از حلقت فراغت یافت . گفته‌اند که پروردکارما عزو جل از پی قلم کرسی را بیافرید. و ازپی کرسی عرش را آفربد. پس از آن هوا و ظلمات را بیافرید. پس از آن آب را آفرید و عرش خویش را بر آن نهاد . ابو جعفر گوید: و این درستتر می‌نمابد که حدای تباركك و تعالی آب را پیش از عرش آفرید زیرا از حدیت پیمبر آوردم که فرمسوده بود خدای پیش از خلقت مخلوق در ظلمت بسودکه زیرش هوا بود و زبرش هوا بود آنگاه عرش خود را بر آب آفرید. و چون اوصلی‌الاه علیه وسلم خبر داده که خدا عسزوجل عرش را بر آب آفرید روا نباشد که عرش بر آب خلق شود و آب پیش از آن‌و با با آن موجود نباشد و اگر چنین باشد بکی از دوجیز لازم آید: یا عرش پس از آب حلق شده باشد و با با آب بکجا حلق شده باشد و روا نیست که پیش از آب خلق شده ۳۲ ترجماٌ تادیخ طبری باشد. چنانکه روایتی در این باب از پیمبر صلی‌الله علیه وسلم آورده‌اند و گفته‌اند که به‌هنگام حلقت عرش بر آب و آب برباد بود و اکر چنین باشد آب و باد پیش‌از عرش آفریده شده است . روایت هست که از ابن‌عباس پرسیدند دربارة گفتار خدا عزوجل که فرماید ((و عرش دی تز ات بود) 1 در <ه بود گفت: «بر باد بود ۰ و روایت دیگر به‌همین مضمون هست . گویند آسمانها و زمين وهمه مخلوق میان دریاها بود و اين همه میان هیکل بود و میکل میان کرسی بود . ذکر و بندة این سحی: از وهب روابت کرده‌اند که از عظمت خدای می گفت که آسمانها و زميین و دریاها در میکل است و هیکل در کرسی است و قدم خدا عزوجل بر کرسی است. و کرسی چون پاپوش قدم او است. از او پرسیدند هیکل جیست؟ گفت: «جیزی است در اطراف آسمانها که زمين و درباها را جون طناب خیمه به‌بر گر فته». و هم از او دربارهُ زمین‌ها برسبدند که چکونه است؟ گفت: «هفت زمین گسترده است چون جزیردها که میان هردو زمین دربایی هست‌و دربا همه زمین‌ها را ببر گرفته و ماورای دریا هیکل است.» و گفته‌اند که از خلقت قلم تا حلقت دبگر جیزها هزار سال فاصله بود . ذکر کو بندة این سحی: از ضمره رو ایت کرده‌اند که خداو ند قلم را بیافرید و بدان همه چیزمار | که سس سوت ای وت ات موس وت سس سس موی رتست سس ٩‏ و تا ۸ جلد اول ۳۳ حلق میخواست کرد و با بودنی بود بنوشت و این مکتوب هزارسال پیش از آنکه جیزی خلق شود به نسبیح و تمجید خدا پرداعت و جون خدا جل‌جلاله اراده‌فرمود که آسمانها و زمين را خلق کند از جمله چیزها که آفرید شش روز بود که هريك را به‌نام دیگر نامید . گو بند نام بکی از این شش روز ابجد بود و اسم دیگری هوز و اسم‌سوم حطی و اسم چهارم کلمن و اسم پنجم سعفص و اسم ششمی قرشت بود . ذ کر و بندة این سحن: از ضحالبن‌مز احم روایت کر ده‌اند که خداو ند آسمانها وزمین را درشش‌روز آفرید و هرروز اسمی داشت که ابجد وهوز وحطی و کلمن وسعقص وقرشت بود. و روایت دیگر نیز بهمین مضمون هست . ولی دبگران گفته‌اند خدا روزی آفرید و نام آن را یکشنبه کرد و راون دوم آفرید و نام آن را دو شنبه کرد و روز سوم آفرید و نام آن را سه‌شنبه کرد و روز چهارم | فرید و نام آن را چهارشنبه کرد و روز پنجم آفرید و نام آن را پنجشنبه کرد. ذکر گو بنده این سخن: از ابن‌عباس روابت کرده‌اند که خدا يك روز آفرید و آن را بکشنبه نامید و روز دیگر بیافرید و دوشنبه نامید و روز سوم آفرید و سه‌شنبه نامید و روز چهارم آفرید و چهارشنبه نامید و روز پنجم آفرید و پنجشنبه نامید. و این دو گفتار اختلاف ندارد و رواست که نام روزها به زبان عرب چنین باشد که از اين عباس روابت کرده‌اند و به زبان دبگران جنان باشد که ضحاله ۳۴ تر جمه تاریخ طبری و نیز گفته‌اند که روزها هفت بود ن» شش. ذکر گو دنده این سخن: از وهب‌ین منبه آورده‌اند که روزها هفت بود . و این دو گفتار که بکی از ضحاك است و گوید که خدا شش روز آفرید و دیگری از وهب‌است که گویدروزها هقت بود درست است و اختلاف ندارد زبرا معنی گفتار ضحاك ایشت که‌روزهای حلقت خداو ند از آغاز شرو ع حلقت آسمانها و زمین و مخلوقات آن تا به‌هنگام فراغت از کار حلقت شش روز بود چنانکه او جل‌ثنائه فررمود: «اوست که آسمانها و زمین را به‌شش روز آفرید»" و معنی گفتار وهب‌بننبه اینست که‌شمار ایام با جمعه دفت بود نه شش . و کدشتگان را دربارةٌ روز آغاز حلقت آسمانها وزمین اختلاف است بعضی گفته‌اند روز یکشنبه بود . ذک رگو دندة این سحن: از عبدالله‌ین سرلام روابت کرده‌اند که دای تبارك و تعالی حلات اغاز کرد و زمین را به‌روز بکشنبه و دوشنبه آفر ید. روابت دیگکر نیز به‌همین مضمون از او هست. و هم از ضحالك در تفسیر کُفتار حدای که فرمود: اوست که آسمانها و زمین ۳ به‌شسس روز آفر بد. روایت کرده‌اند که شش روز از روزهای آخحرت بود که هر يك ۱ سوره ۱۱ آ ٩4‏ جلد اول ۳۵ روز مزار سال بود و خحلقت را از روز یکشنبه آغاز کرد . و بعضی دبگر گفته‌اند آغاز حلقت از روز شنبه بود. ذکر عو بندة این سحن: محمدبن اسحاق گوید بگفته امل تورات خدا خحلقت رابه‌روز شنبه آغاز کرد. و اهل انجیل گفته اند آغاز حلقت از دوشنبه بود و ما مسلمانان طبق حدیث پیمبر حداصلی‌الله علیه وسلم گوییم که حدا حلقت را به‌روز شنبه آغاز کرد. و کُفتهةٌ ردو کروه راکه یکی آغاز خلقت را از روز بکشنبه داند و دیگری آغاز را از شنبه داند از پیمبر صلی‌الله علیه وسلم نقل کرده‌اند. ما این دو گفته را در پیش آورده‌ايم. و شاهد گفتار هر کروه را ابنجا بیاریم . حدیث دربار گفتار آنها که‌گوبند آغاز خلقت روز یکشنبه بود از ابن‌عباس است که بهودان پیش پیمبر صلی‌الله علیه وسلم آمدند و از حلفت آسمانها و زمين پرسیدند و او گفت: «خدا زمین را به‌روز یکشنبه و دوشنبه آفرید.» و حدیت دربارة گفتار آنهاکه گویند آغاز خلقت روز یکشنبه بود از ابوهریره است که پیغمبر صلی‌الله علیه وسلم دست مرا بگرفت و فرمود: ر«حداوند عزوجل خاله را بدروز یکشنبه آفر بد.» و گفتار نخست که کو بد خحدای تعالی ذ کره حلقت آسمانها و زمین‌را به‌روز یکشنبه آغاز کرد درستتر می‌نماید که دانشوراد سلف براین اجما ع دار ند. گفتار ابن‌اسحاق بر این پندار است که خداوند عراسمه از خلقت همه خلایق به‌روز جمعه فراغت بافت که روز هفتم بود و برعرش مقام گرفت و آنرا عیدمسلمانان کرد. و دلیل پندار وی روشنگر عطای اوست. زیر اخدای‌تعالی درچندجا از تنزیل عو بش به‌بند کان خبر داده که آسمانها و زمین و مخلوقات آن را در شش روز و تسس ۳۶۶ ترجمه تادیخ طبری وتات و میمصت بخ مسسوات روت سم آفریده و فرمود: «الله الذی خلق‌السموات والارض و ما بینهما فی ستة ایام ثم استوی علی- العرش مالکم من دونه من ولی ولاشفیع افلا تتذ کرون. بعنی خدای یکتاست که آسمانها و زمین را بامرچه میان آنهساست به‌شش روز آفرید . سیس به عرش پردانات . جسز او دوست و شفیعی ندارید . جرا پند نمی گیر ید؟» و باز او تعالی ذکره فر‌ود: قل ائنکم لتکفرون بالذی خلق‌الارض فی بومین و تجعذ‌ون له اندادا ذلك رب‌العالمین. و جعل فیها رواسی من فوفها و بارك فیها و قدر فیها اقواتها فی‌ار بعه ایام سواء للسائلین. نم استوی الی السماء و هی دخان فقال لها و للارض ائتباطوعا او کرها قالتا اتینا طائعین. فقضاهن سبع سموات فی یومین و اوحی". یعنی بکو: چرا شما به آنکه زمین را به‌دو روز آفرید کافر می‌شوید و برای اوهمتاها می‌نهید . اين. پروردگار جهانیانست . و به چهار روز دیکر روی زمین لنگرها پدیدکرد و در آن بر کت نهاد و خوردنبهای آن مقرر کرد .که برای پرسش کنان [چهار روز] کامل است . آنگاه به آسمان پرداعت که بخاری بود و به آن و به‌رمین گفت به‌رغیت یا کراهت بیایید . گفتند: به رغیت آ مدیم و به‌دو روز آن را هفت آسمان کردو به‌هر آسمانی فرمان عویش وحی کرد». و پیش اهل علم حلاف نیست که دو روز مد کور در کفتار حدای که فرمود «و به‌دو روز هفت آسمان کرد» جزو شش روز است که پیش از این فرمود . و مسلم است که حدای عروجل آسمانها و زمین و مخلوقات آن را به‌شش روز افرید . و حدیث مکرر از پیمبر خدا صلی‌الله علیه وسلم هست که آخرین مخلوق خدا آدم ۱- ۴:۳۲ ۲ سوده ۴۱ آیات ۷ تا ۱۲ جلد اول ۳۷ بود که حلقت او به‌روز جمعه بود و روز جمعه که روز فراغت از حلقت بود جزو شش روز بود که خداوند فرمود خلقّت را در آن‌کرده است که اگرچنین نبودخلقت به‌هفت روز انجام شده بود نه شش روز و این حلاف تنزیل است. پس معلوم شد که نخستین روز آغاز خلقت روز یکشنبه بود . زیرا جمعه روز آحر خلفت بود و همه ایام آن شش روز می‌شود چنانکه خحداوند جل‌جلاله فرموده است . و حدیثها را که از پیغمبر صلی‌الله علیه وسلم و اصحاب وی هست که فرراغت از خلقت به‌روز جمعه بود به‌موقع یاد خواهیم کرد ان شاءالله . سجن دد ابنکه دد هر بك از شتی دود مد کود دد کناب دانشوران سلف در این باب اختلاف کرده‌اند . ازعبدالله‌بن سلام آورده‌اند که گفت خداوند خلت را روز یکشنبه آغاز کرد و زمینهارا به روز یکشنبه و دوشنبه حلق کرد و روزی‌ها و کوهها را به‌روز سه شنبه و جهار شنبه خلق کرد و آسمانها را به‌روز پنجشنبه و جمعه خلق کرد و در آخسرین ساعت روز جمعه از حلقت فراغت بافت و آدم را با شتاب آفرید و رستاخیز در این ساعت میشود. از اصحاب پیمبر صلی‌الله علیه وسلم روابت کرهده‌اند که خداوند عز ذکره حفت زمین را به روز بکشنبه و دوشنبه خلق کرد و کوهها را بسرای جلو گیری از لرزش ز مين آورد و روزی کسان‌ودرختها را به‌روز سه‌شنبه و چهار شنبه حلق کرد. آنگاه به‌آسمان پرداعت که بخاری بود و آن را يك آسبان کرد. آ نگاه به‌روز بنجشنبه و جمعه آنرا شکافت و هفت آسمان کرد . از ابن‌عباس نیز روابت کرده‌اند که خدا زمین را به‌دو روز یکشنبه و دوشنبه حل کرد . ۲۸ ترجمة تادیخ طبری پس به گفتةٌ اینان زمین پیش از آسمان خلق شد زیرا به‌روز بکشنبه ودوشنبه خحلق شد . و دیگران گفته‌اند خحدای عزوجل زمین را با روزی‌کسان بیافرید اما آن را نگسترد . آنگاه به آسمان پرداخت و آنراهفت آسمان‌کرد و پس از آن زمین را بکستز و : ذکر گو بندة این سخی: از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که خداوند عزوجل که یکجا در گفتار عزیز عویش از خلفت زمین پیش از آسمان سخن آورده و جای دیکر آسمان را پیش از زمين آورده از اینروست که خىداوند زمین و روزی کسان را پیش از آسماد بیافرید اما زمین را نگسترانید. پس از آن به آسمان پرداخت ء آن را هفت آسمان کرد آنگاه زمین را بگسترانید و گفتار وی عزوجل چنین است که زمين را پس از آن بکسترانید . و هم از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که « گفتار حدای عزوجل که فرمود: پس از آن زمين را بکسترد . و آب و چراگاه از آن برون آورد و کوهها را میخ کردا مقصود اینست که خداوند آسمانها و زمین را بیافربد و از حلقت آسمان پیش از روزی کسان فر اغت‌بافت. آنگاه روزیها رادر زمين بپرا کند و زمین‌ها را میخ کردو معنی گسترانیدن زمین همین بود که روزیها و گیامان زمین جز به‌شب و روز راست نشدی و منظور از گفتار حدا عزوجل که زمین را پس از آن بگسترانید همین است مکّر نشنیدی که فرمود: « آب و چراگاه از آن برون آورد». ابوجعفر کُوید: و کفتار درست به‌نزدما سخن کسانی است که گفتها ندخداو ند 7-۱ ۷۹: ۳۰ تا ۳۲ جلد اول ۳۹ عزوجل زمین را به‌روز یکشنبه آفرید و آسمان را به‌روز پنجشنبه آفرید وستار گان و خورشید و ماه را به روز جمعه آفرید. به‌سبب روایتشی که از ابن عباس از رسول خدای صلی‌الله علیه و سلم آوردیم و به‌موجب رواپتی که از ابن‌عباس آمده بعید نیست که خداوند تعالی ذکره زمین را آفریده باشد اما نگسترده باشد سیس آسمانها را خلق کرده باشد و به‌ترتیب آن پرداخته باشد. آنکاه زمین را گسترده باشد و آب و کشتزار از آن بر آورده باشد و کوهها را میخ کسرده باشد و گفتار درست به‌نزد من ابنست که معنی کستر انیدن به‌جز معنی حلق کسردن است و خدای عزوجل فرمود: ۳ انتم اشد خلقا امالسماء بناها. رفع سمکها فسواها. واغطش لبلها واخر ج ضحاها. والارض بعد ذلك دحاها. اخر ح‌منها مائها ومرعاها. والجبال ارساها!. بعنی خلت شما مخت‌تر است با آسمان که خدایش ساخته است .و سقف آن را بالا بردد و آن را پرداخته است و شبش را تاريك و روزش را بدید کرده است و از پس این زمین را بکسترده است. و آب و چراگاه از آن برون آورده است و کوهها را محکم کرده است.» اگر کسی‌گوید جمعی از اهل تأویل گفتار خدای عزوجل را که فرمسوده و زمين را پس از آن بکسترانید به‌این معنی گرفته‌اند که زمین را باآن بگسترانید و دلیل گفتار تو چیست که کویی این به‌معنی «پس از آن» است؟ گو یم که معنی «بعد)») در کلام عرت همانست که گفتیم و به‌مععمی مخالف«قبل» است نه به‌معنی «با» و سخن را به‌معنی غالب ومعروف برند. وجز این‌روا نیست. بعضی‌ها گفته‌اندکه خداوند عزوجل دوهزار سال پیش ازخلقت جهان خانه کعبه را با چهار رکن بر آب خلق فرمود. آنگاه زمین را از زیر آن بگستر انید. ۳۲ تا‎ ۳۷ :۷٩ ذکر و بند؟ ابن سحن: از ابن‌عباس روایت کرده‌اندکه حداوند عزوجل دو هزار سال پیش ازخلقت جهان خانهٌ کعبه را با جهار رکن بر آب خلق فرمود آنگاه زمین را از زیر خانهة کعبه بگسترانید. از عبدالله‌بن عمر نیزرو ابت کرده‌اند که خداو ندعزو جل‌خانه کعبه‌رادو در ارسال پیش از زمین خلق فرمود و زمین را در آن بکسترانید. بنابرابن خلقت زمین پیش از خحلقت آسمانها بوده و کسترانیدن زمین» پخش روزبها و کشتزارها و گیاهها بود که پس از حلقت آسمان بود. چنانکه از رو ابت ابن عباس آوردیم. روایت هست که بهودان پیش پیمبر خدای صلی‌الله علیه و سلم ام رو گفتند «ای محمد به‌ما یک و که خدا در ایام ششکانه چه مخلوقی آفرید؟» پیمبر خدای فرمود: «زمین را به روز یکشنبه و دوشنبه حلق کرد و کوهها را به روز سه‌شنبه خلق کرد وشهرها و روزیها و رودها و معموره و ويران را به‌روز چهارشنبه خلق کرد و آسمانها و فرشتگان را به‌روز پنجشنبه خلق کرد تا سه‌ساعت به آخرروز جمعه. ودرساعت اول باقیمانده» اجلهارا حلق کرد و درساعت دوم آفت‌ها را حلق کرد و درساعت سوم آدم را حلق کرد.» گفتند «اگرسخن را به‌سر بر ده بودی راست گفته بودی)۰ پیمبر خدای صلی‌الّه علیه وسلم مقصود یهودان را بدانست و سخت خشمگین شد و خحدای تعالی وتبارك اين آبه را نازل فرمود که ما حسته نشدیم وبر آنچه گویند صبور باش. اک ر کسی گوید : ۱" : ار کار جنین بود که خداوند عزوجل زمین را پیش از جلد اول ۳۱ آسمان خحاق فرمود پس معنی گُفتار ابن‌عباس که در روابت دیگر آمده جیست که گوید: «نخستین چیزی‌که خداوند عزوجل خلق فرمود قلم بود و بدو گفت: بنویس و قلم گفت: پرورد کارا چه بنویسم؟ گفت: قدر را بنو یس. و قلم همه بودنیها را تا به‌روز رستاخیر بنوشت. آ نگاه حد‌اوند عزوجل بخار آب را بر آوردو آسمان‌ها را از آن برون‌کشید. آنگاه ماهی را حلق فرمود و زمین را بسر پشت آن بگُسترد و مامی مضطرب شد و زمین بلرزید كة آنرا با کوهها استوار کرد و کوهها بازمین همی بالد.» و روایت باین مضمون مکرر هست. گوییم: طق شر ح و تسیر رو ابتها که از ابن‌عباس و دبکر کسان آمده گفتار ما درست می‌نماید و روایت ابن‌عباس مخالف گفتار ما نیست. اکر گویند روایتها که دلیل صحت کفتاررتست جیست؟ گوییم: عبدال‌بن مسعود وجمعی از صحابهةً پیمبر صلی‌الّه علیه وسلم در باه اين | بة کة حدای عزوجل فرماید: و اوست که همه مخلوق زمین را بیافرید. سپس به آسمان پرداخت و آن را عفت آسمان کرد گفته‌اند که عرش خداوند تعالی بر آب بود ومخلوقی جز آنچه‌پیش از آب خلت شده‌بود نبودو چون اراده فرمود که حلق بیافر یند از آب‌بخاری بر آورد که روی آب آهد و آن را آسمان‌نامید که آسمان بمعنی بالاست. آنگاه آب را بخشکانید و آن‌را يك زمين کرد. سپس آنرا بشکافت و هفت زمين کرد « این به‌روز بکشنه ودوشنبه بود. و زمين را برماهی آفرید وماهی همان نون است که حداو ند عزو حل به‌قر آن کریم آورده و فرموده:«نون و القلم» و مامی در آب بود و آب بر پشت سنکك بود و سنکك بر پشت فرشته بود و فرشته بر صخردبود وصخره برباد بود و این همان صخره است که لقمان فرمو که نه‌در زمین است ونه در آسمان. و ماهی بجنبید و زمین بلرزید و دای عزوجل کو ههار | بر آن میخ کرد اسه به‌حای اسو ار شد و کوهها بررمین هحی با لد و کفتار ۳۲ ترجمه تاریخ طبری حداست عزوجل که «برای زمین میخها نهاده تا شما را نلرزاند». ابوجعفر گوید: و از کفتار اینان‌که خداوند به‌هنگام حلق اسمانها و زمین از آب بخاری بر آورد که آسمان شد و پس از آن آب را بخشگانید و آن را يك زمین کرد معلوم شد که خداوند آسمان را پیش از زمين خلق فرمرد اما هفت نکرد و پس از آن زمین‌را خلق کرد ومدال نیس ت که خدای عزوجل از آب بخاری بر آورده باشد که آسمان شود و آب را خشکانیده باشد که زمن آن آسمان شود اماآن را نگسترده باشد و روزهای آن را مقرر نکرده باشد و آب و کشتزار از آن برنیاورده داشد و به آسمان پرداخته باشد که همان بخار بر آمده از آب بود و آن را هفت آسمان کرده باشد پس از آن زمین را که آب خشکیده بود شکافته باشد و هفت زمین کرده باشد و روزیهای آنرا مقرر کرده باشد و آب و کشتزار از آن بسر- آورده‌باشد و کوهها را میخ کرده باشد و همه روایت ابن عباس که آوردیم درست باشد. اعتلاف دانشوران را دربارة »مخلوق روز دوشنبه با روابت پیمبر صلی‌الله علیه وسلم درپیش آوردیم. ازمخلوق روزسه‌شنبه وچهارشنبه نیز روایت آوردیسم و و در این‌جاآنچه را نگفته‌ایم بیاریم که به‌نزد ما گفتار درست دربارة مخلوق این دو روز روایت این مسعود وجمعی از اصحاب پیمبر صلی‌الله علیه و سلم است که حدای کوهها و روزی ودرختان وچیزهای دیگررا به‌روز سه‌شنبه‌و جهارشابه درز مین خلق فرمود که او عزوجل در کتاب خویش فرماید: را انکم لتکفرون بالذی خلق‌الارض فی بومین و تجعلون له اندادا. ذلكث رب العالمین. وجعل فیها رواسی من فوقها و بارك فیها و قدر فیها اقواتهافی اربعة ایام سوا» للسائلین" یعنی بکوچرا شما به آنکه زمين را به‌دوروز آفرید کافر می- شوبد وبرای اوهمتا می‌نهید. اين؛ پروردگار جهانیانست. و به‌چهار روز دیگر ٩ ۰۲۱ ۱‏ و ه [ جلد اول ۳۳ روی زمین لنگرها پدیدکرد و در آن بر کت نهاد و حوردنیهای آن مقرر کرد. که برای پرسش کنان [چهار روز] کامل است.» یعنی هر که ببرسد کار چنین بود. آنگاه به آسمان پرداعت که بخار بود و این بخار ازتشس آب بود و آن را يك آسمان کرد. سیس بشکافت وهفت آسمان کرد و این به‌روز پنجشنبه وجمعه بود. از عبدالله‌بن سلام نیز روایت کرده‌اند که خداوند تعالی روزیها و میخها را را به روز سه شنبه وچهارشنبه افرید . از ابن عباس نیز روابت کرده‌اند که خداوند تباركه و تعالی کوهها را به روز سه شنبه آفرید از این‌رو کسان سه شنبه را روزی سنکن دانند . ابو جعفر گوید : گفتار درست به نزد ما همانست که از پیمبر حدا صلی‌الله علیه‌و سلم روایت کردیم که فرمود: «خدای تعالی به‌روز سه شنبه کوهها و فواید آن را خلق کرد و به روز چهار شنبه درعت و آب ونهرها و معمور وویران را خلق کرد.» و هم ازپیغمبر روایت کرده‌اند که خداوند عزوجل کوهها را به روز یکشنبه حلی کر دو درختان رابه‌روزدوشنبه خلق کردو بدیر اروزسه‌شنیهلق کردونور راروز جهارشنبه حلق کرد .اما حدیث پیش درستتر است وبیشتر گذشتگان آن را گر فته‌اند . به روز پنجشنبه خحدای آسمانها را حلق کرد و یکی بود و شکافت و هفت کرد: از ابن مسعود وجمعی از اصحاب پیمبر صلی‌الله‌علیه وسلم روایت کرده‌اند که حدای عرزو جل به آسمان پردانعت که بخار بود و بخار از تنفس آب بود و آن را يك آسمان کرد . وسپس به روز پنجشنبه و جمعه آن را بشکافت وهفت آسمان کرد و جمعه از دنام یافت که مخلوق آسمانها وزمین راجمع کرد و کارهر آسمان را وحی کرد . یعنی خلق هر آسمان را از فرشته و کوههای برف ومخلوق دیگر بیافرید و آسمان دنیا را به‌ستار گان بیاراست که ماه زینت و جلو گیری شیطانهاست و چون‌از خلقت فراغت یافت برعرش مقام گرفت چنانکه او عزوجل فسرماید » و آسمانها و ۳۴ ترجمه تاریخ طبری زممن را به‌شش روز آفرید وهم گو ید : آسمان و زمن پیوسته بود و آ ثرا بشکافتیم وهم‌از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که خدا رودها و درختان را به‌روزچهارشنبه خلق کرد و پرنده ودد و خحزنده ودرنده را به روز پنجشنبه حلق کرد و انسانرابه روز جمعه خلق کرد و به روز جمعه از خلقت فراغت یافت . و ابن کفتار که آسمان و فرشتگان و آدم به روز پنج شنبه و جمعه خلق شده به‌نزد ما درست می‌نماید که از پیمبر خدا صلی‌الله علیه و سلم روایت کرده‌اند که به‌روز پنج شنبه اسمان را حلق‌کرد و به‌روز جمعه ستار گان و آفتاب و ماه و فرشتگان را حلق کرد وسه ساعت از جمعه باقی مانده بودکه ساعت اول اجل زندگان و مردکان را خلق کرد و ساعت دومآفت‌ها را خلق کرد و ساعت سوم آدم را خلق کرد و در بهشت جای داد و ابلیس را به‌سجدة او فرمان داد و در آ<سر ساعت از بهشت بیرون کرد. ابوهریره از پیمبر خدا صلی‌الله علیه و سلم روایت کرده که فره‌ود: «چهار پایان را به روزپنجشنبه حلق کرد و آدم را پس از پسینگاه جمعه خلق کرد که مخلوق آخر بو و در آخحرین ساعت جمعه میان عصر و شب خلق شد.» و چون خحدای عزوجل از آغاز خلقت آسمانها وزمین تا هنکام فراغت از خلقت » همه مخلوق را به شش روز خلق فرمود و هريك از این روزها هزار سال بود که یکی از روزهای آخحرت هزار سال از ایام دنیاست و از آغاز خلقت تا حلق قلم که بودنیها را تا به رستاخیز بنوشت هزارسال از ایام دنیا بود . پس همه مدت از آغاز خلقت تا فراغت از آن مطابق آثار و اخباری که آوردیم و بسیاری را از بیم درازی کتاب نیاوردیم هفت هز ار سال اند کی کم وبیش بود . و اگر چنین باشد و ازعتم خلقت تا به وقت فنای آن چنانکه گفتیم و شاهد آوردیم و باز خواهیم آورد هفت‌هزار سال اندکی بیش و کم باشد » پس همه مدت از آغاز خلقت تا رستاخیز و فنای همه‌جهان چهارده هزار سال از سالهای دنیاست‌و سس ستصت تخا توص تس وس حطس زب بت از ات او و ی سا تس نس سم ور سس ۱ مس سس سس جلد اول ۳۵ جهارده روز از روزهای آخحرت که هفت روز یعنی هفت مار سال دنیا از آغاز حلقت تا ختم آن وخلقت آدم ابوالبشر صلوات‌الّه علیه بود وهفت روزدیگر یعنی هفت هزار سال دنیا از هنگام فراغت ازخلقت است تا فنای همه مخلوق ورستاخیز که کارها به جای اول رود که به جز ذات قدیم خالق نبود؛ و جز ذات پاك او نماند. اگر کسی گو ید:دلیل اینکه شش‌روز مدت خلق دنیا شش‌هزار سال بودوچون روزهای دنیا نبود چیست که حدای عزوجل در کتاب خویش فرمودکه آسمانها و زمین ومخلوق آن را به‌شش روز آفرید و نکُفت که ششهزار سال بود و روزهای معمول مخاطبان حدای همان است که از طلو ع فجر آغاز شود و تاغروب خورشید به سررود وعطاب خدای با بندگان برسبیل معروف ومعمول باشد. و لی‌خبر عدای عزو جل را که فرمود آسمان وزمین و مخلوق را شش روز آفرید به معنی غیرمع‌روف برده‌ای . و نیز فرمان خحدای نافذتر از انست که پنداريم شش روزمدت‌خلقت» شش هزار سال دنبا بوده که فرمان وی جنانست که گوبد باش و بباشد جنانکه در کتاب حویش فرمود : فرمان ما یکیست جون چشم زدن. گو یم : از پیش گفته‌ابم که در بیشتر مطالب این کتاب بر آثار و اخبار پیمبر صلی‌الّه علیه وسلم و سلف صالح تکیه داریم نه استنباط عقل وفکر که همه خبر از گذشته و حوادئی بوده که درل ان به استنباط عقل نتوان‌ کرد . اکر گویند : آبا برصحت این کفتار خبر و روابت هست ؟ گوییم . ميچيك از پیشوابان دین حلاف آن نگفته‌اند . ار گویند : آیا روایتی از آنها در این باب هست ؟ گوییم . قضیه به بزد دانشوران سلف مشهور تر از آنست که محتاح به‌روایت از بکیشان باشد و روایت مشخص به نام بسیاری از آنها هست . اگر گوبند: این روابتها را برای ما نقل‌کن . گوبیم : از ابن‌عباس روابت کر ده‌اند که خحداو ند عروحجل آسمانها ورمین را ۳۶ ترجمة تاریخ طبری به‌شش روز آفرید که هرروز شش هزار سال شماست. وهم اودر تفسیر گفتارخدای عزوجل که فرمود : روزی به‌مقدار شش هزار سال از شمار شماء گوید مقصود روزهایی است که آسمانها و زمین ومخلوق دیگر آفریده شد. و هم از ضحاكك دربارةٌ اين گفتار خدای » به‌همین مضمون روایت کرده‌اند و هم از کعب‌الاخبار روایت کرده‌اند که حسدای عزوجل آسمانها و زمین را به‌ررز یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه و چهار شنبه و پنجشنبه حلق کرد و به روز جمعه از حلقت فراغت بافت و هر روز هزار سال بود . از مجاهد نیز روابت کرده‌اند که هريك از شش روز خلقت هر ار سال از شمار شما بود . و این سخن که جکونه مدت شش روز خلقت ششهزارسال تواند بودو فرمان حدای جنانست که‌گوید باش و بباشد ؛ بر کفتار دیگر نیز وارد است که‌حلقت بشش روز ازایام دنیا باشد ؛ زیرا فرمان حدای جنانست که گوید باش و بباشد و به شش روز دنیا حاحت نباشد . سخن ده اسکه شب و دود کدام یت زود تر خلق شد و ]غاز خلقت آ فتاب و ماه که ذمانها دا بدان شناسند: گفتیم که مخلوق خدا عزوجل پیش از خلقت وقت و زمان جه بود و معلوم داشتیم که وت و زمان ساعتهای شب ورور است )6 بعنی مسیر افتات و ماه در مراحل فلك ِ اکنون بگوییم که شب زودتر خلق شد با روز ؟ که در ابن باب‌اهل نظر را انعتلاف است . بعضی گفته| ند حدا عزوجل شب را پیش از روز آفرید وبر گفتار حویش دلیل آورده‌اندکه چون خورشید غروب‌کند و نور آن برود تاریکی شب هجوم آرد پس مسلم است که نور برشب وارد است وشب اکر به روز نر و دهمجدان باشد حلد اول ۳۷ و این معلوم می‌دارد که حلقت شب اول بوده وحورشید پس از آن آفریده شده . و این‌سخن را ازابن‌عباس روابت کرده‌اند که از او پرسیدند که آبا شب پیش ازروز بود؟ گفت مکر ندانیدکه وقتی آسمانها وزمین پیوسته بوددر آن میان به‌جزتاریکی نبود » بدانید که شب پیش از روز بود . روایت دیگر نیز از ابن‌عباس به همین مضمون هست . بعضی دبگر گفته‌اند که روز پیش ازشب بود و برصحت گفتار خحوبش‌دلیل آورده‌اند که حدای عزوجل بود وروز وشب نبود و جزاو جیزی نبود و همه‌جیزها که آفر بد به نور او تعالی رو شن بود . ذکر عو بندة این سجن : از ابن مسعود روایت کرده‌اند که حدای شما شب و روز ندارد آسمانها را به‌نور حو بش رو شن فرمود وروز شما به‌نزو وی ده ساعت است . ابوجعفر کوبد : گفتار اول درستتر می‌نماید که شب پیش از روز بودزیرا روز از نور حورشید آمد وحدا عزوجل پس از کستردن زمن خورشید را بیافر بد و در فلكك روان کرد چنانکه او تعالی در کتاب عزیز حویش فرماید : آانتم اشد خلقا ام‌السماء بناها . رفع سمکها فسواها . واغطش لیلها و اخر ج ضداها! بعنی خلقت شما سخت‌تر است با آسمان که خسدایش ساخته است وسقف آن را بالابرده و آنرا پرداخته و شبش راتاريكو روزش راپدید کرده است. » وقتی آفتاب پس از بر آمدن آسمان وتاریکی شب آفریده. شده مسلم است که پیش از خلقت آفتاب وپیش از آنکه خدای روز را از آسمان بر آرد تاريك‌بود ن‌روشن . و آنچه از کار شب و روز می‌بینیم دلیل روشن است که روز به‌شب‌هجوم می‌برد وهنکام شب که حورشید نیست و نور آن غایب است فضا تاريك شود واز ۲۹ ۱ ۳۷ : ۷۹ ۰ ۰ ت. تست توص یج ات ی دا تست .وت ۳ وم ترجمهٌ تاریخ طبری اینجا معلوم می‌شود که روز با نور خویش به شب هجوم برد و خدا بهتر داند. دربارة وقت خلقت شب و روز روایت از پیمبر خدا صلی‌النه علیه و سلم مختلف است . ابن‌عباس از او روابت کرده که فرمود سه ساعت ازروزجمعه مانده بود که خدا حورشید و ماه وستارگان و فرشتگان را خلق فرمود . ابوهر بره از پیمبرصلی‌الله‌علبه وسلم روابت کرده که‌فرمود خداو ند عزوجل نور را به روز چهارشنبه حلقت فرهود . به هرحال خداو ند پیش از خحلقت شب و روز خلق بسیار بیافسرید و آنگاه خورشید وماه را به‌مصلحت مخلوق که اوبهتر داند خلق کرد و باهم روان کرد آنگاه ازهم جدا کرد ویکی را آیت شب کرد و دیگری را آیت روز و آیت شب را محو کرد و آبت روز را روشن کرد . از پیمبر خدا صلی‌الّه علیه و سلم دربارةٌ اختلاف آیت شب و آیت روز روایتها آورده‌اند که قسمتی از آن را با قسمتی از روایات سلف یاد می کنیم : ابوذر غفاری از پیمبرصلی الله‌علیه وسلم روایت کرده که روزی دست پیمبر را گرفته بودم و به‌سوی مغرب می‌رفتيم و خورشید به‌غروب مسیرفت و همچنان بدان نگریستیم تا نهان شد . گفتم: «ای پیمبر خدا خورشید کجا غروب می کند؟» فرمود: «در آسمان غروب می کند واز آسمانی به آسمانی می‌رود تا به آسمان هفتم رسد وزیرعرش باشد وبه سجده رود وفرشتگان مو کل آن نیز به‌سجده روند. آنگاه گو بد حدایا به من فرمان می‌دهی که از کحا طلو ع کنم از مغرت با از مشرق؟ فرمود: «معنی گفتار خدا عزوجل که خحورشید در مسیرخود می‌رود (بعنی زبرعرش متوقف می‌شود ) واین تعددر خحدای عزیز داناست همین است . فرمود: «پس جبرئیل علیه‌السلام حو له‌ای ازنور عرش به‌اندازه ساعتهای روز دراز تابستان با روز کوتاه زمستان با روز میانهٌ پاییز و بهار بیارد و حسورشید آنرا جلداول ..‏ . . . " " .-.-_-<_<_<_<_<_<«<«<«<«<«_«_«_« « ۳ ببوشد چنانکه شما لباستان را می‌بوشید و با آن در فضای آسمان رود و از محل طلو ع در آید .» فرمود و باشد که به اندازةٌ سه شب متوقف شود واز نور عرش نبوشد وفرمان یاب که از مغرب در آید و معنی گفتار حدا عزوجل که فرمود: وقتی که حورشید تبره شوده همین است. فرمود: ماه نیز چنین‌بر آید و درافق آسمان رود و فرو شود وتا آسمان هفتم بالا رود و زیر عرش متوقف شود و سجده کند و اجازه خواهد اما جبرئیل حله‌ای از نور کرسی بیارد» و معنی گفتارحدای عزوجل همین است که فرمود: و حورشید رانور کرد و ماه را روشنی. ابوذر گوید: «با پیمبر صلی‌الله علیه بر کُشتیم و نماز مغرب بکردیم.» و اين خبر نشان می‌دهد که سبب اخحتلاف حال خحسورشید وماه از آنجا است که نور حورشید از جامه ایست که از نور عرش پوشیده و روشنی ماه از جامه‌ای است که از نور کرسی بوشیده است . اما خبری که دلیل معنای دیگر است از ابن‌عباس آمده :عکر مه کُو بد: روزی باوی نشسته بودیم که مردی‌بیامد و گفت ایابن‌عباس از کعب الحبر دربارٌ خورشید وماه سختی عجیب شدیدم . ابن‌عباس که تکیه داده بود برحاست و گفت: «چه شنیدی ؟» گفت: «کعب پندارد که روزقیامت خورشید و ماه را چون دو گاو بیدست و پا ببارند و در جهنم افکنند ۰( عکرمه‌گوید: لبهای ابنعباس ازخشم‌بلرزید و گفت : «کعب درو غمی‌گوید. کعب درو غمی‌گوید. کمب‌درو غ می گو ید .»این قصةیهو دیست که می‌خو اهدبه اسلام در آرد. خدابزر کترو کریمتر از آنست که درمقابل اطاعت‌خویش‌عذاب کندمگر گفتار او عز و جل رانشنیده‌ای که:«فررمودو حورشیدوماه را مس‌خر شما کرد که‌پیو مته‌می‌ر و ند.) تست سس بعنی پیو سته‌به‌اطاعت خدا می‌روند.پس چکونه دوبنده را که‌به‌دوام اطاعت‌خویش ستایش می کند. عذاب خوامد کرد. خدا اين بهودی رایکشدو روسیاه کند که بردو بندع‌مطیع‌خدا دروغی‌بزرگک می‌بندد. آنگاه مکررانالله‌گفت وخرده چوبی از زمین بر گرفت و هسی در زمین فرو کرد و مدتی بدین حال بماند و سر برداشت و خرده چوب را بینداخت و گفت: «می‌خواهید آنچه را که دربارهٌ خورشید و ماه و آغاز خحلقت و انجام‌آن از پیمبر شنیده‌ام برابتان یکو یم؟» گفتیم: «بلی خدایت بیامرزد.» گفت: «پیمبررا از این پرسیدند و فسرمود خدای تبارك و تعالی وقتی همه مخلوق را پیافرید و جر آدم باقی نماند دو خو _شید از نور عرش بیافرید و آنراکه میدانست که خورشید خواهد ماند به‌بزر کی دنیا «ز مشرق تا مغرب آفرید و آنرا که میدانست که تاريك می کند و ماه می‌شود از خورشید کوچکتر شد ولی هر دو کوجك می‌نماید که آسمان بسیار بلند است واز زمین دور .» گفت: اگردو خحورشید را جنانکه دراول؛ حلقت فرمود و امی گذاشت شب‌از روز و روز از شب شذاخته نمی‌شد و مزدور نمیدانست تاکی کار کند و کی مزد بگیرد و روزه‌دار نمیدانست تا کی روزه بدارد و زن نمیدانست کی عادت شود و مسلمانان نمیدانستند وقت حج کی باشد و قرضدار نمیدانست وقت فرض کی رسد و مردم نمیدانستند کی به کار معاش پرداز ند و کی به‌راحت تن خحویش آسوده مانند. و خحدای عزوجل دلسوز و مهر بان بندگان خویش بود و جبریل علیهالسلام را بفرستاد که بال حویش را سه‌بار بروی ماه کشید که آنوقت خورشید بود و نور آن محوشد و روشنی بماند واین معنی گفتار خحدا عزوجل است که فرمود: «شب و روز را دو نشانه کردیم و نشانه شب را سیاه کردیم و نشانه روز را روشن کردیم»". گفت: «اين سیامی که مانند خطها بر ماه می‌بینید نشان محو است. انکاه ۱۳ ۰۱۷ ۱ خداو ند عزوجل برای خحورشید چرخی از نور عرش بساعت با سیصدو شصت دستگیره و سیصدو شصت فرشته از آسمان دنیا بر خورشید و چر خ آن گماشت که هر فرشته دستگیره‌ای گرفت و به‌ماه و چرخ‌آن نیز سیصدو شصت فرشته از فرشتگان آسمان دنیا گماشت که هر فرشته دستگیره‌ای راگرفته بود.» آنگاه گفت: «و خدا عزوجل برای حورشید و ماه مشرق و مغر بها آفر ید به اندازةٌ دو برابر زمین و کنارة آسمان و درمغرب یکصد چشمه از گل سیاه آفر ید» و معنی گفتار حد | عزو جل که فرمود: «و خحورشید را دید که در جشمه‌ای کل آلسود فرو می‌ر فت» همین است یعنی گل سیاه و صد چشمه همانند آن در مشرق آفرید از گل سیاه که جون دبکٌ‌پر جوش‌همی جوشد و هرروزوهرشب‌طلوعگاه‌تازه وغرو بگاه تاز ‌دارد و فاصلةًطلوعگاه و غرو بگاه به‌تابستان‌بیشتراز همه‌باشد و روز دراز شود وبه‌زمستان فاصلةً طلوعگاه و غرو بگاه کمتر باشد و روز کوتاه شود و معنی گفتار دای عزوجل جنین است که فر مو د: «پرورد کار دو مشرق است و پرورد کار دو مغرب.» بعنی #شرق آنسوی و مشرق اینسوی و مغرب آنسوی و مغسرب‌ابنسوی و میان آن مشرقها و مغربها نهاد و جمع آورد و فرمود پروردکٌار مشرفهاست و بروردگار مغر بها که به‌تعداد چشمه‌هاست. گفت: «و خدا پیش آسمان دربایی آفرید به‌اندازه سه فرسخ که مو ح تار يك است و ایستاده در هسوا و به‌فرمان خدا عزوجل قطره‌ای از آن نریزد. همه دریاها ساکن است اما این‌دریارو ان باشد به‌سرعت تیر. اما مسیر آن در هوا میان مشرق و مغرب چود ربسمان کشیده است و خورشید و ماه و حنس در لجه این دریارو ان راشد و معنی گفتارخ<دای‌تعالی همین است که فرمود: «هريك در فلکی شناورند.) و فلك چرخیدن چر خ در لجه باشد. بخدائی که جان محمد به‌فرمان اوست ار خورشید از اين دریا در !مدی همه چیز دنیا حتی سنگها و صخره‌ها را بسوزانیدی و اکر ماه در آمدی همه مردم به‌جز او لبای معصوم دا مفتون شدندی و آنرا بجای ۳۳ تر جمه دار یخ طبری خحداو ند پرستش کردندی. ابن‌عباس گوید: علی‌بن ابیطالب رضی‌الله عنه گفت: «ای پیمبر خدای پدر و مادرم فدای تو باد مسیر خنس و خورشید وماه را بگفتی خنس جیست که خحدای در فر آن به‌عنس قسم بادکرده است.» گفت: «ای علی آن پنج ستاره است برجیس و زحل و عطارد و بهسرام و زهره و این پنج ستاره چون خورشید و ماه طلو ع کند وروان باشد ولی دیکر ستار گان در آسمان آو بخته‌باشد چنانکه قندیل در مسجد آویزند وبا آسمان بگردد و تسبیح و تقدیس کند و ذکرخداگوید.» آنگاه پیمبر صلی الله علیه و سلم فرمود: «ا کر خو اهید بدانید» کردش فلك را گاهی از اینسوو گاهی از آنسو ببینید که گردش آسمان و گردش ستارکان به‌جز این پنج ستاره چنین است که می‌بینید و تا به‌رستاخیز از مول قيامت و زلزال آن بسه سرعت آسیا بگردد و ذکر گسوید و معنی گفتار خداوند عزوجل چنین است کسه فر مود: «یسوم تموراله‌ماء مورا. و تسیرالجبال سیرا. فویل یومثذ للمکذبین" یعنی روزی که اسمان به‌گُشتنی [عجیب] بکردد. و کودها به-یری [هراس آور ] سیر کنند. آنروز وای بر تکذیب کنان» گفت وقتی خورشید در آید با چر خ خود از یکی از این چشمه‌ها در آید و سیصد و شصت فرشته با وی باشد که بالها کسترده با تسبیح و تقدیس وذ کر خحدای چرخ را به تناسب شب و روز به‌مقدار ساعتهای شب با ساعتهای روز در فلك برانند و چون خدای خواهد که خورشید با ماه را مبتلا کند و آیتی به‌بندکان بتماید و ملامتشان کند که از معصرت بگردند یا بطاعت اقبال کنند» خورشید از چر خ بیفند ودر لجه دریای فلك فرو رود و چون حدا خواهد که آیت را بزرک کند و ترس ۱ ۱ ۹ ۵۳۲ ۰-۱ جلد اول ۱ ۳۳ بند کان بیشتر شود همه حورشید بیفتد و چیزی از آن برچرخ نماند و روز تاريك شود و ستارگان نمودار کردد و این نهایت کسوف باشد و ار خواهد آبه‌ای کمتر بنم‌اید نصف يا يك سوم يا دو ثلث خورشید در آب افتد و بقیه بر چر خ بماند که کسوف کمتر باشد و بلیةٌ حورشید و ماه و بیم دادن بندگان و ملامت حداوند عزوجل باشد وحر کدام باشد فرشتگان‌گماشته برچر خ دو گروه شو ند گروهی سوی حورشید روند و آنرا سوی چر خ کشند و کروه دیگر سوی چرح روند و آن را با سبیح و تقدیس و ذ کر خحدای در فلك سوی خورشید کشند. بتناسب شب و روز به‌اندازة ساعتهای شب يا ساعتهای روز و تناسب تابستان با زمستان با بهار و پاییز که درازی روز بیشترنشود که خدای این‌علم وقدرت را به آبهاداده‌است. می‌بینید که حورشیدوماه پس‌از کسوف کم کم از لجهةٌّدر بابررون می‌شود وجونهمه‌را برون آور ند فرشتگان‌فر اهم آیند و آنرا بردار ند و برچر خ‌نهند وازقوت خداداد خدارا شکر کنند ودستگیره‌های چر خ را بکیر ند و با تسبیح و تقدیس وذ کرخدا در فاك تسا مغرب بکشند و جون به‌مغرب رسند آنرا درجشمه اندازند و از افق آسمان در جشمه افتد ِ از آن پیغمبر صلی‌الله علیه وسلم فرمود: «خلقت خدا عجیب استه آنجه خلق نکرده عجیب‌تر است و این سخن جبرئیل است که به‌ساره گفت: «مگر ا کار خدا تعجب‌داری.» وخدای عزوجل دوشهر آفریده یکی به‌مشرق ودیگری به‌مغرب واهل شهری که به‌مشرق است از بقایای قوم عادند از نسل آنها که ایمان آورده‌اند و امل‌شهر مغر ب از بقا یای‌قوم ثمودند ازنسل آنها که‌به‌صا لح‌ایمان آورده‌اندنام شهر مشرق به‌سریانی مر فیسیا و به‌عربی جابلقاست ونام شهر مغرب به‌سریانی بررجیسیا و به‌عربی جابرس است و هرشهر ده هزار دروازه دارد که فاصلهٌ هر دو دروازه يك فرسنگك باشد و بر هر يك از دروازه‌ها هر روز ده هزار مرد مسلح نگهبانی کند و دیگر تا به‌رستاخیز نوبت نگهبانی آنها نرسد. قسم به‌عدایی که جان محمد را به‌فرمان دارد اگر کثرت آن قوم و سرو صداشان نبود همه مردم دنیا صدای خورشید را به‌هنگام وی ترجمة تاریخ طبری طلو ع و هنگام غروب می‌شنیدند و پیش از آنها سه‌قوم باشند به‌نام منسك و تافیل و تاریس وپیشتر از آنها باجو ج‌وماجو جباشند و آنوقت که شب‌هنگام‌از مسجدالحرام سوی مسجد اقصی رفتم جبرئیل علیه‌ا لسلام مرا سوی آنها برد و باجوج و ماجو ج را به‌عبادت خداوند خواندم اما نپذیرفتند. آنگاه مرا سوی مردم دو شهر برد و آنها را به‌دین خداوند عزوجل و عبادت وی خواندم که پذیرفتند و اطاعت کردند و پیرو دین شدند. نیکانشان با نیکان شما باشند و بدانشان با بدان شما باشند. آنگاه مرا سوی آن سه قوم برد که به‌دین خدا و عبادت وی خواندمشان و نپذیرفتند و منکر خدا عزوجل شدند و رسولان او را تکذیب کردند و با یاجوج و ماجو ج و دیکر گنهکاران در آتش باشند. گفت: «و چون خورشید غروب‌کند آن را به‌سرعت پسرواز فرشتگان از آسمانی به آسمانی بالا بسرند تا به آسمان هفتم رسد و زیر عرش باشد و سجده کند و فرشتگان مو کل با آن سجده کنند. سپس آن را آسمان به آسمان پایین بر ند تا بدین آسمان رسد که هنکام صبحدم باشد و جون در یکی از جشمه‌ها فرورود هنکام روشنی صبح باشد و چون به ابسن روی آسمان رسد هنگام روشنی روز باشد.) فرمود و خدا عزوجل به نزديك مشرق پرده‌ای از ظلمت بر دریای هفتم کشیده به‌مقدار شبها که از آغاز خلقت تا فنای دنبا هست و هنگام غسروب فرشتد نگهبان شب بیاید و پاره‌ای از ظلمت آن پرده بر گیرد و پیشروی مرب رود و همچنان از لای انگشتان ظلمت بیرا کند و مراقب شفق باشد و چون شفق برود همه ظلمت را رها کند و بالهای حوبش بکسترد که افطار زمین و دو سوی آسمان را بگیرد و در هوا تا هرجا خواهد رسد و ظلمت شب را با بالهای خویش براند و تسبیح و تقدیس و ذکر خداکند. و چون صبح از مشرق در آید و فرشته بال فر اهم آرد و ظلمت را با دست به‌هم پیچد و به‌یکدست بکیرد چنانکه هنکام برداشتن جلد اول ۴۵ از پردهةٌ مشرق گرفته بود و به‌نزديك مغرب به دریای هفتم نهد که ظلمت شب از آنجا باشد و جون پرده از مشرق به‌مغسرب روده در صوردمند و جهان به‌سر رسد. فرمود روشنی روز ازمشرق‌باشد وظلمت شب ازاین‌پرده باشد وخحورشید و ماه پیوسته از طلوعگاه به‌غروبگاه و به آسمان هفتم بالا و تو ففگاه زیر عرش روند تا هنگامی که خدا برای توبةٌ بندگان مقرر داشته فرا رسد و کناه در دنبا بسیار شود و معروف برود و کس بدان نخواند و منکر رواج‌گیرد و کس از آن باز ندارد و چون چنین شود خورشید شبی زیر عرش بماند و هر دم سجده کند و اجازه خواهد که از کجا طالم شود و جواب نشنود و خورشید به‌مقدار سه شب و ماه به‌مقدار دو شب بماند ودر ازای آن شب راکس نداند بجز نماز گزاران زميین که در هرشهر مسلمان کر ومی اندله باسند » خوار مسردم و زبود حویش» و همریکیشان در آن شب بههمعدار شبهای دیگر بخسبد و بر خیزد و وضو کند و به‌نمازگاه رود و چون شبهای دیگر نماز کند و بیرون شود و صبح نبیند و حیرت کند و گمان بسد برد و گوید یا نماز حویش کو تاه کرده‌ام با زود برخاسته‌ام» شاید قرائتم سبك بود. فررمود:« آنگاه بازرو د و نماز کند چنانکه به‌شب دوم می‌باید کرد وباز برون شود و صبح نبیند وبیشتر حیرت کند وبترسد و گمان بد برد وباز گوید شاید قرائتم سبك بوده يا نماز حویش کوتاه کرده‌ام با آغاز شب برخاسته‌ام و بار دیگر باز گردد و از حوادت آن شب ترسان باشد و باز نماز کند چنانکه به‌شب سوم باید می کرد و بیرون شود و شب همچنان بباشد و ستار گان بگشته و بجای اول شب آمده باشد واز هول شب تسرسان شود و ازبیم بگربد» آنگاه ممدیگررا بانگ زنندکه از پیش آشنایی و دوستی داشته‌اند و نماز گزاران هرشهر دریکی از مسجد ها فراهم آیند و باقی شب با گربه و فرباد به‌عدای عسزوجل تضر ع کنند وغافلان همچنان به‌غفلت باشند و چرن بهمقدار سه‌شب برخورشید و مقدار دوشب برماه بگذرد جبرئیل بیاید ۳۶ ترجمه تاریخ طبری و گوید: فرمان پرورد کارعزوجل است که به‌مغربگاه عویش روید و از آنجا برایید که به‌نزد ما نور و روشنی ندارید. فر مود: «پس چنان بگر یند که اهل هقت آسمان از زير و اهل سرادق عرش و حاملان عرش ازبالا بشنوند واز گرية عورشید وماه وازبیم مرگ و روز رستاخیز زاری کنند. مردم طلو ع ماه و حورشید را از مشرق انتظار برند» ولی از پس افق از مغرب در آیند چون دو کلا غ سیاه کور» خورشید بی‌نور وماه بی‌روشنی» چون حال کسوفی که پیش از آن داشته بودند ومردم دنیا بانک زنند و مادران از فرزند غافل مانند و دوستان به‌تمر دل نبر داز ند وهر کس به‌حود مشغول باشد» پارسایان و نیکان از گریه سود برند وبه‌پایشان عبادت نویسند و فاسقان و بدکاران از کریه سود نگیرند و زبا.شان نوبسند.» فررمود: «وخورشید وماه چون شتران :معنان بالا روند و ازهم سبق گیر ند.و چود به‌نیمةٌ آسمانر سندجبر یل بیا بد وشاخشان رابگیرد وبه‌مغرت باز پس بر دودر مغرت چشمه‌ها فرو کند» یا از در توبه غروب کنند.» عمربن خطاب گفت: «ای پیغمبر خدا من و کسانم فدای‌تو باشیم در توبه جیست!1) فرمود: «ای عمر خدا عزوجل درتوبه را پشت مغرت ساخته که دونیمه است از طلای مر صع به در و جواهر) واز هرنیمه تا نیمه دیگر چهل سال راه سوار تیز تك باشد و این درازهنگام حلقت تاصبحگاه آن شب وطلو ع خورشید وماه ازمغفرب باز باشد وهر کس ازبند گان دا از ایام آدم تا بح آن شب به‌دل تو به کند توبه از آن در در آبد وسوی خدا عزوجل‌بالا رود.» معاذبن جبل گفت: «ای پیمبر خداپدر ومادرم فدای توباد توبه به‌دل چگو نه است؟»فره‌ود:«چنان است که کنهکار از کناه‌نعویش ندامت کند و ازخداپوزش خواهد وبدان بازنگردد چنانکه شیر به‌پستان باز نگردد.» جلد اول ۳۷ فرمود:«آنگاه جبریل دونیمه را به‌هم زند که جفت شود چنانکه هر گز شکافی درمیان نبوده وچون درتوبه بسته شودء دیگر توبه پذیرفته نباشد وعمل نيك جز از نیکان پیش مقبول نگُردد» ومعنی گفتار خدا عزوجل همین است که‌فرمود: «یوم یأتی بعض آیات ربك لاینفع نفسا ایمانها للم تکن آمنت من‌قبل او کسبت فی ایمانها خیر آ بعنی: روزی که بعضی نشانه‌های پروردگارت بیاید» کسی که از پیش ایمان نیاورده یا در [مدت] ایمان خویش کار خیری نکرده ایمانش سودش ندود.) ابی بن کعب گفت: «ای پیمبرخدا پدر ومادرم فدای توباد پس‌از آن خورشید وماه چه شود ومردم ودنیا چه‌شو ند؟» فرمود: «ای‌ابی» پس از آن خورشید وماه نور بپوشند ومانند پیش بر کسان طلو ع کنند 3 مردم که آیت وحشت را دیده باشند به‌کار دنیا مصر شوند و جوبها روان کنند و درختان بکارند و بناها سازند و دنیا جنان باشد که اک ر کسی اسبی بیارد از آن دم که حورشید ازمغرب بر آید تاوقتی که در صوردمند بر آن‌سو ارنشود.» حذیفة یمان گفت: «ای‌پیمبرخدای من و کسانم فدای تسوباشیم. کسان به‌وقت دمیدن صور جکو نه باشند 6 فر مود: «ای‌حدبفه» قسم به‌عدابی که جان محمد به‌فرمان اوستء رستاخیز بیابد و درصور بدمند و کس باشد که حوضی ساخته باشد اما از آن ننوشد رستاخیز بیابد و جامه‌ای میان دو کس باشد و آنرا نه پبچند و معامله نکتند » رستاخیز بیاید و کس باشد که لقمه به دهان برده باشد اما نخورد» رستاخیز بیابد و کس باشد که شیر از زیرشیرده بر گرفته باشد و ننوشد» آنگاه پیم‌برخدا صلی‌الّه علیه‌وسلم این آیه را تلاوت فرمود: «وناگهان بیاید و آنها ندانندا» وفرمود: «وچون درصوردمند و رستاخیز بیا ند و حدا| دهشی و جهنمی را حدا کند اماهنوز نر فته‌باشند حدای‌عزو جل ۴۳۸ تر جمةٌ تادیخ طبری حورشید وماه را بخواند و بیارندشان که سیاه و بی‌نور باشند و مضطرب و آشفته و از هول رستاخیز وبیم خداوند لرزان باشند و چون نسزديك عرش رسند به‌سجده درافتند و کو بند: «خدایا اطاعت ما وتلاش ما را درعبادت خوپش بدانسته‌ای که در ایام دنیا پیوسته به‌فرمان تو شتابان بوده‌ابسم» عذابمان مکن که چرا مشرکان ما را پرستیده‌اند. ما کسان را به‌عبادت خویش دعوت نکردیم و از عبادت توغافل نبودیم و پروردگار تبارك وتعالی گوید: «راست‌گفتید و من بر آنم که از سرگیرم و تکرار کنم وشما را چنان کنم که بودید» به‌اصل خلقت خویش باز گردید.» و بند: «پر ورد گارا مارا ازچه آفر بده‌ای؟) گوید: «شما را از نورعرش خویش آفریدم بدان باز روید». فرمود: «وبرقی از آنها بجهد که جشمها را خیره کند و با نورعرش بيامیزد و معنی گفتار خدا عزو جل همین است که فرمود: «ازسر گیرد و تکرار کند.» عکر مه گوبد: «من با کسانی که اين حدیث شنیدیسم بر خاستيم و بش کعب رفتیم و آشفتگی ابن‌عباس را ازسخن وی با آن حدیث که پیمبر صلی‌انله علیه و سلم آورد بگفتیم» کعب باما برعاست و به‌نزد اببن عباس شدیم و گفت: «شنیدم از سخن من آشفته شدی استغفار می کنم و توبه می آرم» من از کت-اب کهنی سخن آوردم که به‌دستهاست و ندانستم که بهودان به‌تحر بف آن پرداخنه‌اند و تو از کتابی نو سخن کردی که تازه از پیش رحمان عزوجل آمده و از سرور پیمبران و بهترین رسولان است وخواهم که حدیث را با من بگویی که ازتوبه خاطرسپارم و به‌جای حدیث خویش بکویم). عکرمه گوید: ابن‌عباس حدیثٍ را براو فروخواند و من قسمت به‌قسمت با حاطرخویش مقابله می کردم»چیزی‌نیفزود و کم نکرد» ومقدم و موخرنشد ودلبستگی من به ابن‌عباس وحفظ حدیث افزون شد. وهم از روابات مختلف گفتار ابن کو است که به علی‌بن ابی‌طالب گفت: «ای حجت جلد اول ۷۳۹ امیر موّمنان این لکه برماه جیست؟» گفت: «مگر قر آن نخوانی که گوید و آیت شب را محو کردیم این محو انست». روایت دیگر هست که علی‌بن ابی‌طالب فرمود : «هرچه خواهید از من بیرسید» وابن کو! گفت: «ابن سیاهی درماه چیست؟» و او گفت: «رخحدایت بکشد حرا از کار دین و دنبا نبرسیدی.» آنگاه گفت: «اين محوشب است). و روابات به‌اين مضمون مکررهست. و هم فتاده دربارةٌ گفتار خحدای که شب و روز را دو آبت کردیم و آبت شب را یحو کرددم گو بد: «ما همیشه می‌گفتیم که محوآبت شب لکه‌هابیست که در ماه هست و آشکاری آبت روز یعنی حورشید نورانی‌تر و بزرکتر ازماه است. ابوجعفر گوید : کفتار درست به‌نزد ما این است که خدای تعالی ذکره حورشید روز وماد شب را دو آیت کرد و آیت روز را که عورشید باشد آشکار کرد که به كمك آن توان دید و آبت شب راکه ماه باشد با سیاهی محو کرد و تواند بود که خداو ند عزو جل دوخورشید ازنور عرش خویش آفریده باشد آنگاه نورماه را به‌شب محو کرده باشد چنانکه‌کسانی گفته‌اند وسخنان را آوردیم و سبب اختلافشان همین بود و تواند بود که نورحورشید ازپوشش نسورعرش است و روشنی ماه از پوششس روشنی کرسی است. اکُرسند در خبری که آوردم درست بود جنان می گفترم ولی دراسناد آن گفتگوهست ومفاد آن درعات تفاوت خورشید وماه مقطو عبه‌نیست» و لی به‌بقین می‌دانيم که خدا عزوجل به‌صلاح بندگان که از آن خبر داشت؛ نورشان را مختلف کرد یکی را پرنور و روشن کرد ودیگری را کمنور کرد. و ان مدار دربارةٌ خورشید وماه بگفتیم زیرا هدف مارا دراین کتاب ذکر دوران وتاربخ شادان و پیمبران و رسولان است وتاریخ و زمان را بهشب و روز تعیین کنند که حاصل مسیرخورشید و ماه در افلاك است وچون خواهیم که تاریخ شاهان جبار و عصیانگر خدابا ملوك مطیع و زمان پیمبران و رسولان را بیاریسم از آنچه تاریخ و اوقات و ساعات را بدان شناسند بعنی <عورشید و ماه که معرفت ساعات شب و روز بدانوابسته است سخن آوردیم. اکنون دربارة نخستین کسی که حدایش ملك و نعمت داد و کفران نعمت کرد و حدایی اورا منکر شد و کردنفر ازی کرد وخحدا نعمت ازاو بکرفت و خوار و زبونش کرد سخن آریم و به‌دنبال آن از کسانی که پیرو او بودند و به‌عذاب خدا و زبونی و ذلت دچار شدند باد کنیم و هم از ملوك اطاعتگر دا که آثار پسندیده داشتند و از رسولان و پیمبران سخن آریسم ال‌شا ءالله. و سر اغاز وسالار لعنة‌ادته علبه سود حعدای عزو جل خلق او نیکو کرده بود و شرف و بسزرگی داده بود و ملك آسمان دنیا و زمين داشت و هم از خازنان بهشت بود» ولی با دای تکبر کرد و دعوی خدایی آورد و زیردستان را به پر ستش خو بش خو اند و خحدا او را شیطانی رجیم کرد و خلقتش را بگردانید ونعمت بکرفت و از آسمانها براند و جای وی و یار ان و پیروانش را اتش جهنم کرد. اينك شمه‌ای از اخبار سلف را دربارة کرامتها که خدا عزوجل بیش ازتکبرو دعوی بیجا بدوداده بود بیار یم وحوادث ایام سلطان و ملك او را تا به‌هنگام زوال نعمت با سب آن ودیگر امور وی بها حتصار یکُو یم ان‌شاءالله . جلد اول ۱ 1 ۱ ۵۱ سخن دد | که ابلیس مك آ سمان دنبا و2من داشت ابن‌عباس گوید: ابلیس از اشراف ملائکه بود و قبیله‌ای معتبرداشت وخازن بهشت وساطان آسمان دنیا وسلطان زمین بود. وهم از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که قبیله‌ای از فرشتگان جن بودند و ابلیس از ابشان بود و مابین آسمان وزمین قلمرو او بود. از ابن مسعود نیز روابت کرده‌اند که ابلیس ملك آسمان دنیا داشت و از قبیله‌ای از ملائکه‌بود که جن‌نام داشتند واين نام از آنجایافته بودند که خاز نان بهشت بو دند وابلیس هم ملاك داشت و هم خازن بود. وهم از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که ابلیس از فرشتگان بود و میان آسمان و زمین قلمرو اوبود وعصیان کرد و خداو ند وی را شیطانی رجیم کرد. سخن دد | نکه دشمن خدا سیاس نعمت بر ودد گاه ن‌داشت و نکس کرد و دعوی خداسی داشت از ابن جریح روایت کرده‌اند که هيچيك از فرشتگان جز ابلیس دعوی خحدابی نکرد. از قتاده روایت کرده‌اند که این گفتار عدا عزوجل که گوید: «ومن یقل منهم انی آله من دونه فدلك نجزیه جهنم کدلك نجزیالظالمین" بعنی هر که از آنها گوید من خدائی به‌جزخدایم» برای ایسن» جهنم سزایش دهیم و سس تست مت توص ات وت و ری و تم ی متایت سس و مس و و ۷ سس ۲ ۰۰۳ ۳ ۵۲ ترجمهة تاریخ طبری ستمگران را چنین سزا می‌دهیم» خاص ابلیس دشمن خداست که چون آن ناروا بکفت خدایش ملعون ومطرود کرد و فرمود بدینسان سزای اوجهنم دهیم که سزای ستمکاران را چنین می‌دهیم. سخن ددحوادنی که به رو گار ملك ابلیس بود و علت هلال وی ازحوادث روز کار ملك وی این بسود که مطیم خحدا بود. از ابن عباس روابت کرده‌اند که ابلیس از قبیله‌ای از فرشتگان برد که جن نام داشتند و خلقتشان از آتش سموم بود و نام ابلیس حارث بود و از خازنان بهشت بود و همه فرشتگان به‌جز این قبیله از نور بودند وجنیانی که نامشان به‌قر آن هست از شعله آتش آفر بده شده‌اند و انسان را از گل آفریده‌اند و نخستین سا کنان زمين جن بودندکه تباهی کردند وخون ربختند وحمدیگررا بکشتند و حدای» ابلیس را با سباهی از فرشتکان بفرستاد که با آنها پیکار کرد وهمه را به‌جزایردریا و اطر اف کوهها راند وچون چنین کرد مغرورشد و گفت کاری کردم که کس نکرد» و خدا عزوجل این را ازقلب وی بدانست و فرشتگانی که باوی بودند ندانستند. از ربیع‌بن انس روایت کرده‌اند که خداو ند فرشتگان را به‌روز جهارشنبه آفرید وجن را به‌روز پنجشنبه آفرید و آدم را ب‌روزجمعه آفربد وقومی ازجن کافر شدند وفرشتکان درزمین با آنها پیکار کردند و درزمین خونریزی وتباهی شد. سجن ددا شکه جر | دشمی خدا هلاك شد و با خدای عز و جل گر دنفر ای کر د صحابیان و تابعان در این اختلاف کرده‌اند بك دفتار از ابن‌عباس آوردیم که جلد اول ۵۳ چون با جنیان ءصیانگر و تباهکار پیکار کرد و تاررمارشان کرد خودبین و مغرورشد و پنداشت که به‌فضیلت ازدیگران برتراست. و گفتاردوم نیز ازابن‌عباس است که وی‌شاه ومدبر آسمان دنیا بودو تدبیرمیان آسمان وزمین با وی‌بود وخحازن بهشت برد ودر کارعبادت سخت کوش‌بود وخحود- بن‌شد و پنداشت ازهمه سراست وبا دای عزوجل گر دنکشی کرد. از ابن‌عباس و ابن‌مسعود روایت کرده‌اند که چون خدای عزوجل ازخلقت فراغت بافت. برعرش مقام گرفت و ابلیس را ملك آسمان دنیا داد. وی جزو قبیله‌ای از فرشتگان بود که جن نام داشتند زبرا خازنان جنت بودند و ابلیس هم ملك داشت ودم خازن بود و تکبردر دلش فتاد وباخودگفت خدا اين ملك بدمن داز که از دیگر ان برترم. ونیز از حماد روابت کرده‌اند که جون تکبر در دلش افتاد پنداشت که از فرشتگان برتر است و خدای عزوجل ان بدانست و فرشتگان را کُفت کسه من در زمین حلیفه‌ای بدید نو اهم کر د. وهم از ابن عباس آوردداند که ابلیس پیش از آنکه عصیان کند عر ازیل نام داشت وساکن زمین بود و درعبادت همی کوشید و به‌دانش ازهمه بیش بود و به همین سبب مغر ورشد. در روابت دیگر از ابن عباس آورده‌اند که ابلیس از فرشتگان بود و نامش عز از یل بود و در زمين ساکن بود وفرشتگان ساکن زمین جن نام داشتند. از سعید بسن مسیب روایت کرده‌اند که ابلیس سالار فرشتگان آسمان دنیا تا کفتار سو که از ان عباس آورده‌اند اینست که ابلیس داقیمانده مخلوقفی دیگر بود که خحدا عزوجل آفریده بود و از فرم‌ان خدا به‌در رفتند و اطاعت او نکر دند. ۲۴ ترجمة تادیخ طبری سخی دد بادة دوات عمدایته بن‌عباس: عکرمه از ابن‌عباس روایت کند که خدا عزو جل‌مخلو قی‌بیافرید وفرمود:« آدم را سحجدد کنید»» کفتند: «نکنیم» و حداوند آتشی فرستاد و آنها را سوخعت: آنجاه مخلوقی دیکُر آفریدو گفت: «من بشری از گل خواهم آفرید و باید آدم راسجده کید» گوید: و نیذیر فتند و انکار کردند وعدای عزوجل آتشی فرستاد و انها زا سوحت. آ نگاه این گروه‌را آفربدو فرمود: «آیاسجدة آدم نکنید؟» گفتند: «چراکتیم» اما ابلیس انکار ورزید وسجدةآدم نکرد. بعضی دیگر گفتداند سبب ملال ابلرس لعین آن بود که وی از بساقيماندة جن بود که در زمین خسون ربختند و تباهی کردند و ازاطاعت برورد کار بکردیدند و فرشتگان به‌پیکارشان رفتند. ذ کر گو بندة ابن سجن از شهربن حوشب در بارة این گفتار خسدای که ابلیس از جن بسود روایت کرده‌اند که ابلیس از آن دسته از جن بود که فرشتگان تار و مارشان کسردند و او اسیر فرشتگان شد که بهآسمانش بردند . و هم از سعدین مسعود روایت کرده‌اندکه کفت: فرشنگان با جن به‌پیکار بودند و ابلیس که خحردسال بود اسیر شد و با فرشتگان‌بود وعبادت می کرد وچون فرمان یافتند که آدم را سجده کنند اطاعت کردند اما ابلیس انکار ورزید و معنی گفتار خدا اینست که فرمود: «ابلیس از جن بود .» درستتر از همه گفته‌ها به‌نزد من آنست که پیرو گفتار حدا عزوجل باشیم که ۳۳1[ سس جلد اول ۵۵ فرمود: «وچون به فرشتگان‌گفتيم که آدم را سجده کنید» سجده کردند به‌جزابلیس که از جن بود! و از فرمان پروردگار حویش برون شد» و تواند بود که نافرمانی وی از اینرو بود که از جن بود و تواند بود که از شدت غرور و خودبینی بود که در عبادت همی کوشید و علم بسیار داشت و مك آسمان دنیا وزمین داشت وخازن جنان بود و تواند بود که جز این باشد و این را جز به‌عبر درست نشاید دانست و جنین خبری بدسترس ما نیست و دربارة آن علاف دست چنانکه گفتیم. کوبند که سبب حلالا ری آن بود که پیش از آدم» ساکنان زمین جن بودند و حدا ابلیس را قضاوت آنها داد و بکهسزار سال میانشان به‌حق قضاوت کرد و «حکم» نام پافت . و این نام را خدا عزوجل داد و بدو وحی کرد و مغسرور شد و بزرگی کرد و میان جن خلاف و دشمنی افکند که هزار سال در زمين پیکار کردند و اسبانشان در خون فرو رفت و معنی گفنار حدای تبارك وتعالی که فرمود: «مگر از حلفت اول خسته شده‌ایم؟ بل آنها در بوشش حلفت نازه‌اند" و کُفتار فرشتکان که آبا کسی را درزمین قرار می‌دهی که ت-اهی کند و خون بریزد» همین است. پس حدا عزوجل آتشی فرستاد و آنها را بسرعت و چون ابلیس عداب قوم خود را بدید به آسمان بالا رفت و با فرشتگان بماند و در عبادت خدا بکوشید تا وقتی خداو ند آدم را حلق کردکار عصیانگری او چنان شد که شد. و از جملد حو ادت !یام ملث ودی‌حلقت آدم ابوالمشر بو و جو لد حداه ند ار اوه فر مو د که فر شتگانر | از تکبر ابلیس مطلع کند که آنها ند اه دم دید و تحد] می‌حو است کار وی ر ا پر مللا کند که وفت هلال و زو ال‌ملکش ۵ ۰ : ۱۳۴ ۰۵۰۵ ۲ ۳۴ ۸ ۰۱۸ ۲ تر جمه تادیخ طبری رسیده بود او عزذکره به‌فرشتگان گفت: «در زمین خلیفه‌ای خواهم کرد» و آنها به_ پاسخ گفتند: «آیا کسی را در آن قرار می‌دهی که تباهی کند و خون بریزد؟"» از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که فرشتگان این سخن از آنرو گفتندکه از کار جن ساکن زمین خبرداشتند و به‌عداو ند کفتند: «کسی را در زمین قرار می‌دهی که مانند جن باشد که خون ریختند و تباهی کردند وما تسبیح و تقدیس تومی کنیم.» و پروردگار تعالی گفت: «آنچه من دانم شما ندانید» یعتی تکبر ابلیس و قصد نافرمانی و بندار باطل و غرور وی که آنرا آشکار کنم تا عبان ببیید. در این باب اقوال بسیار هست که شمه‌ای از آثرا در کتاب جامع‌البیان عن تأویل آی‌القر آن آورده‌ايم و خوش نباشد که این کتاب را به ذکسر آن دراز کنیم. وقتی خداوند عزوجل اراده فرمود که آدم را حلق کند بغرمود تا خالة وی‌را از زمين بر گیرند. از ابن‌عباس روابت کرده‌اند که پروردگار فرمان داد تا حاك آدم را بر گرفتند و او را ازگل چسبناك خوش‌بو آفرید که از کل بدبوگرفته شده بود و گل بدبو از ال بود و خدا آدم را به‌دست خحویش از گل آفرید . از ابنءسعود و جمعی از باران پیمبر روابت ۶سرده‌اند که خداوند عزوجل جبر بل علیه السلام را فرستاد تااز گل رمین بیارد و زمین گفت: (به‌خدا پناه می‌برم که مرا نافص یازیون کنی.» پس‌اوباز کشت و چیزی نکر فت و گفت: «خدایا به‌تو پناه بسرد و من لو را در گذشتم » پس میکائیل را فرستاد زمین به او نیز چنان گفت و میکائیل باز آعد پس فرشتهٌ مرک را فرستاد و زمین باز به‌عدا پناد برد و او گفت: «من نیز به‌عدا پناه می‌برم که بر کردم و فرمان او را کار نبسته باشم». پس از روی زمین برگرفت و به هم آمیخت و از بکجا نگرفت و از خالا سر خ و سپید و سیاه گرفت بدین‌جهت فرزندان آدم مختلف شدند و آنرا بالا برد و خالك را حیس کردند و کل چسبناك شد و بگذاشتند تا تغییر بافت و بر کسرفت و معنی گفتار حعدای که ۳ ۰ ۰۳۲ ۱ حلد اول ۷ فرمود «گل بدیو» همین است . و هم از ابن‌عباس آورده‌اند که حدا عزوجل ابلیس را فرستاد که ازخاله شیرین و شور زمین بر گرفت » و آدم را از آن آفرید و آدم نام یاف ت که از ادیم زمین بود .به‌همین سبب ابلیس گفت: «من به کسی که‌از کل آفریده‌شده سجدد کنم ؟» از سعیدین جبیر نیز روآبت کرده‌اند که نام آدم از آن بود که از ادیم زميین آفر بده شده بود. از علی رضی‌الله عنه روایت کرده‌اند که آدم از ادیم زمین حلق شد که‌حوب و بد بود و فرزنداد وی خحوب و بد شدند. از ابوموسی اشعری روایت کرده‌اند که پیمبر حداصلی‌الله علیه وسلم‌فرمود: «خحداو ند عزوجل آدم را از مشت خحاکی آفربد که از همه زمین‌بر گرفت و فر زندان آدم چون زمین شدند. سرخ و سیاه و سپید و نرم و درشت و بد وخوب. وخالرا حیس کردند تا گل شد و بگذاشتند نا بو گرفت وبگا.اشتند نا خحشك شد چنانکه‌خدا فرمود انسان را از سفالی از گل‌بدبو آفربدیم .» از ابن‌عباس روابت کرده‌اند که دا عزوجل آدم را از سه جیز آفر بد از کل شك وگل بدبر و کل چسبناك. کوبند که خدای تءالی وفتی‌گل آدم را بسرشت چهل روز و به‌فولی چهل سال حده او بررمین افتاده لو و .۰ ذکر کو نندة از ابن‌عباس روابت کرده‌اند که حدای مار و تعالی بقفر م‌ود ۲" کل آدم را بر کرفتند و آدم‌را از کل چسبناله وبدبو افرید و ادم رابادست خحود افرید و چهل‌روز جثه او افتادد بود و ابلیس میامد و آن را به‌پای خود میزد که صدا می‌داد و معنی ۵۸ ترجمه تاریخ طبری گفتار خدا که فرمود: «از کل عشك صدا دار» همين است؛» یعنی چیزتوخالی که پر نیست. وشیطان به دهان آدم میرفت و از ته وی در میآمد و از ته بدرون میرفت واز دهان درمیا مد و میگفت: «ترا برای صدا دادن نساخته‌اند . برای کاری آفر بده‌اند. اگر برتو تسلط یابم هلاکت کنم و اگر ترا برمن تسلط دهند فرمانت نبرم.» از ابن‌مسعود و جمعی از باران پیمبر صلی‌الله علیه وسلم روایت کسرده‌اند که خداو ند عزوجن به‌فرشتگان فره‌ود: «من بشری از کل حواهم آفر ید و جون اورا بپرداختم واز رو ح خویش در آندمیدم سجده‌ا شکنید» وخدا آدم را به‌دست‌خحویش آفرید تا ابلیس با او بزر کی نند و اکر بزرگی کرد کوید با کسی که بددست‌خودم ساخته‌ام بزرگی می کنی پس نو را به‌شکل انسان ساخت و چهل سال جثه گلی بود و فرشتگان براو می گذشتنا. و از دیدنش بیمداك می‌شدند و ابلیس ازهمه بیمنا کتر بود که براو می گذشت و بدو میزد و جثه جون سفال صدا می‌داد و می کت این‌را برای کاری ساخته‌اند و از دحان وی به‌دررن شد و از تهش در آمد و به فرشتکان کفت از این نترسید کد خحدایتان توبر است و این توعالی است و اکر براو دست از سامان فارسی روابت کرده‌اند که خدا عزوجل آدم را بیافربد و پیش از ده‌یدن رو ح چهل روز در آن نکربست و کل چون سهال شث شد و به‌فرشتگان گفت: «چون رو ح دراو دمیدم سجده‌اش کنید.» از گذشتگان روایت کرده‌اند رو ح از طرف سر به آدم در آمد . ذکر و یندة اربن سخن: از ابن‌س-‌ود و جمعی از باز ان پیمر صلی | لله علیه و سلم روابت کر ده‌اند که وقتی رو ح در آدم دمیدند و به‌سروی در آمد عطسدزد وفرشتگان ستایش خحدا گفتند: جلد ارل 2۹ او نیزستایش خدا گفت وخدا عزوجل فرمود: «خدایت رحمت کند» و چون روح به‌ چشمان او در آمد میوه‌های بهشت‌را نگریست و چودبه‌اندرون وی رسیداشتهای غذا یافت و پیش از آنکه روح به پاهایش رسد شتابزده سوی میوه‌ه‌ای بهشت رفت و هبه فرشتگان سجده کردند به‌جز ابلیس که با سجده کنان نبود و بزرگی کرد و انکار ورزبد و کافر شد و خحدای بدر گفت: (رحر | سجده نکردی؟» گفت: «من از او بهترم» من به‌انسان کلی سحده نکنم». و خدا عزوجل فره»‌ود: «گمشو» که بهشت جای تکبر نیست». از ابن‌عباس یز روایت کرده‌اند که وقتی خحدا عزوجل از روح خحویش در آدم دمیت ۳.۵ از سر وی در آمد و همچنانکه به‌پیکر وی می‌ر سمد کگوشت وخود می‌شد و چون به‌شکم وی رسید خویشتن را بدید و از زیبائی تن خویش شگفتی کرد و خواست برخیزد اما نتوانست .و معنی گفتارخدا که «انسان را از شتات آفر یده‌اند» همین است . و چود روح به‌همه‌پیکر وی رسید عطسه زد و به‌الهام‌عد! ستایش وی گفت‌و خدا فرمود: «عدابت رحمت کند.» آنگاه‌به‌فرشتگانی که همراه ابلیس بودند گفت: «به آدم سجده کنید.) و همه سجد: کردند بجز ابلیس که انکار وررید و بزر گی کرد که عرور و خحودبینی بدو راد بافته‌بود و گفت: «سجده نکنم که من از او بهترم و به‌سال بیشتر و به‌حلقت نیرومندتر» مرا از آتش آفریدی و او را از کل و آتش از کل قویتر است.» و جون ابلیس سجده‌نکرد » حدایش به کیفر این کناه از عیر ثومید کرد و شبطان رجیم شد . از ابوهریره روایت کرده‌اند که پیمبر صلی‌الله علیه وسلم‌فرمود: «وقتی‌رو ح در آدم دمیده شد عطسه زد و ستايش خحدا کفت و خداوند فرسود سوی کگروه فرشتگان رو وبگو: «سلام برشما باد» و او برفت وبه‌فرثتگان سلام گفت و آنها نیز گفتند: «سلام و رحمت خدا برتوباد» و آدم پیش حدای عزوجل باز گشت که بدو گفت: این درود تو و فرزندان تست که به‌بکدیگر گو بند». ون سسوم وا .- ۰ ۶۶ ترجمه تاریخ طبری آنگاه خداوند عزوجل نامها را به آدم یاد داد و دانشوران سلف در بارة نامهایی که به آدم باد داد اعتلاف کر ده‌اند» بعضی کُفته‌اند نام همه جر ها بو ده ذکر گو بندة ابن سخن: از ابسن عباس روایت کرده‌اند که خداوند عزوجل همه نامها را به آدم آموخت یعنی همه نامهایی که مردم دانند چون انسان و حیسوان و زمين و دشت و دربا و کوه و خر و امثالآن و هم از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که خدا همه نامها را به آدم آمونعت حتی نام چیزهای نگفتنی . از مجاهد نیز روایت کرده‌اند که خدا نام همه مخلوق خویش را به آدم آموخت . سعیدبن جبیر گو ید: نام همه چیزرا به آدم آموحت حتی نام شتر و گاو و بز. از قتتاده نیز روادت کرده‌اند که حسدا عزوجل نام همه چیزها را به آدم آموخت. یعنی گفت: «این کوه است و این درباست و این فلاذ است و این بهمان است.» آنگاه چیزها را به‌فرشتگان نشان داد و گفت: «اکرراست می‌کو بید نام این جیزها را به‌من بگویید.» بیضی دیگر گفته اند نامهای حاصی را به آدم آموخت که نامهای فرشتگان بود . ذ کر گو بندة این سخی: از رییع روابت کر ده‌اند که این گفتار دا که فرم‌ود «همه نامع را به آدم ناد داد معصود نام فرشتگان است . بعضی دیگر گفته‌اند نامهای حاصی که اد جلد اول 7۱ آموعت نام اععاب وی بود . ذذکر گو بندةُ اربن سخن: از اين زبد روایت کرده‌اند که درباردٌ کفتار خداوند که فرمود: «همه‌نامها را به آدم آموحت» گوبد همه نام اعفات وی بود. و چون خدا عزوجل همه نامها را به آدم آموعت صاحبان نام را به‌فرشتگان نشان داد و کفت: «اکرراست می‌گو یبدنام‌اینان را به‌من بگو بید.» واین‌سخن از آنرو کت که فرشتکان دربارة حلات آدم فده بودند: در زمین تباهی کند و خون بریزد» و حدا می‌فرمود: «شما که جیزهایمشهود و عیان را ندانید از ندیده‌ها چه دانید» این سخن را از گذشتکان روادت کر ده‌اند ۰ ذک رو بندة ان سحن: از ابنسعود روایت کردداند که خداوند فره‌ود: «اکُر راست می کو بید که بنی آدم در زمين تباهی کنند و خون بریزند» نام اين چیزهارا بامن بگویید.» از ابن‌عباس نیز روایت کرده‌اند که خدا فرمود: «اگر راست‌میگوبید ودانید که چراخلیفه در زمین نهاده‌ام اين نامها را بمن بکویید». کوبند:وقتی حداوند به‌حلقت آدم پردانعت فرشتکان کفتند: رخحدا هرحه می‌خو اهد بیافریند که ما داناتر ازاوئیم وپیش خداعزیزتر.» و چون آدم را بیافر بد و نام همه چیز را به‌او باد داد جیزف] را به‌فرشتکان نشان داد و گفت: «ا گر راست می‌گویید که خدا درجه را بیافربند ازاو داناتر و عزیزترید» نام این چیزها را بامن بگویید .» ۶۲ ترجمة تاریخ طبری سس و اد ها تست رت سا تس ات ات سس سس سس سس ات و و سس سر ی ری و ی و ی نب یس ۳ ی سس ی ی و ی ذ کر گو بندة ابن سخن از قتاده روایت کردداند که وقتی خداوند دربارة حلقت آدم با فرشتکان مشورت کرد کفتند : «کسی ۳ در زمین خحواهی نهاد که تبامکاری کند وحون بر لزد.» چون دانسته بودند که به‌نزر حدا چیزی بدتر از خونریزی و تباهکاری نیست ولی خداوند فرمود: «آنچه من دانم شما ندانید.» که در علم خدا بودکه از خلیفةٌ زمیس پیمبران و رسولان و پارسایان و بهشتیان خر اهند بود . از ابن عباس نیز روابت کر ده‌اند ده جون خداوند عروجل بدحلات آدم پرداحت فر شتگان گفتند: «خدا خلقی داناترو عزیزتراز ما نخواهد آفربد» و حلقت آدم امتحان ایشان بود کد همه مخلوق به‌معرض امتحانند حون آسمان و زمین کد امتحانشان اطاعت بود که خدا فرمود: «به‌اطاعت با کر اهت بایید» و کفتند: رید اطاعت آمدیم.» از قتاده و حسن روایت کرده‌اند که وقتی خداوند به‌فرشتگان کفت خلیفه‌ای درزمین خواهم نهاد و رأأی خویش بگفتند چیزی بداندتند و چیزی ندانستند گفتند: «کسی را درزمین میذهی که تباهی کند وعون بر نزد.» جود فر شتکان دانسته‌بو دند که به‌نزد خدا کناهی بزرگتر از خون‌ریختن نیست و جون خداوند حلقّت آدم را آغاز کرد فر شتگان باهم گفتند: رخدا هرچه می‌خواهد بیافر بند که از ۱۰ داناترو عزیزتر نخواهد بود» وچون آدم را بیافرید و روح دراو دمید یکُفت تا او راسجده کنند» و آدم را بر آنها برتری داد به کیفر آن سخن که کفته بودند» و فرشتکان کفتند: «اکر بهتراز او نباشیم ازاو داناتریم که پیش از او بوده‌ایم وقومها پیش ازاو بو ده‌اند.» و چون فریفته علم خوبش شدند» دجار امتحان شدند و خدا همه نامها را به آدم باد داد وحیزها را به‌فر شتکان نشان داد و کفت: «ا کر و ات می کو بید که از مرحه حلد اورل ۶2.۳ بیافرینم داناترید نام این چیزها را به‌من بگویید و فرشتگان به‌توبه گراییدند و هر مزمنی به‌توبه می گر اید و گفتند:» «سبحانك لاعلم لنا الا ما علمتنا انك انت العلیم الحکیم قال :یا آدم انبگهم باسمائهم فلما انبثهم باسمائهم قال الم اقل لکم انی اعلم غیب السموات والارض و اعلم ما تبدون و ماکنتم تکتمون" یعنی تنزیه تو گسوییم» دانشی جز آنچه به‌سا آموخته‌ای نداریم که دانای فرزانه تویی. گفت: ای آدم؛ اینان را ار نام جیزها ا گاه کن و چون از نامهابشان ] کاهشان کرد گفت: «مکر نگفتمان که من راز آسمانها و زمین را می‌دانم و انجه را آشکار کنید و آنجه را نهان می‌داشتید می‌دانم». و امها که خدا به ادم باد دادنام همه چیز بود چون اسب واستروشتر وجن و وحش و هرچیزی را بدنام آن نامید و گروه گروه یادشان داد آنگاه به‌فرشتگان کذت: «مکّر به‌شما نگفتم که از راز احمانها وزمین آ گاهم و آ جر | آشکار کر ده‌ابد و آنچه را که نهان داشته‌اید میدانم.» آنچه آشکار کرده بودند آن سخن بود که گفته بو دند اععاب آدم در زمین تبامی خونریزی کنىد آنحه هان داشته بودنداین سخن برد که باهم گفته بودند که ما از آدم بهتر و داناتریم. و چون کر و نافرمانی ابلیس برفرشتگان عبان شد و خحدا با وی عدات کرد و او در کار عصیان اصر ار ورزید خدای از بهشت بیرونش کرد و ملك آسمان دنیا و زمین را از او گرفت و از خازنی بهشت خلع ؟رد و فرمود: «از بهشت‌برو که مطرودی و تا روز رستاخیز لعنت برتو باد» و وی همچنان در آسمان بود و روی زمین نیامده بود. و خدا آدم را در بهشت مقر داد که در آن تنها همی رفت و همسری‌نداشت که بد و آرام گیرد و لحظه‌ای بخفت و چون بیدار شد زنی را بالای سر ود نشسته دید که حدای از دنده او حلق کر ده نود و از او بر سید: « کیستی *» | شب ۳ یا ۳۳ کفت: ((زبی هستم). گفت: «بر ای جه خحلق شدی؟» گفت: «:ا به‌من آرام گیری». و فر شتکان که مقدار علم آدم را دانسته بودند پرسیدند: «ای آدم نام او جه باشد). گفت:«حو ا». کفتتد «جرا حوا». کفت: راز آنرو که از ز :ده‌ای آفر بده شده) . وحدای عزوجل فر »و د: «ای آدم نو و هه‌سرت در دهشت مقر کر ند و هر حه حواهید به‌عوشی از آن بخورید.» از ابن اسحاق روایت کرده‌اند که وقتی خدا عزوجل با ابلیس عتاب کرد و نامها را به آدم بیامسوخت به گفتهةٌ اهل تورات و دیکر مطلعان عسوابی براو انداعت آنگاه بك دندهٌ او را از طرف چب بگرفت و جای آن را از گوشت پر کرد و آذم همچنان به‌عواب بود تا خدا از دنده وی حرا را بیافرید و زنی شد که بدو آرام گیرد و چون خواب از او برفت و برنعاست وی را پهلوی خویش دید و جنانکه گفته‌ا ند و حدا| بهتر داند گفت : «گوشت و حون و همسرم» و بدو آرام کرفت و جون حدا وی را همسری داد که بد و آرام کرفت گفت: «ای آدم تو و همسرت در بهشت مقرگیرید و از آن به‌عوشی بخسورید و بدین درخت زديك مشو بد که ازستمگران خو اهید شد.» از مجاهد آورده‌اندکه خدا حوا را از دندة آدم آفرید و جون بیدار شد به‌او گفت: «مرا به‌بطی مرثه گو بند» بعنی زن. حلد اول ۶۵ سخن دد | ینکه حداو ند متعال بدد ما آدم علیه‌السلام دا امتحان کر د: و چون خدا عزوجل آدم و همسرش‌را در بهشت مقر داد و به‌منظور امتحان و برای آنکه قضای خدا دربارة او و اعقابش روان شود گفت از میوة آن هرجه خواهند بخورند بجز يك درخت که فرموده بود نخورند و شیطان به وسوسة آنها پرداخت تا از ءيوة درخت ممنو ع بخوردند و نافرمانی خدا کردند و عورتشان که نهان بود» عیان شد. از ابن‌مسعود وجمعی از اصحاب پیمبر روایت کرده‌اند که شیطان‌می‌خواست و ارد بهشت شود اما خحازنان بهشت مانم او شدند و او پیش مار رفت که حیوانی چهارپا بود مانند شتر و بسیار حوش منظر بود وازمار حواست که به‌دمان وی در آید و وارد بهشت شود مار بر حازنان بهشت گذر کرد و آنهاندانستند» که اراد خداو ند به‌کاری تعلق گرفته بود » و ابلیس از دهان مار سخن گفت اما آدم اعتنا نکرد» پس برون شد و گفت: «ای آدم خواهی که درعت جاوید و ملك پایان‌ناپذیر را به‌تو نشان دهم؟» یعنی درختی را به‌تونشان دهم که چون از ميوة آن بخضوری فرشته‌ای باشی همانند خدای تعالی یا هردو جاویدان شوید و هر گسز نمیرید و قسم خورد که من خیرخواه شمایم. می‌حواست بدینوسیله عورتهایشان را عیسان کند و لباسشان بریزد» که ار خواندن‌کتب فرشتگٌان دانسته بودکه عسورتی دارند و آدم این را ندانست و لباسشان از نان بود. آدم نخواست از آن درخت بخورد ولی جوا بیش رفت و بخورد و به آدم کفت: «ربجو ر من خ<وردم و زیان‌ندیدم.» و جون آدم بخورد عورتشان عیان شد و بنا کردند خودشانرا با بر بهشت ببیوشانند, ار ابن‌عباس روابت کرده‌اند که دشمن خدا ابلیس از همه خزندگان زمین ۶۶ ترجمه تاریخ طبری حواست که بکیشان وی را به‌بهشت در آردتا با آدم و دسسرش سخن کند » و همه رد کردند» و بامار گفت: «اگر مرا به‌بهشت ببری تراز | ابنای‌بشر حمایت می کنم» و در پناه من خواهی بود.» و مار او را میان دو دندان جای داد و به‌بهشت در آمد که ازدهان مار با آنها سخن کرد؛ مار پوشیده بود و برچهارپار اه می‌رفت و خداوند تعالی او را برهنه کرد و جنان کرد که برشکم راه رود. ابن‌عباس می کفت: «مرحجا مار دیدید بکشید و حمایت دشمن خدا را بشکنید.» و هم از وهب‌بن منبه روایت کرده‌اند که: وقتی خدا عزوجل آدم و هءسرش را در بهشت مقرداد و کفت ازمیوة این درحت نخورید شاحخه‌های درخحت ممنو ع در هم پیچیده بود و فرشتگان از میوةٌآن می‌عوردند و دمان میوه بود که خداوند آدم و حوا را از خوردن‌آن منع کرده‌بود. و چون ابلیس خو است اه آنها را به کُناه افکند به‌دهان مار رفت و مار چهار پا داشت و جون يك بختی تنومند بود وقتی مار به‌بهشت در آمد ابلیس از درون آن در آمد و از یو درعت ممنو ع بر کرفت وپیش حوا برد و گفت: «ببین میوة این درحت چه خوش بو و خوشمزه و خوشرنکك است» وحوا بخورد و آدم نیزاز آن بخورد وعورتهاشان نمایانشد و آدم به‌دل درخحت پناه برد و پرورد کارش ندا داد: «آدم کجائی؟» ۳ «پرورد کارا من اینجایم). گفت: «جرا بیرون نیابی؟» پاسخ داد: «پرورد کارا از تو شرم دارم». عداوند گفت: «ملعون باد زمیتی که از آن آفریده شدی» و درخت را نیز لعنت کرد و میوه آن خار شد. گوید پیش ازان در بهشت و زمین درختی برتر از طلح و سدر نبود و حدا عزوجل فرمود: «ای حوا تو که بندة مرا فریب دادی با کراهت آبستن شوی و به هنگام وضع پیوسته در حطر مرگ باشی» و به‌مار فرمود: «تو که ملعون به‌شکمت جلد اول ۶۷ در آمد و بندهٌ مسرا فریب داد ملعون خواهی بود و پاهایت شکمت شود و روزیت در خالك باشد» دشمن بنی آدم باشی و آنها نیز دشمن تو باشند همرجا یکیشان را ببینی پاشنهةٌ او را بکزی و هرجا ترا به‌بیند سرت را بکو بد). به‌وهب گفتند: «فرشتکان که جیز نمی‌خورند» گفت: خدا همرجه خواهد ک: و هم از محمدین قیس روایت کرده‌اند که خدا عزوجل به آدم و حسوا فرمود که از میوةٌ يك درعت نخورند واز «رختان دبگرهرچه خواهند به‌عوشی بخورند» شیطان بیامد و به‌شکم مار رفت و با حواسخن گفت و آدم را وسوسه کرد و گفت: «خدا از میوهٌاین درعت منعتان کرد مبادا فرشته با جاوبد شوبد.» و قسم خورد که س خیرحواه شمایم وحوا از میوهٌ درخت بکند و درخحت خونین شد و پوشش آنهاکه به‌تن داشتند بریخت و بناکسردند از بر گهای بهشت به‌خو یشتن بیوشانند. و خدایشان‌بانگ زد که مکر ازمیوة این درعت منعتان‌نکرده‌بودم و نگفته بودم که شیطان دشمن شماست» چرا میوه‌ای را که منع کرده بودم خوردی! آدم گفت: «خدایا حوا به‌من خورانید.» حداو ند به‌حوا کفت: «جرا به‌اوخورانیدی؟» گفت: «مار به‌من فرمان داد.» به مار گشت: «جرا به‌او فرمان دادی؟» کفت: «ابلیس به‌من فرمان داد.» گفت: «ملعون ومطرود باد وتو ای حواکه درخت را خونین کردی‌باهرملال حونین شوی. ونوای مار بامایت‌را بگیرم وبرروی بدوی وهر که ترا به‌بیند باسنکت سرت بکوبد. فرو روید ودشمن همدیگر باشید.» و هم در روایتی هست که شیطان به‌صورت جهارپابی به‌بهشت در آمد و کفتی شتر بود و یاهایش بیفتاد ومارشد. ۶۸ ترجمهة تاریخ طبری از ابوالعالیه آورده‌اند که شیطان پیش حوا رفت و گفت: «از جیزی منعتان کر ده‌اند!» گفت: آری» اراین درحت. کفت: «از ای درعت منعتان کرد مبادا فرشته با حاوبد شوید.» حوا نخست بخورد وبه آدم گفت تا او نیز بخورد واين درختی بودکه هر که میخورد باد در شکمش می‌پیچید و این در بهشت روا نبود» و آدم از بهشت بیرود ش از بعضی محدئان روایت کرده‌اند که چون آدم علیه‌السلام نعمت و رفاه بهشت را بدید کفت چه می‌شد اگرجاوید بودیم وشیطان این سخن بشنید و از راه جاوید شدن اورا بفریفت. ابن اسحاق گوید: شنیدم که آغازحبلةً وی آن بودکه همی نالید وچون ناله اش (‌ را بشنیدند دژم شدند و گفتند: «كرية توازچیست ۱ گفت: («بر شا می گر یم که جرا بمیر ید و این نعمت و رفاه و اگذاربد» و این سخن درد اشان کار کر شد. آنگاه بیامسد و وسوسه کرد و گفت: «ای آدم حو اهی که درعت جاوید را به‌تونشان دهم و ملکی که هر کزفنا نشود؟ خدایتان ازاین درعت منع کرد مبادا فرشته با جاوید شوید» یعنی اکر درن‌مت‌بهشت فرشته نشوید هر گز نخو اهید مرد. خدا عزو جل گوبد: «و فر ببشان داد». از ابن وهب آورده‌اند که: شیطان حوا را وسوسه درد وییش درخحت آورد و آنرا به‌چشم وی زیبا نمود آنگاهآدم اورابه‌حاجت خویش خواست کُفت: «نمی- شود مکر ابنتجا بیایی» وجود بیامد گفت: «نمی‌شود مگر از این درعت بخوری.» گوید: و از آن بخوردند وعورتشان نمایان شد و آدم گر یزان در بهشت همی رفت وخدایش بان زد: «آدم ازمن می‌گریزی؟» گفت: «نه‌پروزدگارا ولی از تو شرم دارم.» جلد اول ۶۹ گفت: «ای آ دم از کجا فریب خوردی!» گفت: «ازحوا» پرورد گارمن.» گفت: «پس باید هر ماه یکبار اورا حونين کنم چنانکه این درعت را خونین کرد» وی را حردمند آفریده بودم اما سفیهش کنم؛ نا بود آسان آبستن شود و آسان بزاید اما بسختی خو اهد زانید.» ابن زید گوید: اکربليةٌ حوا نبود زنان این دنیا قاعده نمی‌شدند» ءاقل بودند و آسان حامله می‌شدند و آسان :ی‌زاییدند. از سعیدین مسیب آورده‌اند که فسم می‌خورد کسه آدم به‌وقت خوردن ازمیوة ممنو ع عافل تبود» حوابه‌او شراب خورانید وجون مست شد اورا سوی درعت کشانید وجونآدم وحوا ناه کردند حدایشان ازبهشت بیرون کرد ونعمت و رفاه از آنها بگشت وبا دودشمن خود ابلیس ومار به‌زمین فرود آمدند وخدا عزوجل فرمود پائین روید ودشمن همدیکر باشید. سخن ددا شکه] دم جه‌مدت در بهشت بود و کی خلق‌شد و وقت صسوط وی از بپشت» کی بو د؟ حبر مکرر از پیمیر صلی الله علیه‌و سلم ه#ست که حدای عزو جل آدم علیه السلام را به‌روز جمعه آفرید وهم به‌روزجمعه وی را از بهشت برون کرد و به‌روزجمعه توبة وی پدیرفت وهم به‌روزجمعه جانش را کرفت. کر جس‌های منقول از _بیعمیر در ابن باب سعد بن عاده از پیمبر صلی الله علیه‌و سلم‌رو ایت کر ده که‌فرمود: (در حمعه دهعت ۷ ترجمه تاریخ طبری صفت‌هست: آدم به‌روز جمعه حلق‌شد» به‌ روز جمعه به‌زمین فرود آمد و به‌روزجمعه‌بمرد. دراین‌روزساعتی هست که‌بنده هرچه ازخدابخواهد اکرگناه یا قطع رحم نباشد بدو عطاشو د.رستاخیز به‌روز جمعه‌باشد» فرشته‌مقرب‌و کوه‌وزمین و بادازرو ز جمعه‌تر سند.» ابو لبابهةٌ انصاری از پیمبر صلی‌الله علیه وسلم روایت کرده که فسرمود: «جمعه سرور روزهاست و از روز فطر وقربان پیش خدا عزیزتر است وپنج صفت دارد. وبقیه جون حدیث سعدین‌عباده است با اين اضافه که فرشتهٌ مقرب و زمین و کوه ودریا بیم دار ند که به‌روزجمعه رستاخحیز شود. از ابوهریره‌نیز روابت کرده‌اند که پیمبرصای‌الله علیه و سلم فر مود: «بهتر بن روزی که آفتاب در آید جمعه باشد. آدم را روزجمعه آفریدند روز جمعه به‌بهشت بردند و روزجمعه بیرون کردند.» و هم ابوهریره‌گوید که پیمبر صلی‌الله‌علیه و سلم فرمود: «هیچ روزی چون جمعه نیست که آدم به‌روزجمعه خلق شد و به‌روزجمعه از بهشت برون شد و به‌روز جمعه به‌بهشت باز گشت.» و روابت به‌این مضمون مکررهست. سخن دهد | ینکه بهر وز جمعه جه‌وقت آدم خلق ند و جه وقت به‌دمین فرودامد؟ عبدالله بن سلام دربارةٌ حدیث پیمبر که فرموده بود: به‌روزجمعه ساعتی هست که بنده هرچه ازخدا خواهد مستجاب شود » گوید دانم که چه‌ساعت است آخرین ساعت روزاست که آدم در آن خحلق شد و خدا عزوجل فرمود: «انسان‌شتابان آفربده شد.» از مجاهد نیسز در همین باب آورده‌اند که دربارةٌ کفتارخدای که انسان را جلد اول ۷۱ شتابان آفر بده‌اند گفته بود:وی آدم بود» که آخر روز پس ازهمه جیز های‌دیگر آفربده شد و چود روح به‌چشم و زبان وسرش رسید وهنوزبه‌پائینش نرسیده بود گفت:« پرورد کارا پیش از غروب آفتاب خلقت مرا به‌سر برسان.» ابن وهب دربارة همین آبه کوید: آدم را در آخر روز آفریدنسد وخلقت وی شتابان بود وعجول شد. بعضی‌ها پنداشته‌اند که دوساعت وبه‌قولسی سه‌ساعت از روز جمعه رفته بود که خدا عزوجل آدم وحوارا در بهشت مقر داد و هفت ساعت از روز رفته بود که آنها را از بهشت برون‌کرد» پس مدت تسوقفشان در بهشت پنجساعت و به‌فولی سه‌ساعت بود. بعضی نیز گفته اند که‌نه‌باده ساعت از رو ز حمعه رفته‌بود که آدم علیه| لسلام از از تهشت برون شد. ذکر کو بندة این سحین از ابو العالیه روایت کرده‌اند که آدم را به‌ساعت نهم بسا دهم روژجمعه پنجم نیسان از بهشت برون کردند. اگرمنظور گوینده ایسن باشد که عدای تباركك وتعالی آدم وحوارا دوساعت گذشته از روزجمعه به‌روزهای دنیا در بهشت مقر دادگفتار او درست می‌نماید زیرا از گذشتگان خبرهست که آدم در آحرین ساعت روز ششم ایام حلهت که هرروز آن هزار سال بود آفریده شد و پیداست که ساعت آن‌روز هشتاد وسه‌سال از سالهای ماست و گفتیم که وقتی گل آدم را بسر شتند جهل سال بماند تسا رو ح در او دمیده شد و بی گفتکو این چهل سال از سالهای ما بود و از وقتی که روح در او دمیدند تا هنکامی که کارش به‌سررسید و در بهشت مقر گرفت و به‌زمین فرود آمد سی و پنج سال از سالهای ما بود. و اکرمنظوراین باشد که دوساعت گذشته 55 ۷۲ تر جمهةٌ تادیخ طبری از روز جمعه از روزهای هزارساله دربهشت مقر کسرفت ناحق‌کفته» زیرا همه اهل حدیث گفته! ند که در آخر روزجمعه پیش از سروب خورشید روح در آدم دمیده شد» ونیزخبر مکرر از پیمبر صلی‌الله علیه وسلم هست که خداو ند تبارك وتعالی وی را درهمان روز دربهشت مقرداد و همان روز به‌زمین فروفرستاد» ومسلم است کسه آخحرین ساعت روز از روزهای هزارسالء آخحرت مشتاد و سمسال و جهارماه از سالهای‌ماست بنابراين آدم درساعت دوازدهم روز جمعه هزارساله حلق شد وچهل سال از سالهای ما پیکروی بیرو ح افتاده بود و پس از آن رو ح در او دمیدنسد» و ا کر اقامت وی در آسمان ومقر دربهشت تا به‌هنکام کنساه وهبوط جهل و سه‌سال و جهارماه از سالهای ما باشد برایرساعتی از يك‌روز خحلقت می‌شود. از این‌عباس روابت کرده‌اند که ادم میان نماز نیمروز ونمار پسین از بهشت برون شد و به‌زمین فرودآمد ويك نیمروز از روزه‌ای اخحرت دربهشت مقرداشت که بانصد سال بود. این سخن نیزخحلاف اخبار منعول از رسول خداصلی‌الله علیه وسلم و محدئان سلف است. سخن دد بادهُ محلی که آدم و حوافر ود مدند خسدای عزوجل آدم راپیش ازغروب روزخلقت وی که‌جمعه‌بود با همسرش از آسمان فرود آورد وجنانکه اخباربان سلف کفته‌اند درهند فرود آمد. از قتاده روایت کرده‌اندکه خدا عزوجل آدم را به‌هند فرود آوردء و هم از ابن عباس روابت کرده‌اند که خدا عزوجل آدم را به‌صحرای سرزمین هند فرود آورد . از علی‌بن ابی طالب رضی‌الله عنه روابت کرده‌اند که خوشبوترین زمینها سرزمین هند است که خدا آدم را در آنجا فرود آورد و درخت آن بسوی بهشت حلد اول ۷۳ گرفت . رهم‌از ابن عباس روایت کرده‌اند که آدم به‌هند فر ود امد و حو | به‌حده و آدم رهجستجوی وی رفت تا فر اهم آمدند وحوا به‌او ندرك شد و انحا را مر دلفه کفتند» و حای معار ف4شان عر فات‌نام کف وجابی که مجتمع شد زد جمع نام کرفت و آدم در همد بر کوهی فرود آمده بو د که بوذ نام داشت. ابن اسحاق گو بد: به کته امل تورات آدم درهند بر کوهی فرود آمد که‌و اسم نام داشت به‌نرديك دردای به‌نام بهیل مابین دهیخ و مندل که دو ولایت هند است و کویند که حرا درجده ازسرزمین مکه فرود آمد. بعضی دیگر گفتهاند: آدم در سر ندیب بر کوهی به‌نام بوذ فرود آمد وحوا به‌جده از سرزمین مکه و ابلیس در میسان و مار در اصفهان . و گفته‌اند که مار در صحر | فرود آمد و ابلیس بر ساحل دربای ابله : و این را جر با خر نتوان و هو دا نج جر آنجه دربارة مبوط آدم بدسر ز مین هند آمده و محدئان اسللام و امل تورات و انععیل بدیر اند تعبری ندار بم. گو بندقلة کرهی کد آدم‌علبهالسلام بر آن فرود آمد ارهمه‌قله‌های جهان به آسمان نزدیکتر است. و آدم وقتی بر آن جای گرفت؛ بایش بر کوه وسرش در آسمان بود ودءا و ت.بیح فرشتگان ر | می‌شنید وبا آن انس گرفته بود وفرشتگان ازاوبیم داشتند ۸ ذ کر گو ند ان سجی " عطاء‌بن ابی رباح وید که جون خدای عزوجل آدم را ازبهشت فروفرستاد باهابش برزمین وسرش‌بر آسمان بر د وحن و دعای اعل آسمان را می‌شنرد و با آن ۷۳ ترجمه تاریخ طبری مأنوس‌بود و فرشتگان ازبیم وی دردعا و نماز به‌عدا شکایت بردند» و وی راکو تاه کرد وچون صدای آسمان نشنید وحشت کرد و دردعا ونماز شکایت به‌خدا برد و آهنگ مکه کرد و محل هرقدم وی قریه‌ای شد وهرکام وی صحرائی بود تا به‌مکه رسید و خدای تعالی باقوتی از بهشت نازل کرد که به‌جای کعبه بسود و آدم پیوسته بر آن طواف می‌برد تا خدای طوفان را فرستاد و آن یاقوت به آسمان رفت تا وقتی که خداوند ابراهیم خلیل علیه‌السلام را برانگیخت و خانه را بساعت که اوتعالی فرماید: «و اذ پوآنا لابراهیم مکان‌البیت؟». بعنی «وجود ابر اهیم را درمکان این خانه جا دادیم.» از قتاده روایت کرده‌اند که حداوند عسزوجل کعبه را بسرای آدم علیه‌السلام نهاد چون سروی در آسمان و پامایش در زمین بود و فرشتگان از او بیمناك بودند و قدش به‌شصت ذرا ع کاسته شد وغمگکین شد که صدای تسبیح فرشتگان را ات شنید وشکایت به خدا برد که فرمود: «ای آدم من خانه‌ای برای تو فرود آوردم که بر آن طو اف بری همچنانکه به‌دورعرش من طواف برند و به‌نزد آن نماز کنی چنانکه به‌نزد عرش من نماز کنند» و آدم به‌سوی خانه روان شد وقدمهایش بلند شد ومابین هرقدم صحرایی بود و صحراها همچنان بماند و آدم به‌عانه رسید و طواف برد وپس از او پیمبران نیزطواف بردند. ار ابن‌عباس نیز روایت کرده‌اند که جون خداوند از فسامت ادم علیها لسلام بکاست و آنرا شصت ذرا ع کرد آدم همی گفت:«خدایا من درجو ارتو و درخانه نو بودم» غیر ازتو خدا ونگهبانی نداشتم. آسوده می‌خوردم و هسرجا خواستم مقر می‌گر فتم ومرا به‌این کوه مقدس فرود آوردی وصدای فرشتگان را می‌شنیدم و آنها را می‌دیدم که به‌عرش تو طواف می‌برند و بوی بهشت را می‌یافتم و قامت مرا شصت ذراع کردی وصدا و نظارة فرشتگان قطع‌شد و بوی بهشت برفت.» ۲ ۶ ۶۸۳ ۳ ۱ جلد اول ۷۵ خداو ند جواب داد: «آنچه کردم به‌سبب گناه تو کردم». وچون خدابرهنگی آدم و حوا رابدید بفرمودتا يك گوسفند ازهشت جفتی که از بهشت فرود آورده بود بکشند و او گوسفندی بکرفت و بکشت و پشم آن را بگرفت وبرشت وباحوا ببافتتد» آدم برای خویش جبه‌ای کرد و حوا يك پیراهن و روسری کرد و آثرا بپوشیدند وخدا به آدم وحی کرد که مرا درمقابل عرشم حرمی هست.برو و آنجا خانه‌ای بساز و به‌دور آن‌باش جنانکه فرشتکان رادیده‌ای که‌به‌دور عرش منند. من در آانجا دعای تووفرزندانت را که مطیع من باشند اجابت کنم . آدم گفت: «ای پروردگار اين کار جگو نه کنم که یرو ندارم و راه ندانم» و خحد! فرشته‌ای فرستاد که وی را سوی مکه برد و آدم وقتی به‌باغی وجایی گذشتی که‌او ر | حوش آمدیبه فرشته گفتی: «اینجابمانیم: «وفر شته کفتی‌بمان»)تا به‌مکه ر سید و هرجا فرود آمد آبادی شد و از هرجا کگذشت صحراو بیابانشد. پس خانه را بساخحت. از پنج کوه از طورسینا و طور زیون و لبنان وجودی و پایه‌ها راازحصراساخعت و حون ازننای سانه فراغت بافت فرشته اورا سوی عرفات برد وهمه مراسم حج را که کسان اکنون کنند بدو بنمود» آنگاه وی را سوی مکه برد و به‌سرزمین هند باز گشت وبر کوه بوذ بمرد. از ابن عمر روایت کرده‌اند که وقتی آدم به‌دیار هند بود خدابد و وحی کرد که خانه را زبارت کن. و او از دیارهند به‌حج رفت و هر کجا قدم نهاد دمکده‌ای شد وفاصلةً دو قدمش صحرایی شد تا به‌نعانه رسید وطواف برد و مراسم بکرد و آنگاه آ هنک باز کشت به‌هند کر دو بر فت‌ و جون‌به‌عرفات رسید وفرشتگان اوراند ندند کفتند: «حجت مقبول باد» واو به‌عود بالید وچون فرشتگان این بدیدند گفتند: «ای | دمدو هز ارسال پیش از آ نکه خلق‌شوی مابراين خحانه طو اف‌برده‌ایم.» و آدم‌پیش خود کوچك شد. کو بند: وقتی آدم به‌زمین فرود آمد تاجی از درحت بهشت به‌سر داشت و جود به‌زمین رسد تاج بخشکید و برگ‌آن بریخت و اقسام بوی حرش از آن رو بید . بعضی‌ها کفته‌اند این از بر گهای بهشت بود که به‌حود پوشیده بودند وجون بر گها که پوشیده بودند بخشکید از آن اقسام بوی خرش رویید و خدا بهتر داند. بعضی‌دیگر گفته‌اند که جون آدم بدانست کهجدا اورا برون‌می کندبه‌هردرختی کذشت شاحی از آن بر گرفت و جونههزمین رسید این شاخه‌هارا همراه‌داشت و بر گک آن بخشکید وبربخت و اصل بوهای خوش از آن بود. ذک ر کو بندة این سحن: از اين عباس روایت کرده‌اند که وقتی آده از بهشت لیر و د می‌ شد به هر حه کگذشت جیری نز کر فته به‌فر شتکان گفته شد بگذار دد هر حه خو ادد ثر کر و د4 همل فرود آمد و ابن بوی حوش که از هند ار زد از جیر هاست که ادم از بهشت اورده بود. سخن ددا بنکه و قتی آدم از بهشت فرودآمد ناجی از در حت بهشت به‌سر داشت ه از ابوالعالیه روایت کرده‌اند که وقتی آدم از بهشت برون شد عصابی از درخعت بهشت به‌همر اه داشت وتاجی ازدرحت بهذت به‌سرداشت وبه‌دند فرود آمد و همه بوی خحوش هند از آنست. و هم از ابن اسحاق روایت کرده‌اند دد و قتی آد بر کو د هند فرود آمد جیزی از بر گ بهشت همراه داشت و آنرا در کود ببر! کند و اصل بوی خحوش ومیوه‌ها که جلد اول ۷۷ جر به‌هند بافت نشود از آنجاست. بعضی نیز گفته‌اند که عدای ازمیوه‌های بهشت به‌او داد ومیوه‌های ما از آن مبو ه‌هاست. کر کو بندة اببن سخن : از اشعری روایت کرده‌اند که گفت: «وقتی خدای تباركك و تعالی آدم را از بهشت بیرون کرد از میوه‌های بهشت بدو داد وصنعت همه‌چیزرا بدو آموخت واین میوه‌های شما ازمیوه‌های بهشت است با این تفاوت که این تغییررمی کند و آن تغییر سحن ده ابنکه اصل بوی خوش ددهند ار ] تجاست که]دم بوی خوش خوددا به‌دد ختان ۲ نجا داده است. از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که آدم علیه‌السلام بوی بهشت را با حود به‌زمین آورد و درعتان و دره‌ها بوی بهشت گرفت وهمه‌چیزها پر از بوی خوش شد و حجر الاسود را نیز آورد که از برف سپیدتر بود وعصای موسی را که ازمورد بود وجون‌قامت موسی ده ذراع طول‌داشت و کندروسدر. پس از آن سندان‌ومطر قه و کاز نیز برای او نازل‌شد وهنکامی که آدم‌بر کوه فرود آمد میله‌ای آهنین دید که بر کوه روییده بود و گفت این از اين است و درختان کهن وعشك را با مطرقه می‌شکست. سیس آتش بر آن افروخحت که ذوب شد و نخستین جیزی که بساخت بك کارد بودکه با آن‌کارمی کرد آنگاه تنوری بسانءعت وهمان بود که نو ح به‌میر اث برد وهمان بود که هنگام عداب طوفان فوران کرد وهنگامی که آدم فرود آمد سرش بر آسمان می‌سایید ۸ ۱۷ ترجمة تاریخ طبری به‌همین سبب مویش بریبخت وطاسی را به‌اعمان خود ارت داد. وحیوان صحرا ازطول فامت وی بیزار بود و وحشی شد. و آدم بر کوه نود صدای‌فرشتگان را می‌شنیدو بوی‌بهشت‌رامی‌بافت‌پس از آن قامتش کو تاه شد ومقدار شصت‌ذرا ع شد وچنین بود تا بمرد وهيچيك ازفرزندان آدم بجزیوسف علیه‌السلام به‌زیبایی او نبود. گوبند میوه‌ها که خداوند عزوجل هنگام هبوط به آدم داد سی‌جور بود ده میوءٌ پوست دار و ده هسته دار و ده بی‌پوست وبی‌هسته. میوه‌های پوست‌دار گردو بود و بادام و پسته و فندق‌و حشخاش وبلوط وشاه‌بلوط و انار و موز. میوه‌های هسته دار شفتالو بود و زرد آلو و گیلاس وخرما ونارکیل وسنجد و کناروعناب وزالزالك و کندر. ومیوه‌های بی‌هسته سیب‌بود و گلابی و انگوروتوت وانجیر واتر ح و نوت وبالنک وخیار و حربزه. گویند از جمله چیزها که آدم از بهشت باخود آورد دك کیسه کندم بود و به قولی گندم را جبرئیل آورد. هنگامی که آدم گسرسنه بود و از دا دا خواست خحداوند باجبرثیل علیه‌السلام هفت دانه‌گندم فرستاد که دردست آدم علیه‌السلام نهاد. آدم به جبرئیل گفت «اين جیست !)۰ گفت «اين همانست که ترا از بهشت بیرون کر د» و وزن یك دانهٌآن یکصدهزار وهشتصد درم بود. آدم گفت «با این چه کنم؟» گفت «آن را در زمین بیفشان» و اوجنین کرد و خدا عزوجل درساعت آن را بروبانید وبدر کشتن رسم اعقاب وی شد. آنگاه بگفت تا آنرا درو کرد وبکَفت تا فراهم آورد و با دست بمالید و بگفت تا باد داد آنگاه دوسنکك پیش وی آورد که یکی رابردیگری نهاد و گندم را آردکرد. آنگاه بگفت تا آنرا خمیر کند. آنگاه بگفت تا آنرا بورزد آنگاه بگفت ۳ به | تش‌بیزد وجبریل سنکگك و آهن باورد و به‌هم ساییدتا آتش در آمد و آدم نخسنین ك حلد اول ۷۹ کس بود که با آتش نان بخت. و این کفتار حلاف روایاتی است که از سلف امت پیمبر آمده است. از ابسن عباس روابت کرده‌اند که درختی که خداوند آدم و حوارا از خحوردن آن منع کرده بودگندم بود و جون از آن بخوردند عورتشان نمابان شد و و عورتهاشان به‌نانحنهاشان نهان بود و بنا کردند از برگ بهشت به‌حود بپوشند و آن برگ انجیر بودکه به‌هم چسبانیدند و آدم در بهشت گریزان می‌رفت و درختی سر او را بگرفت و خدا ندا داد که ای آدم از من می‌گریزی؟ گفت: «نه و لی از تو شرم دارم۰» گفت: «مگر این بهشت که به‌تو دادم‌و خوردن آن روا داشتم در مقابل آنچه منع کردم بس نبود؟» کفت: «جرا پرورد کار!. ولی قسم بعزت تو که ندانستم کسی به‌تسو سو کند درو غ تواند خورد.» واين اشاره به گفتار عدای تعالی است که‌فرمود: «و برای آنها قسم خورد که خیر خواه شمایم.» خداوند فررمود:«بعزتم قسم که ترا به‌زمین می‌فرستم تا به‌زحمت معاش‌باشی» گوید: پس او رابه‌زمین فرود آورد. دربهشت به آسودگی می‌خوردند» اما درزمین غذای آسوده نبود» وصنعت آهن بیاموحت و خیش زد و کشت کرد و آب داد و وقتی گندم رسید درو کرد و باد داد و ورد کرد و خمیر کرد و نان پخت و بحورد. از سعید روایت کرده‌اندکه گاوی سر خ برای آدم فرود آمد که با آن خیش می‌زد و عرق از جهره‌پاك می کرد و این معنی گفتار حدا عروجل بود که فرمود: «شما را از بهشت بیرون نکند که بدبخت شوی.» و بدبختیش این بود. کفتار اینان درست‌تر می‌نماید و با کتاب خدای عزوجل مانندتر است؟ زیرا حداوند وفتی به آدم و حواگَفت که فرمان دشمن خود نبر ید به آدم گفت: ۸۰ ترجمهٌ تاریخ طبری ریا آدم ان مدا عدولك و لزوجك فلا بخرجنعما من‌الجنة فتشتی. ان لك الا تجوع فیها ولا تعری. وانسك لاتسظموّ فیها و لاتضحی! یعنی ای آدم ایسن دشمن تو و همسر تو است شمارا از این بهشت بیرون نکند که تیره بخت شوی. تر | [اين نعمت] هست که در بهشت نه کُرسنه می‌شوی و نه برهنه)». و معلوم است که بدبختی حاصل از اطاعت شیطان رنج وصول به‌غدا و پوشاك و فسراهم کردن از خیش زدن و بذر افشاندن و آب دادن و دیکر کارهای سخت و رنج آور بود. اکر جبرئیل برای غذای او چیزی آورده بسودکه فقط بذر آن کافی بود و لوازم دیکر نمی‌عسواست سختی موعود خداوندکه حاصل اطاعت شیطان و عصیان رحمان بود رخ نداده بود بنابراین کار چنان بوده است که از ابن عباس و دیگران روایت کردیم و خدا بهتر داند. گوبند آدم علیه‌السلام سندان و گاز و جکش رابا حود آورد. ذکر کو بندة ابن سخی: از اببمن عباس روایت کرده‌اند که سه چیز با آدم فرود آمد سندان و گاز و چکش . آنگاه خداوند عسزذکره آدم را از کودی که بر آن بود به دامنه آورد و همه زمین را با همه حن و جهاربا و وحش و پرنده و دیکر جیزها که ان بود به‌وی داد و جود آدم از له کوه به‌زیر آمد و کفتار اهل آسمان از او ببرید و صدای فرشتکان را نشنید و وسعت و کستردکی زمین را بدید و کسی را جز حود در آن ندید وحشت کرد و گفت: رحدا با کسی جز من در زهین نست کسه سپیح نر گو بد). و جواب خدای درروابت دیگر است که ار وهبت آورده‌اند و کُو بد: و فتی ۰ ۳: ۳ ۲ ا جلد اول ۱ ۸۱ آدم به‌زمین فرود آمد و وسعت آن بدید و جز خویشتن کسی را در آن ندید گفت: «خدابا در زمین تو جز من کسی نیست که تسبیح و تقدیس تو گوید.» و حداوند عزوجل فره‌ود «از اعقاب تو کسانی را در آن خواهم نهاد که تسبیح و تقدیس من کنند و در آن خانه‌ها خواهم کرد که به‌یاد من برپا باشد و خلق من در آن تسبیح گویند و نام من باد کنند و از این خانه‌ها بکی را حاص حویش کنم و خانةٌ حویش نامم و جلال عویش بر آن نهم. ولی در همه چیز و با همه چیز باشم وخانه‌را حرم امان کنم که هر که‌اطرات وبالا وزیر آن باشد در حرمت باشد و هر که به حرمت من خانه را حرم داند شایستهة کرامت من شود و هر که مردم آنرا بتر ساند حرمت مرا نداشته و جوار مرا شکسته. خاند را نخستین خانه مبارلك کنم که به‌دره مکه بنا شده و خاك آلودگان بر مر کوب لاغراز هر دره سوی آن شوند و لبيك کویند و زاری کنند وتکبیرخوااند وهر که سوی‌آن شود و جز آن منظوری ندارد. وارد و زایر و مهمان منست و کسریم‌باید وارد عویش را مکرم دارد و همه حاجات او را بر آرد. ای آدم ماداع که زنده‌ای خانه را معمور خحسواهی داشت. و امتها و نسلنا و پیمبران اعقاب تو از پی همدیکر به تعمیر آن قیام کنند.» آنگاه به آدم علیه‌السلام فرمان داد که سوی بیتااحرام رود و بر آن طواف برد چنانکه فرشتگان را دیده بودکه بر عرش طواف می‌برند و بیتالجرام که برای "دم نازل شده بود يك باقوت با يك مروارید بود. از ابان روایت کرده‌اند که خانه که نازل شد يك یاقوت با يك مرو ارید بود و چون خدا قرم نوح را غرق کرد آن را به آسمان برد و اساس آن بماند و آن را به‌ابر اهیم و انمود که از نو بنا کرد و اخبار این باب را از پیش گفتیم. گویند: آدم علیه‌السلام از گناه حویش سخت بگریست و پشیمانی کرد و از حدا خحواست که توبهة او بپدیرد و کناهش بخشد و دنبالةٌآن در روایت دیگر هست که از این عباس آورده‌اند که کوید: آدم به‌حداو ند کفت: «ير ورد کارا مکر مرابه‌رست ۸۲ ترجمة تاریخ طبری خود نیافریدی؟» «جر ا» : «پرورد کارا مکر از رو ح خحوبش در من ندمیدی!» «رحر |» : «پروردگارا مکر در بهشت خود مقرم ندادی1) «حر |» : «پروردکارا مکر رحمت تو بر غضبت چیره نیست؟» : «جر ا» «اگر توبه کنم و به‌صلاح گرایم مرا به‌بهشت می‌بری؟» : «آری.» این عباس گوید: مقصود از گفتار خدا عزوجل که فرمود: «و آدم از پروردگار خحویش کاماتی فراگرفت و توبه‌اش پذیرفته شد.» همین است. از حسن روایت کرده‌اندکه آدم و حوا این کلمات را به‌زبان آوردند کسه در و قر آن نیز هست: پروردگارا ما به‌حویش ستم کردیم اگر ما رانبخشی و رحم نکنی زیانکار خواهیم بود. و هم از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که وقتی آدم از بهشت فرود آمد حجر- الاسود را با خود آوردکه از برف سپیدتر بود و آدم و حوا دویست سال برنعیم بهشت بگریستند و چهل روز نخوردند و ننوشیدند. سپس به خوردن و نوشیدن پرداعتند و آن هنگام بر کوه بوذ بودند که آدم برآن فسرودآمده بود و یکصد سال به‌حوا نزديك نشد. ابو بحیی گوید با مجاهد در مسجدالحرام‌نشسته بودیم وبه‌من گفت: «اين را می‌بینی (» گفتم: رحجر را!» تمس و وت سس سس سس وت موسر مه برس طبض گفت: «تو چنین می‌کوئی!» گفتم: «مکر حجر نیست؟) کفت: «بخدا فسم‌ابن عباس به‌من کفت این باقو نی سید بود که آدم از بهشت آورد و اشك خود را با آن پا می کرد و اشك آدم از وقت خروج از بهشت تسا هنگام نار کت مدت دو هر ار سال نخشکند.» گفتم: ریس جرا سباه شد ؟) گفت: ربه‌روز گار جاهلیت زنان حایض بدان دست می‌زدند». و آدم آهنگ بیت‌الحرام کرد و طواف برد و مراسم بکرد. گویند در عرفات حوا را بدید و با وی به‌هند بر گشت و شب و روزشان در غاری می گذشت و خدا فرشته‌ای فرستاد تا به آنها بیاموزد که جگونه خود را ببوشانند و بنداشته‌اند که پوشش آنها از پوست بز و گوسفند و سباع بود. آنگاه خداوند در عرفه پشت آدم را لمس کرد و نسل او را بر آورد وچون مورچگان پیش وی بیرا کند و از آنها پیمان گسرفت و شاهد حویش کرد و گفت: «مکر پرورد کار شما نیستم؟» کفتند: رجرا.» و کفتار حداست که: رو اذ اخذ ريك‌من بنی آده من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم‌الست بربکم قالر بلی" بعنی و جرن پروردگاز تو از پسران آدم از پشتهایشان نژادشان را بیاورد و آنها را بر عردشان‌کراد کسردکه مکر من پروردگار شما نیستم؟ گفتند حر 1.» از این‌عباس روایت کر ده‌اند که خداو ند آدم ر فرود اورد و در عرفه پبشت ‌ِ ۰ ۳ ثكٍِ_- ۳ 1 ۳ سم ی مت وی را هشن در و عبه کسان راکه تا روز قیامت می | فر ند از او بر اورد ایکاه ۱ ۷۲۳ ۰۷ ۱ ور ترجمهة تادیخ طبری گفت: «مکر من پرورد کار شم نیستم ؟) کفتند : «جر |). آنگاه قلم همه بردنیها را یا به‌رستاخیز نوشت. و هم از او روایت کرده‌اند که وقتی خدا عزوجل آدم علیه‌السلام را بیافرید نسل وی را جون مورچه از پشتش در آورد ردو مشت کسرد و به‌دست راستی‌ها گفت: «به‌بهشت رو ید.» و به‌دیگر ان گفت: (به جهنم روید و مرا چه بالك.» عمر گو بد از پیمبر صلی‌الله‌علیه و سلم‌شنیدم که فر مود: «خداو ند عزوجل آدم را بیافرید و پشت وی را به‌دست راست لمس کرد و ذريهٌ وی را بر آورد و گفت: اينان را برای بهشت آفریده‌ام و عمل بهشتیان خواهند داشت. آنگاه پشت وی را به‌دست چپ لمس کرد و ذریوی را بر آورد و گفت: اینان را برای جهنم آفریده‌ام و عمل جهنمیان خو اهند داشت.) یکی گفت: «ای بیسبرخدا پس عمل برای جیست؟» فرمود: «عدای تعالی و وی بنده را برای بهشت آفر بده باشد او را ده عمل بهشتی وامی‌دارد و به‌بهشت می‌رود وچون بنده را برای جهنم افریده باشد اورابد عمل جهذمی وامی‌دارد تا بر عمل جهنمیان بمیرد و به‌جهنم رود.» بعضی‌ها کفته اند حدا عزوجل ذريسة آدم را در آسمان پس از خسرو ج از بهشت و پیش از آنکه به‌زمین فرود آید از پشتش در آورد. ذک ر گو بنده اربن سخن از سدی روابت کرده‌اند که حدا عزو جل آدم وا ان تس بیرود سرد و از آسمان فرو نیاوردد بود که طرف راست پشت وی را لمس کرد و ذربهٌ او را چون مرو ارید سفید بر آورد و گفت: «به رحمت من به‌بهشت روید.» آنگاه طرف چپ پشت او را لمس کرد و چون مورچگان سیادبر آورد و گفت: «به‌جهنم روید و جلد اول ۸۵ کرافنت و گفت: «مگر من پرورد کار شما فیستم ؟) که تنل : رحر ۰1» کرو هی به‌دل گفتند و کروهی دیگر ار روی تشه . سخن از حوادنی که به‌دودان آدم علبه‌السلام سس از صوط بود نخستین حادنه این بو د که قابیل پسر آدم بر ادر حودهابیلرا کشت امل‌حدیث دربارةٌ اسم قابیل احتلاف دارند. بعضی گفته‌اند وی قین‌بن آدم بود وبعضی دیگر گفته‌اند قایین‌بن آدم بود و بعضی گفته‌اند قاين بود بعضی نیز قابیل گفته‌اند و نیزدر سیب قتل هابیل اخحتلاف کر ده‌اند . از ابن‌مسعود وجمعی از باران پیمبر صلی‌الله علیه وسلم روایت کرده‌اند که هرپسری که برای آدم متولد می‌شد دختری همراه داشت و پسراین شکم را با دختر شکم دیگر روج می‌فر مود تا دو پسر امد که فابیل ومابیل نام یافتند. قابیل کشتکار بود ومابیل گله دار وقابیل بزرگتر بود وخواهری داشت که زیباتر از خواهر هابیل بود وهابیل می‌نعواست با خواهر قابیل ازدواج کند اما وی رضا ندادو گفت‌خو اهر من است وبا من مت لد شده واز خوادر تو زیباتر است وبه‌من می‌رسد و بدر فرمان داد که او را به زنی به‌هابیل دهد اما نیدیرفت وهردو فر بانی بر ای خحداوند آوردند تا معلوم شود کداميك برای ازدواج دختر شایسته‌تراند . در آن هنگام آدم غایب بود و به مکه رفته بود تا خانهٌ دا را بسند . حداوند به آدم گفت: «دانی که مرا در زمین خانه‌ای هست؟» گفت: «خدابا نه.» گفت: «خانهٌ من در مکه است آنجا برو .» آدم به آسمان گفت: «فرز ندان مرا مر اقیت کن.» و آسمان‌نیذیرفت. به‌ز مین عم ا" رجم تاريخ طبری گفت و نیذیرفت به کوهها گفت که پذیرفته نشد. به‌قابیل گفت. پاسخ داد : «لله. بروی و بر گردی و کسان خود را چنان بینی که حرسند شوی .» و چون آدم برفت قربانی بیاوردند . تابیل به‌هاییل‌فخر کرد و گفت : «من به‌او سزاوارترم خواهر منست و من از تو بزر گترم و جانشین پدرم .» وچون قربان بیاوردند مابیل برةٌ جاقی آورده بود و قابیل يك دسته حوشه آورده بود که يك خوشهة بزر ک داشت و آن را بمالید و بخورد و آتش یامد و قربان‌هابیل را سوخت و قربان قابیل بماند و او حشمگین شد و گفت:«ترا می کشم تا خو اهرم را به زنی نگیری.» هابیل گفت: «خدا از پرهیز کاران‌می‌پذیرد اگردستبهمن گشائی که مر ابکشی من دست بهدتو نگشایم که ترا بکشم... اماقابیل بد نهاد دل به کشتن بسرادر داد و به‌جستجوی مابیل بودکه او را بکشد و هابیل به قلةٌ کوهها گریخت وروزی که گوسفندان خرد را برکوهی می‌چرانید قابیل به نزد وی شد و او به‌تعصواب بود و سنگی بر گرفت وسر اورا بکوفت که بمرد واورا برزمین باقی گذاشت که ندانست جگونه دفنش کند و حد | دو کلا غ بفر ستاد که باهم نزا عکردند و یکی دیگری را بکشت و گوری بکند وخاك بر آن ربخت‌و چون قابیل اين را بدید گفت: «وای‌برمن که نتوانستم چون این کلا غباشم ر جةٌ برادر را به حالك کنم .» و حدای فرموده : «و خدا کلاغی‌فرستاد که زمين را بکاود وبدو ننماید کد حکونه جثهٌ برادر را خاله کند.» آ ناه آدم باز گشت و بدانست که پسرش برادر را کشته است . و خدافرمود: «ما امانت رابه آسمانها وزمین و کوهها عرضه کردیم..» تا آخر آبه که فرماید: «که وی ستمگر ونادان بود.» بعنی قابیل که هدهددار امانت آدم شد اما کسان وی را حفظ نکرد . چلد اولح ...۳.۳ اس |۲۴ بعضی دیگر چنین گفته‌اند که آ دم در هر شکم از حسوا دختر و پسری داشت و دختر را به پسری می‌داد که از شکم دیگر بود . عبدالّه بن عثمان گوید: با سعید بن جبیر به‌رمی‌جمره مشغول بودیم و او به‌بازوی من تکیه داشت و چون به‌نزديك منزل سمرد پشم فروش رسیدیم بایستاد و ازابن- عباس‌روایت کرد که گفته بود: روانبود که زن با برادر دوقلوی حودهمسرشود ومی باید یکی دیگر از برادرانش او را به زنی بگیرد پس بك زن زیبا تولد بافت ويك زد زشت وبرادر زن زشت گفت: «ئو خحواهرت رازد من هو کمن و من خو اهرم رازن نو می کنم.» گفت - رنه من به حو اهرم سر او ار ترم ۰( وقربانی بیاوردند و از صاحب قو چ پذیرفته شد و از صاحب کشت پذیرفته نشد وقو چ همچنان پیش خداوند عزوجل بود تا انرا به فدای اسحاق داد وبراین سنک به‌نزديك خانهة سمرةً پشم فروش که به‌وقت رمی جمره طرف دست راست تواست دبح شد . ابن اسحاق از بعضی‌متقدمان اهل کتاب آورده‌که آدم علیه‌السلام دربهشت پیش از ارتکاب کناه به‌حوا در آمد که قين و توام او را حامله شد و ویار نداشت‌و به‌هنکام وضع رنج زاییدن ندید و ون نبودکه بهشت پا کیزه است و چسون از درخت «خوردند و عصان کردند و به‌زمین آمدند وقرار گرفنند بر اودر آمد که‌هابیل و تواه اورا حامله شد و ویار داشت وبه‌هنگام وضع رنج دید وخون بود و حوا بطوریکه گفته‌اند همیشه پسر و دختری میزاد وبرای آدم جهل فرزند بسر ودختر آورد دربیست شکم. ومرد با هريك از خحواهران خود که میخواست‌ازدواج میکرد بجز توام خودکه بر وی حلال نبود و زنان آن روزگار همه خواهران آنها بودند 7۳ و هم ابن اسحاق از بعضی متقدمان اهل کتاب آورده که آدم به‌قین فسرزند وت ۸4۸ ترجمة تاریخ طبری حویش فرمود که توام خود را زن مابیل کند وبه هابیل فره‌ود که خحواهر توآم خود رازن قين کند و مابیل پدیرفت و رضایت داد اما قين ابا کرد و حواهسر مابیل را نخواست و خواهر خحویش را به حابیل نداد و گفت: «مادر بهشت زاده‌ایسم و آنها زادگان زمینند ومن به خواهرم سر او ار تر ع۰» بعضی اهل کتاب گفته‌اند خواهر قين بسیار زیبابود ونخواست اورا به‌برادر دهد و برای خویش می‌خواست و خدا داند که حکونه بود . و پدر کگفت که خواهرش بر اوحلال نیست وقین این را نبذیرفت و پدر کفت: «پسرم قربان بیار و برادرت نیز قربان بیارد وخدا قربان در که را بیدیرد او به‌دختر سزاوار تر است.» قبت کتعگار بود ومابیل کله‌دار قین گندم اورد وهابیل از بره‌های خویش وبه گفته به‌ضی گاوی آورد و دا عزوجل آتشی سیید فرستاد که قسر بان هابیل را بخورد وقربان قين را بگذاشت و نشانه پذیرفته شدن قربان به‌نزد دای جنین بود. وجون خداو ند قردان هابیل را پدبرفت وخواهر قين مسال او شد » قين خشمکین شد و منی و شیطان بر او چیره شد و برادر خودهابیل راکه در گله بود تعقیب کرد و بکشت و خدا قصهٌ آنها را در قر آن بر محمد صلی‌الّه علبه وسلم فرو خواند وفرمود: «خبردو پسر آدم‌به‌واقع بر آنها (یعنی اهل کتاب) بخوان هنگامی که قربان آوردند و از یکیشان پذیر فته شد تا آخر حکادت ...» گوید وچون او را بکشت متحیر ماند و نداست حگونه حثه را نهان کند و خدا کلاغی‌فرستاد که زمین را بکاو بد و بدو نشان داد که‌چجکونه جثه بر ادررا نهان کند واو به‌عکایت قر آن کفت: «وای برمن که نتوانستم‌چون این کلاغ‌باشم و جثبر ادر را نهان کنم.» تا آنج! که کوید: «وپس از آن بسیاری از آنها در زمین ستمگُراد بودند.» گوید : به‌پندار اهل تورات وقتی قين برادر خود حابیل را بکشت حصداو ند عزوحل بدو گفت: «بر ادرت مابیل کجاست؟» و او کقت 3 «ندا نم 1 من که نگهبان او دمو دم ۰ جلد اول ۸۹ حداو ند فرمود: «عون برادرت از زمین بانك می‌زند وزمینی که دهان کشود و حون برادر را از دست تو فرو خورد ترا لعنت می‌کند و چون برزمین کار کنی به تو حاصل ندهد و در زمین ترسان و سر کردان شوی.» قين گفت: «گناه من بزر کُتر از آن است که ببخشی ومرا از این سرزمين و از نزد خود میرانی و پیوسته در زمین ترسان وسر گردان خواهم بسود و هر که مرا ببیند بچشدم.» و حدا عزوجل فره‌ود : « جنین نخواهد شد که هر که کسی را بکشد در عوض یکی هفت کیفر نخواهد دید اما هر که قين را بکشد هفت کیفر خحواهد دید. و خدا قين را آیتی کرده بود ونمی‌خحواست هر که می‌بیند ب‌کشدش و قين از پیش عدای عزوجل از شرق بهشت عدن برفت . بعضی دیگر گفته‌اند سیب قتل آن بود که خدای عزوجل فرموده بود قربانی بیارند و قربانی یکیی پذیرفته شد واز دیکُری پذیرفتد نشد و آنکه قربانش پذیرفته نشده بود برادر را بکشت . ذ کر کو بند ابن سجن از عبدالله‌بن‌عمر روایت کرده‌اند که دو پسر آدم که قربان آوردند و ازیکی پدیر فته شد و از دیکری پذیرفته نشد بکیشان کشتکار بود ودیکری‌کله دار وفرمان پافته بودند که قربان بیارند. کله‌دار بهترین و چاقترین گوسفند خویش را به‌دلخواه آوردو کشتکار بدترین کشت خویش را بیاورد و نابدلخواه وعداوند عزوجل قربان کله داررا پذیر فت وقربان کشتکار را نبذیرفت وقصه آنها چنان شد که خدا در کتات خو بش فر مر دد ات .2 کو بند مقتول :مر و مند تر از آن دیگر بود اما نخو است دست به سوی بر ادر در از کند . و ٩‏ ترجمهة تاریخ طبری بعضصی دیکر به کفتَةٌ ابن‌عباس ر فته‌اند که کوید : کار جنان بود که مستمندی نبود که‌بدو صدقه دهند بلکه قربان می‌بردند روزی دو پسر آدم باهم بودند و گفتند: «خوب است قربان بر یم۰» وچون کسی قربان می‌برد و خدای عزوجل از آن خشنود بود آتشی می‌فر ستاد که آن را بخورد و اگر خشنود نبود آتش خحاموش سی‌شد . پس قربان بردند یکیشان کوسفنددار بود و دیگری کشتکار . و کوسفنددار بهترین و چافترین گوسفند خود را بیاورد و دیگری جیزی‌از کشت خود بیاورد و آتش برامد و گوسفند رابخورد و کشت را واگذاشت و پسر آد به‌بر ادر گفت : «تومیان مردم‌روی و بدانند که فربان آوردی و از تو پدیرفته شد وقربان من رد شد. به‌خدا مردم نباید ترا که‌بهتر از منی ببینند . تر | نو اهم کشت .» و برادرش گفت : «گذاه‌من نیست؛ خدا از پرهیز کاران می‌پدیرد.» بعضی دیگر گفته‌اند قصه اين دومرد وقربان به دوران آدم نبود و این دومرد از بنیاسرائیل بودند و گفته‌اند که نخستین کس ی که برزمین مرد آدم علیه ااسلام بود از او تیم رو وه ذ کر گو بندة اربن سجن از حسن روایت کر دها ا. که دومردی که در قر ان آمده و خداوند درباره آنها فر مود: رو حمر دو پسر آدم را ره واقع‌بر آنها بخواد.» از بنی اسر اثبل بو دند و بسران تنی آدم نو دند که فر بان در بنی اسر اثیل دود و آدم نخستین کس بو د که مر د. بعصی دیکر کفته‌انسد آدم بسکصد سال پس از هبوط به زمين بر حوا در آمد که قابیل و توام او را بزاد پس از آن حابیل و توامش قلیما را به يك شکم بزاد وجون بر رک شل زد آدم علیه| لسلام خحواست خوادر فابیل راکه با وی از بكث شکم بود به‌هابیل بزنی دهد وقابیل رضا نداد بدین سبب قر بان آوردند که قسربان ص و زد وس و و مت ما ام سس سا با اه سس سا مس سس مر سمصس جلد اول 9 هابیل ید بر فته شرل و قر بان وابیل بذیر فته نشد و ره بر ادر حسد برد و وی را بر گر دنه جر | بکشت و دست خو اهر خود قلیما را بگرفت واز کوه به‌زیر آمد و با وی به‌عدن گریخت که از سرزمین یمن بود . از این‌عباس روایت کرده‌اندکه وقتی قابیل بسرادر خوبش هابیل را بکشت دست خو اهر بکرفت و از کوه‌بود فرود آمد و آدم به قابیل کفت: «بر و کسه پیو سته ترسان خواهی بود و از هیچکس در امان نخواهی بود» .وجنان بودکه هر کس از فرزندانش براو میگذشت سنگی به او می‌زد و يك پسر قابیل که کور بود همراه پسر خود براو گذشت و پسر به پدر کور گفت: «اين پدر تو قابیل است.» و کور سنگی به پدر زد و او را بکشت وپسر بدو گفت : «پدر جان پدرت راکشتی.» و او مشتی به پسرزد واورا نیز بکشت و کفت: «وای برمن که پدرم را به سنگ کشتم و بسر م را بدمشت.» در تورات هست که هابیل سی‌ساله بو د که کشته شد و قابیل بست وبنج ساله بودکه بر ادر را بکشت . و کفتار درست بهنزد من این است که فرزند آدم که خدا فرمود برادر را بکشت فرزند تنی آدم‌بود زیرا دایل‌هست که چنین است‌و ازعبدالله روایت کرده‌اند که پیمبر خدا صلی‌الله علیه و سلم فرءود در کس بستم کشته شود حیزی از گناه وی به گردن نخستین فرزند آدم است که اول بار او کشتن را رسم کرد. و روایت دیگر از پیمیر به‌همین مضمون هست. »این خبر شان می‌دهد که آن دو کس که حکانتشان ه‌قر آن هست پسران تنی آدم بوده‌اند زیرا شك نیست که اگر چنانکه حسن گفته از بنی اسر اییل بودزد: آنکه برادر را کشت نخستین کس نبود که کشتن را رسم کرده بود» زبرا بیش از اسرائیل و فرزندانش کشتن میان فرزندان آدم بوو. ۳ و نت حه دلیل داربد که دو بر ادر پسران تنی آدم بودند و از بئی اسر اثبل نو وند؟ ۲ ترجمه تادیخ طبری گوییم محدثان امت ما در اين باب خلاف ندارند بنابراینگفته آنکس که گوید از بنیاسرائیل بودند تباه است. گویند وقتی قابیل برادر خود هابیل را بکشت آدم بر او بگریست. از علی‌بن‌اپیطالب کرم‌الله وجهه روایت کرده‌اند که وقتی پسر آدم برادر را بکشت آدم بر او بکربست و شعری به‌عر بی گت بدین مضمون: «بلاد و مر دمس دگر کون شدند و رنگك زمین تبره و زشت شد. مزه‌ها و رنکگ‌ها بکشت و کشاد کی روی دنیا برفت». و به‌شعرعربی و به‌این مضمون پاسخ شنید: «پدر هابیل! هردو کشته شدند و زنده نیز چون هسرده سربریده است و از بدی که کرد ترسان است و فریاد می ز ند.) کوبند: حوا برای آدم صدوبیست شکم زایید که او لشان قابیل و توام وی بودند و آخسرشان عبدالمفیث و توام وی امةالمغیث بودند و ابن اسحاق چنانکه از پیش آوردیم گفته است که همه زادگان حوا ار آدم حهل پسر و دختر بو دند و بیست شکم و گسوید که نام بعمضی از آنها به‌ما رسیده و نام بعضی دیگر نر سیده است. و هم از ابن اسحاق روابت کرده‌اند که نام بیست و پنج مرد و چهار رن از فرزندان آدم به‌ما رسیده از آنجمله قين و تسوام وی و هابیل و لیوذا. و اشوت دختر آدم و توام وی وشیث و توام وی و حروره و توامش که در صدوسی سالگی آمدند و اباذ پسر آدم و توامش و بسالخ پسر آدم و توامش و اثائی پسر آدم و توامش و توبه پسر آدم و توامش و بنان پسر ادم و تسوامش و شبونه پسر آدم و تسوامش و حیان پسر ادم و توامش و ضسرابیس‌پسر آدم و توامش و هدر پسر آدم و توامش و بحود پسر آدم و توامش و سندل پسر ادم و توامش و بارق پسر آدم و توامش که هریکیشان در همان شکم زنی به همراه داشت. وت تست مس سس تست ۳ بیشتر دانشوران پارسی پنداشته‌اند که کیومرث همان آدم است و بعضیشان گفته‌اند که وی پسر تنی آدم از حوا بود و بعضی دیگرشان دربارٌ او چیزها گفته‌اند که کتاب از نقل گفتارشان دراز شود و از باد آن چشم پوشیدیم که مدف ما در این کتاب ذکر شاهان است وروز کارشان و اختلاف کسان در باره نسب شاهان جزو مطالبی نیست که کتاب را برای آن پرداخته‌ايم و اگسر چیزی از ایسن باب گوییم برای اینست که کسی راکه نشناسند بشناسانیم و قضیه اختلاف نسب وی موضو ع کتات ما ئیست. کُروهی ازدانشوران غیرپارسی نیزهمانندپارسیان کیومرث را آدم دانسته‌اند اما درباره نام وی با علمای پارسی مرافق و درباره حسال و صفت او مخالفند و کویند کیومرئی که فارسیان آدم علیه‌السلاهءش دانسته‌اند عامربن یافث‌بن نوح بود و مردی کهنسال بود وسالار قوم بود و به کوه دنباوند از جبال طبرستان مشرق مقیم بود و ملك 1جا و فارس داشت و کارش بالا کرفت و پسران خود را گفت تا بابل را بگرفتند و مدتی مك همه اقالیم داشتند و کیو مرث همه بلاد عویش را مصون کرد و شهرها وحصارها بنیاد نهاد و آباد کرد و سلاح فراهم آورد و اسب گرفت و در آخر عمر جباری کرد ونام آدم گرفت و گفت هرکه مرا به‌جز این نام بخواند گردنش بزنم وسی زن کرفت دنسل وی از آنها بسیارشد وماری پسرش وماریانه دعترش در آخرعمر وی زاده شدند و دلبسته آنهاشد و تقدمشان داد. از این رو شاهان ار سل انشان بودند وملك وی دُسنرش بافت وبزر کی شد , در انشجا از کیومرث باد کر دم از آن ر و که دانشوران اقوام حلاف ندار ند که ری پدر فارسیان بوده ولی خلاف هست که آدم ابوالبشر بوده یا نبوده معذلك ملك وی وملك فرز ندانش به‌سرزمین و کوهستان مشرق پیوسته و به‌نظام بود تا به‌روز گار عثمان که بز دگردین شهر بار که از نوادگان وی بود - وخحدایش دور کند - درمرو رت ات ۹۴ ترجمه تاریخ طبری و تاریخ سالهای گذشته جهان از روی زندکانی ملو کشان آسانتر و روشنتر از ملولك اقوام دیکّر است زیرا از اقوام منسوب به آدم علیه‌السلام جز ایشان قومی نبوده که ملکشان دوام و اتصال يافته باشد و پادشاهان داشته باشند که فراهمشان آرد و درقبال دشم‌نان حمایتشان کند و بسرپرکارجوبان جیره شود و ستمکر را از زک : بازدارد و به کارهایی وادارشان کند و مایه شو کتشان شود وپیوسته و دایم ومنظم باشد وحلف ازسلف گیرد. به‌همین سیب تاریخ از روی زندکی ملولك ایشان درست‌تر و واضحتر است. ومامدت عمر آدم‌وعمر اعقاب‌وی را که‌پیمبریو پادشاهی‌داشتند بهعلاف کفتار پارسیان که پنداشته‌اند وی کیومرت بود» و طبق کفتار آنها که وی را پدر پارسیان دانسته‌انسد بیاریم و موارد اختلاف و اتفاقشان را در باره پادشاه هر دوران بگسویيم» انشاءالله ولاحول ولا قوة الا بالله». و سخن را تابه دوران حاضر رسانیم. اکنون به‌توضیح خطای کسانی می‌پردازیم که پنداشته‌اند ادم نخستین کسی بود که درزمین مرد وحکایت قر آن را که فرمود «قصه دوپسر آدم را بر آنها بخوان» مربوط به‌پسران تنی آدم ندانند. سمرة بن جندب از پیمیر صلی‌الله علیه و سلم آورده که فرزندان حوا زنده نمی‌ما ندند و نذر کرد اگر فرزندی بماند اورا عبدالحارث نام کند وفرزندی بماند و او را عبدالحارث نام کرد و این به‌وحی شیطان بود. از ابسن عباس نیز آورده‌اند که حوا برای آدم فرزند می‌آورد و نامشان عمدالله و عسدالله و امثال آن می کرد ومیمردند وابلیس پیش وی و آدم علیه‌ا لسلاه آمد و گفت: «اگر نام فرزندتان را جز این کنید زنده میماند پس حوا پسری بزاد و اورا عبدا لحارث نام کردند و کفتار خدای عز ذکره درهمین باب است که فرمر د: «راوست که شما را از رگ تن آفرید» تا انحاکه فر ماید: ((و بر ای حدا در آنجه دادد بودشان شر يك نهادند...» تا آخر آبه. از سعیدبن جبیر آورده‌اند که به‌توضیح این آیه قر آن که خدا فرماید «وچون سنگین شد خداء پرورد گارشانرا بخواندند» تا آنجا که فر ماید:«خدا از آنچه شريك او می کنند بر تر است۰» تین مت «و قتی حو ا نخستین فرزند خود را نت بود و سنگین شد پیش از آنکه بزابد ابلیس نزد وی‌آمد و گفت: «ای حو | این جیست که درشکم داری؟» گفت: رندانم» فت: «از کجا در آید ازبینی‌یا چشم با گوش؟» : «ندانم). : «ا گر سالم در آبد اطاعت فرمان من می کنی1» که : «بلی». : «نام اورا عبدالحارت کن.» وابلیس که خدایش لعنت کند حارث نام ۵ هه ۱ داشت. حو) گفت: «پدیر فتم».پس از آن به آ دم کت : «یکی به‌عو ات من | مد وجنین جنان کفت.» آدم گفت: راين شیطان است. از او برس که همان دشمنی است که ما را از بهشت بیرون کرد.» از ااتس تدای لعنت کند پیش حواآمد و همان سخن بازگفت و حوا یدیرفت و جون بزاد و خدا نوزاد او را سالم در آورد او را عبدالحازث نام کرد و معنی گفتار حدای همین است که فرمود: « برای خدا در آنچه داده بودشان شريك نهادند» تا انجا که فرمود: «و حدا از آنچه شريك او می کنند بر تر است۰» در روابت دیگر هست .4 از سعیدبسن جبیر پبسرسیدند : «آدم مشرك شد » ر سوت تست تس سس وتو وت و ویب سنوی مسر رت رت رت و سس وت سا تا و وروی ری .- یرب ۷ 7/ر ۳ ۳ روز سس وی موی وی سر سس بر جروت سور ری ارو و مس وروت > سوت او سس وه هه گفت: «به‌خدا پناه می‌برم از اين که پندارم که آدم صلی‌الله علیه و سلم مشرأث شده باشد. ولی همین که حوا سنگین شد ابلیس نزد وی آمد و کفت : « این از کجا در آید از بینی با چشم یا دهانت» و او را نومید کرد و سپس گفت «اکسر سالسم در آبد» و براین روابت حنین افز وده‌اند که رو تر از بان ندهد و نکشد اطاعت من می کنی؟» گفت: «آری» گفت : «او را عبدالحارث نام کسن» . و او چنین کرد و ابلیس را درنام شر کت داد. از سدی روایت کرده‌ا ند که حوا پسری آورد و ابلیس به‌نرد آنهاآمد وگفت اورا بنده من نام کنید و گرنه می کشمش. آدم گفت يك‌بار اطاعت تو کردم و از بهشت بیرو نم کردی و اطاعت وی نکرد و نام فرز ند را عبدالرحمان کرد و ابلیس تعنةالله علیه بسر او مسلط شد و بکشتش و حوا حمل دیگر گرفت وچون بزاد اپلیس گفت وی را بندة من نام کن و کر پاش کشت + آدم‌علیه| لسلام‌بدو کفت: «يك باراطاعت تو کردم واز بهشت بیرو نم کردی.» و اطاعت اونکرد ونام فرزند او ر! صالح کرد و ابلیس او را بکشت و جون فرزند سوع‌بیامد اپلیس به آنها گفت: «اکنون که حربف من نشدید نام‌اورا عبدا لحارث کنید که نام اپلیس حارث بود وچون به‌سیب حیرت. کاربراو ملتبس شده بود ابلیس نام 0 ومعنی گفتار حدا که فرمود: «بر ای خحدا در آنجه داده بودشان شر دك نهادند» همین است. و اینان‌که رو ایتشان آوردم و گفته‌اند پیش از مرگ آدم وحوا چند فرزندشان مرده بود وبسیاری که روایتشان نیاوردم به‌علاف گفتار حسن بوده‌اند که گوبد آدم نخستین کس بود که روی زرمین بمرد. جلد اول ۹۷ وخدا عزوجل آدم را ملك وسلطان زمین داد و نیز پیمبری داد و اورا رسول فرزندان خوبش کرد و بست ويك‌صحیه بر او نازل کرد که آدم علیها لسلام همه را به‌عط حویش که جبریل بدو آموخته بود» نوشت. ابو ذر غفاری کو بد: به‌مسجد شدم و پیمبرصلی‌الله علیه و سلم تنها نشسته بود ومن بنزديك او ندستم» فرمود: «ایابوذر مسجد را درود باید و درود آن دور کعت نمازاست. برخیز ونماز کن.» وچون نماز کردم نزد وی بنشستم و گفتم: «ای پیمبرحسدای مرا فرمان نماز دادی اما نمازجیست؟ کفت: (« کم و سس نماز خر است.» ( و ابوذر ضمن قصه‌ای دراز گوید: «پرسیدم. ای پیمبر خدای. شمار انییا جه بود!» فر مو د: ریکصد وبست وجهارهزار .» گفتم: «ای بیسیر حدای! ازابن حمله حقدر مرسل دو دند) فر مود: «سیصد وسیزده تن که جمعی بسیار و نيك بودند.» گفتم: «ای پیمبر حدای | او لیشان که بود؟) فر مو د: « آدم). کفتم: «ای پیمبر خدای آدم پیسرمر سل بود!) فررمود: «بله خدای اورابه‌دست خویش آفربد و ازرو ح‌خویش در او دمید و با او سخن کرد.» و هم ار ابوذر روابت کردداند که از پیمیر پر سیدم: « ای بسمبر خدای» آدم پیمبر بود؟» فرمود: «آری پیمبر بود وخداوند روبه‌رو با وی سخن گفت». کویند از حمله چبزها که حدای عزوجل بر ادم نازل کرد حرمت مردار و ری سوت ام خی نت رو سوتنووی مصصصصست مت مت عون و گوشت حول وحروف الفبا بود که دربیست وبا ورقه بود. سخن از و لادت شست از حوا و جون رکصد و سی سال از عمسر آدم کدشت و این بنحسال پس از کشته شدن مابیل به‌دست قابیل بود» حوا پسر او ثیث را بزاد. اهل تورات گوبند: شیث تنها و بی‌تو آم ولادت بافت ومعنی شیث به‌نزد ایشان هبةالله است» یعنی بسه حای مابیل آمده بود. از ابن عباس آورده‌اند کد حوا برایآدم شیت وخواهرش حزورا را بزاد و او راهبةالله نام دادند که از حابیل گرفته شدد بود وهنگامی کسه تولد یافت جبریل به آدم گفت: «اين مبةالله است به‌جای حابیل» که به‌عربی شث است و به‌سریانی شات و به‌عبری شیث و آدم به‌او وصیت کرد و هنگامی که شیت زاده‌شد آدم یکصد و سی سال داشت. از محمدین اسحق روایت کرده‌اند که وقتی مرک آدم دررسید» چنانکه گفته- اند وخحدا بهتر داند» پسرخود شیث را بخواست و با از وصیت ارد وساعات شب و روز را با عبادت خلق در هريك از ساعتها بدو آموحت که در هرساعت گروهی از مر دم باید عبادت‌کنند و بدو گفت: تشر 0؛ درزمین طوفانی شود که هفت سال در از باشد.» و وصیت خود بنوشت وشیت جنان که گفته‌اند وصی آده علیه‌السلام بود و پس از در گذشت آدم؛ سروری به‌شیث رسید وخدای تسزوحل جنانکه از پیمبر صلی الله علیه وسلم روایت کر ده‌اند پنجاه صحیفه بدو فرستاد. ابسوذر غفاری گوید : از پیمبر پرسیده : « حدای عزرجل چند کتاب فر ستاد؟» فر مو د: «یکصد وچهار کتاب بود و پنجاه صحدد سوی شتكت ف ستاد.» ۹۹ جلد اول سس رس سطم ‏ تخ سو حست روص وه و اکنون همه فرزندان آدم علیه‌ا لسلام‌نسب ازشیت دار ند که نسل همه‌فرز ندان آدم بدجر شیث انقراض بافته وفنا شده و کس ازایشان نمانده وهمه فرزندان آدم از نسل شیت علیها لسلامند. و پارسیانکه گفته‌اندکیومرث؛ آدم بود» گویند کیومرث پسری به‌نام مشی داشت ومشی‌با خواهرش میشان تزویج کرد وسيامك پسر میشا وسیامی دختر مش تولد یافتند و از سيامك پسرمشا پسر کیومرث افرواك ودیس وبراست و اجرب و اوراش آمدند که پسران سیاء‌ك بودند و افری ودذی و بری و اوراشی که دختران سيامك بودند و مادر همه‌شان سیامی دختر مشی بود که خحواهر پدرشان بود و گویند که همه زمین هفت اقلیم است و سرزمین بابل وخحشعی و دربا که مردم بدانجا رسند يك اقلیم است و مردمش فرزندان افروا پسر سيامك واعقاب آنهایند وشش اقلیم دیگر از عشکی ودربا که بدان نتوان رسید مررمش از نسل دیگر پسران ودختران سيامکند. و فرواك پسر سيامك از افری دخترسيامك, هوشنگ پیشداد پسادشاه را آور د که جانشین کیومرث پدر بزر گ خحویش شد و نخستین کسی بود که لك هت اقلیم داشت و انشاءالله به‌موقع اخباروی را بگوییم. بعضی‌ها بنداشته‌اند که این اوشهنگک پسرتنی آدم وزادة حواست» ولی هشام کلبی جنانکه از او روابت کر ده‌اند و بد: «رشنیدهایم و حدا بهترداند که نخستین بادشاه ی که ملك همه زمین داشت اوشهنگ پسرعامر پسرشالخ؛ پسر ار فحشد پسرسام؛ پسر نو ح بود.» گوید: پارسبان پندارند ودعوی‌کنندکه وی دویست سال پس از وفات آدم بود. و حنانکه شنیده‌ا یم اين بادشاه دوبست سال پس از وفات نو ح علیه | لسلام بود و پارسیان‌آن را دویست سال پس از آدم آورده‌اند و ندانسته‌اند که پیش ازنوح بوده است. و این کفتار هشام کلبی موجه نیست زرا اوشهنکگک شاه درمیان دانایان انساب نت ۰۰ ۴ کر رش .۲۳۰ پارسی» از حجاح‌بن یوسف به‌نزد مسلمانان معروفتراست و هرقومی‌پدران ونسبها و ماثر حویش را بهتر از دیگران شناسند و در هرموضو ع مورد گفتگو به‌امل آن رجو ع بابد کرد. بعضی نسب‌شناسان پارسی بنداشته‌اند که او شهنکت شاه‌پیشداد همان مهلائیل است و سيامك همان انوش پدرقینان است و مشا همان شیث پسدر انوش است و کیومرث آدم علیه| لسلام است و اگر جنین باشد بی کفتکو اوشهنکت در زمان آدم مردی‌بوده است. زیر اچنانکه در کتب‌قدیم آمده آدم‌علیه‌السلام سیصدو پنجاهو نه‌ساله بود که مهلائیل» اردینه دختربراکیل پسرمحویل پسرخنوح پسرقین» پسر آدم بزاد وهنگام وفات آدم ششصد و نود و پنجسالسه بود زیرا از پیمبر صلی‌الله علیه و سلم روایت کرده‌اند که عمر آدم یکهزارسال بود. دانشوران پارسی‌پنداشته‌اند که مدت ملك اوشهنکت چهل سال بود و ار چنین باشد بعید نیست که ملك وی دویست سال پس از و فات آدم علیه‌السلام بوده اقا آدم علبه‌السلام درمدت عمر آدم و اینکه به‌هنگام مر کي جند‌سا] له درد اختلاف هست: از ابوهر بره روادت کرده‌اند کد مسر صلی | (له علبه و سلم ثر مرد حدا دم ۳ بهدست خویش آفر بد و از روح <ویس در او دمید و فرشتکان را گفت را به او سجده کردندو آدم عحلسد رد و ستایش حدای کمت و خحداو رد کت : رتعدادت رحجمت کند پیش این فر شتکان رو و به آ نهاسلام کن»و آدم برفت‌و گفت: را لسلام علیکمو فرشتکان گفت.د «و عليث و رحمةالله آنگاه پیش خداو ند لو کیت و خداوند بهاو کفت : «اين درود توو ذر نه تست که باهم گویند» آنگاه دودست وی بگرفت و گفت: حلد او ل ۸ ۱ «بگیر و انتخاب کن». آدم کفت: «پر ورد کار ا؛ دست راست را انتخاب کردم که‌هر دو دست وی راست است .» و خحدای درست خوش را بکشود و صورت آدم و همه ذربةٌ وی در آذ بود و اجل در کس به‌نزد صورت وی توشنه بود وعمر آده هزارسال برد و گروهی نورانی بودند. آدم گفت: رنحدا با ادن نورانبان حه کسانند؟» حداو ند عزو جل فرمود: «ایناد پیمیر ان ورسو لا نند که موی بند انم فر ستاده شو ند ۰) در میان آنها یکی از همه نورانی‌تر برد و عمر او بیش از چهل سال نبود آدم گفت: «عمراو همین است؟» آنگاه گفت: «پروردگارا شصت سال از عمر من ۳ ای او ثم ن.» ۳ مسر صای الله علیه و سلم‌فر مود: «و فتی تخد او رد رود ر بذبهشت بر د و ا ناه بهز مین فرود آورد روزهای حویش را می‌شمرد و جرن فرشته مرک امد که جانش بکیرد6 3 کفت : رای فر شته مر گ شتات کردی۰» فر شمه مر گت گفت: (( ده ) نکر ده‌ام. » آدم گفت: («رصمصست سال از عمر من مانده است ۰) فر شمه مر کک گفت: نرجر ی ار عه‌ر بو نسانده است از بر ورد کار خو استه‌ای که این مدایت ر۱ بر ای رز ددت واو د بمو بسك .) ادم کفقت: من «نخو استهام.» پیمبر صلی‌الله علیه وسام فرمود: «ادم فراموش کرد و ذريةُ او فراموشکار سل یل آدم انکار کرد و ذربة وی ثر انکار گر شد ند از آن دقت حداو ند سوشتمه و شاهد را مفرر داشت.» ار ابن‌عباس آورده‌اند که حون اد (۱دس)) سامد مر صلی‌الله علبه و سلم ۱۰۲ ترجمهٌ تادیخ طبری سه‌بار فرمود: «نخستین کسی که انکار کرد آدم بود؛ وقتی خدای تعالی او راآفرید پشت وی را لمس کرد و همه ذريةٌ او را تا به‌روز رستاخیز بر آورد و آنها را به آدم نشان داد در آن میان یکی را دید که زیبا بود.» گفت: «پرورد کارا این کدام پیمبر است؟» حداوند ور مود: «آين فرزندت داود است.) گفت: «عمرش جند است!) فرمود: «شصت سال.» گفت: «پرورد کارا عمر وی را بیفزای.» فر مود: «نه» مکر که تو از عمر خود برعمر وی بیفزایی.» و عمر آدم هزاز سال بود و جهل‌سال از عمر حسوبش را به‌داود بخشید و خدا در این باب مکتوبی نوشت و فرشتگان را شاهد گرفت و چون احتضار آدم در رسید و فرشتگان آمدند که جانش بگیر ند »گفت: «چهل سال از عدر من مانده است.. » گفتند: «آن‌را به‌فرزندت داود بخشده‌ای.» گفت: «نکر ده‌ام» و نبخشیده‌ام.» و حداوند مکتوب زا فرو فرستاد و فرشتگان شهادت دادند و خدا عمر آدم را هزار سال تمام داد و عمر داود را صدسال تمام کرد. از ابن‌عباس آورده‌اند که وقتی خحدا عزوجل آدم را بیافرید پشت وی را لمس کرد و همه ذريةٌ وی را به‌شکل مورچگان در آورد و آنها را به‌سخن آورد که برخویشتن شهادت دادند و بعضی را نورانی کرد و به ادم فرمود: «اینان‌اعمقاب‌تواند و از آنها پیمان گیرم که من پرورد گارشان هستم تا بدمن مشر له نشو ند و روزی‌آنها به‌عهده من است.» آدم گفت: «ابن شخص نورانی کیست!» جاد اول 0۳ ۱ حداو ند فر: و د؛ «اين داود است.» کر : «بر و رد کارا جعدر عبر برای او و شته‌ای۲» فرمود: «شصت سال.» و «برای من حه‌در نوشذه‌ای!» فر مود: «هر ارسال؛ و بر ۳ نو شته‌ام کد حقدر عمر 1 و حمفدر دماند.» گفت: «پرورد گارا عمر او را بیفزای .» فرمود: «اين کتان مقرر است. ار خواهی ار عمر خویش به‌او بخش.» گفت: «می‌بخشم» و حکم قلم دربارة همه بنی آدم مقرر بود؛ و بسرای داود حول غال از عمر آدم نو شته شد که عمر وی صد سال شد ‏ و چرن آدم تهصد وت شیبت سال دز لسات » فر شتة ور 3 نیامد وِ جون آدم او رابددد گفت: ررجکار داری*» گفت: ((عمرت به‌سر رسمه .) گفت. «رمن بهصد و شصت سال ز بسته‌ام و جهل‌سال مارده است 4۰ و جون با فرشته جنین گفت. فرشته کفت: «خدا بدمن جنین کَفنه است.» کفت: «پیس پرورد کارت بر گرد ر از اوبپرس.» فرشته سوی پروردگار بر کشت و خداو ند کُفت: «جه شد؟» فرشتد کفت: «باز گشتم از آنرو که حرعت وی را پیش تو میدانم.» حداو ند عزه حل ۵ مو د: «بر کرد و بداو یک که جهل سال از عمر خو بش ر ۱ بدداود رخشنده است.) گویند که آدم علیه! لسلام بازده روز پیش از مرک بیمار شد و به‌پسر خحسود شیث وصیت کرد و و صیت نامه خوبش را بنوشت و به‌شیت داد و بگفت تاآن را ار قابیل و فرزندان وی نهان دارد» زیرا فابیل مابیل را از حسد اینکه آدم علم ر و فر ز ندان وی آنچه را میدانستند نهان داشتند و حاص او کرده دود وت و مت ۱۰۴ ترجمه تاریخ طبری پیش قابیل و فرزندانش دانشی بودکه از آن بهردور شوند. به‌پندار اهل تورات عمر آدم عابهالسلام نهصد و سی سال بود. از ابن‌عباس آورده‌اند که عمر آدم علیه‌السلام نهصد و سی‌و شش سال بود. و اخبار منقول از پیمبر علی‌الله علیه وسلم و عالمان سلف را پیش از این آورده‌ام که عمر آدم یکهزار سال بود و از آن پس که جهل سال عمر حسویش را به‌داو دبخشید <داو ند» عمر او را جنانکه از پیش بودکامل کرد؛ شاد آ نحه از عمر آدم به‌داود بخشیده شده در تسورات به‌حساب عمر وی نیامدد و گفته‌اند عمر وی نهصدوسی سال بود . اگر کسی گوید: اکر چنین باشد آدم ازعمر حویش چهل‌سال به‌داود بخشید و می باید در تورات عمر وی نهصد و شصت سال آمده باشد تا با اخبار متفول از پیمبر صلی‌الله علبه وسلم منطبق شود. گوییم: در روایت ابوهریره بود که آدم ار عمر خویش شصت‌سال به‌داود بخشید و اکر جنین باشد آنچه درتورات دربارة عمر آدم آمده موافق روابت‌منفول از پیمبر خدا صلی‌الله علیه وسلم است . از ابن اسحاق آورده‌اند که وقتی آدم صلوات‌الله علیه وصیت نامه نوشت و بمرد فرشتگان فراهم آمدند که وی صفی‌الرحمان بود و فرشتگان و شیث وی‌رادر مشرق فردوس به‌نزديك دهکده‌ای که نخستین دهکدة زمین بسود به‌خالا سپردند و آفتاب وماه‌هفت‌روز و شب بگرفت و چون فرشتگان براو فراهم آمدند وصیت‌نامه را برثردبانی نهادند و شاحی را که آدم از بهشت آورده بود تا یاد خدا عزوجل را فراموش نکند بدان پیوستند. بحیی‌بن عباد از پدر عویش آورده که وقتی آدم بمرد خداو ند وی‌را با کفن و حنوط در بهشت زنده کرد آ نگاه فررشتگان وی را بکگور کر دند. جلد اول ۱۰۵ حسن از پیسبر صلی‌الله علیه وسلم آورده که وقتی آدم در گدشت فرشتگان وی را با آب حالص سل دادند و در گرر وی ل<د ساختند و این رسم فرزندان آدم شد. اي یبن کعب از پبمیر صل ی‌الله ءلیه‌و سلم ز و کر دد که بدرمان | دم علیه | لسلام حون » نخلی بلند بود شصت ذراع ۶ فامت داشت ر پر موی برد ور پوشیده عورت و جون کناه کرد عورتش عیان شد و در بهشت همی کریخت و به‌درختی بر حررد که کت و پروردگارش با نک زد: ای آدم از من کولقی ‏ کفت: «نه‌پر ورد کار | و لی به‌سیب گناهی که ک رده‌ام از نو شر د داز ۰ و خدا او را به‌زمین فرود آورد و چرن مر کش دز رسید خداو ند عسزوجل حنوط و کقن وی را از بهشت فر ستاد. وجون جو | فرشتگان را ند رد بر فت که با آنها بر ا دم در ا ید و آدم گهت: رم | 5 فر ستاد کان خد ایم تنها کذار که هر جه دید از و دبدم و در جه کدیدم از تو کشیدم.» و حون بمرد وی را با سدر و آب ؛الص غسل دادند و در يك‌جامه کفن کردند و در کر دی لحد ساختند د به‌حا ؟ ش کر د ند و کفتند : «بس از ادد رسم فرز نداد وی‌جمین خو اهد بو د.» ز ابی‌ بن کعب روابت کسم ده‌اند کد بیمیر صلی الله عاىه ور سلم ۵-رمود: آدم مر دی درازقد بود حرن نخلی بلند. » و هم از ابن‌عباس آوردداندکه چرن آدم علیه‌ا لسلام بمسرد شیث به‌جبرئیل صلی‌الله علیهم گفت: «بر آدم درودکری.» جبر ئیل گفت: «تو پیش‌رو و برپدرت درردگسوری وسی‌تکبیر: که یت تکبیر نماز است و بیست‌و پنج تکبیر» + تکریم آدم صلی‌الاه علیه و سلم است.» در محل قبر آدم احتلاف کر ددا ند کته ابن اسحای را در پیش آوردیم و ۱۰۶ ترجمه ناد یخ طبری دیگران کفته‌اند در مکه در غار ابوقبیس که به‌نام غار گنج شهره است به‌خال رفت از این عباس روابت در دها ند که وی و از دشن در اد ادم علیها سلام را در بیت‌الدقدس ره تحاله 0 . و ات و ی علیها لسلام ندرور <یعه لرد و ررابات این بات ر ۱ سا با آور ددایم و تکرار جوش نباشد. - " ۰ عم 11 ۳ ۳۹ از ابنعیاس اوررداند که ادم علیها لسلام بر بوذ بدرد: بعنی کوهی که بر ان گو رد که حجو | سالی ۳ از آدم بر بست؛ آنگاه دمر ده رحمة‌الله علنمسا. و با شوهر خویش در غاری که گفتیم به‌عاله رفت و دمچذان در آنجا بودند تا طوفان پیامد و نو ح از آنجا در آوردشان و به‌تابوتی نهاد و با عریش به کشتی برد و چود: زمین بخشکید به‌جایی کد قبل از طوفان بودند باز برد و جنانکه گفته‌اند حوا رشتی و بافتی و خسیر کردی و ناد پختی ز دمه‌کرهای زناد | انجام دادی. اکنون که از ذکر آدم و دشمن وی ابلیس و اخبارشان و آنچه خدا با ابلیس کرد و نا روز معلوم وی را مهلت داد و آنچه با آدم کرد و پس از عبودیت ناه او را بخشید و از کمرهی رابی دادفر اغت بافتيم به‌قصه قابیل و خبر وی و فرزندانش و احبار شیث فرزند وی باز می گردیم و نیز از آنها که بدر اد آدم با ابلیس رفته‌اند و انجه حد | باهر کرو د کرد سخن حراهیم کرد ان‌شاه۱ ۸1 بعضی اخبار شیث علیه‌السلام را که پس از وف-ات آدم جانشین وی بود و صحیفه‌ها که خدا بر او نازل کرد بگفتیم. که ند وی همچنان مقیم مکه بود و حج و عمرد می کرد تا بمرد وصحفقه‌ها را که خحدا بدو فرستاد با صحیفه‌های پدر فراهم آورد و آثراکار ست و کعبه راب سنگگك و گل بساخعت . جلد اول ۱۷ ولسی به کفتةٌ دانشو ران سلف تبهای که خداوند بسرای آدم در محل کعبه نهاده بود تابه‌روز کار طوفان به‌جا بود وختدا وقتی طوفان‌را فرستاد آن رابه‌آسمان بالا برد. گوبند وقتی شیث بیمار شد به‌پسر خود انوش وصیت کرد و بمرد و پهلری پذر و مادر حریش در غار ابو قبیس بهحال رفت. وی به‌سال دویست و سیوسوم زندگانی آدم تولد بافته بود و در نهصدو دوازدد سالکی بمرد وبه گفتهٌ اهل‌تزرات سیصدوپنج ساله بود که انوش تولد یافت. ولی به کفتة ابن اسحاق شیث پسر آدم حواهر خویش حزوره دختر آدم را به زنی گرفت و یانش پسر شیث و نعمه دختر شیث از او تسولد یافتند و هنگسام تو لدشان شیت صدوپنجساله بود و پس از تولد دانش هش‌ص‌دوهفهت سال بزیست. انوش پس از مر کک پدر به سیاست ملك و تدبیر امور رعیت پسرداعت. چنا نکه کفتداند وی‌برروش پدربود و تغییری در آن نداد وهمه عمرانوش به کفتهاهل تورات نهصد و بنجسال بود. ارابن‌عباس روایت کرده| ند که‌شیث به‌جزانوش فرزندیسیار داشت و به‌انوش وصیت کرد. انوش از خواهر خسود نعمه دختر شیث قینان را آورد به‌هنگام تسولد وی نودساله بود و سیصدو بیست و پنج سال از عمر آدم گذشته بود. ولی بهگفتةٌ ابناسحاقء یانش خواهر خود نعمة دخترشیث را به‌زنی گرفت و قینان‌را آورد و یانش به هنگام تولد وی نسود ساله بود و پس از تسولد قینان مشتصد و پانزده سال بزیست و قینان پسر یانش در هفتاد سالگی دیثه دختر براکیل پسر محویل پسر ختوح پسر قین پسر آدم را به‌زنی گرفت و مهلائیل پسرقیناث را آورد و قینان پس از تولد وی هشتصد و چهل سال بزیست وهمه عمر وی نهصدو ده‌سال بود. ۱۰۸ ترجمة تاریخ طبری از ابن‌عباس روابت کرده‌اند که انوش به‌جز قینا فرزندان سیار داشت: ولی به‌قینان وصیت کرد قینان مهلائیل را داشت با فرزندان دیکر ولی به‌مهلائیل وصیت کرد و مهلائیل برد راد اشت با فرزندان دیگر و به‌بسرد وصیت کرد. برد؛ خنو خ را داشت که ادریس پیمبر بود با سرزندان دیگر و به‌عنو خ وصیت کرد. حنو خ متوشلخ را داشت با فرزندان دیگر و به‌متوشلخ وصیت کرد. جنانکه امل کتات گو ند در تورات آمده که هنکام تسو اد مهلائیل آدم سیصدو نود و پنج ساله و قینان هفتاد ساله بود و مهلائیل پسرقینان شصت و پنج ساله بود که به کفتهةٌ این اسحاق سمعن خالهً خود و دختر براکیل پسر محویل پسر حنو خ پسر فین» پسر آدم را به‌زنی کرفت و یسرد پسر مهلائیل را آورد و مهلائیل پس ازتو لد برد سیصدوسی‌سال بزیست و پسران و دختر ان آورد وهمه عمرمهلائیل هشتصدو نود و بنجسال بود. ولی در تورات هست که وقتی برد پسر مهلائیل متولد شد چهار صدوشصت سال از عدر آدم کذشته بود و برد بر روش بدز بود اما به‌دوران وی حادثه‌دا بود. سجن در حاد نه‌ها که در ابام فر ز ندان ]دم اد شنت نا بر د بود گویند که وقتی قابیل هابیل را بکشت و از پدر سوی یمن گریخت. ابلیس پیش‌وی آمد و گفت: «قر بان‌هابیل‌از آنروز پذیرفته شد که‌وی خدمتگزار و برستشگر آتش‌بودتو نیز آتشی بباکن که‌حاص تو و اعقاب تو باشد.»او نیز آتشکده‌ای‌بساعت و نخستین کسی بودکه آتش به‌پا کرد و پرستید. از ابن‌اسحی روابت کرده‌اند که قین خو ادر حسو بش اشورت دحتر ادم را جلد اول ۱۹ به‌زنی گرفت و يك مرد و زن‌آورد» خنو خ پسر قين و عدن دختر فین» خنوخ پسر فين عدن دختر فين و خواهر خویش رابه‌زنی کرفت و سه مردو يك زن آورد: یمرد پسر خنو خ و محویل پسر خنو خ و انوشیل پسر خنوخ ومولیث دخترخنو خ. و انوشیل پسر حنوخ مولیث دختر خنوخ را به‌زنی گرفت و پسری آوردکه لامك نام داشت و لامك دو زن گرفت که یکی عدا و دیگری صلا نسام داشت و از عدا تولین پسر لامك را آورد و اول کس بود که در خیمه مقیم شد و مال اندوعت وهم از عدا تو بیش را آورد که اول کس بود که ونج و سنج زد و پسری آورد که تسوبلقین نام داشت و اول کس بود که مس و آهن به‌دست آورد و فرزندانشان جباران و فرعونان بودند و پیکرشان بزرگ بود و جنانکه پنداشته‌اند قامت هر- کدامشان سی ذرا ع بود . گوبد آنگاه اولاد قين منقفرض شدند وکس از آنهانماند و نسلشان ببرید» مگر شیث پسر آدم که تا کنون نسل و نسب مردم از اوست نه آدم» که ابوالبشر اوست و نسل آدم به‌و اسطه او مانده و از برادرانش کس نمانده‌است. اهل تورات گویند که قين اشوت رابه‌زنی گرفت و خحنوخ را آورد و خنو خ عیرد را آورد و عیرد محویل را آورد و محویل ابوشیل را آورد وابوشیل لامك را آورد و لامك عسدا و صلا را به زنی گسرفت و آنها کسانی راکه گفتیم بیاوردند و خدا بهتر داند و اين اسحاق از کار قابیل و اعقاب وی جز آنکه گفتیم حیزی نباوردد است. ولی؛ یکی از امل معرفت تورات گفته اس ت که آنکس از فرزندان قایین که ملامی گرفت مردی به‌نام توبال بود که در ایام مهلائیل پسر قینان مزمار و طبل ر عود و تنبسور و جنک گکرفت و فرزندان قایین در لهو فرو رفتند و خبرشان به- فسرز ندان شیث رسید که در کوهستان بودند و یکصد مرد از آنها بخلاف سفارش بدران خویش آهنکك فرزندان قين کردند و خبر به‌برد رسید و اندرزشان داد و منعشان کرد اما سر‌سخت‌تر شدند و بیش فرزندان قایین رفتند ودلبسته‌کار | نهاشدند ۱ ۱ در جمه تاریث خ طبری و جون خواستند راز کردد بهسیب نفرین پدرانشان نتوانستند و چون در کر دند بدا ند بشان کو هستان بنداشتند که بدلخواه مانده‌اند و از کسوه فرود آمدند و ملاهی بدیدند و مفتون شداند و زنانی از تسل قابین موی آبها شتافتند و باهم شدند و در طغیان فرو رفتند و فحشاو شرابخواری رواح ج گرفت. ابوجعفر گوید: این سخن از حق دور نیت و جمعی از علمای سلف اسلام نظیر آن را رو ایت کرده‌اند اما نگفتهاند که درایا مك کی بو برد فقط گفتهاند که مابین نو ح و آدم صلیا لاه علیهما بود. ذکر کو بندگان از این عباس روابت کرده‌اند که این ]ره ر ب<واند که جسون روز کار جاهلیت قدیم زینت مکنید و گت: «میان توح و ادریس دزارهال بود ودو گرود از فرز نادان آده بسودند بکیشان ساکن دشت و دیکری مقیم کود. و ردان کسوه زیبا بودند و زنانشان زشت بودند و زنان دشت زیبا بودند و مردان زشت . ابلیس به صورت جوانی پیش یکی از «ردان دشت آمد و اجیر او شد و خدمت او می کرد آنگاه‌ابلیس جیزی ظیر آنچه جوپانان در آن‌می‌دمند بکرفت و آهنگی‌از آذبر آورد که مردم نظیر آن نشنیده بودند و خبر به‌اطر اف رسید و بشنیدن آن آمدند. وعیدی گر فتند که هرسال فر اهم‌می‌شدند و زنان برای مردان زینت می‌کردند. گوید و.ردان برای آنها فرود می آمدند و یکی از مردم کسوه به‌هنگام عید بيامد و زیبایی زتان را بدید و پیش کسان خود رفت و آنچه را دبد: بوو به آنها خبر داد. آنها نیز فرود آمدند و به‌نزد ز نان شدند و فحشا پدید آمد» و معنی گفتار خحدا عزوجل این است که فرمود: «وجود روز کار حاملیت قدیم زر شت محمند.» از حکم نیز روایت‌کرده‌اتد که در بارة حسه یه «و جون روز گار جاهلیت قدیم جلد اول ۱۱۱ زینت مکنید» گفته بود میان آدم وتو ح هشتصدسال بود و زنان بسیار زشت بودند و مردان بسیار زیبا بودند و زن مردرا به‌سوی خود می‌خواتد و اين آیه آمدکه چون ایام جاهلیت قدیم زینت مکنید. و هم از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که پیش از آنکه آدم بمیرد فرزندان او و فرزندان فرزندانش در کوه بوذ چهل‌هزار شده بودند و آدم زنا و شراب خواری و تبامی را میان آنها بدید و سفارش کردکه فرزندان شیث با فرزندان قين زناشوبی نکنند و فرزندان شیث آدم را در غاری کردند و نگهبانی براو گماشتند که هیچکس ار فرزندان آدم به‌او نزديك نشود و آنهاکه پیش وی می‌شدند و برایشان آمرزش می‌خحو است» از فرزندان شیت بودند و يك روز یکصدتن از فرزندان نکو روی شیث گفتند برویم بمینرم پسر عمان ما جه می‌کنند» منظورشان فرزندان قابیل بود . این بکصد کس پیش زنان نگوروی بنی قابیل فرود آمدند وزنان مردان را محبوس گر فتند و مدتها ببودند و صد کس دبکر گفتند برویم ببینیم بر ادران »۱ حه شدند واز کوه فرود آمدند و زنان محبوسشان گرفتند. آنگاه فرزندان شیث همگی‌فرود آمد و گناه آمد و دردم آویختند و در آمیختند و فررندان قابیل بسیار شدند و زمین بگرفتند و همانها بودند که به‌روز گار نو ح غرق شدند. سخن نسب‌شناسان پارسی را درباره مهلائیل پسر قینان آورده‌ام که گفته‌اندوی «وشهنگ بودکه ملك هفت اقلیم داشت و سخن نسب‌شناسان عرب‌را نیز که‌مخالف آنها بوده‌اند باد کردم. اگر کته نسب‌شناسان پارسی درست باشد از ابن‌سائب کلبی روابت مست که وی اول کس بودکه درحت برید و شا کرد و نخسئین کسی بسود که معدن دز آوزد ومردمر اباینکارو ادار کردو به‌مر دم‌رو ز کار حودفرمان داد که‌مسحد داشته باشند و دوشهر بساحت که یکی بابل بود در سوادکرفه و دیگری شوش و مدت ملك وی جهل‌سال بود. دبکر ان گفته‌اند که وی اول کس بودکه در مك خویش آهن در آورد و برای ۱۱ ترجم؛ٌ تاریخ طبری صناعت از آن ابزار ساعت و آب به‌خانه‌ها برد و سردم را به کشت و زرع و درو و اشتغال به‌کار ترغیب کرد و بفرمود تا حیوانات درنده را بکشند و از پوست آن لباس و فرش کنند و گاو و میش و حیوان وحشی را بکشند و از گوشت آن بخورند و مدت ملکش چهل‌سال بود و شهر ری را بساعت و بخستین شهر بود که پس از شهر اقامتگاه کیومرت که به دنباوند طبرستان بود بنیان شد. پارسیان گویند که اوشهنک پسادشاه‌زاده شد و فضیلت پیشه بود و به‌تدبیر انور رعیت و اقف بود. گوبند وی اول کس بود که احکام و حدود نهاد و لقب از آن گرفت و پیشداد نافیده شد. یعنی نخستین کسی که با عدل و داد حکومت کرد که پیش در فارسی به‌معنی اول است و داد به‌معنی حدل و گویند که وی به‌هند رفت ودر ولایتها بگشت وجون‌کار وی راست شد و پادشاجی بدو رسید تاح برسرنهاد و حطابه‌و اند و گفت که پادشاهی را از جد خویش کیومزث به‌ارث برده و متمردآن انس وجن‌را عذاب خو اهد کرد. گفته‌اند کسه وی ابلیس و سیاه وی را در هم شوسشت و از آمیزش ۳ مبردم منعشان 5 کرد و مکتوبی برسیری سید نوشت و از آنها یمان گرفت که متعر ض‌هیچ انسانی نشو ند و تهدید کرد و متمردانشاد را با جمعی از از غسولان بکشت که از بیم وی به‌بیابانها و کوه‌ها و دره‌ها کر بختند و ملاك همد اقلیمعا داشت. از مرک کیومرت تا تولد اوشهنک و شاهی وی دوست و بیست و سمسال بود و گفته‌اند که ابلیس و سیاه وی از مرت اوشهنکك شادی کردند: زیرا پس از مرک وی به‌محل اقامت بنی آذم وارد شدند و از کورمها و دردها فرود آمدند. | کنون به‌سخن از برد باز می گردیم. رعشسی‌ها گفتها ند که وی بارد بسود و مهلائیل او را از عاله‌اش سمعن دختر برا کیل پسر محویل؛ پسر خضوخ؛ پسر قيق آورد و این به‌سال چهارصد و شصتم عدر آدم علیهالسلام بود. وی وصی پدر بود جلد اول ۱۱۳ و در میرائی که مهلائیل از پدر گرفته بود جانشین او شد. مهلائیل هنگام تو لد یارد چنانکه گفته‌اند. شصت‌و پنج سال داشت وپس ازمر گ‌پدر روش وی و نیاکان گرفت. به گفته ابن اسحاق صدوشصت‌و دوساله بود که ر کیا دختر در مسیل پسرمحوبل‌پسر حنوخ پسر قین» پسر آدم را به‌زنی گرفت واخذو خ پسر بردرا از او آورد؛ واخنوخ همان ادریس پیمبر بود؛ و به‌پندار ابناسحاق نخستین کس از فرزندان آدم بودکه پیمبری بافت و با قلم حط نوشت . بارد بس از تو لد اخنو خ هشتصدسال بزیست و پسران و دختران آورد و همه عمر وی نهصدو شصت‌ودو سال بود. یکی از امل تورات گوید که اعنوخ پسر یارد بود و هم او ادریس بود و از عمر آدم ششصد و بیست و دوسال گذشته بود که حدا وی را پیمبری داد و سی صحیفه بدو نازل شد و پس از آدم نخستین کس بودکه حط نوشت و لباس بریدو بدوخت و نخستین کس بود که از فرزندان قابیل اسیر کرفت و به‌غلامی برد» وی در همه اموری که پدرش از جسانب نیاکان به‌عهده کسرفته بود جانشین وی شد و کارهای وی در زندتانی آدم بود. گوید و اخنو خ سیصد و هشت ساله بود که آدم علیه‌ا لسلام و فات یافت. گوید: و خنوخ قوم عویش را بخواند و وعظ کرد و به‌طاعت خداوند عزوجل و عصیان شیطان فرمان داد و فت که بافرز ندان‌قابیل نيامیزند ولی نپذیرفتند و گروه گروه از فرزندان شیث سوی فرزندان قابیل رفتند. کو بد : در تورات هست که خداوند تعا لیی ادرس راوقتی س,صدوشصت‌و پنجسال داشت به آسمان بالا برد » در این وقت پدرش پااصد و بیست و هفت ساله بود و پدر پس از بالا رفتن پسر چهارصدوسی و پنجسال دیکر بزیست که همه عمر بارد تهصد و شصتو دوسال بسود و دویست و شصت و دوساله بسود که احنوخ را اورو. اس ۹۵چ٩-‏ وس ۱۱۴ ترجمه تادیخ طبری از ابن‌عباس روادت کرده‌اند که در ایام باردبت ساخته شد و کسانی از اسلام ابوذر غفاری کو ید : پیمبر صلی الله عله وسلم به‌من گفت: «ای ابوذر حهار- کس از پیمبران سربانی بودند» آدم و شیث و نوح و خنوخ و او اول‌کس بود که با قلم نحعط نوشت و خداو ند سی‌صحیفه به‌حنو خ فرستاد . بعضی پنداشتهاند که خداوند خنوخ را به همه مردم زمین فرستاده بود و همه علم گذشتگان را به‌او داده بود ۰ خدا عزوجل سی صحیفه سوی وی فرستاد چنانکه خداو نددر قر آن‌فرماید: «واین درصحیفه‌های قدیم‌است. صحیفه‌های‌ابر اهیم و موسی.» »عصود از صحیقدهای قدیم صحیفه‌های مدز ل بر هبة‌الله پسر آدم وادریس علیهماا لسلام است. بعضی گفته‌اند پادشاهی بیوراسب در زمان ادربس بود و چیزی از سخن آدم بدو رسیده بود و آن را جادو گرفت و بکار جادو گری پرداخت و جون چیزی از فلمرو خوبش بخواستی با وی را از جهار پایی یا زنی حوش آمدی در يك نی زرین دمبدی و هرچه خواستی پیش وی آمدی و به‌همین‌جهت بهودان درنی دمند . ولی پارسیان گویند که پس از مرگ اوشهنکت» طهمسورث پسر ویونگهان سر حناندان پسر خنادار پسر اوشمنکت به‌بادشاهیر سید . درنسب طهمورت ءلاف کرده‌اند. بعضی نسب اورا جنین گُفته‌اند. و بعضی نسب‌شناسان پارسی گفته‌اند وی طهمورت پسر ایونگهان پسر انکهد پسر اسکهد پسر اوشهنگ بود. هشام‌بن محمد کلبی چنانکه اهل خبر از او روایت کرده‌اند گوید: نخستین شاه بابل طهمورث بود و شنیده‌ام که حداو ند چندان نیرو به‌وی داد که ابلیس و شیطانهای وی را به‌اطاعت آورد و او مطیع حدا بود و جهل‌سال بادشاهی کرد. ولی پارسیان پنداشته‌اند که طهمورت ملك اقالیم داشت و تاج برسرنهاد و روزی که پادشاه شد گفت: «ما به‌باری دا متمردان تبعکار را از حلق وی بر انیم.» سس جلد اورل ۱۱۵ وی پادشامی شایسته بود و با رعیت مهربان بود و شاپور فارس را بنیاد کرد و در آن مقر کرفت و در ولابات بکشت و با ابلیس در آویخت و در سرزمین‌های دور و نزديك به‌دنبال وی بود و او و یاران متمردش‌را به‌هرراس افکند که بگریختند و پراکنده شدند. وی اول کس بودکه از پشم وموی پوشش وفرش گُرفت داول کس بود که از اسب و استر و سر آرایش پادشاهی کرد و بگفت تا سگان را برای نگهبانی و حفظ کله از درندگان و برای شکار به کار گیرنسد و به فارسی چیز نوشت و در نخستین سال پادشاهی وی بوداسب پدید آمد و به کیش صابیان دعوت کرد. اکنون بدسخن از احعنو خ باز می‌گردیم که ادر بس علیه لسلام بود. به گفته ابن اسحاق اخنو خ پسر برد. هدانه و به‌قولی ادانه دختر باویل پسر محویل پسر خنو خ پسر قبن پسر آدم را بدز نی کرفت و در اين وفقت ثاصت و پنج سال داشت و متوشلخ پسر انعنوخ را آورد و بس از تو لد متوشلخ سیصد سال دیگر بزیست و پسران و دختران آوزد وهمد عمر اخنو خ سیصد وشصت وپنجسال بود. و لی به کَفتَة اهل تسررات خنوخ پس از ششصد وهشتاد وهفت سال ازعمر آدم متوشلخ را آورد و اورا در کارخدا جانشین خویش کرد و پیش از آنکه نه. آسمان رود با او وخاندان عرد وصیت کرد وخبر داد که خداو ند عزوجل فرزندان قایین و معاشرانشان را عدان خحو اهد کرد و ازه‌عاشرت آنها منعشان کرد. گویند احنوخ اول کس بود که بسراسب نشست زیسرا به‌رسم پدر به‌جهاد پرداعت و به‌روز کارخو یش در کار اطاعت خدای برروش نیاکان بود وعمراخنو خ سیصد وشصت و پنجسال بود و شصت و پنجساله بود که متوشلخ تولد یافت. آنگاه چنانکه ابن اسحاق گوید» متوشلخ پسر اخنو خ» عربا دحتر عزرائیل پسر ابوشیل پسر اخنو خ‌پسرقین‌پسر آدم رابه‌زنی گرفت ودراین وقت یکصدسال‌داشت و لمك‌پسر متوشلخ را آورد وپس ازولادت وی مفتصدسال بزیست و پسران ودختر ان داشت و ۱ ۱۱۶ تر جمه تاریخ طبری همد عمرمتوشلخ نهصد وهفت سال بود. ولمك پسر متوشلخ پسر اخنوخ: قینوس دختر براکیل پسر محویل» پسر آخنو خ» پسرقین » پسر آدم را به‌زنی گرفت و در این ورقت صد وهشتاد وهفت سال داشت ونو ح پیمبرضلی‌الله علیه وسلم را آورد رپس از ولادت نوح. لمك پانصد ونود وپنج سال بزیست وهمه عمروی هفصد وهشتاد سال بود. ونوح پسرلمك: عمروره دختر برا یل پسر محویل پسر اخنوخ پسر فین پسر آدم را به‌زنی گرفت و در این وقت پانصد سال داشت و سام وحام و یافث را ۳۳ اهل‌تور ات گفته‌اندهشتصد وهفتاد وچهارسال ازعمر آدم گذشته‌بود که‌متوشلخ مارا افیف و در از اقاعت رفظ ان ای وش نان موه عون مرگ متوشلخ دررسید» لمك را جانشین خویش کرد و سنارشها کد پدرانش با وی کرده بودند با پسر کرد. ۱ گویند لمك قوم خویش را اندرز می‌داد و از رفتن پیش فسرزندان قایین منع‌می کرد؛ اما اندرز نمی کر فتند و دمه کسان که در کسود بودند پیش فرزندان قایین زر فتند. و نند متوشلخ به‌جز لمك پسری صابی نام داشت و صاببان نام از او گر فتند. متو شلخ نهصد و شصت سال بر «ست و بکصد و دتاد سال از عمر وی‌گذشته بود که لمك تو لد بافت. یکصد و بیست وشش سال پس از و فات آدم؛ امك نوح‌را آوردو این یکهزار و پنجاه وشش سال پس از هبوط آدم علیهالسلام بود و چون نوح بالسغ شد امك بدو گفت: «دانی که اینجا جز هساکسی نمانده وحشت مکن و پیرو قوم خحطاکار مشو » و نوح بسوی پروزدگار خواند و قوم حویش را اندرز داد» کسه تحقیرش کردند و خدا عزوجل بدو وحی فرستاد که مهلتشان داده‌ام ۰ تسو نیسز ضبر کن مگر باز آیند و توبه کنند. ولی مدت به‌سررسید وتوبه نکرده بودند. و سم جلد اول ۱۷ بعضی دیگر گفته‌اند که نوح به‌دوران بیوراسب بود و قوم وی پرستش بتان می کردند و نهصد و پنجاه سال به‌سوی خدا خواند ونسل ازپی نسل پیرو کفر بودند. تا خداوند عدات فرستاد ونابودشان کرد. از ابن عباس روایت‌کرده‌اندکه متوشلخ» لمك را داشت با پسران دیگر و به‌او وصیت کرد و لمك نوح راآورد وهنگام تولد نوح لمك هشتاد و دوساله بود و درآن روزگار کس نهی از منکرنمیکرد. خداوند عزوجل؛ نوح را سوی آنها فرستاد و در این وقت نو ح چهارصد وهشتاد ساله بود و یکصد و بیست سال آنها را به‌پیمبری خویش خواند. آنگاه خدا عزوجل بفرمود تا کشتی بسازد و بساخت و ششصد ساله بودکه به کشتی نشست و آنها که غرق شدنی بودند غرق شدند ویس از کشتی سیصد وپنجاد سال دیگر بزیست. دانشور ان پارسی گفته‌اند پس از طهمورث جم شید به‌پادشاهی رسید ومعنی شید به‌نزد آنها شعا ع باشد و اورا به‌سب جمالش چنین لب دادند. وی جم پسر یونکهاون بود و برادر طهمورت بود. گوپند وی پادشامی هفت اقلیم داشت و همه جن و انس مسخر وی شد و تاح به‌سرنهاد و چون به. پادشاهی نشست گفت که خداء ند تبارك و تعالی ما را شو کت داد و تأیید فرمود تا به خیر رعیت بکوشیم. وی صنعت شمثیر وسلاح را ابدا غ کرد وصنعت ابر بشم ودیگررشتنیها را باد داد وبثرمود تا لاس ببافند و رنکک کنند و زین و پالاد بسازند و به كمك آن جهار پایان را به‌اطاعت آر ند. بعضی‌ها گفته‌اند که وی شش وشانزده سال وششماه پس از پادشاهی نهان شد و یکسال نبود. و از سال اول تا پنجاهم پادشامی بگفت تا شمشیروزره وخود و سلاحهای دیگر بساز ند و ابزارصنعتکران از آهن کنند. ۱۱۸ ترجمه تاریخ طبری و ازسال پنجاهم تا صدم پادشاهی بگفت تا ابریشم وپنبه و کتان و دیگر رستنی‌ها را بریسند و ببافند و رن کنند وببرند و پپوشند. و از سال صدم تا صدوپنجاهم مردم رابه‌چهارطبقه کرد: طبقةًٌ جنگاوران و طبقةٌ فقیهان وطبقةٌ دبیر ان و صنعتگر ان و کشاورزآن و طبقه‌ای را نیز به‌نعدمت خویش گرفت و بگفت تا مريك ازطبقات به کارحویش پرداز ند. و از سال صد وپنجاهم تا سال دویست و پنجاهم به‌جنگك شیاطین و جن پرداحت واز آنهابسیاربکشت و زبونشان کرد که‌مسخر وی‌شدند و ب‌اطاعت آمدند. و از سال دوبست و پنجاهم تا سال سیصد و شانزدهم شیاطین را به‌سنگت- بری و مرمرتراشی و گچ‌پزی گرفت و بگفت تا با کج و سنکک وگل بنا و حمام بسازند و آمك درست کنند و از دریا و کوه ومعدن وبیابان همه چیزهای سودمند و طلا و نقره و دیگرچیزهای ذرب شدنی وجوادر وبوی خوش وادویه آرند و درهمه این جیزها فرمان وی به کاررفت. آنگاه بفرمود تا چرخی از آبگینه برای او بسازند وشیاطین را در آن جای داد و بر آن نشست و درهوا ازشهرحویش از دنباوند تا بابل به‌یکروز رفت و آن روز هرمزروز فروردین‌ماه‌بود ومردم ازاين شگفتی که دیدند نوروز گرفتند وبگفت تا این روز و پنج روز دنبال آن را عبد کیر ند وشادی وعوشی کنند و ب‌روز ششم که مرداد روزبود ضمن‌مکتو بی به*‌ردم خبرداد که چون خداو ند روش وی‌را درپادشاهی پسندیده پاداش وی این شده که مردم از رما وسرما وبیماری وبیری وحسد بر کنار شدداند و مردم از پس سیصد و شانزده سال که از پادشاهی وی کٌسذشته بود سیصدسال به‌سر کرد ند که ازاین بلیات به‌دور بودند. آنگاه جم کفران نعمت خداکرد وجن وانس را فراهم آورد و خبرداد که سالار ومالك آنهاست وبه‌نیروی خوبش بیماری و بیری ومر کگث را از آنها دفع کرده است واحسان خدا عزوجل را انکار کرد و در گمراهی فرورفت و از حاضران کس جلد اول ۱۹ جرأت جوابت نداشت ومقام وی از رو نق و جلود بیفداد و فر شتگانی که خدا به‌تد لیر امورش گماشته بود ازاو دوری‌گرفتند وبیوراسب که ضحاله نام گرفت این بدانست وسوی جم آمد که اورا درهم بشکند واوبگر بخت وبیوراسب براودست یافت و امعای وی را در آورد وببرید و اورا اره کرد. بعضی دانشوران پارسی‌گفته‌اند که جم تا یکصد سال‌پیش از ختم پادشاهیش روش پسندیده ذاشت . آنگاه مشوش‌شد ودعوی خحدابی کرد و کارش آشفته شد و برادرش اسفتوز برضد اوبرعاست ومی‌خو است‌بکشدش وجم فراری شد. وهمچنان شاه بود. و از جایی‌به‌جایی رفت. آنگاه بیوراسب برضد اوخرو ج‌کرد وملك وی بگرفت و اورا اره‌کرد. بعضی‌ها پنداشته‌اند که بادشاهی جم هفتصد وشانزده سال وجهارماه و بیست رور برد. از وهب‌ین منبه حکایتی دربارة یکی از شاهان سلف همانند حکایت جم‌شاد شاه آورده‌اند که اگر تاریخ آن با تاریخ جسم تفاوت نداشت میکُفتم حکابت جم است. روایت وهب جنین است کد مردی جوان‌به‌شاهی رسید و گفت: «من شاهیر | لد تبخش وخوش می‌یابم وندانم همةٌ مردم چنینند یا من چنینم؟» بدو کفتند: «رشاهی چنین باشد.» گفت «دوام شاهی به‌چیست؟» گفتند ربداینکه اطاعت خدا کنی وعصیان او نکنی». پس اوجمعی از نیکان ملك حویش را بخواست و به آنها گفت: «پیوسته در حضورهن باشید و هرچه را دیدید که اطاعت خدا عزوجل است بکویید تا بکنم و هرجه را دیدید که عصیان خحداست مرا از آن منع کنید تا نکنم.» وجنین شد وءلك وی جهارصد سال استوار بود واطاعت خدا عزوجل می- ۱۳ ترجمةٌ تادیخ طبری کردآنگاه ابلیس ازاین. حبربافت و گفت: «مردی را و اگذاشته‌ام که در مقام شاهی جهارصد سال خدا را عباذت کند.»پس بیاند وبر او در آمد و به‌ضورت مردی :«ودار شد وشاه ازاو بیمناكك شد و گفت: «کیستی؟» ابلیس گفت: «بیم مدار تو بگو کیستی؟» کفت «من یکی ازفرز ندان آدمم.) ابلیس گفت: «ا گر از فرزندان آدم بودی مانند آنها میمردی. »کر ندیده‌ای چقدر مردم مرده‌اند و چه نسلها زفته‌اند. ار از آنها بسودی تونیزهمانندآنها مرده بودی ولی توخدایی و باید مردم را بهپرستش خوزش بخوانی.» این سخن در دل شاه نشست وبرمتبر رفت وخطابه خواند و گفت: «ای مردم ءن چیزی را از شما بهان داشته بودم که انك می‌خو اهم. عیان کنم. دانید که من از جهارصد سال پیش بادشاه شما هستم و اکر از فرز ندان آدم برد مرده بردم جنا که آنها مر ده‌انك. ولسی من خدایم پس مرا بپرستید.» و کاروی آشفته شد و خدابه‌یکی ازاطرافیان وی وحی کرد که مادام که یامن راست باشد با وی راستی کنم و ار از اطاعت عن به‌عضنان کر اید وبامن راست نباشد بعزتم قسم که بخت ناصررا براو سلط کنم که کردنش بزند وهرچه درخزاین اوهست بگیرد. در آن روز گارخدا برهر که حشم آوردی بخت ناصررا براومسلط کردی. اما پادشاه از گفتةهٌ حود نگشت تا خدا عزوجل بخت ناصررا براو تسلط داد که کُردنش بزد وهفتاد کشتی طلا ازخزاین وی بار کرد. ابوجعفر گوید: میان‌بخت ناصرو جم روز گاری دراز بود؛ مگر آنکه ضحاله را در آن.روز کار بخت ناسر گفته باشند. از هشام‌پن کلبی روابت کرده‌اند که جم از پسی طظهمورن به‌شاهی رسند و زیباتر و تنومندترکس روزگار خود بود و گفته‌اند که ششصد و نوزده سال مطیم خحدا عزوحل بود و کارش رونق داشت و مك به‌نظم بود. سپس طغیان کرد و جلد اول ۱۲۱ ستمکار شد وخدا ضحا را بر مسلط کرد که با دوبست هزار کس سوی او رفت وجم مدت یکصدسال ازاو فراری بود. سپس ضحاك براودست یافت و اورا با اره به‌دو نیم کرد. گوید و همه ملك جم از آغاز شاهی تا وقتی که کشت شد هفتصد و نوزده سال بود. جماعتی از سلف گفته‌اند که میان آدم ونوح ده نسل بودکه همه برطریقت حق بودند و انکارخدا درنسلی که نوح علیه‌السلام به آنها مبعوث شده بود نمودار شد. گویند نخستین پیغمبری که خدابه‌بيم دادن و دعوت توحید فرستاد نو ح علیه السلام بود. ذک رگو بندة این سجن : از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که میان نو ح و آدم علیهماا لسلام ده نسل بود که همه برشر بعت حق بودند و مختلف شدند و خدا عزوجل پیمبران ءژده رسان و بیم‌ده فرستاد و ایةٌ فر آن در فرائت وی چنین است: مردم يك امت بودند و مختلف شدند. سخن ازذحو ادث ] بام توح علیه‌السادم گفتیم که دربارءٌ دین قومی که نو ح پیمبرشان شد انعتلاف هست. بعضی‌ها گفته‌اند که کارهای حلای رضای خدا می کردند جون فحشا و شرابخواری» و از اطاعت خحدای بگشته بودند و به‌ملاهی سر گرم بودند. بعضی دیگر گفته‌اند که پیروبیوراسب بودند و بیوراسب نخستین کس بود که گفتار صاببان آورد و فرمی که نوح علیه‌السلام بیمیر شان شد پیرو او شدند و بت تر جمة تاریخ طبری ان‌شاءالله خبر بیوراسب را پس ازاین خو اهم‌آورد. ولی کتاب خدای گوید که آنها بت‌پرست ودند وخدای عزوجل به‌ذکرخبر نو ح فرماید: قال نو ح رب انهم عصونی و اتبعوا من لم یزده ماله و و لده‌الاخسارا. ومکروامکراکبارا. و قالوالاتذرن آلهتکم ولا تذرن وداولا سواعا ولا بغون ویعوق ونسرا. وقداضلوا کثیرا۱ یعنی‌نو ح گفت پرورد گاراآنها عصیان من کر دند و کسی را که مال و فرزندانش جزخسارتش نبفزوده پیروی کردند و نیرنگک کردنسد نیرنگی بزر گو گفتندحد!یان‌ عویش رامگذارید وودوسوا عویغوثویعوقو نسرر امگذ ارید». وخدا عزوجل نوح را سوی آننا فرستاد که از عداب بیمشان داد. و ازخشم حویش بترسانید و گفت تسوبه کنند و بدراه حق باز گردند و فرمان خدای را که با پیمبر ال خحویش فر ستاده و در صحیفه‌های آدم و شیث و خنوخ و نوح نازل کرده کار بندند. از ابوشداد روابت کر ده‌اند که وقتی خدای عزوجل نو ح علیه اسلا را سوی قومش فرستاد سیصد وپنجاه ساله بود و یکهزارسال پنجاه سال کم میان آنها ببود و پس از آن سیصد و پنجاه سال بزیست. از اپن‌عباس آورده‌اند که وقتی خدای عزوجل نو ح را به پیمبری فرستاد چهار صد وهشتاد ساله بود و بکصد وبیست سال دعوت کرد و ششصد ساله بود که به کشتی نشست وپس از آن سیصد وپنجاه سال بزبست. ابوجعفر گوید: ولی چنانکه خدا عزوجل فرموده یکهزارسال پنجاه کم میان آنها ببود و عیان و نهان به‌نعدا دعوتشان می کرد و نسل از پسی نسل می‌گذشت و دعوت او را نمی‌پذیرفتند تا سه‌نسل سپری شد ونوح وقوم هه‌چنان ببودند و چون خداوند خواست هلا کشان کند نو ح علیه‌السلام نفربنشان کرد و گفت: «پروردکارا آنها نافرمانی من کردند و پیرو کسی شدند که -ال و فرز ندش جرخسران نیفزود». س مت ۲۳ ۱ ۲۰ ۸۷۱ -|! جلد اول ۱۷۳ و خداوند بدو فرمان داد تا درختی بنشاند و بنشانید و بزرگ شد و سایه افکند و جهل سال پس از کشت درخت فرمان داد که آن را ببرد و کشتی بسازد چنانکه فرمود: « کشتی را با نظر و وحی ما بساز » و او درعت را ببربد و به‌کار کشتی ای از عایشه همسر پیمبر روایت کرده‌اند که پیمبرصلی له علیه‌وسلم فرمود:«اگر حدا از قوم نوح به کسی رحم آوردی به‌مادر کودكك رح کردی. فرمود نوح يك هزار سال پنجاه کم با قوم خود بزیست و آنها را به‌سوی خدا عزو‌جل خواند و در آخر روزکار حود درختی نشاندکه بز رک شد و سابه افکند سپس آن را برید و کشتی ساختن آغاز کرد و کسان بر او همی گذشتند و پرسش کردند و او می‌گفت «کشتی می‌سازم» و تمسخرکنان می‌گفتند « بهعشکی کشتی می‌سازی چگونه روان شود؟» و او میگفت «خو اهید دانست». روچون از کشتی فراغت بافت و تنورفوران کرد و آب در کوچه‌هابسیار شد مادر کو ول که وی را سخت دوست داشت براو بیمناك شد و به کوه رفت ويك‌سوم راه را پیمود و جون آب بدورسید برفت تا به‌او ح کوه رسید وچون‌آن تا گردنش رسید کودلرا بردست بالا نگهداشت تا آب ویرانبرد. اگرخدا کسی را رحم کردی به‌مادر کودك رحم کردی!» از سلمان فارسی روایت کرده‌اند که نوح در چهارصد سالگی کشتی ساعت وچهل سال درخحت برویید ودرازی کشتی ششصد ذراع بود ونوح کشتی را به‌وحی و تعلیم خحدای ساخحت. از قتاده نیز روایت کرده‌اند که درازی کشتی نوح سیصد ذراع بود و پهنای آن پنجاه ذرا ع بود وبالای‌آن سی ذراع بود و در آن برپهنا بود. ولی ازحسن آورده‌اند که درازی کشتی نو ح همزار و دوبست ذراع وپهنای آن ششصد ذراع بود. ِ ترجمهة تاریخ طبری وهم از این‌عباس آورده‌اند که‌حواریان به‌عیسی گفتند: «بکی را بیار که سفینه را دیده باشد و از آن باما سخن کند» و عیسی آنها راببرد تا به‌يك تبةً کوچك خا کی رسید و کفی از خاء آن بر گرفت و گفت: «دانید که این‌چیست؟» گفتند «خدا وپیمیرش بهتردانند.) گفت «اين قبرسام پسرنوح است.» گویذ وتبه کوجك رابه‌عصای خود بزد و گفت: «به‌اذن خدا برخیز» پس او برخحاست وال ازسرش می‌ربخت و پیر بود. وعیسی علیه‌السلام بدو گفت: «بدینگونه بودی که مردی؟» گفت: «نه. جوان بودم که مردم ولی پنداشتم رستاخیر شده و پیرشدم.» عیسی گفت: «از کشتی نوح با ما بگوی.» گفت: «درازای آن هزار ودویست ذراع بود و پهنای آن ششصد ذراع بود و سه‌طبقه داشت. دريك طبقه جهارپا ووحش بسود و دريك طبقه انسان بود و دريك طبقه پرنده بود و چون فضله چهارپایان بسیار شد خدا به‌نوح وحی کردکه گوش فیل را بخاران و او بخارانید يك خولك نر و يك حول ماده از آن بیفتاد و به‌فضله‌ها روی کرد وچون موش کشتی را سوراخ کردن گرفت خداوند به‌نوح وحی کرد که به‌پیشانی شیر بزن و از بینی آن يك گربةٌ نسر و يك کربة ماده در آمد و به موش رو کرد.» عیسی بدو گفت: «نوح جکو نه دانست که آب فرو رفته است!» کفت: «کلا غ را فرستاد که خبر آرد و مرداری یافت و روی آن افتاد و نو ح نفرین کر د که هميشه ترسان باشد بدین سبب به‌خانه حونگیرد. پش از آن کبوتر را فررستاد که باز آمد وبرگ زیتون به‌منقار و کل بیای داشت و بدانست که آب فرورفته است وخطی‌را که به گردن داردطوق او کرد ودعا کرد که اهل انس‌باشد. بدین‌سبب با حانه‌ها خحو گیرد». جلد اول ۱۳۵ حواریان گفتند : «ای‌پیمبرخدای او را پیش کسان خود بریم که با ما بنشیند و سخن کند.» گفت: «چگونه کسی کسه روزی ندارد با شما بیابد؟» و بدو گفت: «باز گرد» و او خاكك شد. وهم از ابن عباس آورده‌اند که نو ح کشتی را بر کوه بوذ ساخت و طوفان از آنجا آغاز شد. درازی کشتی ششصد ذراع بود. به‌ذراع جد پدر توح و پهنای آن پنجاه ذراع بود و بالای آن سی ذراع بود وشش ذراع آن از آب بیروت بود و جند طبقه داشت و سه در داشت که بعمضی زیر دیگر بود. از عمیرلیثی آورده‌اند که قوم نوح با وی خشن بودند و گردنش را می‌فشردند تابیخود می‌شد وچون‌به‌حود میاآمدمیگغفت: «پروردگارا قوم مرا ببخشای که نادانند.» ابن اسحاق‌گوید: چون درعصیان فرو رفتند و کناهشان در زمین بسیار شد و کار نوح و ایشان به‌درازا کشید ونوح از آنها بلیات سخت دید و نسل به‌نسل انتظار کشید و هر نسل تازه از نسل‌پیش بتربود ونسل آخرمی گفت:«اين باپدر ان و نياکان ما بوده ودیوانه بوده که چیزی از او نبذیرفته‌امد» ونوح شکایت به‌خدا عزوجل برد جنانکه اوتعالی در قر آن حکابت آوردد و فره‌ودد: «رب‌انی دعوت‌قومی لیلا ونهارا. فلم یزدهم دعائی‌الافرارایعنی پرورد کارا من شب و روز فوم خو یبش را دعوت کردم ودعوت من جزفر ارشان نبفزود» تا آخر ولا تذر علی الارض من‌الکافرین دیارا. انك آن تسذرهم یضلوا عبادك و لا بلدوا الافاجرا کفارا" بعنی پروردگارا از این کافر ان دباری روی زمین مکذار. اگر تو بگذارشان بندگان ترا کگمراه کنند و جز بدکاری کفران پیشه تو لیدنکنند.» تا آخرحکایت. ۳۷ ۲۶ ۷۱ ۳۲ ۶۶ ۵ :۷۱ -۱ وچون نوح شکایت به‌عدا برد و یاری خحواست وحی آمد: «ان اصنعالفلك بساعینتا ووحینا ولا تخاطینی فی‌الذین ظلمو! انهم مغر قون" یعنی که کشتی (منظورخوبش) را به‌وحی و »راقیت ما بساز و با من درباره کسانی که ستم کرده‌اند گفتگومکن که آنها غرق شدنیند.» ونوح بکار کشتی پرداخت و ازقوم خویش منصرف شد وچوب می‌برید و آهن می کوفت وتیر و دیگر لوازم کشتی را فراهم می کرد وقو مش بدومی گذشتند و او به‌کار سرگرم بود و اورامسخره کردند وبه‌استهزاء گرفتند واومی‌گفت: «ان تسخروامنافانا نسخرمنکم کما تسخرون. فسوف تعلمون من یأتیه عذاب یخزیه ویحل‌علیه عذاب مقیم). بعنی «اگر مارا مسخره کنید ما نیزشما را چنانکه اکنون مسخره‌مان می کنید مسخره خواهیم کرد. زود باشد بدانید این کیست که عدابی بدو رسد که خحوارش کند وعدات دایم بدو دز آید.» گوید و آنها چنانکه شنیده ام می گفتند:«ای‌نر ح پس از پیمبری نجار شدی"» و حداوند زنانشان را نازا کرد که فر زند نیارند. گوید: به‌پندار اهل تورات خحدا عزوجل‌به‌نو ح فرسان داد تا کشتی را از چوب ساح بسازد و درنگذارد و از درون و برون قیران‌دود کند با هشتاد ذراع درازی و پنجاه ذراع پهنی و سی ذراع بالا و آنرا سه‌طبقه زیر ومیانه وبالا کند و بر آن روزنی نهد و نوح چنان کرد که خدا عزوجل فرمان داده بود وچون فراغت بافت وخدا گفته بود که: «اذا جاء امرنا وفارالتتورفاحمل فیها من کل زوجین‌ائنین واهلك الاءن سبق علیه‌القول ومن آمن‌وما آمن معه الاقلیل ب‌نی وجون فرمان مابیاه‌د وتنورفوران کرد. از هرجفت دوتا در آن بیار. با خاندان خو پش مکر کسی که آن گفتار بسراو رفته ۴۰ ۱۳ ۲ ۳۷ ۳۳۲ ۱ جلد اول ۱۳۷ (۳ است با هر که ایمان آورده وجز اند کی به‌او ایمان نیاورده بودنسد» و تنور را میان اووخعویش نشانه کرده بود و گفته بود وقتی فرمان مابیامد و تنوربجوشید ازهر جفت دوتا به کشتی نه و برنشین و چون تنوربجوشید نوح کسانی راکه خدا فرمان داده بود و کم بودند به کشتی نشانید و ازهررجفت دوتا بر گرفت وسه‌پسرخود سام و حام ویافثرا باز نانشان وشش کس ازمو‌منان به کشتی آورد که همگی بانو ح وفرزندانش وزنانشان ده‌تن شدند ونیزچهارپایانی را که خدا فرمان داده بود بیاورد وپسرش یام که کافر بود نبامد. از ابن‌عباس روابت کرده‌اند که نخستین جنبنده که به کشتی در آمد مورجه بود و آخرهمه خربود و چون خسر را بیاورد و سینه‌اش به‌درون شد ابلیس تلعنةالله علیه‌دم آن رابگرفت و پاهایش‌در نیامدو نر ح ی گفت: «وای‌برتو بیاتو»وخرنتوانست و نوح گفت: «وای برتو بیاتواکرچه شیطان باتو باشد» وچون این کلمه بر زبان او رفت شیطان خررا ردا کرد که در آمد وشیطان‌نیز با او به‌درون شد.نوح بدو گفت: «ای دشمن خدای جرا آمدی؟» شیطان گفت : «مگر نگفتی بیاتوو کرچه شیطان باتر باشد؟» یی کفت: رای دشمن خدا برود‌شو». شرعلان گفت : «باید مرا همراه ببری» و چنانکه گفته‌اند بریذت کشنی بود. وچون نرح به کشتی نشست وهمة «ژمنان خویش را بیاورد و برداشتنی‌ها را برداشت. ر این شانزدهمین روز از نخستین ماه سال ششصدم عمر نو ح بود» حشمه‌هسا بجو شید و درهای‌آسمان بکشزد جنانکه خحدا عزوجل باپیسرخویش صلی‌الله علیه وسلم فر مود: «فقتحنا ابو اب‌السماء بماء متهمر . وفجر:-االارض عیونا فالتقی الماء علی امرقد قدر" یعنی درهای آسمان را به‌رو ی آبی که می‌ریخت گشودیم. و زمین را ۱ فد ۳۳ ۱۳۸ ترجمه تاریخ طبری چشمه‌ها بشکافتيم وآب (زمین و آسمان)برای کاری که مقدرشده بود به‌هم پیو ست.» نوح با همراهان در کشتی بود و روزن ببست و از آن وقت که خحدا آب فرستاد ت-ا هنگام ی که کشتی بر آب رفت جهل روز و چهل شب بود. آنگاه آب جنانکه اهل تورات پنداشته‌اند بر آمد و بسیارشد و بالا کرفت جنانکه خدا عزوجل با پیمبر حوبش محمد صلی‌اللّه علیه وسلم فرمود: «وحملناه علی ذات‌الواح ودسر. تجری باعیننا جزاء لمن کان کفر۱ یعنیو او را به‌چیزی که تخته‌ها ومیخها داشت برداشتيم. که به‌مراقبت ما روان بود و طوفان جزای کافر ان بود». کشتی باسر نشینان دره‌سوجهای کوه آسا همی رفت وتو ح پسر خودر | که‌جزو هلا کیان بود» وحنگامی که نو ح وعده خدای را محقق دید به کناری بود» ندا داد و گفت: «پسرم با ما سو ارشوو باکافران مباش.» اما پسر او که تیره روز بودو دل با کفر داشت گفت: «به کوهی روم که مرا از آب نگهدارد.» دیده بودکه کوهها حرز آب باران است و پنداشته بود که‌طو فان نیزحنان خواهد بود. نو ح‌گفت: «اينك از فرمان خحد انگعداری‌نیست‌مگر آن که‌خدابش رحم کند» ومو ج درمیانشان حایل افتاد و غرق شد و آب بسیار شد و طغیان‌کرد و به گُفتة امل تورات‌پانزده ذراع از کوههابالاتر رفت وهمه مخلوقز مین از جاندار ودرخت‌نابود شد وجزنوح و کشتی‌نشینان؛ و به پندار امل کتاب عوج بن عناق» کس از حلایق نماند. و ازهنگامی که خدا طو فان فرستاد تا فرو رفتن آب‌ششماه و ده روزبود. از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که حداوند عزوجل جهل روز و جهل شب بار ان فرستاد و وحوش وچهارپایان و پرند گان از زحمت باران سوی نو ح آمدند ومطیم وی شدند و جنانکه خحدا عزوجل فرموده بود از هرجفت دوتا بر گرفت وجئْهٌ آدءر | (- ۵۴: ۱۳ و ۳ ۱ جلد اول ۱۳۹ تیزهمر اه برد و آنرا حابل ءيان مردان وزنان کرد و ده روز از رجب رفته بود که به کشتی نشستند و روز عاشررای محرم از آن در آمدند و روزه داری کسان به‌روز عاشورا ازهمین است و آب از دوسریآمد چنانکه خدا عزوجل فره‌ود و درهای آسمان را بگشودیم وچشمه‌ها را باز کردیم و آب چنانکه مقرر بسود به‌هم رسید. و آبت دونیمه بود يك نیم از آسمان و يك نیم از زه‌ين و پانزده ذراع از بلندتسرین کوه زمین بالاتر رفت و کشتی آنها را ببرد ومدت شش ماه به‌دور زمین بگردانید وهیچ‌جا قرارنگرفت 0 به حرم ر سید وبه آنجا در نیامد و يك‌دفته بدورح<رم گت وخانه‌ای که آدم علیه‌السلام بنیاد کر ده برد و بیت‌المعمور نسام داشت به آسمان رفته بود که غرق نشود وحجر الاسود بر ابر فبیس :ود وچون به‌دورحرم بگشت به‌دیگر جاهای زمین رفت تا هجودی رسید وه کوهی درسقلای سرزمین «وصل است و پس ازششماه آرام گرفت وخدا گفت: «قوم ستمگران‌دور باشند» وچون‌برجودی‌قرار گرفت خدا گفت:«زمین آب‌خریش‌فروخورو آسدان آب‌خو بش بر گیرو آب‌فرورفت». و آبی که از آسمان فرودآمد دریاهاس تکه می‌بینید و آخرین‌شيةٌ ملو فان برزه‌ين آبی بود که چهل سال پس از طوفان در حسمی به‌جا بود آنگاه بسرفت و تنوری که جوشش آن میان خدای حل ذکره ونوح نشانه بودتدور سنکگی حو ا بوو که به‌نو ح رسیده بود. اززحسن روایت کرده‌اند که تنورسنگی حوا به نو ح رسر.ده بود و بدو گفته شد «وقتی آب از تنور بجوشید با بارانت به کشتی نشین.» در بسارة تنوری که خدا عزوجل جوشش آ ب آن را میان حود و نو ح اشانه نهاده بود اختلاف کرده‌اند. بعضی گفته‌اند به‌عند بود. ۱۳۰ ترجمة تادیخ طبری از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که دربارة آيةٌ و تنور بجوشید؛ گفت: «تنور به هندوستان نود ۰ ) و بعضی دبکر گفته‌اند تنور به کو فه لود ۰ ذک ر گو بندة این سحن: از محاهد روابت کرده‌اند که گفت :«آبت از تنور بجو شید وزن و ح بدا تست و به‌شوهر خبر داد و این به ناحبة کو فه بود .» دربارة تعداد آدمیانی که به کشتی‌بودند اختلاف دست و بعضی گفته‌اند هشتاد کس بودند . ذکر کو بندة این سحی : از ابن عباس روایت کرده‌اند که در کشتی نو ح هشتاد مرد بودند که یکیشان جرهم بود . وهم از او روایت کرده‌اند که نوح هشتاد انسان با عویش به کشتی برد از سفیان نیز روابت کرده‌اند که کشتی نشینان دشتاد کس بودند و اینان همان «گروه اندك » بودند که خداو ند عزوجل فرمود «و جز اند کی به‌او ایمان نیاوردند ». و هم از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که گفت : «نوح فرزندان خود سام وحام وبا فت‌وزنانشان رابا هفتاد وسه تن از فرزندان شیث که به او ایمان آورده بودندبه کشتی برد وهمگی هشتاد نفر بودند که به کشتی نشستند .» اج سک اسر را که بعضصی دبگر گفته‌ا ند که کشتی شینان ب هشت کس بو دند ۰ ذ کر گو بندة این سخن از قتاده روایت کرده‌اند که : در کشتی فقط نوح بود و زنش و سه پسرش و زنانشان وهمگی هشت کس بودند . از حکم نیز روایت کرده‌اند که جز اندکی به او ایمان نیاورده بودند » نو ح بود و سه پسر و چهار عروس وی . از ابن‌جریح روایت کرده‌اند که نو ح» سه‌پسر وسه‌همسرشان را بازن حویش به کشتی نشاند وهمگی هشت کس بودند ونام پسرانش یافث و حام وسام بود. حام در کشتی به زن خود در آمد ونو ح نفرین کر دکه نطفةً وی دگر گون شود و فرزندان وی زنگی شدند . و دبگران گفته‌اند : کشتی‌نشینان به‌جز زنانشان ده کس بودند . ذکر گو يندة این سخن : از ابن اسحاق روایت کرده‌اند که نوح سه پسر خویش حام و سام یافث را با زنانشان و شش کس دیگر که بدو ایمان آورده بودند به کشتی نشاند که همگی با نو ح وسه پسرش به‌جز زنان ده کس می‌شد‌ند. جنانکه دانشوران امل کتاب و دیگران گفته‌اند سال ششصدم عمر نوح بود و دو هزار و دویست وپنجاه ششمین سال هبوط آدم بود که خدا عزوجل طوفان را فرستاد . گفته‌اند که حدا عزو جل طوفان را به روز سیزدهم ماه آب فسرستاد ونسوح ۱۳۲ ترجمة تادیخ طبری در کشتی ببود تا آب فرورفت و کشتی در قردی بر کوه جودی قرارگرفت و این به‌روز هعدهم ماه‌ششم سال‌بود. وچود نو ح از کشتی در آمد بناحيةٌ فردی ازسرزمین جزیره جایی را بر گزید و دمکده‌ای بنیاد کرد و آنرا هناد نامید که در آنجا برای هريك از آنها که بدو ایمان آورده بودند وهشتاد کس‌بودند خانه‌ای با کرد و تا کنون آنجا را « سوق‌الثمانین » گویند » یعنی بازار مشتاد . از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که نو ح‌علیهالسلام به‌دهکده‌ای فرود آمد وهر يكك از مردان خانه‌ای بنیاد کردند و آنجا سوق‌الثمانین نام گرفت . و همه فرزندان قابیل غرق شدند وهمه پدران نوح تا آدم پیرو اسلا بودند . ابو جعفر گوید : نوح علیه‌السلام با کسانش در آن دهکده بزیست و خحسدای عزوجل بدو وحی کرد که هرگز طوفان دیکر به‌زمین نخواهد فرستاد . از پیمیرصلی‌الله علیه وسلم روایت کرده‌اند که نوح در نخستین روز رجب به کشتی نشست و او وهمه همراهانش روزه داشتند و کشتی ششماه آنها را ببرد تا به ح رم رسید و به‌روز عاشورا کشتی برجودی نشست و نسوح روزه داشت و همه همراهان خویش را از وحش و چهار پا بگفت تابه شکر خدای عزوجل روزه بدارند. از ابن جریح روایت کرده‌اند که در بالای کشتی پرندگان بود ودر میان آن انسان ودر زیردر ندگان. وبالای کشتی سی‌ذرا عبود و به‌روز جمعه‌دهم رجب ازعین- ورده بر آب رفت وبه روز عاشورا برجودی نشست و در راه بسرحرم گسدشت و هفت بار بر آن طواف برد و خدا آن را از غرق ايمن داشت. آنگاه به یمن رفت و باز کشت . از قتاده نیز روایت کرهه‌اند که نو ح به‌روز دهم محرم از کشتی فرود آمد و به‌همر اهان خو بش گفت: «هر کس ازشماروزه دارد روز خو یش را به‌سر برد وهر که جلد اول ۱ روزه ندارد روزه بگیرد.» وهم ازقتاده روابت کرده‌اند که گفت: «کشتی به‌روز دهم رجب بر آب برفت ویکصد وپنجاه روز بر آب بود ویکماه برجودی بود و به روز دهم محرم » یعنی روز عاشو را از کشتی یابین آمدند.) از محمدین قیس روابت کرده‌اند که به‌روز کار نو ح يك وجب زمین بی‌مدعی نمود. از اپن‌شداد روایت کرده‌اند که نوح پس از یکهزار سال پنجاه کم که درمیان فوم خود به سربرده بود سیصد وپنجاه سال دیگر بزیست . ولی از ابن اسحاق روایت کرده‌اند که به‌پندار اهل تورات عمر نوح پس از آنکه از کشتی در آمد سیصد وهشناد وچهار سال :ود . گوید: همه عمر نوح تا وقتی خداوند عزوجل او را به جوار حویش برد بك هزار سال پنجاه کم بود . گویند سام پسر نو ح نود وهشت سال پیش از طوفان از مادر بزاد . ولی‌بعض اهل تورات گفته‌اند که نو حپیش ازطو فان فرزندنیاورد. و گفته‌اند که همر اهان ادن کشت راهن بودند که ایمان آورده بودند ولسی همگی نابود و ملاله شدند و کس از نسل آنها نماند وهمه فرزندان آدم که اکنون به‌دنیا هستند از نسل نو ح وفرزندان ویند واز دیگر فرزندان آدم کس نمانده است وخدای عزوجل در این داب قفرمود : زاو تسل او را باقی داشتیم » . و گفته‌اند که نو ح پیش از طو فان ذو پسر داشت که هردو بمردنده بکی کنعان نام داشت و همو بود که در طوفان غرق شد و دیگری عابر بود که پیش از طوفان بمرد . از ابن عباس روایت کرده‌اند که نو ح فرزندی آورد به‌نام سام که فرزندان وی سفید وخحاکی رنگند وحام که فرزندانش سپید وسراهند ویانث که فرزندانش سر خگو ند وزرد گونه‌اند و کنعان که غرق شد وعرب او را یام می‌نامد» و مسادر همة ۱۳۴ ترجمهٌ تادیخ طبری آنها یکی بود . و گبران طوفان را ندانند و گویند: از روز گار کیومرث پادشاهی داشته‌ایم و کیومرث همان آدم بود و پادشاهی از سلف به‌علف رسید تابه دوران فیروز پسر یزد گرد پسر شهریار. گویند: اگرطوفانی بود می‌باید نسب قوم‌بریده باشد و پادشاهی از مبان رفته باشد . بعضی از آ نها نیز به وقو ع طو فان‌معتر فند و گویند دراقلیم بابل و نواحی‌نزديك آن بوده و اقامتگاه فرز ندان کیومرث در مشرق بود وطوفان به آنها نرسید . ابسو جعفر گوید : به حلاف کفتة اینان خحداو ند از طوفان خبر داده و گفتار او تعالی حق است که فرمود : « و لقدنا دانا نوح فلنعم‌المجیبون . و نجیناه و اهله من‌الکرب العظیم. وجعلنا ذریته هم‌البافین" بعنی و نوح ما را ندا داد و چه نيك اجابت کنان بودیم . پس او را با کسانش از محنت بزر گك رماندیم و نژاد او رایاقی داشتیم.» و خبر داد که فقط اعقاب نو ح به جا ماندند نه دیگران . احتلاف کسان را دربارءٌ کیومرت آورده‌ام با گفتة آنها که دربارة وی به‌نعلافی پارسیان ر فته‌اند و آنها که نسب وی را به نو ح علیه‌السلام رسانیده‌اند. سمرةبن جندب از پیمبر صلی‌الّه علیه وسلم رو ایت کرده که گفتار حدای که اعقاب نوح را باقی داشتیم ۰ مقصود سام وحام و یافث است . وهم از قتاده روایت کرده‌اند که حدا گو ید : « اعقاب نو ح را باقی داشتیم» و همه کسان از اعقاب نو ح به‌جا مانده‌اند. وهم از ابن‌عباس آورهه‌اند که سخن‌خدای تعالی‌است که «اعقاب وی را بافی داشتیم» وجز از نسل نو ح کس نماند. از زمری وشعبی روایت هست که وقتی آدم از بهشت فرود آمد و فرزندانش بسیار شدند » هبوط آدم را آغاز تاریخ کردند تا وقتی که خدای عزوجل نوح را . ۷۷ 1 ۷۵ ۰ ۳۳۷ - ۱ جلد اول ۱۳۵ مبعوث کرد و مبعث وی را آغاز تاریخ کردند وچرن طوفان بیامد ومردم زمین‌هلاك شدند ونوح وخاندان وهمر اهانش از کشتی‌فرود آمدند زمین را میانفرزندان‌حویش تقسیم کرد : وسط زمین را به سام داد که بیت‌المقدس ونیل وفرات ودجله وسیحان و جیحان و فیشون‌است وازفیشون تاشرق‌نیل وزشگاه بادجنوب. تا وزشگاه‌بادشمال. و قسمت مغرب نیل و ماورای آنرا تا وزشگاه باد دبور به حام داد. و آن سوی فیشون را تاوزشگاه‌با :صباقس ت‌یافث کرد. و آغاز تار یخ از طوفان‌شدتا آتش‌ابراهیم آنگ"ه از آتش ابراهیم شد تامبعث یوسف. آنگاه ازمبعث یودف شدتامبعث‌موسی» آنگاه از مبعث موسی شد تا پادشاهی سایه‌ان آنگاه از پادشاهی سلیمان شد تامبعث عیسی پسر مر یم: آنگاه از مبعث عیسی پسر مریم شدتامبعث‌پیمبر خدا صلی‌اله‌علیه و سلم. و این مبداً تاریخ که از گفتة شعبی آورده‌اند طبق تاریخ بهود است و لی‌اهل اسلام عجرت را آغاز تاریخ کرده‌اند وپیش از آن مبداً تاریخی نداشتند ولی چنانکه گفته‌انسد فریش پیش از اسلام سال فیل را آغاز تاریخ کرده بودند. و دیگر عربان روزهای معروف خویش راآغاز تاریخ کرده بردند چون روز جبله و کلاب اول و کلاب دوم که آغاز تاریخ آنها بود. و نصاری روز گار اسکندر ذوالقرنین را مبدا] تاریخ کرده‌اند و پندارم که تا کنون تاریخشان همانست . و لی بارسیان مبد] تاریخ ازشاهان حویش داشتند و چنانکه دانم ا کنون‌دوران بزد کرد پسر شهریار را آغازتاریخ دارند زیرا وی آخرین‌پادشاه آنها بود که‌پادشاهی بابل ومشرق داشت . سخن از ببو اسب که ازدهاق بو د عرب ار را ضصحاكه نامد و حرفی راکه به تلفظ مابین سین و زای فارسی باشد ضاد کند وها را حا وقاف راکاف گوید و حسیب‌بن اوس از این شعر وی را ۱۳۶ تر جمهٌ تادیخ طبری منظور دارد که گو بد : آنجه او داشت فرعون وهامان و قارون نداشت.» « به قدرت جون ضحاك بود .» «اما تو فریدونی.» و هم اوست که حسن‌بن‌هانی » ابونواس » به‌دعوی اینکه از فوم وی بوده است تفاحر کند و گو ید ۱ « ضحاله » که شبطان و جن در مسیرهای خود» «برستش او می کردند ازما بود» اهل یمن دعوی انتساب اودارند . از مشام کلبی روایت کرده‌اند که در بارةٌ ضحاك کر ید : «عجم دعوی‌انتساب ضحاك دارد و پندارد که جم خواهر خویش را به یکی از اشراف خاندان داد و او را بادشاه یمن کرد وضحاله از او تولد بافت.» ومردم یمن نیز دعوی انتساب وی دارند وپندارندکه وی از مردم آنجا بود و ضحاله پسر علوان پسر عبید پسرعویج بود و سنان» برادر خویش را پادشاه مصر کرد که سردودمان فرعونیان بود ء هنکامی که ابراهیم خلیلالرحمان علیه‌السلام به مصر رفت . پادشاهی آنجا داشت . ولی پارسیان نسب اژدهاق را علاف آن دانند که هشام از امل یمن آورده است و گویند که وی‌بیوراسب پسرارونداسب پسرزینکا و پسرويروشك پسرتازپسر فرواك پسرسيامك پسرمشی پسر کیومرث بود. و بعضی‌شان نسب‌اورا به کیومرث بر ند اما نام پدران وی را جور دیکر آرند و گوبند ضحاكك پسر اندر اسب پسر ربحدار پسر ویدریسنگگ پسر تاج پسر فریالٍ پسر ساهمك پسر ماذی پسر کیومرث بود . به بندار گبران » تاح» نیای‌ضحالة بدر عر بان بوده است و گفته‌اند که صادر ضحاله و دك دختر ویونگهان بود و پدر عویش را بکشت تا مقرب شیاطین شود وبیشتر به‌بابل مقیم بود ودوپسر داشت: یکی به نام سربقوار ودیگری بقوار جلد اول ۱۳۷ مسصح از شعبی روابت کرده‌اند که نام وی قرشت بود و خداآنرا اجدهاق کرد. دوات شعی در این باب: روایت فاسم‌بن سلمان از شعبی جنین است: ابجد و هوز وجطی و کلمن و سعقص وقرشت پادشاهان جبار بودند و روزی قرشت اندیشه کرد و گفت: «تقدیس حدای را که بهترین آفر بدکاران است؛ وعداوی را اجدهاق کرد واو هفت‌سرداشت و همانست که به‌ر با و ند است و به‌پندار همه اهل خبر از عرب و عجم وی بادشاهی همه اقالیم داشت و مردی جادو گر و بدکار بود. از هشام‌بن محمد نیز آورده‌اند که ضحاك از پس جم چنانکه‌گفته‌اند و خدا بهتر داند یکهزارسال پادشاهی کرد و در سواد عراق به‌دهکده‌ای نرس نام درحدود راه کو فه مقر داشت و بادشاهی همه روی زمین داشت و مردی ستمکار و جبار بود ودست به کشتن کشود و نخستین کس بودکه رسم آو بختن و سربریدن‌نهاد و نخستین کس بود که ده دك کرفت و درهم سکه زد و نخستین کس بودکه آواز خسواند و برای وی او از خو اندند. گوید: و کفته‌اند که دوپاره کوشت از شانهةٌ وی در آمسد که او را همی زد و سخت دردنالك بود تا مفز انسان بر آن نهند و به‌همین‌سبب‌هرروز دو کس رامیکشت و «غزشان را بردو پاره‌گوشت خود می‌نهاد و درد آن آرام می‌شد و مردی از بابل براو حرو ج کرد و پرچم بست و مردم بسیار براو فراهم آمد وجون ضحال‌بدانست بیمنال" شد و کس فرستاد که‌کار تو چیست و چه می‌خواهی؟ و او پاسخ داد: «مکر نیتداری که پادشاه جهانی و جهان مال تو است"؟» و او گفت: «چرا.» گفت: «پس زحمت تو برجهان باشد نه برما تنهاء و لی تواز همه مردم‌جهان ۱۳۸ ترجمهٌ تادین طبری ففط مار | می کشی .» ضحاك رأی او را پذیرفت و فرمان داد تا دو مردی راکه هرروز باید کشت از همه مردم گیر ند و از جای خحاص نباشد. 2 مردم اصفهان ازاعقاب آن مردند که پرچم برافراشت و پرچم همچنان به‌نزد پادشاهان اير ان در خزانه به‌جساست و چنسانکه شنیده‌ايم پسوست شیر بود و شاهان ابران طلا و دیبا بر آن پوشیدند که آنرا مبارك می‌دانستند. گوید: و شنیده‌ايم که ضحساك همان نمرود بود که ابراهیم خلیلالرحمان صلی‌الله علیه وسلم به روز گار وی تولد بافت و همو بود که می‌نعواست ابراهیم را و رنه گوید: و شنیده‌ايم که افریذون از نسل جم بود که پیش از ضحالك پادشاهی داشت و پنداشته‌اند که نهمین فرزند جم بود و مولد وی به‌دنباوند بود و از آنجا در آمد و به‌مقر ضحاك رسید که در آن هنگام به‌هند بود ء متزلگاه وی را بادرچه در آن بود تصرف کرد و ضحالاخبر یافت و بیامد وخدانیرو از او گرفته بود ودو لتش برفته بود وافربدون براو تاعت ر به‌بند کرد و به کسوهستان دنباو ند برد و به‌پندار عجمان تا کنون آنجا دربند آهنین است و شکنجه می‌بیند. بعضی دیکر گفته‌اند که ضحاك از مقر عویش غایب نبود و افریذون پسر اثفیان بماه مهرروز مهر به‌مقر وی آمسد که قامه‌ای به‌نام زرنگگ بود ودوزن بگرفت که یکی اروناز و دیگری سنوار نام داشت و بیوراسب که این را بدید غافل ماند و مست و خراب افتاد و افر بدون کلهٌ او را به گرزی بیجیده سر بکوفت کد غفقلت و بیخردی او افزود شد. آنگاه افریذون او را به کوهستان دنباوند برد و فرمسان داد تاکسان مهرروز مهر ماه راکه مهر گان بود و روز بند کشیدن بیوراسب بود عیدکنند و افریذون به- جلد اول ۱۳۹ گویند وقتی ضحاك به‌تخت نشست و تاج نهاد گفت که ما شاهان جهانیم و ما لك چیزهای آنیم. پارسیان پندارند که ملك خاص خحاندان اوشهنکت و جم و طهمورث بود و ضحاك غاصب بود و به‌جادو و نایکاری بررمردم جهان چیره شد و آنها را ازدو ماری که بربازو داشت به‌هول افکند و به‌سرزمین بابل شهری بنیاد کرد و آنراحوب نامید و نبطیان را کسان و یاران خود کرد و مردم از او رنج بسیار دیدند و کودکان را سربرید . بسیاری از اهل کتب کفته که برشانهة وی دوپاره گوشت بر آمده بود چون‌سر افعی و نابکار ومکار آنرا با لباس میپوشید و برای‌ترساندن کسان می گفت که دومار است وغذا مي‌طلبد و چون کرسنه میشد دوپاره گوشت زیرلباس وی میجنبید چنانکه عضو انسان منگام کمال گرسنگی و خشم بجنبد. بعضی کسان نیز گفته‌اندکه دو مار بود. روابت شعبی را دراین باب آوردم و حدا حقیات حال را بهتر داند. بعضی نسب‌شناسان و و اقفان‌امور پارسیان گفته‌اند که مردم‌پیوسته‌از بیوراسب به‌رنج در بودند تا وقتی خدا عزوجل هلال وی را اراده فرمود یکی از عامه اهل اصفهان به‌نام کابی براو تاخت و این به‌سبب دو پسرش بود که فرستادگان بیوراسب برای دوماری که بر شانه داشت کرفته بودند. گویند: وقتی کابی از کاردو پسر به هیجان آمد عصایی بر گُرفت و پسوستی که داشت بر آن آویخت و پرچم بر افراشت و کسان را به‌مخالفت و پیکار بیوراسب خواند و بسیار کس از جور بیوراسب براو گرد آمد و چون‌کابی ظفر یافت مسردم پرچم را مبارك گرفتند و بر آن بیفزودند تا پرچم بزرگ شاهان عجم شد که آنسرا متبر لك شمردند و درفش کابیان نام کردند که فقط در حوادث بزرگ افراشته میشد و آن‌هم به‌دعت شاهزادکان بود. ۱۴۰ ترجمه تار یخ طبری از جمله اخبار کابی این بود که وی با پیروان خویش از اصفهان در آمد و در راه کسان بدو پیوستند و جون به نزديك ضحال رسید ترس وی در دل ضحاه افتاد و از مقر حویش بگریخت و جا خالی کرد و عجمان به‌مقصود رسیدند وبه- دور کابی کرد آمدند و گفتگو در انداعتند و کابی گفت که دربند پادشاهی نیست که از خاندان شاهان نیست و باید یکی از اعقاب جم را به‌شاهی بردارند که جم پسر اوشهنک پادشاه بزرگ بود که رسم آیین شاهی بنیاد نهاد و رسوم آن را بپاداشت و افریذون پسر اژفیان که دریکی از ولابات از ضحال رونهان کرده بود پیش‌کابی و پاران وی آمذ و قوم از آمدن وی خسورسند شدند که به‌روایتی که از پیش داشتند وچون افریذون به‌شاهی رسید و کارشاهی براو قرار گرفت منزلگاه ضحاله را تصرف کرد و به‌تعاقب وی برخاست و او را در کوهستان دنباوند زندان کرد. به‌پندار بعضی گبران» ضحاك را در کوهستان به‌بند و زندان‌کرد و گروهی از جن را براو کٌماشت بعضیشان نیز گفته‌اندکه وی را بکشت. گبران‌گو یند: از ضحاك کار پسندیده‌ای شنیده نشد جسز یکبار وجنان بودکه وقتی جور وی سخت شد و بلیه دوام بافت و روز کارش دراز شد مردم ازمحنت به‌جان آمدند و بزرگان قوم دربارة وی نامه‌ها کردند و اتفاق کر دند که به دراورو ند و حران و بزرگان از نواحی و ولابات به‌دروی شدند و کفتکو انداختند که به نسزد او رو ند و تظلم کنند و به‌جلب عطو فش بکو شند و اتفاق کردندکه کابی اصفهانی را به‌سخن گفتن پیش اندازند و جون به‌در شاه رسیدند خبر دادند و اجازة ورود یافتند و به‌درون رفتند و کابی پیشاپیش بود و جلو شاه ایستاد وسلام نکرد و گفت: «ای پادشاه جگونه به تو سلام گو بم» سلام بهشاه همه اقالیم گویم یا به‌شاه يك‌اقلیم و بس!» ضحالك گفت: «سلام به‌شاه همه اقالیم کوی که من پادشاه روی زمینم.» جلد اول ۱۴ اصفهانی کفت: «اکر شاه همه اقالیمی و دست توبه همه‌جا می‌رسد جرااز همه مردم اقالیم بار و جور تو بردوش ماست و فلان و بهمان را میان ما و اقالیم دیگر تقسیم نکنی؟» و بسیاری چیزها را برشمردکه سبك توانست کرد و سخن راست گفت و در قلب ضحاك اثر کرد وفرو ماند و مقر شد که بدکرده است وبه‌استمالت قوم‌پرداخت و وعده‌های خوشایند داد و گفت که بروند و فرودآیند و آرام گیرند» آنگاه بیایندتا حوایجشان را بر آرد و به‌دیار عویش باز روند. و پنداشته‌اند که ودله مادر وی از پسربتر و تبهکارتر بود و به‌هنگام ملامت قوم نزديك بود و سخن آنها می‌شنید و خشمگین و ناخشنود بود و چون قومبرون شدند هیجان‌زده به‌ضحاك در آمد و او را سرزنش کردکه چرا رفتار قوم را تحمل کرده است و گفت: «جسارت ایذان را برتو دیدم که چنین و چنان گفتند» چرا پرخاش نکردی و دست نبریدی؟» و با ضحاله بیار سخن گفت و او که سخت مغرور بود پاسخ داد: «من نیز با اندیشةٌ تو همداستانم اما قوم مرا به‌گفتار حق غسافلگیر کردند و چون حسواستم قدرت‌ندایی کنم و به آنها بتازم حق جلوه‌ کرد و چون کوهی میان من و آنها حایل شد و کاری نتوانستم کرد». پس او راخاموش کرد و برون فرستاد. آنگاه پس ازچند روز مردم ولابات را بارداد و به‌وعده‌ها که داده بود وفا کرد و باز پس فرستاد و نرمی کرد و بیشتر حوایجشان را انجام داد و چنانکه گفته‌اند جز این کار شایسته‌ای از ضحاك سرنزده بود. گویند: عمراجدهاق یکهز ارسال‌بود که ششصدسال پادشاهی داشت وبقیةعمر را نیز به‌قدرت ر نفوذ همانند پادشاه بود. بعضی دبگر گفته‌اند عمرش هزار و صد سال بود و یکهزار سال پادشاهی کرد تا وقتی که افریذون قیام کرد و مفلوب و مقتول شد. ۱۳۲ ترجمة تاریخ طبری بعضی ازدا نشور ان پارسی گفته‌انداز آن گروه که مدت عمرشان‌به‌تورات‌نیاهده کس را ندانیم که عمرش از ضحاله و از جامر پسر یافث پسر نسو ح» بدر پارسیان درازتر باشد که عمر وی جنانکه گفته‌اند مزارسال بود. خبر بیوراسب را در اینجا آوردیم از آنرو که به‌پندار بعضی‌ها نر حعلیه‌السلام به‌روز گار وی بود و بهسوی او و دیگر مردم مملکتش, که +طیسع وی و متمرد و عاصی خدا عزرحجل بر دند مبعوث شد و نعمت خدای‌را در بارةٌ نو ح که اطاعت دا کرده بود وانمودیم که خدایش با گروه مومنان نجات بخشید و اعقاب وی دا در جهان باقی گذاشت و ذکر جمیل وی به‌جا ماند و در آخرت نیز نعیم مقیم و عیش مهنا دارد اما گروه دیگر را به‌سبب عصیان و نافرمانی هلاك کرد و نعمتشان‌بگرفت و عبرت آموز کسان شدند و در آخرت نیز نصیبشان عذاب الیم است. اکتون به‌سخن از نوح علیه‌السلام باز رویم و خبر او و اعقابش را بکگُوییم که هم اکنون چنانکه خدا عزوجل خبر داده به‌جا مانده‌اند و آنها که نوح سویشان مبعوث بود به‌جر فرزندان و اعقاب وی همه نابود شدند و کس از آنها نماند. از پیش گفتار پیمیر صلی‌الله علیه وسلم را در بارة اعقاب نو ح که یادشان به‌قر آن هست آوردیم که فرمود: «سام و حام ویافث بوده‌اند.» از وهب‌بن منبه روایت کرده‌اند که سام پسر نو ح پدر عربان بود وحام پدر سیاهان بود و بافث پدر تر کان و پدر یأجوج و مأجوج بود که بنی‌عم تر کانند. گویند: زن یافث اربسیسه دختر مسرازیل پسر درمسیل؛ پسر محسویل؛ پسر خنوخ» پسر قین» پسر آدم علیه‌السلام بود و هفت پسر ويك دختر آورد. بدینسان: جسومر پسر پافت که به گفتة ابن‌اسحاق پدر بأجسر ج و مأجوج بود» و سار ح پسر یافث» و وایل پسریافث و توبیل پسریافث وهوشل پسریافث و ترس‌پسریافث و شبکه دختر یافث. گوید : و پنداشته‌اند که یأجوح و مأجوج و سقلابیان و ترکان از اعقساب جلد اول ۱۳۳ زن حام پسرنو ح» بحلب دختر مارب پسر درمسیل پسر محویل پسر خنو خ پسر قين پسر آدم علیه‌السلام بود و سه پسر آورد: کوش پسر حام و قوط پسرحام و کنعان پسر حام. کوش پسر حام» قرنبیل دختر بتاویل پسر ترس را به‌زنی گرفت و جنانکه پنداشته‌اند» قبطبان مصر از اعقاب‌ویند. و کنعان پسرحام» ارسل دختر بتاویل پسرترس پسریافث پدر نوح را به‌زنی‌گرفت و سیاهان و فزان و زنگان و زغاوه و همه اقوام سیاه از اعقاب ویند. ابناسحاق گوید: «به‌پندار اهل تورات این از نفرین نوح علیه‌السلام بسود که بهپسر خود حام کرد و چنان بود که نوح بخفت و عورتش نمایان شد وحام بدید و نیوشید و سام و بافث دبدند و جامه‌ای بر آن انداختند و عورت پدر بیوشانیدند و جون ازخواب برخاست و رفتار حام و سام و بافث را بدانست گفت: «کنعان پسر حام ملعرن باد وفرزندانش بندگان برادرانش باشند» آنگاه کفت: «خداء پروردگار سام زا بر کت دهد و حام بندة دوبرادر خریش باشد و بافث را خدا پاداش دهد و به‌م‌تر سام در آید وحام بندةآنها باشد.» گوید: وزن سام‌بن نوح» صلیب دختر بتاویل پ-ر محویل پسر خنوخ پسر قين پسر آدم بود و چند پسر آورد: از فخشدبن سام و اشوذ سام و لاوذین‌سام و عویلم‌بن سام. گوید : و سام را پسری بنام ارم بود و ندانم که از مادر ارفخشد و برادران وی بود با نبود. از ابن‌عباس آورده‌اند که جون سوق الثمانین مابین فرات و صرات برای فرزندان نو ح تنگگ شد برفتند و بابل را بنیاد کردند که دوازده فرسخ در دوازده فر صخ بود و بسیار شدند و صدهزار بودند و ممگی پیرو اسلام بودند. ابن اسحاق گرید: لاوذبن سابن نوح» سبکه دختر یافث پسر نوح را به- زنی گرفت و مردم فارس و گر گان و اقوام فارس ازاعقاب ویند وطسم و عملیق نیز __ ۱۳۲ ترجمة تادیخ طبری پسران وی بودند و ندانم که آیا از مادر فرس بودند یانه. کوید:عملیق‌بدرعمالقه‌بودکه در زمین‌پرا کنده‌شدندودرمشرق وعمان وحجاز و شام ومصر مقر کر فتند و جباران شام که نام کنعانیان داشتند از آنها بودند؛ فرعونان مصر نیز از آنها بودند و مردم بحرین و قوم جاسم عمان و بنی‌هف مدینه و بنی- سعدبن هزان و بنیمطر و بای ازرق و اهل نجد و طایفةً بدیل و راحل و غفار و مردم تیما و بادشاه حجاز مقیم تیما مو سوم به‌ارقم از آنها بودند . در نجد نیز مقر داشتند و مردم طاثف» بنی عبدبن ضخم طابفه‌ای از عبس قدیم نیز از اعقاب لاوذ بودند . گوید: و بنی‌امیم‌بن لاوذین سام‌ین نو ح دروبار به‌ریکز ار عالج مقرداشتند و بسیار شدند و به‌سبب کنامی که کرده بودند عذاب خدای بدانها رسید و نابودشدندو باقیمانده آنها را نسناس گویند. گوید: وفرزندان طسم بن لاوذ مقیم یمامه و اطاراف بودند و بسیار شدند ر به بحرین رفتند و طم و عمالیق و امیم و جاسم عرب بودند و زبانشان عربی بود و فارسیان مشرق که به‌دبار پارسیان بودند به‌پارسی سخن کردند. گوید: وفرزندان ارم بن سام‌بن نوح عوص‌بن ارم و غاثربن ارم و حوبل‌بن ارم بودند . و عوص‌بن ارم غاثربن عوص و عادبن عوص و عبیل‌بن عوص را آورد و غاثربن ارم ثمودین غاثر و جدیس‌بن غاثر را آورد که همه عرب بودند و به‌زبان مضری سخن کردند و عربان» این اقوام عرب را عاربه کفتند یعنی عرب اصیل که عربی زبان مادریشان بود. و فرزندان اسماعیل‌بن ابسراهیم را عرب شدکٌان یعنی عربان نااصیل گفتند که وقتی میان افوام عرب مقر گرفتند به‌زبان آنها سخن گفتند. پس عاد و مود و عمالیق و امیم و جاسم و جدیس و طسم عرب درست باشند. قوم عاد در همه ریگزار حضرموت تا یمن مقر داشت و قوم مو: در حجر جلد ال ۱۴۵ مابین حجاز و شام بود تا و ادی‌القری و اطراف آن و جدیس به طسم پیوست و با آنها به‌نمامه و اطر اف آن بودند تا بحرین و در آن روز کار یمامه جو نام داشت و قوم جاسم درعمان مقر گرفت ‏ آنجا بودند. دیگری به جز ابن اسحاق گوید که نوح در حق سام دعا کرد که پیمبران و و رسولان از نسل وی باشند و در حق بافث دعاکرد که شامان از نسل وی باشند و در این‌مورد او را برسام مقدم داشت و درحق حام نفرین کرد که رنگش بکگردد و فرزندانش بندةٌ فرزندان سام و یافت شوند. گو ید : در کتب هست که پس از آن برحام رقت آورد و در حق وی دعا کرد که فرزندانش از برادران رأفت بینند و از نسوادگان خویش برای‌کسوش پسر حام و برای جامر پسر بافث دعا کرد» از آنرو که تنی چند از نوادگان به‌نسوح یسوستند و جون فرزندان تنی به حدهت او کمر بستند و برای بعضی از آنها دعا کرد . گوید: و سام فاثر را آورد و علیم و اشوذ و ارفخشد و لاوذ وارم» و در مکه مقر داشت. گوید و پیمپران و رسولان و نیکان و حمه عربان و فرعونان مصر از نسل از فخشد بودند و همه شاهان عجم از تركه و خزر و دیگران و پارسیان که آخحرین پادشاهشان بزدگرد پسر شهریدار پسر پرویز بود و نسب وی به کیومرث پسر یافث می‌رسید از نسل یافث پسر نو ح بودند. کوب .: و گفته‌اند که جمعی از فرزندان لاوذبن سام‌بن نسرح و دیگر برادران وی سوی جامر رفتند و جامر آنها را به‌نعمت و ملكك خویش در آورد و ماذی پسر یافث از آنها بود که شه‌شیرهای ماذی منسوب به‌اوست و گویند که کورش ماوذی قاتل بلشصر پسر او لمردو خ پسر بخت نصر از فرزندان اوست. گوید: و مردم نوبه و حبش و فزان و هند و سند وسواحل مشرق و مغرب از فرزندان حام پسر نوحند و نمرود نیز از آنها بود. وی ن‌سرودین کوش‌بن ۱۴۶ ترجمة تاریخ طبری حام بود . گوید: و ارفخشدبن سام قینان را آورد ودر تورات یادی از او نیست و در بارةٌ او گفته‌اند که شایسته نبود نامش به کتابهای منزل بیاید از آنرو که جادو کر بود و خویشتن را خدا خواند و در تورات موالید به‌ارفخشدبن سام و به شالخ‌بن قینان‌بن ارفخشد منسوب شد و نام قینان به‌همان سبب که مذ کور افتادبه‌میان‌نيامد. گوبد: و کفته‌اند که شالخ‌بن ار فخشد از فرزندان قینان بود و شالخ غاثررا آورد و غاثر دو پسر آورد یکی فالغ که معنی آن به‌عربی قاسم است و این نام از آنرو بافت که به‌روز گاروی زمین قسمت شد و زبانها آشفته شد ودیگری قحطان نام یافت . و قحطان بعرب و بمطان را آورد که به‌سرزمین یمن فرود آمدند و قحطان نخستین کس بود که پادشای یدن بافت و نخستین کس بودکه به درود او «ابیت اللعن» یعنی گزندت مباد گفتند جنانکه شاهان را گویند. و فالغ‌ین غابر ارغوا را آورد و ارغوا سارو غ راآورد وسارو غ ناحورا را آورد و ناحورا تارخ را آورد که نام وی به‌عربی از ربود و تارخ ابراهیم صلوات‌الله‌علیه را آورد. و ارفخشد» نمرودبن ارفخشد را آورد ومقر وی در ناحبه بل 2 و لاوذین سام؛ طسم ر جدیس راآورد و مقرشان در یمامه بود. و نیز لاوذ عملیق‌بن لاوذ راآورد و مقر وی درحرم و اطراف مکه بود و بعضی فرزنداد و به‌شام پیوستند و عمالیق از آنها بودند و نبز لاوذ امیم را آورد که فرزند سیارداشت و بعضی‌شان در مشرق به‌نزد جامر پسر یافث رفتند. و ارم‌بن‌سام» عوص را آورد و مقر وی احقاف بود» وعوص؛ عاد راآورد. اما حام‌بن نو ح؛ کوش و مصرایم و قوط و کتعان را آورد. نمرود جباربابل پس رکوش‌بن‌حام بود و دیکر فرزندان حام سوی سواحل مشرق و مفرب و نوبا و جلد اول ۱۴۷ حبشه و فزان رفتند. گوبد: و گفته‌اند که مصر ایمء قبط و بربر را آورد و قوط به‌سرزمین سندو هند رفت و مردم آنجا از اعماب و بنده و یافث‌بن نو ح» جامر و موعع و مودای و بوان و ثوبال و ماشج و تیرش را آورد. شاهان ایسران از اعقاب جامر بودند و ترك و خزر از فرزندان تیرش بودند و اشبان از فرزندان »ساسج بودند ویاجوج و ماجوج که در مشرق تركك وخزر مقر دارند از فرزندان موعع بودند و سقلابیان و برجان از فرزندان بوان بودند. و مردم اشبان بقروزگار قدیم از آن پیش که فرزندان عیص به‌سرزمین روم روند آنجا بودند و مريك از این سه گروه اعقاب سام و حام و یسافث به‌سرزمینی رفتند و مقر گر فتند و دیگران را به آنجا راه ندادند. از ابن‌عباس روابت کرده‌اند که حدا به‌موسی علیه السلام وحی کرد که تو و قومت و ادل جزیره و اهل عال از فرزندان سام پسر نوحید وعرب و فرس ونبط و هند وسند نیز از فرزیدان سام پسر نوحند. محمد کلبی کو بد: هند و سند پسران توفین پسر یعطن پسر عسابر پسر شالخ پسر ارفخشد پسر سا پسر نوحند. و مکران نیز پسران ویند. و جرهم که نامش‌هدرم بود پسر عابر پسر سباپسر یقطن» پسر عابر پسرشالح پر 0 ای بو3: وحضرموت پسر یقطن پسرعابر پسر شالخ بود ویقطن» قحطان پسرعابرپسر شالخ پسر ارفخشد پسر سام پسرنوح بود؛ به كفتَهٌ کسانی که اورا به‌غیر اسماعیل انتساب داده‌اند. وفارسیان پسرآن فارس پسربیرس پسرناسورپسرسام پسرنوحند. ونبط پسران نبیط پسر کاش پسرارم پسرسام پسر نو ح بودند. و احل حز برد وعال فرزندان ماش پسرارم پسرسام پسر نو ح بودنك. ۳ تسس ۱۷۸ ترجمه تار یخ طبر ی و عملیق وطسم وامیم پسران لوذ پسرسام پسرنوح بودند. و عملیق پدرعمالقه‌بود که قوم‌بر بر فرز ندان ثمیلاپس مارب پسرفاران پسرع-رو پسرعملیق از آنها بودند» بجزصنهاجه و کنامه که پسران فر بیش بسرقیس پسرصیفی پسرسبا بودند. گویند قوم عملیق نخستین کسان‌بودند که به‌عربی سخن کردند. و این‌هنگامی بود که ازبابل در آمدند و آنها را با جرهم عرب عاربه میگفتند. ومود وجدیس پسران عابرپسرسام پسرنوح بودند. وعاد وعبیل پسران‌عوص‌پسرارم پسرسام پسرنوح بودند. و روم پسران لنطی پسریونان پسریافث پسرنوح بودند. ونمرود پسر کوش پسر کنعان پسرنو ح بود که پادشاه بابل وحریف ابراهیم خلیل الرحمان صلی ال علیه بود. کو بد: و عاد را به‌روز کارشان عاد ارم گفتند و جون عاد هلاك شد مود را ارم گفتند وچون مود هلال شد دیگر فرزندان ارم.را ارمان گفتند که نبطیان‌بودند. و همه اینان پیرو اسلام بودنسد و به بایل مقر داشتند تا نمرود پسر حوش پادشاهشان شد و به‌پرستش بتان دعو تشان کرد و پذیر فتند وشبانگاه زبانشان سربانی بود وهنگام صبح خدا عزرجل زبانهایشان را آشفته کرد و سخن «مدیگر را فهم نکر دند. فرز ندان سام هیجده زبان داشتند وفرز ندان‌حام هیجده زبان داشتند و فرزندان بافث شصت وسه زبان داشتند وخدا عزوجل عاد وعبیل ونمود وجدیس وعملیق وطسم وامیم وبتی ینطن پسرعابر پسرشالخ پسرارفخش: پسرسام پسر نوح را عربی آموخت و پرچمدار آنها دربابل برناظر پسرنو ح بود. و اوح چنانکه از ابن عباس روایت کسرده‌اند زنی از بنی‌قابیل داشت کسه پسری آورد و نام او را برناظ کرد وفرزندان وی درمشرق درشهری به‌نسام معلون جلد اول ۱۳۹ شمسا مقرر دار ند. و فرزندان سام به‌مجدل. نخبه زمین از ساتیدما تا دریا و از یمن تاشام مقر گرفتند و خدا عزوجل پیمبری و کتاب و جمال و رنگگ روشن و سپیدی را به آنها داد. و فرزندان حام در وزشگاه باد جنوب و دبورمقر کرفتند که آنجا را داروم گویند و خداوند تیر کی و کمی سپیدی به آنها داد و دیارشان و آسمانشان را آباد کرد وطاعون از آنها برداشت واثئل و اراك وعنبروعناب و نخل به‌سرزمینشان داد و حورشید وماه را در آسمان بالای سرشان رو ان کرد. وفرز ندان‌بافث درصفون وزشگاه باد شمال وصبا مقر گرفتند وسرحی وزرد گونگی نصیبشان شد وخدا زمینشان را حلو ت کرد با سرمای سخت و آسمانشان نیز خحلوت است که ازهفت ستارهٌ سیارچیزی بالای سرشان نرود از آنرو که زیر بنات النعش وجدی و فر قدین باشند و بلية طاعون دارند. وقوم عاد به‌شحر پیوست و در آنجا به‌دره‌ای مغیث نام حلاك شدند و پس از آن قوم مهره درشحر به آنها پیوستند. وعبیل به‌محل بثرب ر فتند. و عمالیق به‌صنعا مقیم شدند پیش از آنکه صنعا نام گیرد» سپس بعضیشان سوی رت سرازیرشدند وعبیل را از آنجا بر اندند و به‌محل جحفه فرود آمدند و سیل بیامد و نابودشان کرد ازاینرو جحنه نام یافت. و مود به‌حجر و اطراف آن پیوستند و آنجا هلاك شدند. وطسم وجدیس به‌یمامه پیوستند وهلاك شدند. و امیم به‌سرزمین ابار پیوستند و آنجا هلاك شدند. ابار سرزمین مابین یمامه وشحراست و اکنون کس بدانجا راه ندارد وجن بر آن حیره‌است و به‌انسات ابار پسر امیم ابار نام یافت. ۱۵۰ ترجمه تادیخ طبری وفرزندان یقطن پسرعابر به‌یمن پیوستند ویمن از آن نام یافت که از سمت راست سوی آن شدند. و جمعی از بنی کنعان بشام پیوستند وشام از آن نام یافت که از سمت شمال سوی‌آن شدند وشام را سرزمین بنی کنعان‌گفتند» آنگاه بنی‌اسرائیل آمدند و آنها را بکشتند وبیرون کردند وشام از آن بنیاسر ائثیل شد. پس از آن رومیان بسربنی- اسرائثیل تاختند و آنها را بکشتند جزاندکی راکه سوی عراق راندنسد. پس از آن عربان بیامدند و برشام تسلط يافتند. و فالغ که پسرعابرپسر ار فخشد پسرسام پسر نوح بود؛ چنانکه گفتیم زین‌را میان فرزندان نوح قسمت کرد. و لی‌خبر از پیمبر خدای‌صلی‌الله علیه‌و سلم وعلمای سلف درانساب اهءتهای‌زمين چنین است که در روایت سمره آمده که فرمود: «سام پدرعرب است و سافث پدر روم و حام پدر حبش» و روایت به‌این مضمون‌مکرر هست. وروایت از سعیدبن‌مسیب هست که گفت: «نو ح‌سه‌پسرداشت وهريك راسه‌پسر بود: سام وحام ویافث. سام عرب وفارس وروم را آوردکه همه نیکند ویافتث ترا وسقلاب‌ویاجو جوماجوج را آورد که نیکی‌ندار ند وحام‌قبط وزنگانو بربررا آورد.» وروایت ازحمزةین ربیعه هست :4 هرسیاه مجعد موی فرزند حام‌است وهر درشت چهره ریزچشم فرزند یافث است وهرنکوروی نکوموی فرزند سام است.» گوید: ونوح حام را نفرین کرد که موی فرزندانش از گوش نگذرد و هر کجا فرزندان وی به‌فرزندان سام برخور ند به‌بند گیشان گیر ند. بسه پندار اهل تورات نو ح پانصدساله بود که سام تو اد یافت و سام یکصد. ودوساله بود که ار فخشد را آورد وهمه عمرسام چنانکه گفته‌اند یکصد ودوسال‌بود. و ار فخشد قینان را آورد و همه عمرارفخشد چهارصد وسی وهشت سال‌بودو هنگام تولد قینان‌سی و پنجسال داشت. 1۵ « <"<"«ثحأحأحطحط(«‎ << << < < . . .... جداول‎ " و قینان شالخ را آورد و این به‌هنگامی بود که قینان سی ونسه سال داشت و مدت‌عمرقینان را در کتابها نیاورده‌اند به‌سببی که از پیش گفترم. وشالخ عابررا آورد وبه‌هنگام تولد وی سی‌ساله بود وهمه عمرشالخ چهار- صد وسی وسه سال بود. وعابر فالغ وبرادرش قحطان را آورد. تولد فالغ بکصد و چهل سال پس‌از طوفان بود. وچون کسان فراوان شدند و طوفان را به‌باد داشتند به‌بنیاد شهری پرداختند که در آن فر اهم شو ند وپراکنده نباشند بابرجی بلند که اگر باردیکٌرطوفان شد از آن مصون مانند وغرق نشوند وخدا عزوجل اراده فرمود که‌کارشان سامان نیابد و بندارشان صورت نگیرد و بدانند که همه قدرت و کار به‌دست اوست و جمعشان را ببرا کند وزبانها را گو نه‌گون‌کرد. و عمرعایر چهارصد وهفتاد وچهارسال بود. و فالخ ارغو ا را آورد وهمه عمر فالغ دو بست وسی وهفت سال بود وهنگام تولد ارغوا سی سال داشت. و ارغوا سارو غٌ را آورد وهمه عمر ارغسوا دویست و نود وسه سال بود و هتکام تولد سارو غ سی ودوسال داشت. و سارو غ ناحورراآورد وهمه عمرسارو غ دویست وسی سال بود وهنگام تولد احور سی‌ساله بود. وناحور تار خ را آوردکه پدر ابراهیم صلوات‌الّه علیه بود و اين نام را پدرش به‌او داد وچون به‌سر پرستی خدایان نمرود رسید نام وی را آزر کرد. گویند: آزر نام پدر ابراهیم نبود بلکه نام بتی بود؟ این سخن را از مجاهد روایت کرده‌اند. و به‌قولی‌این لقب او بودبهسبب نقصی که داشت وبهءعنی کج بود. وناحورهنکام تولد تارخ بیست وهفت سال داشت وهمه عمرناحوردویست ۱۵ ترجمهةٌ تاردیخ طبری وجهل ومشت سال بود. و تار خ ابراهیم را آورد وهنگام تولد ابسراهیم یکهزاروهفتاد و نه سال از طو فان کذشته بود. بعضی اهل کتاب گفته‌اند که تولد ابسراهیم دویست و شصت وسه سال پس از طوفان و سه هزار و سیصد و سی و هفت سال پس از خحلقت آدم علیه‌السلام‌بود. و قحطان پسرعایر: یعرب را آورد و یعرب یشجب را آورد و بشجب سبا را آورد وسبا حمیرو کهلان وعمرو واشعر وانمار ومر وعامله را آورد. و عمرپسرسبا عدی را آورد وعدی لخم وجذام را آورد. به‌پندار بعضی ندب‌شناسان پارسی نوح همان افریذون بود که ازدهاق را مغلوب کرد و پادشاهی از او گسرفت. و بعضی دیگر پنداشته‌اند که افریدون ذوالقرنین حریف ابراهیم علیه‌السلام بود که در بثرالسبم بمرد و در قر آن باد شده است. بعضی دیکٌّر گفته‌اند وی سلیم‌ان پسر داود بود و در اینجا از او یاد کردم به ان سبب که گفته‌اند وی نو ح‌بود و حکایت اوبا نو ح همانند بود که سه‌فرزند داشت و داد گرونکوسیرت بود وضحاك به‌دست اوهلاك شد. گوبند هلا ضحال به‌دست نوح بود وقوم نوح همان قوم ضحاك بود. و پارسیان دربارة نسب افریذون گودند که وی از اعقاب جسم شاد شاه بود که چنانکه از پیش گفتیم ازدهاق اورا بکشت ومیان فریدون وجم ده پدر فاصله‌بود. ازروایت هشام کلبی شنیده‌ام که افریذون از نسل جم‌شاه بود که پیش‌ازضحاله بود وپنداشته‌اند که نهمین نسل جم بود و به‌دنباو ند تولد یافت و برون شد تا به‌مفر ضحا رسید واورا بگرفت و به‌بند کرد و دوست سال پادشاهی داشت ورد مظالم کرد ومردم را به‌پرستش خحدای و انصاف ونیکی واداشت و زمین وچیزهای دیگر را که ضحاله به‌ستمگرفته بود به‌صاحبانش پس‌داد؛ مگر آنچه صاحبآنرا نتوانست ۰ب جلد اول ۱۵۳ یافت که بر مست‌مندان وعامه کسان وقف کرد. گوبند وی نخستین کس بود که به‌طب و نجوم پرداخت و سه‌پسر داشت کسه بزر کترسرم نام داشت ودومی طوح وسومی اير ح. افریذون بیم داشت که پسران اتفاق نکنند و به‌یکدیکر تعدی کنند و ملك خویش را بر آنها تقسیم کرد و برتیرها نوشت و بگفت تا دريك تیری سر گیر ند و روم و ناحیةٌ مغرب از سرم شد وترك وچین ازطو ج شد وعراق وهند ازسومی شد که ابر ج بود وتا ج‌وتخت‌بدوداد وچون افریدون بمرد دو برادربه‌ایر ح تاختند و او را بکشتند و سیصد سال پادشاهی زمین را میان خود داشتند. گوید: به‌پندار پارسیان پدران افریذون تا ده‌پشت همه اثفیان نام داشتند از آنرو که از ضحالك برفرزندان خحریش بیمناك بودند و روایت بود که یکیشان بسر ضحاك چیره شود و انتقام جم را بگیرد. و اینسان به‌لقبها ممتاز و شناخته بودند یکی را اثفیان صاحب گاو قرمز گفتند و ائثقیان صاحب گاوابلق وصاحب گاو چنان وچنان وفربدون پسر اثفیان پر گاو بود به‌معنی صاحب او بسیار» پسر اثفيان نیك گاو یعنی صاحب‌گاوان خسوب پر اثفیان سیر ای یعنی صاحب گاوان چاق وررشت. پسر اثفیان پور گاو بعنی صاحب‌گاوان بهر نگ گورخرء» پسر اثفیان‌اعشین گاو یعنی صاحب گاوان زرد؛ پسر اثفیان سیاه‌گاو بعنی‌صاحب‌گاوان سیاه؛ پسر انفیان سپیدگاو یمنی صاحب گاوان سپید ۰ پسر اثفیان کبر گاو یعنی صاحب گاوان خحاکستری» بسر اثقیان رمین کاو یعنی صاحب همه جور کله وهمهر.کگک کاوبسراثفیان بنفروسن پسرجم شاد. گویند افریذون نخستین کس بود که لقّب کی کُرفت و اوراکی افر بذون گفتند رمعنی کی بالك باشد» چنانکه‌گویند روحانی بعنی کاروی خالص و پاك است وبه روحانیت پیوسته است و گویند که معنی کی سودجوی باشد و به‌پندار بعضی‌ها کی به‌معنی شکوه باشد وافریذون وقتی ضحال را بکشت شکوه یافت. ۱۵۳ ترجمهٌ تادیخ طبری عجمان‌پارسی گوبند که افریذون مردی‌تنومند و نکوروی‌وشکوهمندومجرب بود وبیشتر جنک وی با گرزبود وسر گرزوی چون سر گاو بود. و پادشاهی ایرج بر عراق و اطراف در ایام وی بود و روز کار ایسرج با شاهی فر بدون آمیخته بود و او پادشاهی همه اقسالیم داشت و در »مالك بکشت و چون به‌تخت نشست گفت: «به‌باری و كمك خداء ضحالر! مغلوب و شیطان ویارانش را منکوب کردیم»» آنگاه مردم‌رااندرزداد وبه‌انصاف وداد و نکو کاری وشکر گزاری ترغیب کرد وهفت کوهیار نهاد یعنی سرپرست کوهستان ودنباو ند وجاه‌ای دیگررا به‌تر تیبی همانند تمليك به آنها سیرد. کو پند وچون‌برضحاك دست بافت ضحاك بدو گفت: «مرا به‌انتقام جدت جم مکش.» وافریدون گفت: «سخت بالاگرفته‌ای و حویشتن را بزر گ‌پنداشته‌ای که چنن طمع میداری» و بدویاد آوری کرد که جدش بزر کتراز آن بود که همسنکث ضحالة ی کشد. گویند افریذون نخستین کس و دکه فیل» اهلی کرد و بر فیل‌نشدت واستر کشید ومرغابی و کبوترنگهداشت وترباق داشت. وی با دشمنان پیکار کرد و تارومارشان کرد وزمین را پرسه پسرخود طوج وسلم وایر جح تقسیم کرد و قلمروترك و حزروچین را که چین بغا نام یافت به‌عو ح داد وهمه نواحی مجاور را دان پیوست و روم باشد و کف ت که اور | درمقابل گاوی که درخانه جدش بوده است م و سقلاب وبرجان ونواحی مجاوررا به‌سلم پسردوم داد وقسمت میانه و آباد زمین راکه اقلیم بابل است و آنرا خنارث گفتند با هند وسند وحجاز وجاهای دیگر به. ایرج داد که برادر کوچکتر بسود و او را بیشتر ازهمه دوست داشت و بدین سبب اقلیم بابل ایرانشهر نام گرفت و هم به‌سیب اقلیم بابل میان فسرزندان افسریذون و اعقابشان دشمنی افتاد و شاهان خحارث وترك وروم به‌جنگ و خونخواهی ومیراث- جوئی برخاستند. جلد اول ۱۵۵ گویند وقتی طوج وسلم بدانستند که پدرشان ایسرج را بر آنها برتری داده است به‌دشمنی اوبرخاستند و کاردشمنی بالا گرفت تا طوج وسلم برایر ج تاختند و به كمك همدیگر اورا بکشتند وطو ج کمندی بینداعت واورا حفه کسرد» بدین‌سبب تر کان کمندانداز شدند. ايرح دوپسر داشت به‌نام وندان و اسطونه و دختری به‌نام عوزكه وبه‌قولی حوشك وسلم وطوج دوپسررا با پدر بکشتند ودختر بماند. گویند: روز ی که افریذون به ضحاك دست یافت » روز مهر مهرساه بود و مردم ابن روز را عید گرفتندکه محنت ضحاك از میان برخاسته بود و آنرا مهرگان نام کر دند. گویند: افریذون جباری دادگر بود» قامت وی نه نیزه بود وهرنیزه به‌اندازة کشنا کر دودست بوده پهنای کمسرش سه‌نیزه بود و پهنای سینه‌اش جهار ئیسزه بود باقیماندة نمرودبان ونبطیان را در سواد عراق دنبال کرد وسرانشان را بکشت و آثارشان را نابود کرد ومدت پادشاهیش پانصد سال بود. سخن ازذحوادنی که از نوح نا ابر اهیم خلیل الر حمان علمهماالسلام» بود ازپیش گفتیم که کار نوح و فرزندانش چکونه بود که زمين را پس از وی تقسیم کردند و مقر هر گروه کجا بود» و دو کروه از بنی ارم‌بن سام‌بن نوح پس از نوح طغیان کردند:یکی اعقاب عادبن عوص‌بن ارم‌ین‌سام‌بن‌نو ح که عاد قدیم بودند و دیگر ثمودین جائربن ارم‌بن سام‌بن نو ح که همکی عربان عاربه بودند. ۱۵۶ ترجمة تادیخ طبری اما قوم عاد: حدای عزوجل هودین عبدالله بن رباح بن جلودبن عادین‌عوص‌بن ارم‌بن سام‌بن نو ح را سوی آنها فرستاد. به‌پندار بعضی نسب‌شناسان» هود عابربن‌شالخ‌بن ارفخشدبن سام‌بن نوح بود. قوم هود سه بت داشتند که پرستش آن می کسردند و یکی را صدا گفتند ودیگری‌را صمود وسومی راهبا» وهود به‌توحید خدا و عبادت او وتركك ستم با کسان دعو تشان کرد که تکذیب وی کردند و گفتند کی ازما نیرومندتر است و جزاند کی به‌هود ایمان نیاور دند. وچون درطغیان حویش مصر شدند هود اندرزشان داد و گفت: « اتبنون بکل‌ر بعآية تعبئون. وتتخذون مصانع لعلکم تخظلدون. و اذابطشتم بطشتم جبارین. فاتقوالّه و اطیعون. و اتقواالذی امدکم بما تعلمون. امد کم بانعام وبنین. وجنات وعیون. انی اخاف علیکم عذاب یوم عظیم" یعنی چرا در هرمکانی به‌بیهوده سری» نشانی بنا می‌کنید؟ و آبگیرها می‌سازید» مگرجاودانه زنده خواهید بود؟ وجون سختی کنید جون ستمگر ان سختی می کنبد» از خدابترسد و اطاعتم کنید از آنکس که آنچه می‌دانید کمکتان داده است بترسید جهار پابان و فرزندان کمکتان داده است؛ با باغستانها وجشمه‌سارها» که من برشما از عذاب روزی سزرگ می- ترسم» و جوابشان به‌هود این بود که «قالواسواء علینا او عطت ام لم تکن‌منالواعظین" بعنی گفتند: پند دهی با پندگونباشی برای ما یکسان است». «وقالوا با هود ما جثتنا ببينة وما نحن بتار کی آلهتنا عن قولك وما نحن لك بمق‌منین» آن نقول الا اعتراك بعضن آلهتنا بسوء۳ یعنی گفتند: ای هود برای ما دلیلی‌نیاورده‌ای و به کفتهٌ تو رها کن خدایان خویش نیستیم و ترا باور نمی کنیم و ۱و ۲- ۳۶: ۱۳۶۱۱۲۸ ۳- ۱۱: ۴9۵۳ ۵ جلد او ل ۱5۷ جز این نگوییم که بعضی خدایان ما آسیبی به‌تو رسانده‌اند» و چنانکه گفته‌اند خدا سه‌سال باران به آنها نداد تا به‌محنت افتادنسد و گروهی را به‌طلب باران فرستادند که قصة‌آن در روایت حسان بکری آمده که گوبد: « سوی پیمبر می‌شدم و در ربذه زنی را بدیدم که گفت : مرا پیش پیمبر خدا صلی‌الّه علیه و سلم توانسی بسرد) گفتم: «اری» و اورا برداشتم تا به‌مدینه رسیدم و به‌مسجد شدم و پیه‌بر خدا صلی‌الله علیه و سلم بر منبر بود وبلال شمشیری به‌دست داشت و پرچمهای سیاه اف اشته بود. گفتم: «اين چیست؟» کفتند : «عمروبن عاص ازغزا آمده.) وچون پیه‌برصلی‌الّه علیه وسلم ازمنبربه‌زیر آمد پیش وی رفتم و اجازه حو استم و اجازه داد گفتم:«ای پیمبر حدای زنی ازبنی‌تمیم بردراست که ازمن‌خواسته اورا پیش تو آره.» فرمود: «ای بلال به‌او اجازه بده.» گوید: وزن در آمد وچون بنشست. پیمبربه‌من فرمود: «میان شما و بنی تمیم, جیزی بوده است؟) گفتم: «آری وشکدت از آنهابود» اگرخواهی که‌دهنارا میان‌ما و آنها فاصله کنی یکن». وزن‌گفت: «ای بیمیر خدا پس حاجتمند تو کجارود) گفتم: «من جون آن گوسفندم که کر کی همر اه برده باشد» و بدو گفتم: (تر | آوردم که دشمنم باشی؟ خدا نکند چون فرستادگان عاد باشم.» پیمبر صلی‌الله علیه وسلم فرمود: «فرستادگان عاد جکونه بودند؟» گفتم : «قصه را نيك دانم عادبان به‌قحط افتادند و کسان به‌دعای باران ۱۵۸ ترجمهٌ تادیخ طبری فرستادند و آنها درمکه به‌بکر بن معاوبه گذشتندکه شرابشان داد و دو کنیز وی مدت بکماه برایشان آواز خواندند» آنگاه یکی را سوی کوهستان مهره فرستادند که دعا همی کرد و ابرها می آمد وچون ابری آمدی گفتی فلان جا رو تا ابری بیامد و ندا آمد: بگیر که حاکستر است وازعاد یکی را باقی مگذار.» گوید: وفرستاده این بشنید واز آنها نهان داشت تا عذاب خدا بیامد. ابوبکرین عیاش درباره قصه عادیان‌گوید که فرستاده به کو هستان مهره بالا رفت و گفت: «خدایا برای اسیری نیامده‌ام که فدیه دهم یا بیماری که شفادهم به‌دعا آنچه باران خواهی‌داد بده.» گوید: پس ابرها بر آمد وندا رسید که از این ابرها برگزین» و اوهمی‌گفت: «سوی ینی فلان روبد» وعاقبت ابری سیاه بر آمد و فرستاده‌گفت: «سوی عاد روم» وندا آمد بگیر که حا کستر است و ازعاد یکی را باقی مگذار. گوید: وقصه را از آن‌گروه که پیش بکربن معاویه شراب همی‌خوردند نهان داشت وبکر ین معاوبه نخواست قصه را به آنهاکه مهمان و برخوانش بودند گفته باشد و آنرا ضمن آوازی باد کرد. ابن اسحاق‌گوید: وقتی قوم عاد دچار قحط شدند گفتند گروهی را به‌مکه فرستیم‌نا برای ماطلب باران کند» وقیل‌بن‌عمرو امیم‌ین هز ال بن‌هز بل‌عبیل بن ضدین‌عاد | کبرومرئدبن سعدبن عفیررا که مسلم‌بود و اسلام خویش نهان می‌داشت و جلهمةین خیبری دابی معاویةین بکر ولقمان‌بن عادین فلان‌ین ضدبن عاد اکبر را بفرستادند و اینان هر کدام با گروهی از قوم عویش برفتند وجمع فرستادگان هفتاد کس بود وچون به‌مکه رسیدند برمعاویبن بکر فرودآمدند وجایشان بیرون مکه وخار ج حرم بود» معاویه آنهارا منزل داد و گرامی داشت که خالگان وداماد وی بودند و همریله دختربکر وخواهرتنی معاویه زن لقیم‌بن هزال بو دکه عبیدبن لقیم و عمیربن لقیم را آورده بود و آنها درخاندان معاویه به‌مکه پیش خالگان خود بودند واینان از مردم اس جلد اول ۱۵۹ عاد متأخرو باقیماندهٌ عاد قدیم بودند. وچون فرستادگان عاد برمعاویةین بکرفرود آمدند» ماهی پیش وی بماندند وشراب خوردند و دو کنیزمعاویةین بکر برایشان آوازخواندند.یکماه‌راه آمده‌بودند و بکماه اقامت گرفته بودند وجون معاویه دید که اقامتشان درازشد وقومشان‌آتها را فرستاده بودندکه برای رفع بلیةٌ حشکسالی دعا و استغائه کنند این کار را حوش نداشت وگفت: «خالگان و دامادهایم نابود شدند واینان مهمانان منند که برمن وارد شده‌اند و نسدانم چکنم و شرمم آیسد بگویم که به دنبال مقصد خویش رو ند که پندارند از طول اقامتشان دلگیر شدهام» اما قومشان از رنج و عطش تباه شده‌اند.» و این قصه را بادو کنیز نغمه گر خوبش بگفت و گفتند: «شعری بکّوی تا برایشان بخوانیم و نداننداز کیست شاید به‌جنبش آیند.» معاویه شعری‌بدین مضمون گفت: «ای قیل» برحیزودخا کن» «شاید خدا ابری برساند» «وسرزمین عاد را سیراب کند» « که مردم عاد ازعطش سخت» «سخن نتوانند گفت وپیرفرتوت» روجوان» امید باران ندارده «حال زنان بد نبود وا کنون» «زنان نیز ببوه شده‌اند). «حیوانات وحشی آشکارا موی عادیان می‌شوند» «و از تبر آنهابیم ندار ند» «وشما دراين حال شب وروز به‌دلخواه می کذرانید» ۱۶۰ ترجمة تادیخ طبری «وچه بد فرستاد گانی هستید» «وشایستة درود وسلام نیستید» و جون معاوی» این شعر بگفت و کنیزان بخواندند و جماعت آواز ایشان بشنیدند» به‌«‌مدیگر گفتند «قومتان شما را فرستاده‌اند که از بلیهٌ قحط استغائه کنید و شما دیرمانده‌اید. به‌حرم در آیید ودعای باران کنید.» مر ئدین سعدبن عفیر کَفت: «بخدا شما به‌دعا باران نخواهید داشت» ولی‌اگر پیمبرخویش را اطاعت کنید وسوی‌او باز گردید باران خواهید داشت» و بدینگونه اسلام خویش‌را عیان کرد وجلهمةین خیبری چون این بشنید وبدانست که وی به‌مود ایمان آورده وبیرودین اوست شعری بدین مضمون گفت: «ای سعد تو ازطایفه‌ای محترمی» «ومادرت ازقوم مود است» «ولی ما هر گزاطاعت تو نکنیم» «و آنجه را خواهی کار نبندیم» «به‌ما گوئی که دین رفد و رمل و آل ضد و عبود را بگذاریم» «و از دین نیا کان عزیز صاحب رای» «بگردیم و پیرو دین هود شویم» رقد و رمل و صد ازقبا ئل عاد بودد و 2بود نیز از آ نها بو د. آنگاه به‌ععاویةین بکر گفت: «مر ئدین سعد را نگهدارید که با مابه‌مکه نباید که‌وی بر دین هود رفتة و از دین ما بگشته.» سپس به‌مکه شدند و برای قوم عادبه دعا باران خواستند و چون راه مکه را پیش گرفتند مرئدین سعد از نزل معاوبه در آمد و پیش از آنکه دعاکنند به‌آنها رسید و باآنها بایستاد و فرستادگان برای دعا فراهم بودند و گفت: «خدایا حاجت مرا تنها بررآر و مرا در دعاي آنها وارد مکن» و باز گشت و قیل‌بن عبر سرفرستادگان عاد بود و فرستادگان عساد گفتند: سم جلد اول ۱۶۱۱ «خدابا | ذجه ر! بل می‌خواه- به‌او عطا کن و دعای ما را نیز با دعای او همراه کن» لقمان‌بن عاد از فرستادگان عاد جدا مانده بود و او مالار قوم عاد بود وچون گروه از دعا فراغت بافتند گفت:«خدایا من تنها به‌حاجت خویش آمده‌ام ؛ حساجت مرا بر آر» و قیل‌بن عبر به‌هنگام دعا گفت: « خدایا اگر هود راستگوست به‌ما باران بده که ملالك شدیم » و خد! سه ابربرآورد سفید و مرخ و سیاه و یکی از ابسرندا دادکه ای قبل‌بسرای خودت و قومت از این ابرها بر گزین گفت: «ابر سیاه را برگزیدم که از دیکر ابرها آب بیشتر دارد» و ندا آمد که‌عاکستر برگزیدی و از عاد کس نماند» نه‌پدر ماد و نه‌فرزند و همگی نابود شوند » مگر بنی‌لوزیه که هدایت یافته‌اند . بنی‌لوزیه فرزندان لمّیم‌بن هزال‌بن هزیل‌بن هزیله دختر بکر بودندکه با حالگان خود به‌مکه مقرداشتند و به‌سرزمین عاد نبودند و باقیماندگان عادیان متأخر بو دند. و حداوند جانکه گفته‌اند ابر سیاه را که ولبن عبر بر گزیده بود و عذاب داغت‌سری عادفر ستاد که از دره‌ای که‌متعلق بهایشان‌بود ومغیث نام داشت در آمد و چون آن رابدیدند سخت خرسندشدند و گفتند: «اين ابر باران خواهد داد» خحدای عزو جل کر ماید : ) بل حو ما استعجهتم به‌ر یح فرع عدذاب الیم .نده‌ر کل شیتئی بامر ربها! نعمی این چیزیست که به شتاب می‌خواستید : بادبست که عذابی الم‌انگیز در آن هست . که به‌فر مان پرورد کارش همه جیز را ملاك کند » . و چنانکه کفثها.د نضتین کسی که بدانست در آن چرشت و جز باد نیست ‏ زنی از عاد بود که مهدد نام داشت وچون بدانست که در ابر چیست بان زدو از حویش برفت چون بخود آمدگفتند : «چه دیدی؟) گفت : «بادی دیدم چون شعله‌های آتش وجلو آن مردان بودند که پیشش ۱ - ۴ : ۲۴ و ۲۵ ۱۶ ترجمةٌ تادیخ طبری می‌راندند . و حدای عزوجل هفت شب و هشت روز پیوسته باد را بر آنها مسلط کرد و ازعاد کس نماند وهمه هلاك شدند . گویند: هود ومومنان وی در چهار دبواری بماندند و بادی که به آنها رسید خوش بود و لذت بخش ولی عادبان را اززمین به هوا می‌برد و بههنگک می کوفت. وفرستادگان عاد از مکه در آمدند وپیش بکربن معاویه وپدرش رسیدند و بر او فرود آمدن و شبانگامی مهتابی مردی برشتر بیامد و این به‌روز ۳ حاد له عاد بود و خبر راباآنها بگفت گفتند: « هود کجا بود؟» گفت : «در ساحل دریااز آنها جدا شدم .» و گویی در سخن وی شك‌داشتند» اما هزیله دختر بکر گفت : « بخدای کعبه راست می گو ید ». مئوب‌بن بعفر پسر برادر معاویه‌ین بکر با آنها بود وچنانکه گفته‌اند» وخدا بهتر داند» به‌مر ندین‌سعد و لعدان‌ین‌عاد و تیل‌بن‌عبر هنگاه‌ی که درمکه دعا می کر دند کفت : « آرزوی شما بر آورده شود ؛ برای حویش بر گزبنید ولسی عمر جاوید نخواهید که از مر گ چاره نیست » . مرئدبن سعدگفت :« خدابا نیکی و راستی ده وبه او داده شد . و اقمان‌بن‌عاد گت : « خدایا مرا عمرده » گفته شد: «برای حویش بر گزین و لی عمر جاو یده‌خواه عمری جون بزی خالك | لود » در کوهی سخت که جز باران نه‌بیند با عمر هفت‌عقاب که چون یکی‌برود دیگری جای آن گیرد.» و لتمان عقابهارا بر گز بد و جنانکه. گو بند به مقدار هفت عقات بزست . جوجه‌ای را هنکامی که از تخم برون میشد می کوفت وچون میمرد جوجه دیگر می کوفت وچنین کرد تا به هقتمی رسید وجنانکه کفتها ند در عقاب هشتاد سال میزیست و جون به جز هعتمی نماند برادر زادهلمان گفت : «جان عمواز عمر تومانند عمر این عقّاب مانده‌است.» لقمان گفت: «برادر زاده‌ام این لبد است.» ولبد در زبان عادیان به معنی جلد اول ۱۶۳ روز گار بود . و چون عقّاب لقمان پیر شد وعمر آن به سر آمد صبحگاهان عقابان از کوه برخاست اما لبد بر نخاست و لقمان مراقب عقاب خحویش بود وجون بدید که لبد با عقابان برنخاست به کوه رفت تا بببند لبد جه شده و خحویشتن را سست یافت و از پیش چنین نبود و چون به کوه رسید عقاب خویش را دید که از عقابان مانده است و بانگ زد لبد برخیز ولبد آهنگگ برخحاستن کرد اما نتوانست که پاهایش لخت شده بود وبیفتاد و هردو بمر دید . به قیل‌بن عمر نیز هنگامی که ندای ابر را شنید گفته شد: «برای حویش بر گزین چنانکه دویار تو برگزیدند.» گفت : «خواهم که هرچه به قوم مسن رسد به من نیزرسد.» گُفته شد: «هلالك باشد.» گفت: «هرجه باشدء مرا بس‌از آنهابه‌ماندن چه حاجت.» وعذابی که به عادیان رسید بدو نیز رسید وهلاك شد. مرئدبین سعدین عفیروقتی سخن سوار را که از هلال عادیان خبر آورده بود شنید شعری بدین مضمون‌گفت : « عادبان نافرمانی پیمبر خودکردند. » « و تشنه ماندند و آسمان بارانشان نداد.» « وفرستاد گانشان ماهی برفتند که باران خو اهند . » و با تشنگی کوری نیز یافتند . » « که آشکارا به پرورد کار خویش کافر شدند . » « و آثار قدیم‌شان محو شد . » « خداوند عقل عادبان را بگرفت » « ودلهایشان کور و تاريك شد» « و خبر آشکار را ندانستند » « اندرز باتیره روزی سودمند نباشد » ۱۶۳ ترجمةٌ تادیخ طبری « من ودو دخترم و مادر فرزندانم » و فدای هود بیمیرمان داد » « که بیامد ودلها به‌ستم خوگرفته بود » « و روشنی از میان برخاسته بود » « بتی داشتیم که صعود نام داشت » « و دو دیگر صدا و هبا بود » « و توبه گر ان او را بدیدند » و« اما دروغزنانش به‌تیره روزی گرایبدند » « من نیز وقتی شب در آید » « به هود و کسان وی خواهم پیوست » گوبند در آن روز کار سالار وبزرگ قوم عاد حلجان بود . از محمدین اسحاق روایت کرده‌اند که وقتی باد از دره برعادیان وزیدن گرفت هفت گروه از آنها که حلجان نیز همر اهشان بودگفتند : «بکنار دره شوم و باد را برانیم.» وباد یکی را بر‌یگرفت وبه‌زمین میکوفت و گردنش مسی‌شکست و چنانکه خحدای عزوجل فره‌ود وی راچون تنه نخل‌افتاده و امیگذاشت و جزخلجان کس از آنها نماند و او سوی‌کوه شد و بدان چنگک زد و کوه بلرزید . هود بدو كُفت : «ای خلجان » اسلام بیارتا سالم مانی.» حلیجان گفت: «ا گر اسلام بیارم پیش حدابت جه دارم؟» مود گفت: «بهشت.» خلجان گفت : «اینان که در ابرجون بختیان دیده شود » جه کسانند؟» هود گفت: «اینان فرشتکان پرورد کار منند.» خحلجان گفت : «ا گر اسلام بیارم خدا مرا از آنها مصون خواهد داشت؟» هودگفت : «مگر شاهی هست که سیاهش فرمان او نبرند؟) جلد اول ۱۶۵ حلجان گفت : «اکر باشد بد باشد.» آنگاه باد بیامد و او را نیز چون یارانش هلال کرد . گویند عمر هود یکصد وپنجاه سال بود . از احمدین مفضل روایت کرده‌اند که چنانکه حدای فرمود هود را به سوی عاد فرستاد که گفت : «ای قوم خدا را بپرستید که جز او خدایی نداربد و اندرزشان داد وسخنانی گفت که حدا عزوجل حکایت آن را به قر آن‌آورده است اما وی را دروغزن خواندند و انکار کردند و گفتند عذاب بیارد ؛ هود گفت : «خدا میداند ومن رسالت او را می‌رسانم.» و چون عادیان کفر ورزیدند به عشکسالی دجار شدند و به رنج افتادند و هود نفرین کرد و خداوند باد بی‌باران برای آنها فرستاد وجون‌آنرا بدیدند گفتند: «اين به‌ما باران خواهد داد.» وچون نزديك شد دیدند که مرد وشتر را به آسمان می‌برد » و چون چنین دیدند به‌خانه‌ها رفتند وباد به‌عانه‌ها نیزرسید وهلا کشان کرد و از خانه‌ها بیرو نشان کرد روزهای شوم پیوسته بود که هفت شب وهشت روز عداب بود که به هرچه رسید هلال کرد و خدای فرمود که مردم را از خانه‌ها میکند گویی تنه‌عای نخل افتاده‌بودند. وچون خدا ملاکشان کرد پرندگان سیاه بفرستاد تا آنها را به دریا ریخت و خدا فرمود : « و چنان شدند که جز مسکنهاشان نیینی 6 ۰ و باد همیشه به پیمانه و اندازه بود مکر آنروز که بسرحازنان چیره شد و ند ا دستاد اندازه چیست و خدا عزو جل فرمود: «به بادی سخت ملاکت بافتند.» از وهب‌بن منبه روایت کرده‌اند که وقتی دا عزوجل عادیان را به باد معذب فردود » باد درعت تنومند را از ريشه مي‌کند و خانه‌ها را ویران مس کرد و هر که در خانه نبود باد از زمینش برمیگرفت و به کوه ميزد و پاره پاره میکرد تسا همگیشان هلاه شدند . ۱۶۶ تر جمه تادیخ طبری ۲ اما قوم نمود آنها نیز نافرمانی خدای کردند و کافرشدند و در زمين فساد کردند و حعدا عزو جل صالح‌بن‌عبیدین اسف‌بن ماسخ‌بن عبیدبن خادرین ثمودبن جاثرین ارم‌بن سام‌بن نوح را به پیمبری به‌سوی آنها فرستاد که به‌توحید خدایشان خواند. وبه‌فولی صالح‌ین اسف‌بن کماشجبن‌ارم‌بن‌تمودین جاشرین ارم‌بن سام‌بن نوح بود . و فوم به پاسخ‌گفتند : « یا صالح قدکنت فینا مرجوا قبل هذا آتنهانا ان‌نعبد ما بعبد آبامنا و اننالفی‌شك مماتدعونا. اليه مریب" یعنی ای‌صالح » پیش از ایسن امیدها از تو داشتیم » چطور ما را از پرستیدن خدابانی که بدرانمان می‌پرستیدداند منع می کنی ما از این آبین که به‌سوی آن دعوتمان می کنی به‌شکی‌سخت‌اندریم». خحسدا عزوجل عمر دراز به آنها داده بود ودرناحیةٌ حجر باوادیالقری‌میان شام و حجاز مقر داشتند و صالح با وجود تمرد وطغیان قوم همچنان به دعو تشان پرداخت ودعوت وی اصر ارشان بیفزود وچون‌کار به درازا کشید گفتند: «اگرراست می‌گویی آیتی بیار.» از ابوطفیل روایت کرده‌اند که قوم صالح بدو کفتند : «اکرراست مسی گوبی آیتی‌بیار ۰» وصالح به آ نها گفت: «سوی برجستگی زمین روید» که چون حامله همی نالید آنگاه بشکافت و شتر از آن در آمد و صالح علیه‌السلام گفت : « هذه ناقةاللّه لکم آية فذروها تا کل فی‌ارض‌الّه ولاتمسوها بسوء فیأخذ کم عذاب‌الیم؟. لهاشرب ولکم شرب بوم معلوم"» » « یعنی ای قسوم » این شتر خسداست که معجزه‌ای برای شماست » بگذاریدش در زمین خدا چرا کند و بدی به‌او نرسانید که عذابی الم انگیزشما را میگیرد. وی را آبخوری است وشمارا آبخورروزی معین‌است». ۱ ۵ ۵ ۰ ۲۳ - ۳ ۷ ۲ ۰ ۷ - ۳ #۶۳ ۰ ۱1 - ۱ جلد اول ۱۶۷ وچون ازشتر خسته شدند و آنرا پی کردند به آنهاگفت: «سهروز درخانه‌های حویش بسربرید و اين وعده درو غ نباشد.» از عبدالعزیز زوایت کرده‌اند که صالح به‌قوم گفت : «نشان عذاب چنان باشد که فردا سر خ شوید و به‌روز دیگر زرد شوید و سوم روز سیاه شوید و عذاب بیاید.» وچون این بدیدند حنوط مالیدند و ماد مرگ شدند. عمروبن خارجه را گفتند: «حکایت مود را باما بگوی.» گفت : از پیمبر خدای صلی‌الله‌علیه وسلم روایت کنم که فرمود: « مود قوم صالحبودند وخدا عزوجل عمر درازشان داده بود ویکیشان خانه‌ای محکم میساخحت و خانه وبران می‌شد و مرد همچنان زنده بود و جون جنین دیدند ار کوه خانه‌ها ساختند و در سنکك بتر اشیدند و زندگی مرفه داشتند .» و گفتند : « ای صالح از پروردگارت بخواه آیتی بفرستد تا بدانیم که تو پیمبر خدایی .» و صالح خدا را بخواند و شتر را بر آورد و آبخور شتر يك روز و آبخور قوم روز دیگر بود وچون به روز آبخور شتر» آب را به‌شتر و امی گذاشتند از شیر آن همه ظرفها را پرمی کردند . و حدای به صالح وحی کرد که قومت شتر را پی می کنند و صالح به آنها گفتند : «هرگرچنین نکنیم.» صالح کفت : «اکر شما نکنید مولودی بیاید و شتررا پی کند.» قوم‌گفتند: «نشان اين مولود چه باشد که اگراورا بيابیم بکشیم.» صالح گفت : «کودکی تیره و ازرق و سر خ‌گونه است.» گوید: و دو پیر گرامی و و الاقدر در شهر بودند » بکیشان پسری داشت که برای اوزن عادی‌نمی‌خحواست ودیگری دختری داشت که همسنگی برای‌او نمی‌یافت ۶۸ ترجمه تادیخ طبری و روزی به‌مجلسی فر اهم‌شد‌ند ویکیشان به‌دیگری گفت: «چراپسرت را زد‌ندهی؟» گفت: «همسنگی بر ای اونمی‌یابم.» گفت : «دحترمن همسنگ اوست و من اورا به‌زنی به پسر و دهم.» و دحتر را زن پسر کرد و مولود موعود از آنها بیامد . گوید: ودر شهرهشت کس بودند که در زمین فساد می کردند وپیرو صلاح نبودند وچون صالح بگقت که مولودی از شما شتر را پسی کند » هشت زن قابله برگزیدند وتیغها دادند که در دهکده بگردند وهرجا زنی بزاید مولود وی را ببینند اگر پسر بودبکشند واگر دختر بود بگذارند وچون مولود موعود را بدیدند بانگ زدند و گفتند : « این همانست که صالح پیغمبر خداگفت » و خواستند به‌تیغش از میان بردارند ولی پدر بزرگازش نگذاشتند و گفتند اکسر صالح بخواهد او را ۳ ۳ و مولودی بدنهاد بود و به‌يك روز چون هفته مولودان دیکر رشد می‌ کرد و به هفته‌ای چون ماه ءو لودان دیگر رشد میکرد وبه‌يك ماه چون سال مولودان دیگر رشد میکرد و آن هشت کس که مفسد بودند و ازصلاح به‌دور > فر اهم آمدند و آن دوپیر نیز بودند و گفتند: «اين پسررا نیز به سبب‌منزلت وشرف پدربزرگانش با خویش داریم.» و نه کس شدند . صالح علیه‌السلام با قوم در دهکده نمیماند » مقروی در مسجدی بود که آن را مسجد صالح می‌گفتند وشب آنجا بود و روز میامد وقوم را تذکار و اندرز میداد وشب به مسجد میرفت و آنجا به سر میکرد . حجاج‌بن جریح‌گوید: وچون صالح علیه‌السلام به آنهاگفت که پسری تولد یاب د که دلالك قوم به دست وی باشد گفتند: «باوی چه کنیم؟»گفت : «اورا بکشید.» و همه پسران را بکشتند » جز یکی وچون مولود بالغ شدگفتند: «اگر پسران خویش را نکشته بودیم هريك پسری چون این داشتيم این کار صالح‌است.» وبه کشتن وی سس جلد اول ۱۶۹ همسخن شدند . گفتند: «به بهانةٌ سفر برون شویم که مردم ببینندمان و فلان شب از فلان ماه باز آییم وبه نرديك نمازگاه وی کمین کنيم و بکشیمش ومردم پندارند که ما همچنان در سفریم.» و بیامدند و زیر سنکی به کمین نشستند وخحدای عزوجل سنکك را فرود آورد وهمه را له کرد وگروهی از آنها که خبر یافته بودند بیامدند و آنها را له شده دبدند و باز گشتند ودردهکده بانگ زدند که صالح به‌این‌بس نکرد که‌گفت فرزندان خویش را بکشید واکنون آنها را نیزبکشت. ومردم دهکده فراهم شدند که شتر را پی کنند اما هیچکس جر آن پسر دهساله پی‌نکرد . ابوجعفر گوید: اکنون به‌حدیث پیمبرخدای صلی‌الّه‌علیه‌وسلم بازمی‌رویم که فرمود: «و آن هشت کس خو استند صالح را از پای در آرند و برراه وی دردخمه‌ای کمین کردند و گفتند چون بیاید خونش بریزیم وشبانه به کسانش هجوم بریم و خدا عزوجل دخمه را بر آنها فرود آورد . وقوم فراهم آمدند وسوی شتررفتند که بر حوض ابستاده بود و آن سیامروز به‌یکی گفت: «برو آن را پی کن» واو بیامد اما کار را بزرگک دید وتن نداد ودیگری را فرستا: . او نیز کار را بزرگک دید وتن نداد وهر کس را فرستاد کار را بزرگ دید و عود او برفت و دوپاشنة شتر را برد وشتر دویدن آغاز کرد ویکی به صالح خبر داد که شتر را دریا بکه آنرا پی کردند و صالح بیامد و کسان پیش اوشدندوپوزش خواستند که ای پیغه‌بر خدا فلانی‌پی کرد وما گناه نداریم. صالح گفت: «ببینید بچه شتررا پیدا میکنید؟ ار آن را پیداکنید عذاب از شما بسرداشته شود» وبه‌جستجوی بچه شتر رفتند» بچه شترچون حال مادر را بدید بر کوهی که آنر | #اره قصیر اگفتند. بالارفت وخدا عزوجل به کوه وحی کرد و جندان در آسمان بالارفت که پرنده بدان نتوانست رسید. فرمود: «وچرن صالح به‌دهکده‌در آمد و بچه شتر اور ابدید بگریست واشکش ۱۷ ترجمة تادیخ طبری فروریخت آنگاه پیش روی صالح آمد و کف‌بردهان آورد وباز کف آوردو باز کف آوردو صالح گفت‌هر کفی مهلتيك روز است و سه روز در خانه‌های‌خویش به سر برید که اين وعده درو غ نیست ونشان عذاب این باشد که به‌روز اول چهره‌هایتان زرد شود وبه روز دوم سر خ شود وبه‌روز سوم سیاه شود .» وچون صبح در آمسد چهرة کوچك و بزرگ و زن ومرد چنان بود که‌گفتی زعفران مالیده‌اند » وچون‌شب در آمد همگی بانک زدند که يك روز از مهلت کذشت و عذاب نزديك‌شد . وصبح روز دوم چهره‌ها سرخ بودگویی خون مالیده‌اند و فریاد زدند وضجه کردند و گربستند و بدانستند که عذاب آمدنی است وچون شب در آمد همگی‌فرباد زدند که دوروز از مهلت گذشت وعذاب نزديك شد. وصبح روز سوم چهره‌ها سیاه بودگفتی قیر مالیده‌اند وحمکی فریاد زدند که‌عداب آمدنیست و کفن پوشیدند و حنوط مالیدند وحنوطشان صبر وچدروا بود و کفن‌ها چرم بود . آنگاه به‌زمین افتادند وهمچنان غاطیدند و ترسان ولرزان دبده بر آسمان داشتند و گامی به‌زمین» و ندانستند که عذاب از آسمان در آید یا اززمین. و صبح روز چهارم بانگی از آسمان بر آمد که صدای همه صاعقه‌ها وهمه صداهای روی زمین داشت و دلهاشان در سینه‌ها پاره شد وهلاله شدند. ابن جریح‌گوید شنیدم که پیغمبر فرموده بود: «وقنی بانگ آسمانی بیامد همه عادیان که در مشرقها ومغربها بورند هلال شدند به جز یکی که در حسرم دا بوو وحرمت حرم او را از عذاب خدای مصون داشت .گفتند : « ای پیمبر خدا او که بود؟» فرمود: «ابورغال بود.» و هم پیمبرصلی الله علیه وسام وقتی از ده‌کده مود گذشت به اصحاب فرمود: «هیچکس به‌این دهکده در اند و از آب آن ننوشد.» و راه‌بچه شتر جلد اول ۱۷۱ راکه بر کوه رفته بود به آنها نشان داد . وهم‌از ابن‌عمران روایت کرده‌اند که پیمبر صلی‌الله‌علره وسلم وقتی بردهکدة مود گذشت ‏ فرمود: «براين قوم عذاب دیده در نیایید مک رآنکه بگریید و اگر گریان نباشید به آنها درنيایید که بیم هست آنچه بدانها رسید به شما نیز رسد.» از جابربن عبدالله روایت کرده‌اند که وقتی پیمبرصلی‌الله علیه وسلم به‌حجر در آمد حمد وثنای حدای عزوجل کرد و فرمود : «از پیمبر حسویش آیت نخواهید این قوم صالح از پیمبر خویش آیت خواستند و خدا شتر را فرستاد که از اين دره میأمد و از آن دره میرفت و روز نوبت خویش از آب آنها میخورد.» وهم از ابوالطفیل روایت کرده‌اند که وقتی پیمبرصلی‌الله‌علیه وسلم به‌غزای تبوك می‌رفت در حجر فرود آمد و فرمود: «ای مسردم ! از پیمبر عویش آیت نخواهید. این قوم صالح از پیمبر خحویش خواستند که برایشان آیتی بیارد و خدای تعالی ناقه را فرستاد وبه روز نوبت خود ازاين دره میأمد و آب می‌خورد و به‌روز آب خور اوبه اندازهٌ آبشان از شیرش‌برمیگرفتند » آنگاه شتر از این دره میرفت. «ولی از فرمان پرورد کار بگردیدند وشتر ر | پی کر دید و خحدا و عده داد که پس از سه روز عداب خواهد فرستاد و وعده حدا درو غ نبود و در مشارق و مغارب همه‌شان را هلاك کرد به جز یکی که در حرم خدا بود وبه‌حرمت آن از عذاب خدا عزوجل مصون ماند.» گُفتند: «ای پیمبر دای او که بود؟» فررمود: «ابورغال بود.» به‌پندار امل تورات از عاد و مود و هود و صالح به‌تورات یاد نیست؛ اما حکایت آنها به‌نزد عربان در جاهلیت و اسلام چون ابراهیم و قوم وی شهره‌است. ابوجعفر گوید: اگر از دراز شدن کتاب از مطالب نامر بوط به آن بیم‌نداشتم از اشعار شاعر ان جاهلیت که دربارءعاد و مود و کارشان‌گفته‌اند شمه‌ای می آوردم مرو ۱۷۲ ترجمه تاریخ طبری تا مخالف گفتار ما بداندکه شهرت حکایتشان در عرب تا کجاست. بعضی اهل خبرپنداشته‌اند که صالح علیه‌السلام به‌مکه در گذشت و به هنگام مرک هشتاد و پنج ساله بود و بیست سال میان قوم خود به‌سر کرده بود. ابسوجعفرگوید: اکنون به‌سخن از ابراهیم خلیل| لرحمان علیه‌السلام باز گردیم و چون از تاریخ پدران میان نوح و آدم و تاریخ‌آن روزگارها سخن کردیم از شاهان عجم که به‌روز کار وی بوده‌اند یادکنیم. سحن از ابر اهب خلیل‌الر حمان ع وی ابراهیم» پسر تارخ» پسر سارو غ پسر ارغوا پسر فالخ پسر عسابر» پسر شالخ پسرقینان؛ پسر ارفخشد پسر سام» پسر نو ح بود. دربارةٌ موطن وی خلاف هست: بعضی گفته! ند مو لاش به‌شوش از سرزمین اهواز بود» بعضی دیگر گفته‌اند در بابل عراق تولد یافت بعضی گفةاند به‌عراق‌زاد اما به ناحیةً کوئی . بعضی دیگر بر آن رفته‌اند که مولدش در ور 6 به ناحية زآب‌ها و حدود کسکر بود و پدرش او را به کوثی آورد که مقر نمرود بود. بعضی دیکر گفته‌اند به‌حران زاد و پدرش او را به‌بابل برد. همه اهل علم سلف گفته‌اند مو لد ابراهیم به روز کار نمرود پسر کوش بود و همه اهل خبر گفته‌اند نمرود عامل ازدهاق بود که به‌پندار بعضی‌ها نو ح به سر زمین بابل و اطراف» سوی او مبعوث شده بود. ولی جمعی از مللعان سلف گفته‌اند که شاسی مستفل بود و جنانکه گسویند نامش زرهی پسر طهماسفان بود. ابن اسحاق‌گ‌وید: شنیده‌ايم و خدا بهترداندکه آزر مردی از اهل کوشی. دهکده‌ای از سوادکوفه» بود و در آن روز گار پادشاهی مشرق ازنمرود خطا کار برد جلد اول ۱۷۳ واو را ستمگر گفتند و پنداشته‌اند که‌پادشاهی وی به‌مشرقها و مغربهای ز من کسترده بود و به‌بایل مقر داشت» وشاهی وی و قومش به‌مشرق پیش ازپادشاهی پارسیان‌با گرفت و گفته‌اند پادشاهی جهان و همه مردم زمین برسه کس راست شد: نمرودپسر ارغوا و ذوالقرنین و سلیمان بسر داود. بعضیها گفته‌اند: نمرود همان ضحاك بود. هشام بن محمد گسوید: شنیده‌ايم و خدا بهتر داند که ضحالك نمرودبود و اپراهیم خلیل الرحمان به دوران وی زاده بود و همو بود که حسواست ابراهیم را ی از بن مسعود و جمعی از باران پیمیر صلی‌الله علیه وسلم آورده‌اند که نخستین کس که پادشاهی شرق وغرب زمین داشت نمرود پسر کنعان پسر کوش پسر سام پسر نوح بود و شاهانی که همه ملك زمین داشتند جهارتن بسودند: نمرود و سلیمان پسر داود و ذوالقرنین و بخت‌نصر که دوتن موّمن و دو دیگر کافر بودند. از ابن اسحاق روایت کرده‌اند که خدا عزوجل اراده فرمود ابر اهیم‌را حجت قوم وی و پیمبر بندگان خویش کند و میان نو ح و ابراهیم از پس نوح علیه‌السلام به‌جز هود و صالح پیمبری نیامده بود و چون زمان ابراهیم نزديك شد و خداارادة بر یش آ شکار کردن خحواست گروهی از منجمان پیش نمرود شدند و گفتند: «بدان که ما درعلم حویش چنین می‌یابیم که در ماه فلان ازسال فلان پسری دراین‌دهکده متولد شود ابراهیم نام که از دین شما ببرد وبتان بشکند.» و چون سال موصوف بیامد نمرودکس فرستاد و همه زنان آبستن دهکده‌را بیاو رد و به‌زندان کرد به‌جز مادر ابراهیم علیه‌السلام وزن آزر که آبستنی‌وی‌ندانست که ز نی جوان بود و آبستنی خحویش ندانسته بود» و هربسریکه در آن ماه و آن سال که منجمان گفته بودند. از مادر بزاد به‌فرسان نمرود کشته شد. و چون مادر ابراهیم را درد زادن گرفت شب به‌غاری نزديك رفت و ابراهیم علیه‌السلام راآنجا ۱۷۴ ترجمهة تاریخ طبری بزاد و کار مولود تازه را چنانکه باید سامان داد و در غار را بیوشانید و به‌صانه بر کشت اءا به‌دیدن کودك مسی‌رفت و میدید که زنده است و انگشت می‌مکد و چنانکه گفته‌اند حدا عزوجل روزی طفل را در انگشتش نهاد. پنداشته‌اند که آزرازمادر ابراهیم پرسید که کودلك وی چه شد و او پاسخ داد که طفلی زاد و بمرد و آزر کفتهٌ اورا راست پنداشت وجیزی نگفت. و چنانکه گفته‌اند ابر اهیم به روزی» جون ماهی» نمو داشت و به‌ماه جسون سال» و بیش از پانزده ماه در غارنماند و به مادرگفت: «مرابیرون ببر که بنگرم » و مادر شبانگاه او را از غار در آورد وبنگریست و در حلقت آسمانها و زمین انديشه کردو کفت: «آنکه مرا آفرید و روزی‌داد و غذا داد و آب داد پروردگار حق است و خحدایی جز او ندارم.» آنگاه‌در آسمان نگریست و ستاره‌ای دید و گفت: «اين پروردکار من است» و بدان نگریست تا نهان شد وچون فرو رفت گفت «زوال‌پذیران را دوست‌ندارم.» آنگاه ماه بر آمد و آنرا بدیدکه‌روشن بود و گفت : «اين پروردکار من است.» و بدان نگریست تا نهان شد و گفت: «اکر خدایم هدایت نکند از کمرهان تخو اهم بود . وچون روز شد و خورشید بر آمد وبزرگی خورشیدرا بدید که نور از همه بیشترداشت گفت: «پروردگارمن‌اینست. این بزر کتراست.» و چون فرو رفت گفت: «با قوم انی بری مما تش رکون. انی وجهت وجهی للذی فطر السموات والادض حنیفا و ما انا من‌المش کین .۱ یعنی ای قوم من از آنچة شريك [خدا] می‌پندارید بیزارم» من پرستش خحویش خحاص کس کرده‌ام که آسمانها و زمین را پدید کرده و ازمشر کان نیستم.» پس از آن ابراهیم پیش آزررفت و راه خویش را يافته بود و خدا را شناخته ۸۰ و‎ ۷٩ ۰ ۶-۱ جلد اول ۱۷۵ بود و از دین قوم به دور شده بود» اما چیزی نگفت و باپدر گفت که پسر اوست» مادر ابراهیم نیز گفت که وی پسر آزر است و کار خویش را دربارة او یاد کرد و آزر شاد شد و حورسندی بسیار کرد. آزر بت ساز قفوم بود » بت می‌ساخت و به‌ابراهیم می‌داد تا بفروشد و ابراهیم جنانکه گفته‌اند بتها را می‌برد و می گفت: « کی جیزیرا که سود وزیان ند ارد می‌خرد؟» وهیچکس نمی‌خرید » سپس به‌لب جوی می‌رفت و سربتهسارا زیر آب می کرد و به‌تمسخر قوم و ضلالتشان» می‌گفت: «آب بخور!» عاقبت کارش فاش شد و قوم وی و مردم دهکده بدانستند که عیبجسویی‌بتان می‌کند. اما هنوز خبر به‌نمرودشاه نرسیده بود. و چون ابراهیم خواست خلاف قوم آغاز کند وفرمان خدای بیارد وبه‌سوی او بخواند در ستارگان نظر کرد و گفت: «من بیمارم» و قوم که اين بشنیدند از او گریزان شدند. ابر اهیم حواست تا مردم بروند و بابتان آنچه خواهد کند» و چون برفتند به‌نزدبتان رفت که به‌جای خدا پرستش آن می کردند وخوردنی‌پیش ببتان‌نهاد و گفت: «چرا نخوربد» چراسخن نگویید» و عیبجوبی و استهزای بتان‌کرد. از ابن‌عباس و ابن‌مسعود و جمعی از اصحاب پیمبر روایت کرده‌اند که قصة ابراهیم علیه لسلام چنان بود که در ایام نمرود ستاره‌ای طلو ع کرد و نور آفتاب و ماه را ببرد و او سخت بترسید گفتند: «از ملك تومردی در آیدکه هلا تو وزوال پادشاهیت به دست وی باشد.» مقر نمرود در بابل کوفه بود و از دهکدهٌ عسویش به‌دهکدة دیگر رفت و مردان را برون‌کرد و زنان‌را نگهداشت و بگفت تاهرمو لود پسر را سر ببرند و پسران را سر می‌برید. آنگاه کاری در شهر پیش آمد که فقط به آزر پدر ابراهیم اعتماد داشت. وی را بخواست و بفرستاد و گفت مبادا به زن ود نزديك شوی.» گفت: «دین من عزیزتر از اینست» وجون به‌دهکده در آمد نحویشتن داری نتوانست» و به‌زن خود نزديك شد و او را ب‌دهکده‌ای میان کوفه و ۱۷۶ ترجمة تادیخ طبری بصره که آنرا اور گفتند برد و در دخمه‌ای نهاد و غذا و آشامیدنی و لوازم برای‌وی فراهم کرد وچون مدتی بگذشت شاه گفت: «جادو گسران درو غ گفتند» به‌دیار خود روید» و بازگشتند و ابراهیم تولد یافت و هرروز چون هفته‌ای و هرهفته چسون ماهی وهرماه چون سالی زشد کرد و شاه قصه را از باد برد. و ابراهیم بزر گ شد و کسی را جز پدر و مادر خویش نمی‌دید. پدرابراهیم به کسان خود گفت: «مرا پسری هست که او را نهان کرده‌ام: اگراو را پیش شاه آرم بیمی براو هست؟» گکفتند: «او را ببار .) پس پسر را بیاورد» و چون وی را از دخمه در آورد وبه‌ایم و مردم یدید از پدر خود پرسید: اینها چیست؟ و پدر بدو گفت که » شتر شتر است و کاو گاو است و اسب اسب است و بر بز است. ابر اهیم گفت: «اين خلق به‌ناچار پروردکاری دارد.» و هنگامی که از دخمه در آمد پس از غروب آفتاب بود و سر به آسمان برداشت وستارة مشتری را بدید و گفت: «اين پروردکار منست۰) و جیز ی نگدشت که ستاره نهان شد و گفت: زوال‌پذیران را دوست ندارم» یعنی خدایی که نهان و ون ابن‌عباس گوید: و آخر ماه بود از اینرو ماه را پیش از ستار گان دیگر ندید و جون آخر شب شد و ماه بر آمد گفت: «اين پروردکار منست» وچون فرو رفت گفت: «ا گر خدایم هدایتم نکند از مر امان حواهم بود» وجون صبح‌شد و خحورشید را بدید گفت: «ابن پروردگار من است این بزر کتر است). و خحدا به‌ابر اهیم گفت: «اسلام بیار » گفت: «تسلیم پروردگار جهانیان شدم» جلد ارل ۱۷۷ آنگاه پیش قوم حو بش آمد وبه‌دعو تشان پرداخت» گفت: «ای‌قوم من ازشر له شما بیزارم وم‌حلصانه به‌عدابی که آسمانها و زمین راآفر بده رو می کنم.» وهمچنان دعوت قوم کرد و اندرز داد. پدر ابر اهیم بت میساخت و به پسران خویش می‌داد که بفروشند و او بانك میزد: کی‌جیزیر | می‌خرد که نه‌زبان‌دارد نه‌سود؟ برادران بتان‌عویش را می‌فروختند و ابراهیم بتان خود را بازپس می آورد. آنگاه پدر حودرا دعوت کرد و گفت: «پدر! جرا جیزی‌راکه نشنود ونبیند و سودی ندارد پرستش کتی1» پدرش گفت: «اراغب انت عن آلهتی یاابر اهیم. لن لم‌تنته لا رجمنك‌و اهجرنی ملیا! یعتی ای ابراهیم مگر از خدایسان من بیزاری اگُر بس نکنی ناسزایت گویم و مدتی دراز از من دورشو». آنگاه پدر گفت: «ای ابراهیم هنگام عیداست اگربا ما بیاثی مراخحوش آید.» وچون روز عید بیامد و برون شدند ابراهیم نیز برون شد و در راه خویشتن را بیفگند و گفت: «بیمارم و پایم دردناك است» و همچنانکه افتاده بود پای او را لکد کردند و چون برفتند به‌دثبالةٌ آنها که مردم زبون بودند بانگ زد که بخدا چون بروبد برای خدایان شما حیله‌ای خواهم کرد. و این سخن بشنیدند. پس از آن ابراهیم به‌عانةٌ خدایان بر گشت که جایی بزرگ بسود و بر در آن بتی بزرکگک بود و بتی کوچکتر پهلوی آن بود و همجنان بتها کو چکتر می‌شد و کسان غذا ساخته بودند و پیش خدابان نهاده بودند و گفته بودند وقتی باز گردیم خدایان غذای ما را متبرك کرده باشند و بخوریم. وچون ایراهیم بتان راو آن غذا که رو برو داشتند بدید گفت: «چرانخورید؟» و چون خدایان را جواب نبود تبری بر گرفت و پهلوی بتان بشکست و تبر را به ۶ ۷ :۱ ٩ -۱ ۱۷۸ ترجمه تاریخ طبری گردن بت بزرگ نهاد و برون شد و چون قوم سوی غذای خود شدند و خدایان عوبش را بدیدند گفتند: «کی با خدایان ما چنین کرده که ستمگر بوده است». گفتند: «جوانی را شنیدیم که از آنه سخن می کرد و نامش ابراهیم بود.» ابن اسحاق گوید : ابراهیم چنانکه خدا فرمود خدایان را با تبر بزد و بشکست و تبر را به‌گردن بت بسزرک نهاد و برفت و چون قوم پیامدند و بتان را بدیدند سخت بترسیدند و کار را بزرگ شمردند و کفتند: «وکی با حدایان ما چنین کرده.است». آنگاه به‌یاد آوردند و گفتند:«جوانی راشنیدیم که از آنها یاد می کردو نامش ابراهیم بود» یعنی جوانی که ناسزا و عیب بتان می گفت و استهزا می کردکه جز وی هیچکس چنین سخنان نگفته بود و پنداریم که این‌کار اوست. و قصه به‌نمرود و بزرگان قوم رسید و گفتند «اورا پیش مسردم آرید شاید بگویند که باوی چه کنیم.» ابن اسحاق‌گوید: چون وی را بیاوردند و قوم به‌نسزد شاهشان نمرود با وی فر اهم شدند گفتند: «ای ابراهیم تو با خدایان‌ما جنین کرده‌ای؟» گفت: «نه بت‌بزرگ چنین کرده است از آنها بپرسید تا بگویند که او راضی نبود که این بتان کوچك را با او بپرستید و او که بزر گتر بود همه را بشکست». وقوم بترسیدند وبا خویش اندیشیدند که به‌او ستم می کنیم وحق با اوست و بدانستند که بتان را سود و زیان ایست و گفتند: «تو دانی که بتان سخن نکنند که نگویندکی چنین کرده است». ابراهیم‌گفت : «پس چرا به‌جای خدا جیزی را می‌پرستید که سودتان نددد و زیان نرساند مگر به‌عقل نیامده‌اید؟» و قوم دربارة خدا جل ذکره باوی سخن کردند و از دای او پرسیدند و گفتند که بتانشان از حدای او بهتر است . ابراهیم گفت: «در بارهٌ خدا با من مناظره مکنید که او مرا هدابت کرده [۳۳ [0 جلد اول ۱۷۹ است» و همچنان مثل زد و پند گفت تا بدانند که خدا از بتان به‌پرستش سراوار تر است . ابوجعفر گسوید : وچنانکه گفته اند» نمرود به‌ابراهیم گفت: «اين خدای تو که می‌پرستی و به پرستش او می‌خوانی و او را به‌قدرت از دیگران برتر می‌دانی کیست 1» ابراهیم گفت: «عدای من کسی است که بمیر اند و زنده کند.» نمرود گفت: «من نیز بمیرانم و زنده کنم.» ابر اهیم گفت: «جگونه بمیرانی و زنده کنی1» گفت: «دومرد که به‌حکم من سزاوار کشتن باشند بیارم و یکی را بکشم که او را میر انده باشم و آندیگر را ببخشنم ورها کنم و او را زنده کرده باشم.» ابر اهیم گفت: «خدا خورشید را از مشرق بر آرد؛ تو آنرا ازمخسرب بر آر تا بدانیم سخن تو ر است است.» و نمرود حبرت زده شد و جیزی نگفت و بسدانست که تاب او ندارد که حجت فوی بود. گوید: و نمرود و قومش همسخن شدند و گفتند: «او را سوزانید وخدابان حویش را باری کنید.» از مجاهد روایت کرده‌اند که اين آیه را که «او را بسوزانید وخدایان‌عویش رایاری کنید» برعبداللّه‌بن عمر خواندم و گفت: «ای‌مجاهد» دانی که کی گفت‌ابراهيم علیه| لسلام را به آتش بسوز ند؟) گفتم: (به) گفت: «یکی از عربان پارس بود.» گفتم: «ای ابوعبدالرحمن مگر پارسیان‌نیزعرب دارند؟» گفت: «بله. کردان عربان پارسی باشند.» ۱۸۰ ترحمة تاریخ طبری از شعیب‌بن جبای روایت کرده‌اند که نام کسی که گفت ابراهیم رابسوزانید هیزن بود و خدا عزوجل او را به زمین فرو برد و همچنان تا روز قیامت فریباد می‌ز ند . ابن اسحاق گو بد: ب‌رود گفت تا هیزم فراهم کنند واز اقسام هیزم‌بیاوردند» حتی زنان دهکدة ابراهیم نذر می کردند که‌حاجتشان رواشود و برای آتش ابراهیم میرم بر 94 و جون خواستند وی را به آتش افکنند آتش به‌هیزم زدند وچون مشتهءل‌شد و بیامدند تااو را بیفکنند از آسمان وزمین و مخلوق آن‌بانگ‌بر عاست که‌پروردگٌارا در زمین تو جز ابراهیم خحسداپرستی نیست و او را به‌سبب تو به آتش می‌سوزند به‌ما اجازه ده او را باری کنیم. گویند و خدا بهتر داند» که‌وقتی جنین گفتند خداعزو جل گفت: «اکر ازشما كمك خواست باریش کنید و اگر جز از من یاری نخواست من ولی اویم مرا بااو وا گذارید که حفظش کنم». و چون او را به آتش افکندند کفت: «ای آتش برای ابراهیم خنك و بی‌ضرر باش» و چنان شد که خدا عزوجل فرموده بود. از سدی رو ایت کرده‌اند که قوم‌ابر اهیم گفتند: «بنابی بسازید واو را به آتش افکنید.» و او را درخانه‌ای بداشتند و هیزم فراهم آوردند تا آنجاکه زنی بیمار می‌شد و می گفت: «اگُرخدا شفا دهد هیزمی برای‌سوخت ابر اهیم ببرم.» وچون‌هیزم بسیار شد و پرنده که از فراز آن می‌رفت از شدت آتش بسوخحت ابراهیم را بالای بنابردند و او سربه آسمان برداشت و آسمان و زمین و کوهها و فرشتک‌ان گفتند: «پرو د گارا ابر اهیم‌ر ابه‌سبب نو می‌سوز ند». خداو ند فرمود: «من حال‌او را بهتر دانم اگر شما را خحواند یاریش کنید». و ابراهیم سر به آسمان برداشت گفت: «خدایا تو در آسمان یکتایی ومن در جلد اول ۱۸۱ زمین یگانه‌ام که در زمین کسی جز من پ.رستشگر تو نیست و خدا مرا بس» که پشتیبانی نکوست». پس او را در آتش انداختند و ندا آمد که‌ای آتش برابراهیم خنلثو بی‌ضرر باش» وجبر ثیل این ندا داد. ابن‌عباس گوید:اگر کلمه «بی‌ضرر» «به‌دنبال» «خنك» نبود ابر اهیم ازعنکی آن‌مرده‌بود و اکنون در زمین آتش نبود که هر آتشی بنداشته بود متصوداوست. و چون آتش خاموش شد. ابراهیم را دیدند که مردی دیگر با اوست و سر ابراهیم را به‌دامن دارد و عرق از جهره‌اش بالك می کند . گو بند آن مردفرشتةً سایه بود پس ابراهیم را برون آوردند و پیش شاه بسردند که از پیش به‌نزد شاه نرفته بود . ابناسحاق: گوید: و خدا فرشتة‌سایه را به‌صورت‌ابراهیم فرستاد که در آتش پهلوی وی نشست و مونس وی شد و چند روز کگذشت و نمرود پنداشت آتش ابر اهیم را بخورد و نابود کرد. یس سوار شد و از آنجا گذشت و هیزم همچنان می‌سوخت و در آن نگریست و ابراهیم را بدید در آتش نشسته و یکی مانند او پهلوی اوست. از آنجا باز گشت و بهقوم خویش گفت: «ابراهیم را دیدم که‌در آتش زنده بود و به‌تسردید افتادم برجی بساز بد مشرف بر آت شکه به‌دقت بینیم.» پس برجی بساختند و بر آن شد و در آنش نظر کرد و ابراهیم را دید که در آتش نشسته و فرشته را دید که به‌صورت ابراهیم پهلوی او جای دارد. و نمرود ندا داد که ای ابراهیم» بزرگک است خدای تو که نگذاشت آتشت زیان کند می‌توانی از آتش در آبی؟ ابر اهیم گفت: «بله» نمرودگفت: «آیا اکر در آن بمانی زیانت می‌رساند؟» گفت: «نه.» ۱۸۹۲ ترجمهة تادیخ طبری گفت: «پس برخیزو از آتش‌بیرون شو.» پس ابراهیم بر حاست و در آتش برفت. تا از آن برون شد. و چون پیش نمرود آمداز او پرسید: «ای ابر اهیم اين مرد که همانند تسوبود ودر آتش بودکی بود؟) گفت؛: «فرشتة سایه‌بود که خدایم فرستاده بود تا مونس من باشد و آتسش را برای من خنك و بی‌ضرر کند.» نمرودگفت: «حال که عزت‌و قدرت خدای تو رادیدم برای او چهارهزار گاو قربان می کنم.» ابراهیم گفت: «مادام که بردین خویش باشی خدا قربان ترا نبذیرد مگراز دین خویش بگردی.» گفت: «ای ابراهیم پادشاهی راتر له نتوانم کرد ونی کاو انرا میکشم» وبکشت و از ابراهیم چشم بپوشید و خدایش از نمرود مصون داشت. از سلیمان تمیمی رو ابت کرده‌اند که وقتی ابر اهیم را می‌بستند که به آتش افکنند جبرئیل علیه السلام بیامد و گفت: «ای ابراهیم ترا حساجتی هست؟ »گفت : ربه تو به) از ابوسلیمان روایت کرده‌اند که‌گفت: «آتش فقط‌بندی را که به ابر اهیم‌بسته بودند بسوخحت». ابن اسحاق‌گوید: بسیاری ازمردان‌قومابراهیم که صنع‌خدا رادر بارة وی دیدند باوجود ترس ازنمرود و کسانش به‌وی گرویدند ازجمله لوط که برادرزادة ابراهیم بود ابمان آورد. وی اوط پسر هاران پسرتار خ بود و هاران بسرادر ابراهیم بود و برادر دیگری داشتندکه ناحور پسر تارخ نام داشت. ماران پدر لوط بود و ناحور پدر بتویل بود وبتویل پدرلابان بود و ربقا دعتر بتویل زن اسحاق پسرابسراهیم و مادر بعقوب بود ولیا وراحیل دوزن بعقوب دخترانلابان بودند. جلد اول ۱۸۳ ساز: نیز که دختر عموی ابراهیم‌بودبدو گروید» وی دخترهاران بزر گ» عموی ابر اهیم بود وخواهری بنام ملکا داشت که زن ناحور لو د. کو بند: ساره دختر شاه حر ان بوده ذک رو بندة اربن سخن از سدی روایت کرده‌اند که ابر اهیم و لوط سوی شام رفتند و ابراهیم ساره را را بدید وساره دخترشاه حران بودکه ازدین قوم خود بگشته بود وابراهیم اورا به زنی گر فت به‌اين شرط که جزاوزن نگیرد. ابراهیم آزررا نیز به‌دین خویش خواند و گفت : « پدر چرا بتانی را که گوش و چشم ندارند و کاری‌برای تو نسازند پرستش‌می کنی؟» و پدرش دعوت او رانیذیرفت. و ابر ادیم و باران مومن وی همسخن شدند که از قومشان دوری کسزینند و گفتند: «ما ازشما و بتانی که به‌جای خدا پرستش کنید بیزاريم. ای بتان وای بت. پرستان منکرشماییم ومیان ما وشما دشمنی و کینه هست تا وقتی که ه‌عدای یگانسه ایمان بیار بد!» پس از آن ابراهیم سوی خداو ند همجرت فرمود ولوط با وی برفت. ابراهیم ساره دحترعموی خویش را به‌زنی گرفته بود و اورا نیز همراه برد وبه‌حران فرودآمد وجندان که حدا خو است آنجا بماند. سپس از آنجا نیزهجرت فرمود و به‌مصر در آمد که یکی ازفر عونان قدیم شاه آن بود وساره چنانکه گفته‌اند بسیارزیبا بود و فرمانبردار ابراهیم بود وخدا عزوجل او را گرامی داشته بودء و چون وصف جمال وی با فرعون بگفتند ابراهیم را حو است و گفت: «اين زن کمست که همراه داری!» ۱۸۳ ترجمه تادیخ طبری ابراهیم گفت: این حواهرمنست» زیرا یم داشت اکر یگٌو ید زد منست فرعون به‌حاطرساره او را بکشد. فرعون به‌ابراهیم گفت: «اورا بیارای وپیش من فرست تا اور | ببینم». ابراهیم باز گشت وگفت ساره آماده شود و اورا به‌نزد فرعون فرستاد و چون‌ساره نزديك فرعون نشت» دست به‌سوی اوبرد اما دستش برسینه بخشکید و جون‌جنین‌دید کار اورا بزر گی‌دانستو کفت: «ازخدا بخو اه که‌دست‌مر | رها کند» بخدا باتو بد نکنم و نکویی کنم.» ساره گفت: «خدایااگرراست‌می کوبد دستش را رهاکن»» وخدا دست او را رها کرد و ساره را پیش ابراهیم فرستاد و هاجر؛ کنیز قبطی خویش رابدو هدیه ک و ابوهر بره گوید: پیمبر خدا صلی‌الله حلیه وسلم فرمود: «ابراهیم علیها لسلام سه- بار درو غ گفت که دوبار در راه دا بود» یکی اینکه گفت: بیمارم» دیگر آنکه گفت: این کار را بت بزرکث کرده است. و بخبار دبگر رقتی در سرزمین یکی از جباران می‌رفت‌درمنزلی فسرود آمد ومردی پیش آن جبار رفت و کفت: «به‌رزمین تومردی هست که‌زنی بسیار زیبا همراه دارد» و جبار او را بخواست و گفت: «اين زن کیست"؟» گفت: «خواهرمنست.» جبار کفت: «برو اور ا پیش من بفرست.» و ابراهیم پیش ساره رفت‌و گفت: «ایسن جبار مرا ازتو پرسید و گفتم که خواهرمنی» پیش وی مرا تکذیب مکن که درراه خدا خو اهرمنی که درزمین‌مسلمانی جزمن و و نیست.» فرمود: «پس اوراببرد و ابراهیم علیه‌السلام به‌نماز ایستاد وچون ساره بسه جبار در آمد براوجست که‌ببیندش اما به‌سختی گرفته شد وبه‌ساره گفت: «خدا را جلد اول ۱۸۵ بخوان ومن باتو بد نکنم.» وساره خدا را بخواند وجبار رما شد وباز سوی او رفت و باز به‌سختی گرفته شد و گفت: «خدا را بخوان که با توبد نکنم» و ساره خدا را بخواند وجبار رها شد و بار سوم چنان کرد و گرفته شد و همان گفت که دوبارگفته بود و رها شده بو د. آنگاه جبار حاجب خوبش رابخواست و گفت: « این انسان نیست که پیش من آورده‌ای شیطان آورده‌ای» اورا ببروهاجررا به‌او بده» پس او را ببردند وهاجر را به‌او دادند که حمراه برد. و چودابراهیم آمدن وی‌را حس کرد نماز یشکست و گفت: «جه شد؟) گفت: «خدا بلیهً کافر فاجررا بگردانید وعاجررا به‌عدعت کرفت.» محمدبن سیرین گوبد: وقتی‌ابوهربره این حدیث میگفت اضافه میکرد که مادر تاد حنین بود. ابن اسحاق گوید: و هاجر کنیزی نکو صورت بود و ساره وی را به‌ابراهیم بخشید و کْفت: «زنی زیباست او را بگیر شابد خداوند ترا از او فرزندی دهد.» ساره فرزند نداشت و نا وقتی که پیر شد برای ابراهیم فرزند نیاورد و ابر اهیم از خدا خواسته بود که فرزندی پارسا بدو دهد و اجابت تأخیرشد تا ابراهیم سالخور ده شد و ساره نازا بود و ابراهیم به‌هاجر در امد و اسماعیل علیها لسلام از او تو لد بافت. از کعب انصاری رو ایت کرده‌اند که پیمبر صلی‌النّه علیه وسلم فرمود: «وقتی مصررا گشودید با مردم آن نیکی کنید که با آنها جوار و خویشاوندی دارید.» اين اسحاق گو ید: داز زهری پرسیدم این خو بشاوندی که پیمبر حدای فرمود جه بود؟ گفت: «ماجر مادر اسماعیل از آنها بود». کویند » و حدا پهتر داند که ساره ازنداشتن فرزند سخت غمین بود. ۱۸۶ ترجمهٌ تاریخ طبری و ابراهیم ازمصر به‌شام رفت که از شاه مصربیم داشت و از شر وی نگران بود» وقتی به‌شام آمدند درسبع از سرزمین فلسطین که صحرای شام است مقر کرفت ۲ لوط در موتفکه مقیم شد که تا سبع يك روز وشب با کمتر راه بود و خدا او را پیمبری داد. و ابراهیم چنانکه گفته‌اند درسبع بماند وچاهی بکند و مسجدی بساخت و آبخوری پا کیزه بود و کوسفندانش از آن سیراب ميشد ولی مردم سبع به آز اروی پرداختند و از آنجا در آمد و درناحيهٌ میان رمله و ابلیا به‌شهری فرود آمد که قط نام داشت وجون از سبع در آمد آب بخشکید ومردم آنجا ازپی ابراهیم رفتند تا بدو رسیدند و از کارخویش پشیمانی کردند و گفتند مردی پارسارا ازمیان خویش‌بیرون کردیم و از او خو استند که باز گردد. گفت: «من به‌شهری که‌از آنجا بیرونم کرده‌اند باز نگردم.» گفتند: «آبی که از آن می‌نوشیدی وما نیز می نو شیدیم حشك شده.» و ابراهیم برفت وهفت بز از کلةً خویش به آنها داد و گفت: ریز ان را همر اه ببرید و چون برسرچاهتان برید آب بر آید و آبخوری پاکیزه باشد چنانکه از پیش بودء و از آن بنوشید اما زن حایض از آن‌برنگیرد.» و آنهابزان‌را ببردند وجون بزان‌برجاه ابستاد» آب در آمد و از آن‌بنوشیدند وهمچنان بود تا زنی حایض بیامد و کفی از آن بر گرفت و آب‌کاستن گرفت وچنان شد که اکنون هست. گوید: و ابر اهیم و اردان را مهمان می کرد که حدا عزوجل روزی اوراکشاده کرده بود ومال وخدم داده بود. وچون خدا عواست قوم لوط را هلاك کند قاصدان خویش را فرستاد تا بگویند از میان قوم برون شود که هیچکس از جهانیان مانند فجور آنها نکرده بودو تکذیب پیمبر خویش‌می کردندو اندرز او را که‌از سوی خدا آورده بودگوش جلد اول ۱۸۰۷ قاصدان فرمان یافته بودند که برابراهیم فرود آیند و او وساره را به‌اسحاق بشارت دهند. پانزده‌شب گذشته بود که‌ابراهیم‌مهمان نداشته بود و غمین بود که‌چرا مهمان نیامده وجون‌آنها را بدید حورسند شد که مهمان نکوروی مانند آنها نداشته بسود و گفت اينان را هیچکس جر خود من حدمت نکند و سوی کسان خود رفت و چنانکه خدا عزوجل فرموده گوساله‌ای بریان بیاورد وپیش آنها نهادکه دست نزدند و آزرده شد ونگران بودکه جرا ازغذای اونمیخورند. گفتند: «بیم مکن که مارا سوی قوم لوط فرستاده‌اند». و ساره ایستاده بود وجون فرمان خدای را بدانست بخندید که از کار قوم لوط خبرداشت و او را به‌اسحاق بشارت دادند و از پسی اسحاق به‌یعقوب؛ یعنی پسر و پسر پسر و ساره به‌صورت خود زد که ای وای من پیر نازا» فرزند خواهم آورد؟ بعضی اهل علم‌گفته‌اند که در آن‌هنگام ساره نود ساله بود و ابراهیم ٍ و بیست‌سال داشت. وچون بیم ابراهیم‌برفت وبشارت تولد اسحق وتولد بعقوب ازپشت اسحاق آمد و از ترس آرام گرفت کفت: «ستایش خحدا راکه به‌هنگام پیری اسماعیل و اسحاق را به‌من دهد که اوشنوای دعاست.» ازشعیب جبای روایت کرده‌اند که ابراهیم شانزده ساله بود که وی‌را به آتش افکندند واسحاق هفت ساله بودکه فرمان ذبح وی آمد وساره نود ساله بودکه وی را بزاد ومذبح اسحاق دومیل ازخانةٌ ایلیا فاصله داشت وچون ساره فرمان ذبح وی را بدانست‌دوروز بیمارشد وسوم روز بمرد. گویند: ساره دریکصد وبیست وهفت سالگی بمرد. از سدی روایت کرده‌اندکه خدا فرشتگان را فرستاد تاقوم لوط را هلاه ۱۸۸ ترجمهة تادیخ طبری کنند و فرشتگان به‌صورت مردان جوان بیامدند و مهمان ابراهیم شدند و ابراهیم گر امیشانداشت و گوسالةبریان بیاوردو با آ نها بنشست وماره‌به حدمت ایستادو خداو ند جل‌ناژه در قر آن گوید: «و امرئته قائمة و هوجالس!. یعنی و زنش ایستاده بود و او نشسته بود».وجون گوساله را نرديك نهادگفت: «چرا نمیخورید؟» کفتند: «ای ابراهیم ما غذای رایگان نمیخوریم.» ابراهیم گفت: «اين غذا را نیزبهانی هست.» گفتند: «بهای آن جیست!) گفت: و«ابنکه در آغاز آن نام خدا گوید ودرانجام آن ستایش خدا کنید.» وجبریل به‌میکائیل نگریست و گفت: رحفا سزاوار است که خداش حخلیل حویش گیرد.» وچون ابراهیم دید که دست به‌غذا نبردند بترسید واز آنها بیمناك شد وجون ساره دید که ابراهیم گرامیشان داشت واو بخدهتشان ایستاده بود بخندید و گفت: «کار مهماذان ما عجیب است» حرمتشان داریم و خودمان حدمتشان کنیم اسا غدای ما را نخورند.» سخی از کار بنای کعبه جنانکه آورده‌اند پس از تولد اماعیل و اسحاق خدا عزوجل بهابسراهیم فرمان داد که خانه‌ای بسازد که در آنجا پرستش و یاد خداکنند و ابسراهیم ندانست که بنای خانه را کجا کند که در این بات جیزی به‌او گُفته نشده بود و به‌زحمت افتاد. بعضی اهل علم گفته‌اند: خحدای عزوجل «آرامش» را نزد او فرستاد که محل خانه رابنمابد و« آرامش» براو بگذشت وهاجرو اسماعیل که کودکی خردسال بود ۷۴ :۱۱ -۱ جلد اول ۱۸۹ همر اه ابر اهیم بو دنك . بعضی دیگر گفته‌اند حدا جبرئیل علیه‌السلام را فرستاد تا محل خانه را بدو بنمود و گفت که کار جکو نه بابد کر د. ذکر کسانی که گفته‌اند خدا آدامش دا بنزد او فر ستاد ازخا لدبن‌عرعره روایت کرده‌اند که‌مردی برعلی‌بن ابی‌طالب ایستاد و کُفت: «آ با کعبه نخستین خانه‌ای بود که درزمن بنیاد شد؟) گفت: «نه»ءنخستین خانه‌ای‌بزد که دربر کت»مقام ابر اهیم‌بنیادشد وه رکه وارد آن شود مصون باشد و اگرخواهی بگویم که چکونه بنیان شدء خدا عزوجل بسه ابراهیم وحی کرد که در زمین خانه‌ای به‌نام من بساز و ابراهیم ندانست چه باید کرد وخدای تعالی آرامش راکه بادی سخت بسود و دوسرداشت بفرستاد وسرها به‌دنبال بکدیگر بود و برفت تا به‌مکه رسید و در جای‌کعبه حلقه زد چنانکه مار حلقه زند و ابر اهیم فرمان یافت که هرجاآرامش جای کسرفت ضانه را بنیان کند.» و ابراهیم خانه را بساعت و جبای يك سنک بماند و پسر برفت که جیزی بیارد و ابراهیم کفت سنگی بیار وپسر به‌جستجوی سنکك رفت و بیاورد و دید که ابراهیم حجرالاسود را به‌جای نهاده است و گفت : «بسدر؛ این سنک راکسی آورد ؟» گفت «آنکس که‌به‌بنای توحاجت ندارد» جبرئیل ار آسمان آورد» وبنیان را به‌سر بردند . از علی علیه| لسلام روابت کرده‌اند که وفعی ابر اهیم فرمان بافت خانه‌را شان ۱۰ ترجمه تادیخ طبر ی کند اسماعیل و هاجررا همراه برد وچون به‌مکه رسید درجای خانه چیزی همانند ابر بربالای سرخویش دید و گویی سری داشت و با اوسخن گفت که‌ای ابر اهیم بر سایهةٌ من و به‌اندازهٌ من بناکن و کم وبیش مکن. وجون خانه را بنیان کرد و اسماعیل وهاجررا به‌جای نهاد هاجر گفت: «ما را به کی‌می‌سپاری!» کفت: (ربه‌خحد او ند .» هاجر گفت: «برو که خدا ما را وا نگذارد.» فرمود: و اسماعیل سخت تشنه‌شد وهاجر برصفا رفت و بتکریست وچیزی ندید و این کار هفت‌بار مکررشد و گفت: «اسماعیل تسر | نمی ینم مکرمرده‌ای » و پیش اسماعیل رفت ودیدکه ازتشنکی پاشنه به‌زمین همی سود و جبرئیل ندا داد که کیستی؟ کفت: «من هاجرمادرفرزند ابر اهیه‌م.» جبر ثیل کفت: «شما را به کی سیرد!» گنت: «مارابه‌عدا سپرد.» جبرئیل گفت: «همین نگهبان شما را بس.» و طفل با انگشت زمین را بکاوید و زهزم بشکافت و هاجر جلو آب را جبر ئیل گفت: «بگذار که آب روانست». از سدی روایت کرده‌اند که خدا با ابراهیم و اسماعیل‌پیمان کرد که خانه مرا برای طوافکران ومعتکفان پا کیزه کنید. و ابراهیم برفت تابمکه رسید وبا اسماعیل بایستاد و کلنگها گرفته بودند و ندانستندمحل‌خحانه کجاست و خداعزو جل‌بادی بفرستاد که آنر اباد سخت کگفتند و دو بال داشت وسری همانند مار و اطراف کعبه و اساس خانه را پاك کرد وبا کلنک بکندند سس ۳ جلد اول ۱۹۱ و بنیاد خانه را بنهادند و خداوند عزوجل فرود: « هنگامی که جای خانه را بسه- اسماعیل نمودیم.» وهم از علی‌بن ابی طالب روایت کرده‌اند که وقتی خداوند عزوجل فرمان داد که خانه را بناکنند و مردم را به‌حج ندا دهند» ابراهیم از مقام در آمد و اسماعیل و هاجررا همراه داشت و خدا « آرامش)» را با وی فرستاد که ماری بود و زبان داشت وسخن می‌گفت وهمراه ابراهیم بود وهرجا بماند ابراهیم‌نیزبماندتا به‌مکه رسیدند وجون بهمحل خانه‌رسیدبه‌دور آن حلقه زد و به ابراهیم گفت: (برمن بساز برمن بساز؛برمن بسار» و ابراهیم پایه را بنهاد وبا اسماعیل خانه را بر آورد 7 به محل ر کن رسید و ابراهیم کفت: «سنگی بجوی که آنرا برای کسان نشان کنیم»و اسماعیل سنگی بیاورد که نپسندید و گفت: «سنکی دیگربجوی.» واسماعیل به‌جستجوی سنکك دیگر رفت و بیاورد وحجرالاسود را دید که به جای نهاده است و گفت: «پدر این‌سنکك راکی آورد؟» گفت:«پسرم کسی آورد که‌مرابه‌توو انگذاشت». و دیگران گفته‌اند آنکه با ابراهیم از شام برفت و محل خائه را بدو بنمود جبرئیل بود و گفته‌اند که حاجر و اسماعیل را به‌مکه برد از آنرو که ساره از تولسد اسماعیل حسو دی مر کرواه ذکر گو بندة این سحی: از سدی آورده ند که ساره هاجررا به‌ابراهیم بخشید و ابراهیم بر او در آمد و اسماعیل را بزاد وهم به‌ساره در آمد و اسحاق را بیاورد و چون بزرگث شد با اسماعیل نزاع کرد وسازه برمادر اسماعیل خشم آورد وحسود شد و اورا برون‌کرد و باز بیاورد وقسم خورد که پاره‌ای از اورا ببرد آنگاه گفت: «بینی‌اش‌ببرم گوشش ببرم که ناقص شود؟» سپس گفت: «نه عتنه اش کنم»و چنین کرد وهاجردنبا له‌ای گرفت تست ۱۹۲ ۱ ترجمه تاریخ طبری که خون را نهان‌کند و ختنةً زنان و دنباله بردن رسم شد. آنگاه ساره به‌ه‌اجر گفت: «بامن به‌یکجا مباش.» و خداوند عزوجل به‌ابراهیم وحی کرد که سوی مکه رود. در آن هنگام به‌مکه خانه‌ای نبود و او صاجر و پسرش را به‌مکه برد و آنجا واگذاشت و هاجرگفت: «ما رابه کی می‌سپاری؟»ودنباله قصه‌وی و پسرش درروایت سدی هست. از مجاهد روایت کرده‌اند که وقتی خدا عزوجل محل خانه وحدود حرم را به ابر اهیم نشان داد وی بیرونآمد و جبرئیل نیز با او بود و به‌هر دهکده‌ای کسه رسیدندمی پر سید:«اینجاست» وجبریل»یگفت:«برویم» تابه‌مکه رسیدند که حارستانی بود ومردمی به‌نام عمالیق دربیرون »که و اطر اف آن مقرداشتند. به‌جای خانه يك بلندی سرخرنک خحاکی بود؛ ابسراهیم به جبریل گفت: (اینجا بابد یگذارمشان؟» جبریل گفت: «بله» و آنها رابه‌محل‌حج_جای داد ودر آنجا فرود اورد و به‌هاجرمادر اسماعیل گفت که سایبانی‌بسازد و تَفّت: «خدابا من نسل جویش‌را به‌دره‌ای‌بی کشت به‌نزديك بیت‌الحرام تونهادم» آنگاد پیش کسان خود به‌شام بر گشت و آنها را بسه نز ديك حانه به‌جا گذاشت. گوید: و اسماعیل سخت تشنه شد ومادرش آب جست ونیافت و گوش فسرا داد شابد صدائی بشنود و آبی بجوید و صدائی از طرف صذا شنید و برفت تا بر آن ابستاد وجیزی ندید آنگاه صدائی ازطرف مروه شنید و بر ذت تا بر آن ابستاد وچیزی ندید. گویند: وی برصفا ایستاد و خدا را بخواند وبرای اسماعیل كمك خحواست وسوی مروه رفت و آنجا نیز دعا کرد و کمك خحواست در همین وقت از جایی که اسماعیل را رها کرده بود صدای درندگان را شنید و دوان سوی او رفت و دید که دست‌خود را در آب چشمه‌ای که پهلوی او پدید آمده بود فرو می‌برد و آب‌مینوشد. و هاجر جلو آب را بست و ظرف خویش را از آن پر کرد و برای اسمعیل ذخیره جلد اول ۱۹۳ نهاد و اگرچنین نکرده بود زمزم چشمه‌ای روان بود . از ابن‌عباس آورده‌اند که‌نخستین کس که میان صفا ومروه دوبد مادر اسماعیل بود و اول کس از زنان عرب که دنباله داشت مادر اسماعیل بود. گوید : وقتی از ساره‌گریخت ‏ دنبالةٌ خود را بیاویخت که اثر قدم وی را محو کند و ابر اهیم او واسماءیل را ببرد تا به‌محل خانه رسیدند و آنها را آنجا نهاد و هاجر به دنبال وی آمدو گفت: «ما رابه کی می‌سباری » غذا برای‌مامی گذازی؟ آب می گذاری ؟» و ابراهیم خاموش بود . هاجر کفت : «اين فرمان حداست ؟» ابراهیم گفت : «آاری .» گفت : «پس ما را وانخواهد گذاشت .» کوید: و ابر اهیم بر کشت وجود‌به کذر گاه کدا رسید روسوی دره کرد و گفت: «خدایا من ذرية خویش را به‌دره‌ای بی کشت‌نزديك برت‌الحرام تونهادم .» گوید: وزن ظرف آبی داشت و آب تمام شد و تشنه ماند و شیرش بخشکید و کودك تشنه ماند وهاجر نظر کرد که کدام بيك از کوهها کوتاه‌تر است و برصفا بالا رفت و کوش فرا داشت مکر صدایی بشنود یا مونسی بیابد وصدایی نبود و فرود آمد وجون به‌دره رسید دو بدن کُرفت ودل دوبدن نداشت حون انسان خسته 4 بدود اما نخواهد بدود . ر باز نگریست که کدام يك از کومها کوتاهتر است و بر مسروه بالارفت و گوش فر اداشتمگرصدایی بشنود ومونسی بیابد وصدایی شنید و گوبی باورنداشت ودقیق شد و یقین کرد و گفت: « صدای تورا شنیدم به كمك من بیا که من وهمراهم نزديك ملا کیم .» وفرشته او را به محل زمزم آورد وپای به زمین کوفت وچشمه‌ای بجوشید وزن با شتاب ظرف خویش را آب کرد وپیمبر صلی‌الله علیه وسلم فر مود: «ا کر شتاب نکرده بود زمزم جشمه‌ای روان بود .» ۱۹۴ ترجمةٌ تاریخ طبری فرشته بدوکفت : « برمردم اين دبار از تشنگی بیم مدار که ایسن چشمه برای نوشیدن مهمانان حداست» ونیزگفت : « زود باشد که پدراین‌طفل بیاید وبرای خحدا خانه‌ای بسازند.» ومحل خانه را نشان داد . گوید: و کسانی‌از جرهم که عازم شام بودند از آنجا گذشتند و پرندگان را بر کوه بدیدند و کفتند : «پرنده نشانه آبست » ]با در این دره آبی‌سراغ دار ید۲ گفتند: «نه.» پس بربلندی رفتند وزن را بسدیدند و پیش وی رفتند و از او خو استند پیش وی بمانند و او نیز اجازه داد . گوید : وهاجر بمرد و اسماعیل از آن مردم زنی کُرفت و ابراهیم بیامد و از منزل اسماعیل پرسید وجون بیافت او را ندید و زنی دید خشن و سخت دل و کفت : « وقتی شوهرت آمد بکو پیری با فلان و بهمان صفت ابنجا آمد و به تو پیغام داد که آستانةٌ درت را نپسندیدم آثرا عوض کن.» وبرفت . وجون اسماعیل بیامدو زن بدو خبر داد » اسماعیل گفت : «اين پدرم بود و تو آستان درمنی.» پس او را طلاق داد و زن دیگر از همان کسان‌گرفت . و ابراهیم بار دیگر بیامد و به منزل اسماعیل رسید و اورا ندید وزن او را بدید که کشاده روی‌و خوش برخورد بود و گفت : «شوهرت کدا رفته‌است"1» : «به شکار رفته است.» : «غذای شما جیست!» : «گوشت و آب.» : «خدایا گوشت و آبشان را بر کت ده.» و این‌را سه‌بار تکرار کردسیس گفت : «وقتی شوهرت ۲»د به‌او بو : پیری با فلان و بهمان صفت بیامد و گفت ۱ ۵ ۵ ۵ آستان درت را پسندیدم آن را نکهدار ۰ و جون اسماعیل بیامد زن بدو گفت 9 و بار سوم ابر اهیم بیامد و پایه‌های خانه را بالا بردند . گویند : ابر اهیم از ساره اجازه خو است که به دبسدار هاجر رود و ساره جلد اول ۱۹۵ اجازه داد به‌این شرط که از مر کب فرو نیاید . ابراهیم به‌حانهةٌ اسماعیل آمد و هاجر مرده بود وبه‌زن وی گفت: «شوهرت کحا است ؟) گفت : «اینجا نیست و به‌شکار رفته است .» و اسماعیل رارسم بود که از حرم برون می‌شد وشکار می کرد وباز میگشت . ابر اهیم گفت: «آبا حوردنی و آشامیدنی داری!؟» زن کفت: «چیزی ندارم و کسی هم پیش من نیست.» ابراهیم گفت: «وقتی شوهرت آمد به او سلام برسان و بکُو آستان درش را عوض کند .» و چون ابراهیم برفت اسماعیل بیامد و بوی پدر یافت و به زنش گفت : «آیاکسی امد ؟» گفت: «بیری آمد که چنین و جنان‌بود» و جندان اهمیت بدو نداد . اسماعیل پرسید: «به توچه‌کفت؟» گفت: «به من گفت به شوهرت سلام برسان و بگو آستان درش را عوض کند.» پس اسماعیل او را طلاق داد و زن دیگر گرفت : ۲ ابراهیم چندان که خحدای خحواست بماند و باز از ساره اجازه خو است که اسماعیل را ببیند واو اجازه داد به‌اين شرط که از مر کوب فرود نیاید » و ابراهیم برفت تا به‌حانهٌ اسماعیل رسید و به زن وی گت : «شوهرت کجاست ؟» گفت: «به شکار رفته است و اکر خدا خواهد هم‌ا کنون باز خسواهد گشت. فرود بیا خدا برتو رحمت رد .» ابر اهیم گفت : «مهمان می‌خو اهی !» گفت : «آری.» ِ ترجمة تاریخ طبری گفت : «نان‌کندم یا جو یا خرما داری آ» گوید : وزن شیرو گوشت بیاورد وابراهیم برای آن بر کت خسواست. اگر آنروز نان گندم یا جو یا خرما آورده بود در زمین خدا بیشتر از همه‌کندم با جویا خرما بود . زن‌گفت : «فرود آی تا سرت را بشویم.» اما ابر اهیم فرود نیامد وسنکی بیاورد و آنرا به طرف راست نهاد و ابراهیم پابر آن نهاد واثرپای وی بر آن بماند وقسمت راست سروی را بشست آنگاه سنگك را به طرف چپ وی‌نهاد وطرف‌چپ را بئست وابراهیم بدو گفت: «وقتی شوهرت بیامد سلام ناو رسان وبکو آستان درت خوب است ۰» وجون اسماعیل یامد بوی پدر بافت وبه‌زن خود کفت: «کسی‌پیش تو آمد؟» کفت : «آری»پیری نکو روی وخوشبوی آمد وچنین وچنان‌کفت ومن نیز با او چنین وچنان گفتم و سرش را بشستم و اين اثر پای اوست‌که بسراین سنگ هست۰» اسماعیل گفت : «و به‌تو جه‌کفت [ پاسخ داد به من گفت: «وقتی شوهرت آمد به او سلام برسان و بکّو آستان درت خوت است .» پس از آن ابراهیم چندان که خدا خواست بماند وخدای عزوجل فرمان داد که خانه را بنیان کند و او بااسماعیل بنا کرد وجون خانه به پا شد ندا آمد که میان مردم اعلام حج کن و ابراهیم به هر قومیگذر میکرد میگفت : « ای مردم خانه‌ای برای شما بیا شده زبارت آن کنید» و مرجه ازانسان وسنگك و درحت گفته وی می‌شنید میگفت : « اللهم لسك » و از کفتار وی که دابا مسن ذریه‌ام را به درة بی کشت نهاده‌ام تا گفتار دیگر که ستایش خدا را که در پیری اسماعیل و اسحاق را به من داد » فلان و بهمان سال فاصله بود و راوی این را از یاد برده بود . ی ی ی سا جلد اول ۱ ۱۹۷ ۳۳۳ خیسط ‏ ج ساب تحص ی و سس تس و و و ی سر و سر مر تس خوسچو سرت .- از ابن عباس روایت کرده‌اند که و قتی‌ابر اهیم بار سوم بیامد اسماعیل رابدید که نز ديك رمرم باصلا ح تبر اشتغال داشت و گفت: «ای اسماعیل پرورد کارت به‌من فرمان داده که‌خحانه برای وی بسازم .» اسماعیل گفت : «عدای حویش را اطاعت کن ۰» ابراهیم گفت: «ترا نیز فرمان داده که بامن كمك کنی.» اسماعیل گفت : «چنین کنم .» کو بد: وابر اهیم به بیان پرداخت و اسماعیل سنکگ بدو میدادو می کفتند: «خدایا از ما بیذیر که توشنواودانایی.» وچون‌ابراهیم از بنای خانه‌ای که خحدا عزوجل فرمان داده بودفر اغت‌بافت» خداو ند فرمان داد تا به مردم اعلام حج‌کند تا پیاده و برمر کوب لاغسر از هر درة دور بیایند . در روایت دبگر ابن عباس هست که ابر اهیم گفت: « پرو ردکارا صدای من به کجا خواهد رسید ؟» و حداو ند گفت: «رسانیدن آن بامن است .» و ابراهیم ندا داد: ای مردم! حج‌خحانةٌ کهن برشما مقرر است. گوید: و دمه مخلوقی که میان آسمان و زمین بود گُفتة او را شنیدمگرنبینی که مردم از اقصای زمین لبيك کویان آیند. و هم از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که وقتی ابراهیم خانه را بساعت» حدا بدووحی کرد که به‌مررم اعلام‌حج کن و ابراهیم گفت: «بدانید که پرورد کار تان‌خانه‌ای دارد وفرمان داده که زبارت آن کنید» وهرجه از سنکك ودرخعت و خالك و کباه شنید گفت: «لبیث» اللهم لبيك). و «م ابن عباس در مورد فرمان خدای که به مردم اعلام حج کن» کوبد: ابراهیم بر دریا ایستاد و گفت: «ای مردم: حج برشما مقرر شده» و هر که در پشت ی وت هل ترجمة تادیخ طبری مردان و رحم زنان بود شضد و هر که در علم خد! بسود که تا به‌روز رستاخیز حج کند گفت: «لسمكث» اللهم لسث). و هم از مجاهد روایت کرده‌اند که وقتی به‌ابر اهیم گفته شد به‌مردم اعلام‌حج 7 گفت: «پرورد کارا حه بگویم؟» ندا آمد که بکو: «لبيك اللهم لبيك.» و این نخستین لبيك بود که گفته شد. روایت همست که عبدالله‌بن زبیر از عبیدالله‌بن عمیر لیثی بسر سید: «ابر اهیم جکو نه به‌حح دعوت کرد؟» گفت: «شنیده‌ام که وقتی بااسماعیل پایه‌های خانه را بر آورد و آنچه را خدا اراده فرموده بود انجام داد و وقت حج رسید رو سوی یمن کرد و به‌سوی حدا و حج خانهٌ وی دعوت کرد وپاسخ شنید: لبيك اللهم لبيك. آنگاه رو سوی مشرق کرد و به‌سوی خدا وحج خانة وی دعوت کرد و پساسح شنماد: لسبات اللهم لسلث» آنگاه رو سوی مغرب کرد و به‌سوی خدا وحح خانةً دعوت کرد و جسواب شنید: لبيك, اللهم لبيك. آنگاه‌رو به‌سوی شام کرد و به‌سوی خدا و حج خانةٌ وی‌دعوت کرد و جواب شنید: لبيك. اللهم لبيك.» «آنگاه ابراهیم بدروز ترویه‌با اسماعیل و مسلمانانی که با وی بودند» برون شد و در منی فرود آمد وبا آنها نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاکرد و شب آنجا بماندند و چون صبح در آمد با آنها نماز صبح کرد» سپس آنها را سوی عرفه برد و گفت : «اینجا بمانید.» و چون خورشید بکشت نماز ظهر وعصر را باهم بکرد. سپس آنها را به‌محل توقف عرفه بردو آنها را بربوته‌های ار ال توقف داد وجون خورشید فرو رفت همراهان خود را سوی مزدلفه برد و نماز مغر و عشارا باهم کرد و شب را در آنجا به‌سر برد تا صبح شد و نماز صبح را نیز با کسان بکرد و چون خورشید بر آمد رمی جمره را به آنها یاد داد و قربانگاه منی را نیز نشان داد و قربان کرد وموی سترد و از منی برفت که بگوید چگونه طواف کنند و چون از جلد اول ۱۹۹ حج فراعت بافت با مردم اعلام حج کرد.» ابوجعفر گوید: روایت هست که جبرئیل به‌هنگام حج مناسك را به‌ابسراهيم باد داد. دد این باب هست عبدالله‌بن عمر از پیمبر صلی‌الله علیه و سلم روابت کرده که جبرئیل به‌روز ترویه پیش ابراهیم آمد و وی را به‌منی برد و نماز خلهر و عصر و مغرب و عشارا آنجا کرد رنماز صبح را در منی کرد. آنگاه وی را به‌عرفات برد و آنجا فرود آورد و نماز ظهر و عصر را آنجابکرد و نماز صبح را نیز بکرد و سوی منی رفت و رمی جمره کرد و قربان کرد و موی بسترد و به‌سوی خانه رفت و طواف کرد. گوید: و خداوند به‌پیمبر خود محمد صلی‌الله علیه وسلم وحی کرد که بسا احلاص پیرو دین ابراهیم باش که وی از مشر کان نبود. و خدای تعالی خلیل خودذابر اهیم دا به‌ذبح سر امتحان کرد علمای سلف از امت پیمبر صلی‌الله علیه وسلم احتلاف کر ده‌اند که ابراهیم ما موز ذبح کدام‌يك از دو فرزند شدء بعضی گفته‌اند اسحاق بود و بعضی دیگر گفته‌اند اسماعیل نود و هردو گفتار را از پیمبر صلی الله علیه وسلم روابت کرده‌اند که اکر حدیت صحیح بود از آن نمی گذشتیم و لی دلالت قر آن برصحت روایتی که ذبیح اسحاق بود از روایت دیچر روشنتر است. ۲۰۰ ترجمة تاردیخ طبری عباس‌بن عبدالمطلب از پیمبر صلی‌الله علیه وسلم روایت کرده که دربارة یه قر آن که گو بد: و ذیبحی بزر کی به‌فدای او دادیم" فر مود: «اسحای بو د۰» ابن خبر را از طربق دبکر مفصلتر آورده‌اند» اما به‌عباس منتسب است و از پیمبر یاورده است . و روایتی که ذبیح اسماعیل بود از معاویه است که صنابجی گوید پیش وی بودیم و سخن رفت که ذبیح اسماعیل بود یا اسحاق؟ و مساوبه کفت: «پیش پیمبر بودیم و مردی بیامد و گفت: ای پیمبر» ای فرزند دو ذبیح از آنچه خحداغنیمت تو کرده به‌من بده و پیمبر بخندید.» بدو گفتند: «ای پیمبر خدای» دو ذبیح کی بودند!» فرمود: «وقتی عبدالم‌طلبمآمور شد زمزم را از نوحفر کند نذر کرد اگرخدا کار وی را آسان کرد یکی از دوپسر خویش را قربان کند» و قرعه به‌ن‌ام عبدالله در آمد وخالگان وی مانع ذبح‌او شدند و گفتند: صدشتر به‌فدای پسر حویش کن؛ و دبیح دبگر اسماعیل دود ۰» و ] نها که گفتها ند ذبیح اسحاق بوذ روابت هست که کعب به‌ا بوهر بر ه گفت: «خو اهی که تر | از اسحاق‌پسر ابر اهیم پیمبر خبر دهم!؟» کَفت: «آری» کعب گفت: «وقتی خدا عزوجل فرمان داد که ابسراهیم پسرحسود اسحاق را قر بان کند» شیطان گفت: اگر در این‌مورد خاندان ابراهیم را فریب ندهم هر کز کسی از آنهار! فریب دادن نتوانم.» سس سس سس جلد اول اه ۲ ۰۰ ‌۰‌۰(بپبص-ب۰۹َ۰ّب۰ب-بب۰ب۰ب۹بصبظچة(ظح(چ٩ب«ب«ص««۰((۰(۰(«۰(۰۰۰۰‎ و شیطان به‌صورت مردی در آمد که او را می‌شناخعتند و پیامد و وقتی که ابراهیم اسحاق را می‌برد که‌قر بان کند» پیش ساره آمد و گفت: «ابراهیم صبحگاه اسحاق را کجا برد؟» کفت: «دنبال کاری می‌رفتند.» شیطان کفت: «نه بخدا؛ او را برای این نبردء» ساره گفت: «پس برای جه برد!» شیطان گفت: «وی را برد که قر بان کند.» ساره‌گفت: «چنین نیست» وی پسر خود را قربان نمیکند.» شیطان گفت: «چرا» بخدا قسم چنین است.» ساره کفت: رحر | او را قر بان می کند؟» شیطان گفت: «بندارد که خحدایش فرمان داده است.» ساره کفت: «بهتر است که فرمان حدای را اطاعت کند. » وشیطان ازپیش ساره برفت و به‌اسحاق رسید که به‌دنبال پدر می‌رفت و بدو گفت: «صبح زود بدرت تر | کجا می بر د!» اسحای کَفْت: «بر ای کاری می‌ر و یم ۰» شیطان گفت: «بخدا چنیی نیست. و ترا می‌برد که قر بان کند.» اسحاق گفت: «پدرم مرا قربان نمی کند.» شیطان کنت: «میکند.» اسحای کفت: «بر ای ج4.» شیطان کفت : «پندارد که خدایش فرمان داده است.» اسحاق کفت: «اگر فر مان حداست باید اطاعت کند.» شبطان او را رها درد و سوی ابر اهیم رفت و گفت: (بسح زود پسرت را کجا ۳ ۶ ی 01 ۳ تر جمةٌ تلریخ طبری ابراهیم گفت: «او را برای‌کاری می‌برم۰» شیطان گفت: «نه» او را می‌بری قربان کنی.» ابر اهیم گفت: «جر | فربانش کنم؟» شیطان گفت: «بنداشته‌ای که خدایت فرمان داده است.» ابر اهیم گفت: «اگر خدایم فرمان داده باشد چنین خواهم کرد.» و چون ابراهیم اسحاق را بکرفت که قربان کند اسحاق آماده بودء اما خدا وی را معاف فرمود و ذبیحه ای بزرگ به‌فدای او داد» و ابسر اهیم به‌اسحاق گفت: «پسرم» برخیز که خدا ترا ععاف فرمود» و خداو ند به‌اسحاق وحی کرد که يك دعای ترا مستجاب خواهم کرد. اسحاق گفت: «خو اهم که مر بنده‌ای را که مشرك نباشد وارد بهشت کنی.» از عبیدین‌عمیررو ایت کر ده‌اند که گفت: «موسی به‌خداو ند گفت: خدایا چر اترا حدای ابر اهیم و اسحاق و بعقوب کویند؟» خحداوند فرمود: «دهسب آنکه ابر اهیم هرک حیزی را با من برابر نکرد 1 اسحاق برای قربان شدن آماده شد و یعقوب را مسرچه بلا بیشتر دادم بیشتر بهمن گمان نيكك برد.» از اپن‌سابط روایت کرده‌اند که کفت: «ذبیح اسحای بود.» و هم از ابوالهذیل آورده‌اند که گفت: «ذییح اسحاق بود.» از ابن میسره روابت کرده‌اندکه گفت: «یوسف به‌پادشاه گفت: جر انخواهی با من غداخوری. بخدا من یوسف پسر یعقوب رسول‌الله پسر اسحاق ذبیح‌الله پسر ابر اهیم خلیل الله هستم»). از ابن مسعودو جمعی از یاران پیسر روایت کرده‌اند که ابراهیم علیهالسلام در خواب دید که‌بداو گفته شد :«نذری را که کر وی که اگر از ساره‌یسری داشتی اورا قربان کنی. وفا کن.» جلد اول ۲۰۳ ات ی ۸ ۳ ۳ از مسروق نیزروایت کرده‌اند که گفت: («ذبیح اسحاق لود۰» و آنها که کفته‌اند ذبیح اسماعیل بود. از ابن عمر روایت کرده‌اندگفت: «ذبیح اسماعیل بود.» از ابن‌عباس نیز روایت کرده‌اند که در تفسیر گفتار حدای که فرمود: و ذبیحه‌ای بزرله به‌فدای او دادیم گفت: «اسماعیل بود.» روایت دیگر از ابن‌عباس هست که ذبیح اسماعیل بود و پندار بهودیان که گفته‌اند ذبیح اسماعیل بود درو غ است. از عامر نیز روایت کرده‌اند که ذبیح اسماعیل بود و دوشاخ ذبیحه به کعبه بسته شده بود. از شعبی روایت کرده‌اند که من شاخهای قو ج را در کعبه دیدم. ابن اسحاق گوید از کعب قرظی شنیدم که می‌گفت: «آنکه‌خدا عزو جل‌ابر اهیم را به‌قربان وی مأمور کرد اسماعیل بود و این را از کتاب خدای توان دانست که‌از پس حکایت ذبیح گوید و وی را به‌اسحاق مژده دادیم که پیمبری از پارسایان بود و نیز گوید: وی را به‌اسحای و از پی اسحاق به یعقوب مزژده دادیم یعنی به‌پسر و بسر پسروخدا که ازپسر اسحاق‌بشارت‌داده بود به‌قر بان کردن‌اوفرمان نمی‌داد وذبیح جز اسماعیل‌نبود.» و هم از کعمب قرظی روایت هست که وقتی با عمربن عبدالعزیز حلیفه به‌شام بسود این سخن با وی بگفت و عمر گفت: «من در اين باب خبری ندارم و پندارم چنانست که گفتی.» آنگاه کس فرستاد و يك بهودی نو مسلمان راکه از علمای بهود بود بخواست و از او دراین‌باب پرسش کرد. کعب گوید: من به‌نزد عمرین عبدالعزیز بودم که به‌نو مسلمان گفت: «ابراهیم 7 ۳۰۷ ۱ ترجمة تاریخ طبری به‌قر بان کردن کدام‌يك از دوپسر حویش مأمور شد؟» بهودی گفت: «بخدا ای امیر مومنان» اسماعیل بود و بهودان نیز دانندولی با شما عربان حسد ورزند که پدرتان چنین باشد و اطاعت فرمان خدا کرده باشد و انکار آن کنند و پندارند که ذبیح اسحاق بسود از اینرو که اسحاق پدر بهودان است.» امسا دلالت قر آن‌که گفتیم براینکه ذبیح اسحاق بود روشنتر است چنین است که خحدای از دعای خحلیل حویش ابراهیم وقتی از قوم خحود ببرید و با زن خحودساره به‌شام سفر کرد خبر داده که گفت: «سوی خدایم می‌روم که مرا هدایت خواهد کرد.» و این مدتها پیش از آن بود که هاجررا بشناسد و مادر اسماعیل شود. پس از آن حدای عزوجل از اجابت دعای ابراهیم و بشارت وی به‌پسری حردمندورژیای او که این پسر را قربانی خواهد کرد سخن آورده و در کتاب حدای مرجا سخن از بشارت‌ابر اهیم به پسرهست در بارةٌ اسحاق‌است آنجا که فرمود: «وزنش ایستاده بسود و بخندیدو اورا به‌اسحاق بشارت دادیم و ازپی اسحاق به‌یعقوب.» رهم آنجا که‌فرمود: «و از آنها بیمناك شد کفتند بیم مدار و او را به‌پسری‌دانا بشارت دادند» وزنش به‌صورت‌خود زد و کفت پیری نازایم و درهمه‌جا سخن ازمژدة پسر ازساره هست ومی‌باید دراین آیه که‌گوید: «و اورا به‌غلامی خر دمند بشارت دادیم» نیزمانند دیگر آیات قر آن متصود پسرساره باشد. و این سخن که گفته‌اند خداوند که پیش ازتو لد اسحاق ازفرزند وی یعقرب نیزبشارت داده‌بود وفرمان به‌قربان او نمی‌داد درست نمی‌نماید زیر! خداوند فرمان داده بود اسحاق پس از رشد قربان شود وتواند بودکه بعقوب پیش از آنکه فررمان قربان اسحاق برسد تولد یافته بود. ونیزاین سخن که دوشاخ فو جرا در کعبه آويخته‌بود دیده‌اند حلاف منظءر جلد اول نتواند بود» زیرا محال نیست که آنرا از شام به کهبه برده و آنجا آو بخته‌اند. سخن اذ ابر اهیم خلیل‌الر حمان و بسرش کهماًمو دقر بان‌او شد وسبب ۲ نکه به‌قر بان دی قر مان بافت. سبب آنکه خدا عزوجل ابراهیم را به‌قربان کردن پسرفرمان داد چنان بود که چون ابراهیم از قوم حویش ببرید وبرای حفظ دین خود بگریخت و سوی حدا هجرت فرمود و آزسرزمین عراق به‌شام رفت ازخدا خواست که از ساره پسری بارسا بدودهد وخحدای به‌حکایت گفتار وی فرمود : «سوی خدایم می‌روم که مرا هدایت خواهد کرد خدایا از پارسایان به‌من بخش» وچون فرشتکان مأمور موتفکه و قوم لوط مهمان وی شدند و اورا به‌بسری خردمند بشارت دادند ابر اهیم گفت: رو اوقر بان خحدا خو اهد شد» وجون‌بسرتو لدیافت وبالخ‌شد به‌او کفته شد: «نذری را که با حدای خویش کردی‌وفا کن.» سجن ددااین باب: از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که وقتی جبرئیل ساره را بشارت داد که پسری حواهد داشت و اوشگفتی کرد و کفت: نشان این چیست؟ جبرئیل جوب خشکی میان انگشتان گرفت که بجنبید وسبزشد وابراهیم گفت «بنابراين قربان‌خدا خواهد بود» و جون اسحاق بزرگ‌شد ابراهیم به‌حواب دید که به‌او گفتند: «به‌نذر عویش وفاکن» و او بهاسحاق گفت: «بیا برویم برای خدا قربان کنیم » و کارد و طنابی بر گرفت و با او برفت و چون میان کوهها رسیدند » پسر گفت: «پدر پس قسربان نو کو ؟» ابژ اهیم گفت: «پسرم من درخواب دیده‌ام که ترا قربان‌کنم ببین رأی تسو هه ۷ ترجمهٌ تادیخ طبری اسحاق گفت: «پدر آنچه را فرمان داری‌کار بند که ان‌شاءاللّه مراصابر خواهی دید.» آنگاه گفت: «بند مرا محکم ببند تا دست وبا نزنم وجامة حویش نگهدار که خون‌من بر آن نریزدکه ساره به‌بیند وغمین‌شود و کارد رابه‌سرعت بر گلویم‌بکش که مرگ آسانترشودوچون پیش ساره بر کشتی‌بدوسلام برسان». ابراهیم پیش رفت و اورا بوسیدن‌گرفت. آنگاه دست و پایش را ببست و همی گریست اسحاق نیز گریستن آغاز کرد و اشك برچهره‌اش دوید. آنگاه ابراهیم کارد را به‌کلوی او کشید و خدا عزوجل صفحهً مسی برحلق اسحاق کشید و چون چنین‌دید کارد را به‌پیشانی او زد و به‌پشتش فرو برد وخدا فرمود: «و تسلیم شدند و اورا به‌پیشانی درانداعت.» ونداآمد که ای ابراهیم» رژیای تو راست شد بنگر و وقوچی آنجا بود که آنرا بگرفت وپسر را رها کسرد و پسر را همی بوسید و گفت: «پسر امروز ترا به‌من بخشیدند» وخدا عزوجل‌فرم‌ود: «وذبیحه‌ای بزر ک به‌فدای او دادیم.» وچود ابر اهیم باز گشت قصه را برای‌ساره کفت و او سخت بنالید و گفت: «میخواستی پسرمرا قربان کنی و به‌من نگفتی.» از محمدین اسحاق روایت کرده‌اند که وقتی ابسراهیم می‌خو است به دیدار هاجررودبربراق می‌رفت» صبح به‌شام بود و ظهر به‌مکه بود و از آنجا باز میگشت و به‌شب‌درشام با کسان خود بود. وچون پسربالغ شد و دردلش جای‌گرفت واز او امید داشت که به‌عبادت خدا و رعادت محرمات وی بیردازد» درخراب فرمان باقت که اورا قر بان کند. ابن اسحاق ازبعضی اهل علم روایت کرده که وقتی ابراهیم فرمان یافت که پسررا قربان کند کَفت: «پسرطناب و کارد بردار تا به‌اين دره شویم و هیزم بیاریم» و جیزی از فرمان خحدای عزوجل به‌او نگفت. و چون سوی دره رفتند دشمن حدا ابلیس به‌صورت مردی بیامد تاورا از فرمان خدا بازدارد و گفت: «ای پیر کجا می- جلد اول ۳۷ روی؟» ابراهیم گفت: «دراین دره‌کاری دارم.» گفت: «بخدا می‌بینم که شیطان‌به‌حواب تو آمده و گفته که این پسر را قربان کنی وقصد قربان کردن‌اوداری.» و ابر اهیم ابلیس را بشناخت و کفت: «دشمن حدا ازمن دورشو بخدا فرمان حدایم راکارخواهم بست.» وحجون دشمن خدا از ابر اهیم نومید شدء راه اسماعیل را گرفت که کارد و ریسمان به‌دست از پی پدر می‌رفت و بدو گفت: «می‌دانی پدرت ترا کجامی‌برد؟» کفت: «می‌ر و یم هیزم بیاریم.» شیطان گفت: «بخدا می‌خواهد ترا قربان کند.» اسماعیل کفت: «چر ا؟» شیطان کفت: «بندارد که خدایش به‌اين کارفرمان داده است.» اسماعیل گفت: «پس باید فرمان خدا را انجام دهدمن نیزمطیع و گوش بسه. فرمانم .» وچوناز پسر نومید شد پیش‌هاجرمادر اسماعیل رفت و گفت: «میدانی ابراهیم اسماعیل را کجا برد!» هاجر گفت: «رفت هیزم ببار د.» شیطان گفت: «یخدا اورا برد قر بانکند.» داجر گفت: «نه اورا دوست‌داردوبا وی مهربان است.» شیطان گفت: «بندارد که‌عدایش به‌اين کاز فرمان‌داده است.» هاجر گفت: «ا گر خدایش‌فرمان داده؛باید تسلیم فرمان‌وی بود.» و دشمن خدا حشمکین بر گشت که باخاندان ابراهیم کاری ازپیش نبرده بود و ابراهیم وخحاندان ابر اهیم به‌باری دا اورا رانده بودند و به‌اطاعت وفرمانبرداری خحدا همسخن بو دند. ۳۰۸ ترجمةٌ تاریخ طبری وچون ابراهیم دردره با پسرتنها ماند و جنانکه کفته‌اند آنجا درةٌ ثبیر بود بدو گفت: «پسرم» درخواب دیده‌ام که ترا قربان کنم.» و او گفت: «پدر آنچه فرمان یافته‌ای بکاربند که مرا صبورخواهی دید.» از محمدبن اسحاق رو ایت کرده‌اند که اسماعیل به‌پدر گفت: «اکرخواهی مرا قر بان کنی بند مرا محکم ببند که خون من به‌تسو نریزد وثوابم کاسته نشودکه مر کی سخت است و بیم دارم وقتی کارد به‌گلویم ر سید دست و با پزنم. کارد را تیزکن تاآسان ببری و مرا آسوده کنی و چون مرا بیندازی که قربان کنی به‌رودر- انداز نهپهلو که بیم دارم وقتی به‌رویم نگریستی رآفت برتو چیره شود و نتوانسی فرمان خدا را به کار بندی» و ار خواستی» پیراهن مرا به‌مادرم ده که دلش آرام کیسرد.» کُوید: ابر اهیم گفت: (پسرم» چه خوب درانجام کار خدا کمکم می کنی.» پس چنانکه اسماعیل کفته بسود او را محکم ببست و کارد را تبز کرد و او را به رو در افکند و به رویش ننگریست و کارد به‌گلویش نهاد و خدا عزوجل کارد را وارونه کرد و او پسر را پیش کشید که زودتر کار را بسر برد و ندا آمد که ای ابر اهیم خواب توراست شد. این ذبيحة تواست که به‌فدای پسرقربان کنی. حداو ند عزوجل گوبد: وچون تسلیم شدند و اورا به‌پیشانی درافکند. و رسم بود که قر بان را به‌يك‌طرف جهره در افکنند. واین‌نشان درشتی‌حدیث است که‌به‌پدر کُفت مرابه‌چهرهدراندازوموافق کفتار حداست که‌فرمود:رو اورابه‌پیشانی در افکند و ندا دادیم که‌ایاپر اهیم‌خو اب‌توراست شدومانکو کار ان را جنین پاداش دهیم وان امتحانی آشکار بود وذبیحه‌ای‌بزر گی به- فدای او دادیم.» از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که قوچی که بیاوردند چهل پاییز در بهشت چریده بود و ابراهیم پسر را رها کسرد و به‌دنبال قوچ تسا جمرة اول رفت و هفت جلد اول ۲۰۹ سنکك بدو زد و رها کرد تا به‌جمرة میانه رسید آنجا نیز هفت سنک بزد و رها کرد و به‌نزديك جمرة بزرگ بدو رسید و هفت سنک بزد آنگاه فو ج را به‌قر بانگاه می برد و سر برید. به‌عدابی که‌جان ابن‌عباس به‌فرمان اوست‌در آغاز اسلام سر حشکیدة قوچبا دوشاخ آن برناودان کعبه آويخته بود. وهم از ابن عباس روایت کرده‌اندکه گفت: «وقتی ابر اهیم‌به‌انجام مناسك رفت میان صفا ومروه شیطان بدو رسید وبا اومسابقه دادکه ازشیطان پیشی کرفت آنگاه جبرئیل اورا به‌نزديك جمرة عقبه برد وشیطان بیامد و ابراهیم هفت سنکت بدوزد تا برفت و باز نزديك جمرة میانه بیامد و هفت سنکك بدوزد تا بسرفت آنگاه اسماعیل رابه‌پیشانی درافکند وپیر اهنی سفید به‌تن داشت گفت: «یدرجامه‌ای جزاین ندارم که کفنم کنی آثرا بکن که کفنم شود.» و ابراهیم بنگریست و دید که قوچی میانسال وسپید و شاخدار آنجا بود. ابن‌عباس گوید وما پیوسته به‌طلب چنین قوچها بودیم. عبید بن عمیر گوید: محل قربان درمقام ابراهیم بود و مجاهد گوید درمنی بود» ابن‌عباس گوید: قوچی که ابر اهیم سربرید همان قو چ بودکه پسر آدم قربان کرد و ازاو پذیرفته شد. سعیدبن جبیر گوید: قوچی که ابر اهیم سربرید چهل سال در بهشت چریده بود و قوچی تیره رن بود وپشم سرخ داشت. و هم از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که ذبيحةً اسماعیل بز کوهی بود. ازحسن روابت کرده‌اند که فدای اسماعیل بك بزبود که از ثبیر فرود آمد و ابنکه حداعزوجل ذبيحة اورا بزرک خوانده خحاص اونیست و مهرجه بسردین وی ذبح شود بررک باشد واین تا به‌روز رستاخیزسنت شدو دانند که‌ذبیحه از مرگ بد جلو گیری می کند» پس ای بند کان خدا قربان کنید. و امیقبن ابی‌الصلت را دربارة سیب فرمان خدای به‌قربان کردن ابسراهیم ۳۱۰ ترجمة تاریخ طبری شعری هست و گفتاروی با آنچه ازسدی آوردیم مطابق است که سبب آن نذر ابر اهیم بود وخدا به‌وفای آن فرمان داد کو بد: «ابراهیم به‌رضای خدا به‌نذرخویش وفا کرد.» «از پسر خحو بش خبر نداشت و اورا.» «درمیان کشتکان نمی‌تو انست دید.» «پسرم» من ترا درراه خحدا ندر کرده‌اع.» «و باید صبور باشی.» (ریدر بتّد را محکم کن که جون اسیر در بند»» «از زیر کارنگردم.» «و کارد وی تيز بود و در گوشت فرو توانست رفت.» «و همینکه لباس او بیرون می کشید» «حداوندش به‌قوجی مجلل فدا داد.» «اين را بگیر وپسررا رها کن.» «که من ازعمل شما خشنودم.» «پدر بماند ومو لود وی نیز بماند.» «و شهرت بزر گ یافتند.» «بسا باشد که جانها ازچیزی بنالد»» «اما کشایش آن چون باز کردن عقال‌باشد.» و خدا عزوجل از آن پس که ابراهیم را به‌وسیلةٌ نمرود که می‌حواست او را بسوزد امتحان کرد وبفرمود تا پسررا که بالغ بود و دربنیان‌گزاری خانه ازاو کمك گرفته بود قربان‌کند » امتحان کلمات را پیش آورد که خداو ند فرمود: «و جون پرورد گارتابر اهیم را به کلماتی امتحان کرد و آثر | به‌سر برد.» علمای سلف اسلام در بارة کلماتی که خداوند عزوجل ابراهیم را بدان ب۰پبپ۰پص-ح۳۳۳۳ جلد اول ۳۱۱ امعحان فر مود احعتلاف کر ده‌اند» بعضی گفته‌اند سی قفر ه بود که همه شر ایح اسلام است. ذکر گو بندة این سجن از ابن عباس آورده‌اند که درباره یه « و چون خدا ابراهیم را به کلماتتی امتحان کرد» گوید: هیچکس به‌جز ابراهیم امتحان این دین راکامل نکرد» خدایش به کلماتی امتحان فرمود و آنرا به‌سر برد. وخدا برائت وی را رقم زد و گفت: «ابراهیم که و فا کرد.» ده کلمه درسورةٌ احزاب است و ده کلمه در برائت و ده كلمة دیگردرسورة موّمنین وسأل سائل» واسلام همین سی‌فقره است. و هم ازو روایت کرده‌اندکه گوید: از کلمات امتحان ابراهیم ده کلمه در سورة برائت است: التائبونالعابدونا لحامدون. وده کلمه در سورة احزاب: انب المسلمین و المسله‌ات. و ده کلمه درسورة مومنون تا گفتة خدا عزوجل : والذین‌هم علی‌صلو اتهم بحافظون. و ده کلمه در سور سأل سائل که والذین هم علی صلواتهم بحافظون. و دیگران گفته‌اند کلمات ابراهیم ده حصلت ازسنن اسلام بود که پنج حصلت درسرو پنج دیگر درتن است. کر کو بندة ابن سحن وهم از ابن عباس آورده‌اند که امتحان ابراهیم به‌طهارت بود که پنج درسر است و پنج درتن. درسرء چیدن شارب است و مضمضه و استنشاق ومسواك وفرق کردن سر. و در نن» جیدن ناخن است و ستردن زهار و ختنه وستردن زیسر بغل و ۳ ترجمه تار یخ طبری نطهیر به آب. بعضی دیگر کفته‌انسد از کلمات ابراهیم شش در انسان بود و چهاردرمناسك بود. در انسان ستردن زمار بود و ختنه و ستردن زیسر بغل و چیدن ناخن و شارت و سل جمعه و چهار مناسكك طواف بود وسعی صفا ومروه و رمی جمرات ورفتن به‌عر فات. بعضی دیگر گفته‌انسد امامت ناس بود ومناسك حج. از ابوصالح روايت کرده‌اند که «کامات امتحان ابراهیم این‌بود کسه خدای عزو جل فرمود: «ترا امام کسان کنم.» و آبات مناسك. وهم از ابوصالح روایت کرده‌اند که گفت: « کلمات ابراهیم امامت کسان‌بود ومناسك حج و بر آوردن کعبه.» از مجاهد در بارةٌ گفتار خدای که ابسراهیم را به کلماتی امتحان کردیم. روایت کرده‌اند که خدا عزوجل به‌ابراهیم فرمود: «ترا به کلماتی امتحان کنم دانی جیست!» ابراهیم گفت: «مرا پیشوای کسان کنی؟» فر مود: «آاری.» کفت: «و ذریه‌ام را نیز ؟» فرمود: «پیمان من به‌ستمگران نر سد.» کفت: «کعبه را مقصد کسان کنی؟» فرمود: « آری» گفت: «و این بلد را امن گردانی؟» فرمود: «آری.» گفت: «ما را تسلیم خویش کنی و اعتاب ما را قومی مسلمان کنی؟» فرمود: «اری-» جلد اول ۳۳ گفت: «ومناسك مارا معلوم فرمایی و توبهةً ما را بپذیری؟» فرمود: «آری» گفت: «و مردم‌مومن آنرا از میوه‌ها روزی دهی؟» فرمود: «آری.» از سدی روایت کرده‌اند که کلمات امتحان ابراهیم این آیات بود که‌فر ماید: «ربنا تقبل‌منا انك انت السمیم العلیم. ربنا و اجعلنا مسلمین‌لك و من ذریتضا امة مسلمة لك و ارنا مناسکنا و تب علینا انك انت‌التواب السرحیم. ربنا و ابعث فیهم رسولا منهم" یعنی پروردگارا از ما بپذیر که تو شنوا و دانائی» پروردگارا مسا را مسلمان خویش کن و فرزندان ما را جماعتی مسلمان خویش کن و آداب عبادتمان را به‌ما بیاموز و برما ببخشاکه تو بخشایشگر و رحیمی پروردگازا به‌فرزندان ما پیغمبری از خودشان فر ست». از ربیع روابت کرده‌اند که کلمات امتحان این آبات بود: ترا پیشوای کسان کنم و کمبه را مقصد کسان و مأمن کردیم و مکان ابراهیم را نماز گاه کنید و باابراهیم و اسماعیل پیمان کر دیم... تا آخر آیه. این‌همه کلماتی است که خحدا عزوجل‌ابر اهیم را بدان امتحان فر مود. و هم از سدی رو ایتی هست به‌همین مضمون با این اضافه که محمد صلی‌الله علیه وسلم نیز از اعقاب ابراهیم باشد. گویند: کلمات امتحان‌ابراهیم مناسك حج بود. و این را از ابن‌عباس‌روابت کر ده‌اند. و دیگران گفته‌اند کلمات امتحان‌چند چیز بود و ختنه از آن جمله بود. از شعبی روابت کرده‌اند که از حمله کلماتتسی که ابر اهیم بدان امتحان شد ختنه بود. ۱ ۳۷۰۳ ۱ و ۲۸ آ ۳۴ ترجمة تادیخ طبری و دیگران گفته‌اند شش چیز بود: ستاره وماه و خحورشید و آتش و هجرت و ختنه که ابر اهیم بدان امتحان شد و صبور بود. ابورجاگوید: از حسن در بارة کلماتی که خدا عزوجل ابراهیم را بدان‌امتحان فر مود پرسیدم و گفت:. «وی را به‌ستاره امتحان فرمود و از اوحشنود شد وبه‌ماه که از او تحشنود شد و به‌عورشید که از او خشنودشد وبه تش که از او خشنود شد و به هجرت که از او حشنود شد و او را به‌عتنه نیز امتحان فرم‌زد. از حسن نیز روادت کرده‌اند که حدا به‌هر حه ابر اهیم را امتحان فر مودصبور بسود. به ستاره و خورشید و ماه امتحان فرمود و او بدانست که حدایش دایم و لایزال است و رو سوی او کرد و از شرك به‌دور ماند و به‌همجرت امتحان فرمود که از قوم و دیار خود دور شد و به‌سوی خدا همجرت کرد به‌شام پیوست و او را پیش از هجرت به آتش امتحان فرمود و به‌ذبح پسر و ختنه امتحان فرمود و برهمه صبور بود . ابوهربره از پیغمر صلی‌الله علیه وسلم روابت کرده که ابر اهیم در سن‌هشاد سالگی با تبشه ختنه کر د. از ابواعامه روایت کرده‌اید که‌پیغمبر صلی‌الله علیه وسلم دربارة آية «وابرادیم که وفا کرد» فرمود: «دانید به‌چه وفا کرد؟» گفتند: «حدا و پیغمبر او بهتر دانند.» فرمود: «هرروز جچهار ر کعت نماز کرد.» انس از پدرش زوایت کردد که پیغمبر صلی‌الله علیه وسلم فرمود: «دانید که جرا حدا عزوجل ابراهیم را خلیل جر یش نامیدبر ای آ نکه هسرصیح و شب کفتی: «فسبحان‌الّه حين تمسون وحین تصبحون! یعنی هنگامی که شب می کنید و هنگامی که صبح می کنید تنزية خدای یکتا کنبد» و چون خداوند دید که ابراهیم برامتحانها صبر کرد د همه فرایض را بجا ۱ # ۳۰ جلد اول ۳۱۵ آورد و اطاعت وی را برهمه چیز مقدم داشت» وی را خلیل عویش گرفت و امام حلق کرد و به پیغمبری فرستاد و پیغمبری و کتاب و رسالت را در اعقاب وی قرار داد و کتابهای منزل و حکمتهای رسا را خاص ایشان کرد و بزرگان و سروران و سالاران از آنها بود و هروقت سروری برفتی سالاری به‌جای او نشستی وشهرتشان را در حلف محفوظ داشت که همه اقوام بة دوست‌شان دلسته‌اند و به‌ئناو فضلشان گویا» و این حرمت دنیاست که خدایشان داده وحرمت آخحرتشان بیشتر و بزر گتراز آنست که وصف آن توانند گفت. اکنون به‌عبر دشمن خدا و دشمن ابراهیم که رسالت وی را تکدیب کرد و اندرز وی را نپذیرفت که نادان بود و به حلم دا مغرور» یعنی نمرود پسر کوش پسر کنعان» پسر حام؛ پسر نوح باز می‌گردیم و با ذکر سرانجام وی در این دنیا که به‌عداو زد طغیان کرد و خداو ند مهلتش داده بود و در کار عدابش شتابت نکرده بود و اینکه می‌عواست خلیل خدا را که او را به‌توحید و برائت از بتان خوانده بود بسوزاند و اینکه مهلت خدای که چهارصد سال‌بود غرور وطغیان وی‌رابیفزود و حدا عزوجل در این دنیا عذابی به‌مدت مهلت بدو داد وضعیفترین مخلوق‌عویش ۳ ذ کر اخساد ازجیائت نمر ود و عدایی که خدا بدو کرد از زیدین اسلم روایت کرده‌اند که اول جبار زمين نمرود بود و مردم از نزد وی آذوقه‌برمی کر فتند و ابر اهیم ۳ آذو قه کیران برفت وجون کسان براومی گذشتند؛ می پر سل : «پرورد کارتان کیست؟» ومی گفتند: «تو پرورو کار مائی.» و چون ابراهیم در او بگذشت به‌پاسخ وی گفت: «پرورد کار من آنست که یمیر اند و ز نده کند.» نمرود گفت: «من نیز بمیرانم و زنده کنم.» ۳۲۳۱۶ ترجمة تاریخ طبری ابراهیم گفت: «خدا خورشید را از مشرق بر آرد؛ تو از مغرب در آر ا» و کاف حیرت زده شد. و او را بی آذوقه بس فرستاد وابراهیم سوی کسان خود باز گشت و برتیةٌ خاکی گذشت و با خود گفت: «چرا از این خاك برندارم که پیش کسان خود برم‌و وقتی مرا ببینند دلخوش شوند.» و از خالك بر گرفت و پیش کسان خود شد و بار خود بنهاد و بخفت و زن او برخاست وبار وی رابکگشود و آذوقه‌ای دید که بهتر از آن‌کس ندیده بود و از آن بساعت و پیش آورد و درخانة وی آذوقه نبود ابراهیم گفت: «اين از کجاست؟» گفت: «از آن خوردنی که آورده بودی.» و ابراهیم بدانست که خدا او را روزی داده است و ستایش او کرد. آنگاه خداوند فرشته‌ای پیش جبار فرستاد که به‌من ایمان بیار و ترا بر- پادشاهیت وا گذارم. نمرود ؟َفت: «مکر پروردگاری جر هن هست!» و فرشتة دیکر آمد و همچنان گفت و نمرود نیدیرفت؛ و سومی آمد و نمرود نپدیرفت. فرشته گفت: «تاسه روز جه‌اعت خویش را فراهم آر» وجبارجماعت‌خویش را فراهم آورد. و خسدا فرشته را بفرستاد و دری از پشه بر آنها بکشود چون خحسوزشید بر امد از بسیاری بشه آنرا ندیدند وحدا بشکان را سوی آنها فرستاد که کوشتشان را بخورد و خونشان را بنوشید و جز استخوان نماند و شاه همچنان ببود و آسیبی بدو نرسیده بود و خحدا پشه‌ای به‌سوی او فرستاد که و ارد بینی‌اش شد وچهارصد سال ببود که سر او را با مطرقه‌ها می کو فتند و رف تر کس برای وی آن بود که مطرقه را با هردو دست میگرفت و به‌سراو میکوفت چهارصدسال جباری کرده‌بود و خدا جهارصد سال به‌اندازةٌ پادشاهیش او را عداب کرد تا بمرد. جلد اول "۷ و مم او بود که برجسی بلند ساخت و خدا آثرا از ریشه بسرافکند و تحد| عزوجل درقر آن فرمود: «وخدا بنیان آنها را از ریشه‌پر انداعت.» از ابن‌سعود و جمعی از بار ان پیمبر روابت کرده‌اند که آنکه با ابراهیم در بارة خدایش محاجه کرد فرمان داد تا ابر اهیم را از شهر بیرون کنند و جون بیرون شد لوط راکه برادرزادةٌ وی بود بردرشهر بدید و اورا بخواند که ایمان آودد و بدو گفت که من به‌سوی خدایم مهاجرت می کنم. و نمرود سوکند خورد که خدای ابراهیم را بجوید و چهار جوجه عقاب را بگرفت و باگوشت و شراب تربیت کرد و چون بزر گک شدند و نیرو گرفتند» آنها را به‌صندوقی بست و در صندوق بنشست آنگاه يك ران گوشت برای آنها به‌بالا نصب کرد و عقابها به‌هوای گوشت به‌طرف بالا پرواز کردند و چون به آسمانر فتند به‌زمین نگریستن گرفت و کوهها را دید که چون مورچه همی جنبید و باز گوشت‌را بالا برد و زمین را دید که در بابی بر آن احاطه داشت وگوبی دابرة آب بود وجون بسیار بالا رفت در ظلمت افتاد و بالا و زیر خود را ندید و بترسید و گسوشت را پایین برد و عقابان به‌دنبال آن سرازیر شد و چون کوهها فرود آمدن آنرا بدید و صداشان را بشنید ترسان شد و حیزی نمانده بود ازجای حویش بلرزد اماجنین نشد و معنی گفتار حدای که فرماید: «ومکر خسویش بکردند و مکر آنها به‌نزد حداست اگرچه نزديك بود که از مکرشان کوهها از جا برود.» و پرواز عقابان از بیت‌اله‌قدس بود و در جبل‌الدخان فرود آمد. و جون نمرود بدانست که کاری‌نتواند ساخت برجی بنیاد کرد وچون بسیار بالا رفت بالای آن شد تا به‌پندار حویش خدای ابراهیم را ببیند و حالش خرابی گکرفت چنانکه پیش از آن نشده بود و خدا بنیان او را ازبایه در آورد و چنانکه در قر آن فرمود: «سقف از بالا بر آنها افتاد و عداب از زير بیامد و ندانستند» و چون بایه‌های بر ج بر آمد فرو ریخت و بیفتاد و از آن هنگام زبانهای مردم از بیم آشفته شد و به‌هفتادو ۳۱۸ ترجمه تادیخ طبری سهز بان سخن کردند و آنجا بابل نام یافت که از ماه تبلیل بعنی درهم شدن است و پیش از آن زبان مردمان سربانی بود. از سعیدین جبیر روایت کرده‌اند که در بارة آبهٌ قر آ ن که گو بد: «ا کرجه‌نزديك بود که از مکرشان کوهها از جا برود» گفت نمرود به صاحب عقابان بکفت تا صندوقی بیاوردند و مردی را همراه برداشت و جنان کرد که عقابان آثرا بردارند و چون بالارفت‌به همراه حویش گفت: «چه می‌بینی؟» کفت «آب می‌بیذم و جزیره» معصود دنیا بود » پس از آن بالا رفت و به‌همراه خودکفت: (رجه می‌بینی () «پیوسته از آسمان دور تر می‌شویم.» گفت: «فرو رویم.» دیگری گوید: ندا آمد که ای باغی کجا می‌روی؟ و کوهها صدای عقابان را بشنید و آنرا فرمان آسمان پنداشت ونزديك بود از جابرود- و معنی گفتارخدای که اگرچه نزديك بود که از مکرشان کوهها از جابرود. همین است. از عبدالرحمان پسر دانیل روایت کرده‌اند که علی‌علیه‌السلام در بارة آیه قر آن که گوید: و اگرچه نزديك باشد که از مکرشان کوهها از جا بسرودگفت: آنک سکه با ابراهیم دربارةٌ خدایش محاجه کرد دوعقاب کوچك بگرفت و پرورش داد تا نیرو گرفت وبزرگ شد. کوید و پای مريك را با رشته‌ای به‌صندوقی‌بست وعقابان را گرفته نگهداشت و با دیگری در تابوت نشست. گوید و در تابوت چوبی‌بالا برده بود که برسر آن‌گوشت بود و عقابان‌پرو از کرد و او به‌همراه خودگفت: «بنگر چه می‌بینی؟» گفت: «چنین و چنان می‌بینم.» تا وقتی گفت: «دنیا را چنان می‌بینم که کون مکش باشد» گفت : «جوبت را بگردان» و بگرداند و فرود آمدند کو رد: و معنی گفتار خدا عزوجل که فرمود اگرچه نزديك بودکه از مکرشان کوهها از جای برود همین است.» ابن اسحاق گوید به‌همین‌جهت عبدالله در این آبه به‌جای کان کاد حسوانده جلد اول است که به‌این معنی نزدیکتر است. گروهی گفته‌اند که نمرود پسر کوش پسر کنعان پادشاه مشرق و مغرب زمین بود و مطلعان سر گذشت شاهان و اعبار گذشتگان اين سخن را نمذیر ند زیرا انکار- پدیر نیست که مو لد ابر اهیم به روز کار ضحاك پسر اندرماسب بود که شمه‌ای از اخبار وی را یگفتیم و در آن دوران پادشاهی شرق و غرب از ضحاله بسود. بعضی کسان در کار نمرودبه‌مشکل افتاده‌اند» زیرا ازدوران ضحاك و اوضا ع آن خبرداشته- اند» و این خبر را نیز شنیده‌اند که دو کافر و دو مومن پادشامی همه زمین داشتند» دو کافر نمرود و بخت‌نصر بودند و دومومن سلیمان پسرداود بود و ذوالقرنین» و نیز شنیده اند که ضحالك به‌دوران ابراهیم پادشاهی شرق و ضرب داشت و پنداشته‌اند نمرود همان ضحاكه بود. به نزد مطلعان اخبار سلف و معرفت اوضا ع گذشته این پندار درست نباشد» زبرا نسب نمرود در قوم نبط شهره است و نسب ضحا نیز درعجمان پارسی‌شهره است و مطلعان اخبار سلث و دانایان امور گذشته کفته‌اند که ضحاله ملك سواد و اطراف را از چپ و راست به نمرود داد و او و فرزندان و عمالش را بر آن کماشت و خود او در بلاد همی کشت و موطن وی و اجدادش دنباو نداز کوهستان طبرستان بود و افریذون وی را بینداخت و براو چیره شد و به‌بند آهنین کرد. و نیز بخت نصرازسوی لهراسب اسپهبدی مغرب دجله مابین‌اهواز تاسرزمین روم داشت. زیرا لهر اسب به‌پیکار تر کان مشغول بود و به‌مقابلةً آنها در بلخ مقر داشت. جنانکه گفته‌اند وقتی‌اقامت وی برای جنک ترکان به‌درازا کشید بلخ رابنیاد کرد و آنها که از کار قوم غافل بودند از درازی حکومت اینان در يك ناحیه که از جانب دیگری‌بود پنداشتن د که شاه آنها بوده‌اند» اما تا آنجاکه دانیم هیچکس از مطلعان امور سلف و اخبار شامان گذشته و روز کار کسان نگفته که کسی از نبطیان در شرق وغرب پادشاه مستقل يك وجب زمین بوده است تاجه رسد به‌اینکه‌پادشاه ۳۲ ترجمة تادیخ طبری شرق و غرب باشد. ولی دانشوران اهل کتاب و مطلعان اخبار گذشته که رنج نظر در کتب تاریخ برده‌اند گویند که‌نمرودازسوی ازدهاق‌بیور اسب چهارصد سال‌بر اقلیم بابل‌حکومت داشت وپس ازهلاك‌نمرود یکی‌از اعقاب وی‌به نام نبطبن قعودیکصد سال حکومت آنجا داشت‌پس از او داوص پسر نبط‌هشتاد سال حکومت کرد پس از آن بالش پسر داوص يك صدوبیست سال‌حکومت داشت»پس از آن‌نمرودپسر با لش يك‌سال‌و جند ماه حکومت داشت و اين همه هفتصد و يك سال و چند ماه بودکه همه‌در ایام ضحاله بود و چون افریذون به‌شاهی رسید و بر ازدهاق چیره شد. نمرود پسر بالش را بکشت وقوم نبط را تار ومار کرد وبراند و بسیار کس‌بکشت از آنرو که بابیوراسب همدلی کرده بودند و نمرود و فرزندانش حکومت از او داشتند. بعضی مطلعان پنداشته‌اند که بیوراسب پیش از هلالك از آنها بگشته بود و تر تیب کارشان د کر گون شده بود. اکنون به حکایت دبگر حوادث ابام ابر اهیم صلی‌الثه علیه سلم می,پرداذ.يم. از حوادث ایام وی قضيةٌ لوط پسر هاران پسر تسار خ برادرزادة ابسراهیم علیهماا لسلام بود و کار وی با قوم سدوم. چنانکه گفته‌اند لوط از سرزمین بابل با عموی خود خلیلا لرحمان «ر آمد که موّءن و پیرو دین وی بود و در مهاجرت شام همراه وی شد. ساره دختر ناحور نیز با آنها بود. بعضی دیکر گفته‌ا ند ساره دختر هنال پسر ناحور بود و گفته‌اند که تار خ نیز که مخالف دین ابراهیم و پیرو کفر خویش بود در سفر همراه آنها بود و چون به حران رسیدند تار خ که پدر ابراهیم بود در آنجا بر کفر بمرد و ابراهیم و لوطسوی شام شدند و از آنجا به‌مصر رفتند و در آنجا یکی از فرعو نان را یافتند که به‌قولی جلد اول ۱ ۷ سنان پسر علوان پسر عبید پسر عویج پسر عملاق پسر لاوذ پسر سام پسرنوح بود. و بقولی فرعون مصر در آن روزگار برادر ضحاك بود که ضحاكك وی را از طرف خویش حکومت مصر داده بود و شمه‌ای از قصةّ فرعون مصر را با ابراهیم از پیش گفته‌ایم. آنگاه به شام بر گشتند و گویند که ابراهیم به‌فلسطین مقر گرفت و برادرزادة خود لوط را در اردن فرود آورد و خدای عزوجل لوط را به‌اهل سدوم فرستاد که کافر خحدا و اهل فحشاء بودند چنانکه خدا عزوجل از آنها خبرداد و فرمود: «انکم لتأتون الفاحشة ما سبقکم بها من احد من العالمین. ائنکم لتأتون الرجال و تقطعون السبیل و تأتون فی نادیکم المنکر ۱ یعنی شما این کار زشت می کنید که هيچيك از جهانیان پیش از شما نکرده‌اند . شما پیش مردان می‌روید و راهها را می‌زنید و در انجمنتان کارهای نارو | می کنید» و راهزنی آنها چنانکه گفته‌اند همان بود که باهر که به‌شهرشان و ارد می‌شد مرتکب فحشا می‌شدند. ازابن‌زید در بار گفتار خدای که فرمود: «و راه می‌زنید.» روایت کرده‌اند که و قتی مسافری بر آنها می گذشت راه وی را می‌زدند و با وی عمل زشت می کردند و به‌قولی کار منکری که در انجمن خویش می کردند این بود که هر که را بر آنها می کدشت می‌زدند. بعضی دیگر گفته‌اند در محافل خویش باد درمی کردند وبعضی دیگر گفته‌اند با ممدیگر عمل زشت می کر دند. ذکر آنکس که گو بد مسافر ان دا میر‌دند عکر مه به‌توضیح گفتار خدای که فرمود: «در انجمن خود کار ناروا میکنید» ۲ ٩ و‎ ۳۸ :۳۹ | ۳۳۲ ترجمه تاریخ طبری گوید رمگدران را آزار می کردند و مسافران را کتك می‌زدند. از ابن مسعود و جمعی از باران پیغمبر صلی‌النه علیه و سلم روایت کسرده‌اند که عمل ناروای انجمن این بود که مسافران را کتك می‌زدند و این ناروا بود. ذکر آنک ی که گو بد دد محافل باد ددمیکر دند: از عانشه روایت کرده‌اند که دربارة ناروای انجمن قوم گفته بود ضرطه بود. ذکر آنکس که گو ید در محافل با بکد بکر کار ذشت می کر دند: از مجاهد روابت کرده‌اند که در بارة کار ناروای انجس قوم گفت: «درمحافل خود با یکدیگر کار زشت می کردند.» و هم از مجاهد روایت کرده‌اند که گفت: «در انجمن خود مرتکب فحشا می‌شدند .» عمروبن دینار دربارة کفتار خدای که فرموو: «هیچکس از جهانیان چنین نکرده» گوید: پیش ازقوم لوط هرگزنری‌بانری جعت نشده بود.» ابوجعفر گوید : گفتار درست به‌نزد من اینست که‌کار نارو ابشان در انجمن همان بود که رهگذران را آزار می کردند و کتك می‌زدند. در رو ایتام‌هانی از پیمبر خد اصلی اللّه‌علیه وسلم هست که فرمود: «رهمگذران را آزار و تمسخر می کردند و کار ناروایشان همین بود.» روایات از پیمبر بهمین‌مضمون مکرر هست. لوط آنها را به‌پرستش خدا عزوجل و حسود داری از کارهسای ناروا از راهزتی و فحشا و لواط دعوت می کرد و می‌گفت کها گر بر ر فتارخود مصر باشند و جلد اول ۳۳۳ تسوبه نیارند عداب الیم عسواهند داشت ولی تهدید لوط موثر نبود و انسدرز وی اصر ارشان را بیفزود و از سرانکار» عذاب خدا را به شتاب خو استندو گفتند: «اکر راست می‌گوئی عذاب خدا را بیار.» و جون‌کارشان به‌درازا کشید و در کمراهی اصرار ورزیدند لوط از حدا عزوجل باری خحو است و جون خدا اراده فرمود زبون و هلا کشان کند و پیمیر عویش را باری دهد جبرئیل علیه‌السلام و دو فرشتهة دیگر را بفرستاد . گویند دو فرشته دیگر یکی میکائیل و دبگری اسرافیل بود. چنانکه گفته‌اند فرشتگان پیاده و به‌صورت مردان جوان بيامدند. ذ کر گو بندة ابن سحن از ابن‌مسعود و جمعی از اصحاب آورده‌اند که پیمبر صلی‌الله علیه و سلم فرمود: «خدا عزوجل فرشتگان را فرستاد تا قوم لوط را هلاكکنند و آنها پیاده و به صورت مردان جوان بيامدند و مهمان ابراهیم شدند » چیزی از قصهٌ آنها را با ابر اهیم از پیش گفته‌ام. و چون ترس ابر اهیم برفت و بشارت شنید و فرستادگان گفتند که حدایشان برای دلاك قوم لوط فرستاده است و با آنها مجادله کردچنانکه خحدا عزوجل فره‌ود: «و چون ترس ابراهیم برفت و مژده بیامد» در کارقوم لوط با ما مجادله کرد.» و مجادله جنان بود که در روابت سعید هست که وقتی جبرئیل و همراهان بیامدندبدابر احیم گفتند: «ما این دهکده‌هار | هلال خحواهیم کرد که مردمش‌ستمگر انند» و ابراهیم به آنها گفت: «آیا دهکده‌ای راکه چهارهزار مومن در آن هست هلاه خواهید کرد؟» کعتند : «ینف) ۳۳۲ ترجمهة تادیخ طبری گفت: «آبا دهکده‌ای را که سبصد موّمن در آن هست هلال‌خواهید کرد؟) گفتند: «نه» گفت: «آیا دهکده‌ای را که دویست مومن در آن هست هلال خواهید کرد؟» گکفعند: «نه) گفت: «آبا دمکده‌ای را که صد مومن در آن هست هلال خواهید کرد کفتند: «نه» گفت: «آبا دهکده‌ای را که جهارده مومن در آن هست هلال خواهید کرد!» گفتند: «نه» و ابراهیم موّمنان را با زن لوط چهارده کس‌می‌شمرد و خاطرش آرام شد ازابن‌عباس روایت کرده‌اند که‌فرشته به‌ابراهیم گفت: «ا کُردردهکده پنج کس باشند که نماز کنند» عداب از آن برداشته خواهد شد.» قتاده در بارةٌ جدال ابر اهیم گوید: شنیده‌ایم که ابر اهیم به‌فرشتگان گفت: «اگر پنجاه مسلم دردهکده باشد؟) گفتند: «ا گرپنجاه مسلم باشد عذابشان نخواهیم کرد» گفت: «وا کرچهل باشند!» کفتند: « واکرچهل باشند .) گفت: «وسی؟» گفتند: وسی هم. وجودبه‌ده رسد گفتند: «ا گرده مسلم‌باشند دهکده را عد اب‌نخو اهیم کرد.» و ابراهیم گفت: «قومی. نیست که ده نکو کارنداشته باشد.» ابر اهیم که حال قوم لوط را ازخبر فرشتگان دانسته بودگفت: «لوط آنجاست که‌از کار وی نگران بود.» فرشتکان گفتند: «ما بهتر دانیم که کی در آنجا همست وی رابا کسانش نجات جلد اول ۵ ۲۲ خواهیم داد مگرزنش که از گذشتگان است.» آنگاه فرشتگان خدا به‌سوی سدوم دمکدة قوم لوط رفتند و چون به‌آنجا رسیدند به‌قولی اوط را دیدندکه درزمین خود به کارمشغول بود و به‌قولسی دیگر به‌نزديك جوی دختر لوط را دیدند که آب می گرفت. ذکر گو بندة سخن اول از حذیفه روابت کرده‌اندکه جون فرشتگان به‌نزد لوط آمدند وی در زمین حود به کار مشغول بود به‌فررشتگان گفته شده بود. و خدابهترداند» که قوم را ملالك نکنبد تا لوط برضدآنها سخن کند. کو بد: وسوی وی آمد ند و کفند: رما امشی‌مهمان توایم.» و لوط آنها راببرد وجون ساعتی برفت بدانها نکر یست و گفت: «مکرندانید مردم‌ابن دهکده جه‌عادتی دار ند بخدا برروی زه‌ين مردمی زشتکار تراز آنها نیست». گوید: وبا فرشتگان برفت وباردیگرهمان سخن گفت وچون پیر بدنهاد زن وی آنها را بدید برفت وبه‌قوم خبرداد. از فتاده روابت کردداند که وقتی فرشتگان بیامدند لسوط در کشتزار خود بود و خدا عزوجل به‌فرشتگان گفته بود اکر لوط چهاربار برضد قوم حود سخن کرداجازه داریدهلا کشان کنید. فرشتگان گفتند: «ای اوط می‌خواهیم امشب مهمان تو باشیم.» لوط گفت: رمگر از کار قوم خبر ندار بد؟» گفتند :کار آنها جیست!» گفت: «خداشاهد است که‌بد کارترین مردم روی زمينندٍ و این سخن‌را چهار بار گفت. و فرشتگان با وی به‌منزل در آمدند. ۳۳۶ ترجمة تاریخ طبری ذک رگو بندة سخن د.بکر : وسخن دیگر که گفتهاند فرشتگان وقتی به‌سدوم‌نزديك شدند دختر لوط را دیدند نه‌خوداورا.از روایت ابن‌مسعود وجمعی از اصحاب است که از پیمبر صلی الّه علیه وسلم آورده‌اند که چون فرشتگان ازپیش ابراهیم در آمدند و سوی لوط روان شدندنیمروز آنجا بودند وچون نزديك جوی سدوم رسیدند دختر لوط را دیدندکه برای کسان خود آب می گرفت » لوط دو دختر داشت‌که نام بزرکتر ریثا و نام کوچکتر رعر بود. فرشتگان به‌دختر لوط گفتند: «ردختر»ما را منزل توانی داد دختر گفت: «بلی» و لی‌بابستید و به‌دهکده در نیائید تا من بیایم.» که از قوم حویش بر آنها بیم داشت. ودختر پیش بدر رفت و گفت: «پدر جو انانی بر درشهر ترامی‌جو یند که نکو صورت‌تر از آنها ندیده‌ام» نکند قوم تو بگیرند و رسواشانکنند.» و چنان بود که قوم به‌لوط گفته بودند مردی را مهمان نکند. گفته بودند بگذار مردان را ما مهمان کنیم و لوط آنها را به‌عانه آورد و کسی جز اهل خانه لوط خبرنشد و زن او برفت وقوم را خبر کرد و گفت: «در خانهةٌ لوط مردانندکه هرگر مانند آنها تکوصورت بدیده ام) وقوم دوان سوی آنها آمدند وچون به‌نزد اوط رسیدند گفت: «ای‌قوم از خدا بترسید ومرا در کار مهمانانم سرشکسته نکنید مگرخرده‌ندی میان شما نیست. ابنك دختران من برای آنچه‌شما خو اهیدپا کیزه‌تر ند.» و آنها گفتند: «مگر نگفته‌بودیم که مردان را مهمان نکنی‌میدانی که به‌دختر انت حق نداریم ومیدانی که منظورما چیست؟» جلد اول ۳۳ و چود قفوم رأّی او را نبذیرفتند گفت : کاش پیروانی داشتم و به‌پشتیبانی قومی متکی بودم» مقصودش این بود که ای کاش بارانی داشتم که مرا از تعدی شما مصون می‌داشتند و شما ر! از قصد زشتی که در بارة مهمانانم دارید مانسع می‌شد ند . از وهب روایت کرده‌اند که: وقتی لوط گفت کاش به‌پشتیبانسی قومی متعی بودم‌فرشتگان به‌رقت آمدند و گفتند: «یشتیبان توقوی است.» و چون‌لوط ازمسالمت قوم نومید شد وچاره نداشت فرشتگانگفتند: «ای لوط»مافرستاد گان خداییم و آنها به‌تو دست نمییابند. شبانگاه کسان حود راهمراه ببر و کس ازشما پشت سرننگرد مگرزنت که عذاب‌قوم به‌او نیز رسد.» گویند: وقتی لوط بدانس ت که مهمانانش فرشتگان خدایند وبرای هلال قوم آمده‌اند گفت: «هم| کتون نابودشان کنید.» ذک ر گو بندة این سجن از سعید روابت کرده‌اندکه وقتی فرشتگان به‌نزد لوط آمدند و آنجد خدا فرموده بود رخ داد جبرئیل به وط گفت: «ما مردم این‌دهکده را حلالك می کنیم که مردمش کر انمل:) لوط گفت: «هما کنون هلا کشان کنید.» جبرئیل گفت: «میعاد آنها صبح است» مگر صبح نزديك نیست:» گوید وبگفت تا شبانگاه کسان خود را همراه برد وکس از آنها پشت سر ننگرد و آنها برفتند وچون وقت هلالك قوم دررسید جبرئیل پرخویش را در زمین آنها فروبرد و از جای بکند و بالا برد تاآنجاکه اهل آسمان آواز خروس و عوحو سگان را ميشنیدند و آنرا وارونه کرد وسنکک بر آنهابارید. ۳۳۸ ترجمهةٌ تاریخ طبری گوبد: وچون زن لوط ویرانی دهکده را بدانست ازسرنوشت قسوم بنالیدو سنگی بدورسید وجان داد. از ابن‌عطیه رو ات کر ده‌اند که لو ط بهزان حود کفته بود راز مهماناد وی را فاش نکند وچون جبرئیل و همراهان بروی در آمدند و زن‌آنها را بدید که سخت نکوروی بودند سوی قوم رفت و درانجمن به‌دست خویش اشاره کرد وقوم دوان و شتابان پیامدند و چون به‌نزد وی رسیدند لوط با آنها چنان گفت که خدا عزوجل در کتاب عزیزخویش فرمود وجبرئیل بدو گفت: «ما فرستادگان خداییم و آنها به‌تو دست نمییابند.» گوید: وبادست اشاره کرد و چشمان قوم تاريك شد و به‌جستجوی دبوارها بر آمدند و جیزی ندیدند. از حذیفه نیز روایت کرده‌اند که چون پیر بد نهاد فرشتگان را بدید برفت و خبرداد و گفت : «لوطمهمانان دارد که نکو صورت‌تر و سفیدتر و جوشبوتر از آنها ندیده‌ام» و قوم دوان بیامدند چنانکه حدای عزوجل فرمود و, لوط در ببست و قوم به‌در پر داختند وجبرئیل ازخدا عزوجل اجازه حواست تا عقو بتشان کند و اجسازه یافت و جبرئیل با بال خویش آنها را بزد که کور شدند و بدترین شب عمر خویش را گذرانیدند. آنگاه به‌لوط خبردادکه ما فرستادگان خدای توایم وشبانگاه کسان خود را ببر . گویند: وقتی لوط از دهکده بیرون شد زنش نیز دسراه بودو چون صدا را شنید به‌پشت سر نگریست وخدای تعءالی سنگی بفرستاد و اورا ملالك کرد. وهم از قتاده روایت کرده‌اندکه وقتی زن لوط به‌قوم خبرداد و بیامدند لوط حواست جلوشان رابگیرداما قوم‌به‌فرشتگان در آمدند و فرشتگان لمسشان کردند که کورشدند و کفتند: «ای لوط قومی آورده‌ای که مانند تو جادو گر ند باشد تا صبح شود)». و جبرئیل چهار دهکده قوم لوط را بکند و برداشت و درهردهکده یکصد. جلد اول ۲۳۹ هزار کس بود و آنها را بر بال خویش میان‌آسمان و زمین بالا برد تا آنجاکه اهل آسمان آوازخروسشان رامیشندند آنگاه و ارونه کرد که زیر و روشدند. از مجاهد روایت کرده‌اند که جبرئیل بال خویش‌را زیرزمین قوم لوط برد و آنرا به‌بال راست برداشت وهمه را با جهارپایان بالا برد. وهم ازقتاده روایت کرده‌اند که جبرئیل علیه‌السلام دستگیره دهد میانه را بگرفت و به آسمان برد وبه‌هم زد و ویران‌کرد آنگاه سنگباران شدند وشنیده‌ايم که چهارهزار کس بودند. در روابت معاذ هست که تك ماندگان قوم به‌سنگت هلا شدند و سه دهکده بود به‌نام سدوم مابین‌مدینه وشام و شنیده‌ایم که جهارهز ارمزار کس بودند و ابراهیم ناظربود و گفت: «روز سدوم ملاك‌انگیز بود.» و هم در روایت سدی هست که صبحگاهان جبرئیل زمین را از طبقهٌ هفتم بکند و بالا برد و و ارون کرد و هر که به‌هنگام سقوط زمین نمرد به‌سنگک هلا شد وسنگ عذاب دردهکده‌ها به‌دنبال تك ماندگان بود و کس درحال سخن گُفتن بود که به‌سنگک هلال می‌شد. در روایت محمدین کعب‌قرظی هست که مژ‌تفکه» دهستان قوم لوط بودکه جبر یل آنرا وارونه کرد و پنج دهکده بود به‌نام صبعه. و صعره و عمره و دوما و سدوم که‌دهکدةبزر گی بودوخدا لوطو کسان وی‌را به‌جززنش نجات داد. سخن از دقات ساده دختر هادان و ذکر هس ان و فر ز ندانابر اهیم علبه‌السلام سابقاً ازمقدارعمرساره سخن داشته‌ايم و میان مطلعان عرب و عجم حلاف ست که وفات وی به‌شام لود . گو یند 9 حبرود دمکدة جبار ان به‌سرزمین کنعان ۷ ترجمهٌ تادیخ طبری مرد و درمزرعه‌ای که ابراهیم خریده بود به‌حالك رفت. گویند هاجر مدتسی پس از ساره بز یست اما روانت به‌تحلاف, ابنست. از سدی روایت کرده‌اند که ابسراهیم مشتاق اسماغیل شد و به‌ساره کفت: «اجازه بده بروم پسرم را ببینم» و او قول گرفت که فرود نیاید و ابسراهیم بربراق نشست وبه‌حجاز رفت و اسماعیل زنی ازقوم جرهم‌گرفته بود. ومال وحشم ابراهیم علیه‌السلام فراوان شد وسبب آن به‌طوریکه در روایت سدی آمده جنان بود که ابر اهیم محتاح شد و دوستی داشت که ازوحیز فیس ور هنت ساره گفت: «اگر پیش دوست خود روی.» و او بر حر خویش نشست و پیش وی رفت و او روی نشان نداد و ابراهیم شرم داشت که نومید پیش کسان خود باز گردد و از ریگزاریگذشت و خورجین از آن‌پر کرد وخررا رها کرد و خر برفت و گندم خوب بارداشت. و ابراهیم بخفت و بیدار شد و به‌نزد ساره رفت که غدذائی ساخته بود و گفت: «چیزی می‌خوری!» ابر اهیم گفت:«مک رچیزی‌داری؟» گفت:«بله» کندمی که‌از پیش‌دوستت آوردی.» گفت: «ر است گفتی از پیش دوستم آوردم.» و گندم‌را بکاشت که‌برو یدو بسیار سل وه وفیت مر دم تباه‌شد و شاد مال وی از آن‌بود. ومردم به‌طلت: پیش وی می‌شدند و اومی گفت: «هر کهلاالهالا له گویدبه‌درون آید» و کسان‌بودند که‌می گفتندومی گر فتند و بعضی نیز نگفته بازمی گشتند ومعنی کفتار حدای عزوجل همین است که فرمود: ( فمنهم من آمن به ومنهم من صد عنه و کفی بجهنم معیرا! یعنی : کسانی بودند که به آن‌گرو یدند و کسانی بودند که از آن روی گردانیدند و [جهنم] آنها را بس افروخته آتشی است». وچون مال ابراهیم بسیار شد محتاج منزل وسیع ومرتع بزرگک‌بود چنانکه ۵۸ ۱۴ ۱ ات بت بح و تچ جلد اول ۲۳۱ گفته‌اند مقر وی مابین صحرای مدین و حجاز در مشرق سرزمین شام بود و برادر زاده‌اش لوط با وی بود ومال خویش را با لوط تقسیم کرد و سهم وی را بداد و جایی دیگر برای او بر گزید. ۴ لوط به‌سوی اردن رفت و آنجا مقیم شد و ابر اهیم درجای خویش بماند اما مکه را دوست داشت و اسماعیل را در آنجا مقرداد وشاید به‌شهرهای شام نیزرفته بود. وجون ساره دخترهاران و زن ابراهیم بمرد ابسراهیم از پس وی چنانکه در روابت ابن اسحاق هست قطورا دختر بقّطن را که از قوم کنعان بود به‌زنی گرفت وشش پسر آورد: بقسان‌بن ابراهیم و رمزاذین ابراهیم وه‌دیان‌ین ابراهیم و یسبق‌بن ابراهیم وسوج بن ابراهیم ویسرین ابراهیم .ابراهیم با اسحاقو اسماعیل‌هشت پسر داشت و اسماعیل ازهمه بزر کتر بود. گوید وبقسان‌بن ابراهیم رعوه دخترزهر پسر بطن پسر لوذان‌پسرجرهم پسر قطن پسر عابررا به‌زنی کرفت و بربرولفها را بیاورد و فرزندان زمرادین اپراهیم مزماریان بودند که خردمند نبودند و اهل مدین قفوم شعیب‌بن میکائیل پیمبر» اعقاب مدیان بودند و شعیب نیز از فرزندان وی برد. از شام کلبی روایت کرده‌اند که پدر ابراهیم از مردم حران بود و دچار حشکسالی شد و سوی هرمزدگرد اهواز رفت و زن وی نیز که مادر ابراهیم بود همراه بود نام وی توتا دعتر کرینا پسر کوئی ازبنی آرفخشدین سامبن نوج بود. در روایت اسلمی هست که نام وی انموتا بود و از ابراهیم پسر ارغوا پسر فالغ پسر شالخ پسر از فخشدپسرسام پسرنوح بود. بعضی‌ها نیز گفته‌اند که نامش انمتلی دختر بکفور بود. ودر روایت هشام کلبی هست که کرینا جدمادری ابراهیم جوی کوئی را حغفر کرده بود و بدرش ناظربتان نمرودبود و ابراهیم در هرمز کرد اهواز تولد یافت و آنگاه سوی کوثی بابل رفت وچون ابراهیم بالغ شد و به‌حلاف قوم خویش رفت وس تست و به‌پرستش خدا دعو تشان کرد» خبر به نمرود رسید ودغت سال اورا به‌زندان داشت آنگاه درحیره با گچ بنایی بساخت و هیزم افروعت و ابراهیم را در آن افکند و او کفت: حسبی‌الله و نعم‌الو کیل ر سالم از آنجا در آمد و آسیب ندید. در روایت این عباس هست که وقتی ابر آهیم از آتش در آمد و از کونی بگریخت زبان سریانی داشت وچون از نزديك حران از فرات بگذشت خدا زبان وی را دگر کرد و آنرا عبرانی‌گفتند» بسبب آنکه از فرات عبور کرده بود و نمرود کسان‌از پی‌او فرستاد و گفت: «هر کس سریانی‌سخن‌می کند اورا پیش من آربد.» و ابراهیم را بدیدند که به عبرانی سخن می‌کرد و او را واگذاشتند و زبانش را نداستتد. از هشام کلبی روایت کرده‌اند که دحرت ابر اهیم از کو ی به‌شام «ود وساره بیامد و جر یشتن را بدومبه‌کرد و اورا به‌زنی گرفت و با وی برون شد ودر آن وقت سی وهفت سال داشت و به‌عراد رفت وما.تی آنجا ببود سپس به‌اردن رفت و مدتی آنجا ببود سپس سوی مصر رفت و مدتی آنجا ببرد. آنگاه به‌شام بر گشت و در سبع مابین ایلیا و فلسطین فرود آمد و چجاهی کند و مسجدی ساخعت. ولسی بعضی مردم بلد آز ارش کرد و در جایی میاد رمله و ایلیا فرود آمد و جاهی کند و آنجا بماند. ابراهیم مال وخدم بسیارداشت و نخستین کس بود که مهمان کّرفت ونخستین کس‌بود که مویش ازپیری سبید شد. کو بد: ابراهیم» اسماعیل را آورد که بزر کتر فرزند وی‌بود ومادرش هاجر بود و قبطی‌بود.و اسحاق را آورد که‌نابینا بودو مادرش‌ساره دختر بتویل‌پسر ناعور پسرسارو ع پسر ارغو | پسر فالغ پسر عساير شالح‌پسر ارفخشد پسر سام پسر نسوح بود. و نیز ؛دن و مدین و یقسان و زمران و اسبق و سوح را آورد که مادرشان جلد اول ۷۳۳ مه فنطورا دختر مفطور از عربان ع-اربه بود. فرزندان بقسان به‌مکه رفتند و مدن و مدین در سرزمین مدین بماندند و نام از آنها گرفت و دیگران در شهرها برفتند و به‌ایر اهیم گفتند: «بدر» اسماعیل و اسحاق را باحسود نگهداشته‌ای و به‌ما گفته‌ای که به‌سرزمین غربت‌و وحشت رویم.» «ابراهیم‌گفت: چنین‌فرمان یافته‌ام.» گوید: وچند نام ازنامهای خدا عزوجل رابه آنهابادداد که به کماك آن آب می‌جستندو پیروزی می‌بافتند بعضی‌شان به‌عراسان فرود آمدند و خحزران بیامدند و گفتند آنکس که این امها را به‌شما آموخته باید بهترین‌مردم زمین‌یا شاه زمین باشد. گوید: و شاهان حویش‌را خاقان نام کردند. ابوجعفر گوید و بسبق را یساق و سوح راساح نیزگوبند. بعضی‌ها گفته‌اند ابراهیم از پس ساره دو زن از عرب گرفت یکسی قنطورا دختر قطان که شش پسر آورد که نامشان بگفتیم 8 دیگری هجور دحتر ازهر که پمج پسر آوردکیسان و شورخ و امیم و لوطان و نافس. سخی از وقات و چون خدای تعالی خواست ابراهیم صلی‌الله‌علیه‌ و سلم را بمیر اند فرشتة مرک را به‌صورت پیری فرتوت سوی او فرستاد. از سدی روایت کرده‌اند که ابر اهیم سبار مهمان می‌گرفت و غذا به کسان بسیار می‌داد. بك روز در مهمانی خویش پیری را دید که در گرما راه می‌سیرد و حری فرستاد تا سوار شد و چون بیامد به‌او غذا داد و پیرلقمه را که به‌دهان‌عواست برد به‌چشم و گوش می‌ برد سپس به‌دمان می‌نهاد و جون به‌شکم او می‌رضیدی از آن برون می‌شد و ابراهیم از خدا عزوجل حواسته بودکه جانش را نگیرد تا حود او آرزوی مرگ کند و چون حال پیر را بدید بدو گفت: «ای پیرچرا چنینی!» ۳۳۴ تر جمة تادیخ طبری پیر گفت: «ای ابر اهپم اين از پیری است.» ابراهیم گفت: «چند سال داری؟» و او دوسال بیش از عمر ابراهیم‌گفت. ابراهیم گفت: «تو دو سال از من بزر کتری؛ من نیز دو سال دیگر مانند تو می‌شوم؟» گفت: «بلی» ابراهیم گفت: «خدایامرا زودتر پیش خود ببر.» پس‌پیر برخاست وجانش را بگرفت که او فرشتة مر گک بود. و چون ابراهیم علیه‌السلام بمرد دویست ساله بود و به‌قولی هفتاد و پنج ساله بود و او را به‌نزديك قبر ساره در کشتزار حبرون به‌حالك کردند. جنانکه گفته‌اند خداعزوجل بیست صحیفه به‌ابراهیم فرستاد. ابوذر غفاری گو بد: به‌پیفمبر خحدا صلی‌الله علیه و سلم گفتم: «خحدای جند کتاب نازل کرد؟» فرمود: «بکصد و چهار کتاب: ده صحیفه به آدم نازل کرد و به‌شیث پنجاه صحیفه و به‌خنو خ سی صحیفه و به‌ابراهیم ده صحیفه و او عزوجل تورات وانجیل و زبور و قرآن فرستاد.» گفتم: «ای‌پیغمبر خدا» صحیفه‌های ابراهیم چه بود؟» فره‌ود: «همه‌امثال بود با حطاب‌ای پادشاه مسلط مبتحن مغسرور من تو را نفرستسادم که دنیا فراهم کنی ولی فرستسادم که داد مظلوم بگیری که من نیز بگیرم» اکُرچه کافر باشد. و جزو امشال آن چنین آمده بود که هر که عقل خویش را از دست نداده باشد باید ساعتها داشته باشد ساعتی که با پسروردکار مناجات کند و ساعتی که در صنع خدا عزوجل بیندیشد و ساعتی به محاسبةٌ حسویش پرداز که چه نهاده و چه از پیش فرستاده» و ساعتی به‌تحصیل خسوردنی و آشامیدنی حلال بکوشد. وعاقل باید جز سه‌کار نکند: برای معاد توشه بر گیرد ومعاش حویش را جلد اول ۳۳۵ سامان دهد و لذت حسلال جوید و عاقل باید روز گار خسویش را بشناسد و شأن خویش بداند و زبان خویش نگهدارد و ه رکه سخن را جزو عمل حسویش داند بی‌معنی بسیار گوید. گویند ابراهیم دوبرادر داشت یکی به‌نام هار ان که پدر لوط بود و بقولی هاران همان بودکه شهر حران را بنیاد کرد ونام شهر از اوست؛ و برادر دیگرش ناحور بودکه پدر بتوبل بود و بتویل پدر لابان ورفقا بود و رفتا زن اسحاق‌پسر ابر اهیم و مادر بعقوب بود و لیا و راحیل دو زن بعقوب دختران لابان بودنك. سخن اذ فرذندان اسماعیل پسرابر اهیم خلیل‌الر حمان از پیش گفتیم که چرا ابراهیم اسماعیل و هساجر مسادرش را به‌مکه برد و آنجا نهاد و اسماعیل ازجرهم زن گرفت و به‌فرمان ابراهیم طلاق داد و زن دیگر گرفت که سیده دختر مضاض‌بن عمرو جرهمی بود؛ و همو بود که ابراهیم وقتی به مکه آمده بود به‌او گفته‌بود: «وقتی‌شوهرت آمد به‌او یو آستان درت را پسندیدم.» از ابناسحاق روایت کرده‌اند که اسماعیل پسر ابراهیم دوازده پسر آورد که مادرشان سیده دختر مضاض‌بن عمرو جرهمی بود: نابت و فیدر و ادییل و مبشا و «سمغ و دسا و ساس وادد و سور و فیس و طما و قیدمان مسمکگی پسران اسماعیل. گوید: عمر اسماعیل چنانکه گفته‌اند سیصد سال بوو و خدا عزوجل عرب را از سل نابت و قبدر بر آورد و اسماعیل را پیمبری داد و او را سوی عمالیق و قبایل يمن فرستاد. نام پسران اسماعیل را که از ابن‌اسحاق آوردم جور دیگر نیز تلفظمی کنند: تیدر را قیدار گویند و ادییل را دبال و مبشا را مبشام و دمارازوما و مساوحدارد ۳۳۶ ترجمة تاریخ طبری و تیم و یطور و نافس و قادمن. گویند وقتی مرگ اسم‌اعیل در رسید به‌برادر عویش اسحق وصیت کرد و دختر خویش را به‌عیص بن‌اسحاق به‌زنی داد. به‌قولی اسماعیل صد و سی و هفت سال بزیست و در حجر نزديك قبر مادرش هاجر به‌عاله رفت. از عه‌ربن عبدالعزیز آورده‌اند که اسماعیل از کرمای مکه شعایت هب‌عدای تبارك و تعالی برد و خدا بدو وحی کرد که دری از بهشت به‌تو بگشایم که تا به رستاخیز نسیم بهشت برتوو زدو آنجا مدفن تو باشد. اکنون از اسحاق‌بن ابر آهیم‌سخن‌می‌دانیم و زنان و فرزندان وی را یاد می کنیم که پس‌از پارسیان تاریخ هیچ قوم دیگرمانند آنها پیوسته نیست. چنانکه گفتیم پادشاهی پارسیان از روزگار کیومرث که وصف وی آوردم پیوسته بود تا به‌وسيلةً بهترین امت جهان یعنی امت پیغمبر ما صلی‌الله علیه و سلم زوال یافت و نیز پیمبری و پادشاهی فرزندان اسرائیل پسر اسحاق‌در شام‌و اطراف پیوسته بودتا پس‌از بحبی پسر ز کریا و عیسی‌پسر مریم‌علیهما السلام زوال یافت و به هستکام سخن از بحبی و عیسی علیهما السلام سبب زوال پادشاهیشان را بگوییم ان‌شاء‌الله. ولی دیگر اقوام به‌جز پارسیان تاریخ مشخص ندار ند که به‌روز گار قدیم و جدید پادشاهی پیوسته نداشته‌اند که‌بنای تار یخ بر آن و روز کارملو کشان تو اد‌نهاد. فرزندان بعقضوب اکرچه پادشاهیشان زوال بافت اما مسدت زوال مشخص یمن نیز پادشامان داشت ولی ملکشان پیوسته نبود و از یکی تا دیگری فاهله‌ها و فترتهای دراز بسود که دانشوران مقدار آن ندانند که پادشاسی و ایام جلد ول ۳۳۷ پادشاهانشان چندان مورد توجه نبود که دوامی نداشت. و اگرحکومت دایم بود به عاملی دیگران بود چون حکومت آل نصرین رییعةین حارث‌بن مالك‌بن عمم بن‌نمارةین لخم که مرز خرب‌را از حیره تاحدود یمن‌و تا حدود شام و اطراف برای پارسیان نگهداشتند و از روزکار اردشیر بایکان حکومتشان پیوسته بود تا وقتصی که‌عسروپرویز نعمان‌ین مندر را بکشت و حکومت مرز عسرب به‌ایاس‌بن قبیصة طایی رسید. از ان اسحاق زوایت کرده‌اند که اسحاق پسر ابر اهیم رفقا دختر بتویل‌پسر الیاس را به‌زنی‌گرفت و عیص و یعقوب را آورد و پنداشته‌اند که این دو پسر توام بودند و عیص بزرگتر بود. پس از آن عیص‌بن اسحاق دختر عموی خسود سمه دختر اسماعیل‌بن ابر اهیم را به‌زنسی گرفت و روم را آوردکه همه بنسی‌الاصفر از اععاب اویند. گوید: بعضی کسان پنداشته‌اند که اشبان نیز از اعقاب اویند و ندانم که از دختر اسماعیل بوده‌اند یا نه. و یعقوب‌بن اسحاق که اسراثیل نیر نسام داشت دختر حالةٌ حود لیا دختر لبان‌بن بتوبل‌ین الیاس را به‌زنی گرفت و روبیل از او تولد یافت که بزر کتر فرزند وی بود و شمعون و لاوی و بهودا وزبالون و بسحرپسران‌یعقوب و دینه دختر یعقوب و نام پسحر را بشحر نیز گفته‌اند. و چون لیاد دعتر لبان بمرد یعقوب خواهر وی راحیل دختر لبانین بتویل بن الیاس را به زنی کرفت که بوسف و بنياء‌ین دوپسر یعقوب از او تولد یافتند. و معنی بنيامین به‌عر بی شداد است و ازدو کنیز که بکی زلفه ودیکری لهفه نام‌داشت جهار فرز ند آمد: دانو نفثا ایو جاد واشروپسران یعقوب جملگی دوازده بودند. بعضی اهل تورات گف.هاند که رفقا زن اسحاق دختر ناهربن آزر عموی اسحاق بود و دو پسر وی عیص و بععوب را از يك شم زاد و اسحاق به‌پسرخود بعمّوب گفته بود که از کتعانیان زن نگیرد. ویکی از دختران خال خود لبان‌بن ناهر ۳۳۸ ترجمهٌ تادیخ طبری را بگیرد و یعقوب چون خواست زن بگیرد پیش خحسال حود لبان‌ین ناهر به خواستگاری رفت و در راه شب شد و کنار سنگی بخفت و به‌عواب دید که از بالای سر او تردبانی ی یکی از درهای آسمان نصب شده و فرشتکان بر آن پالین‌و بالا همی روند و بعقرب پیش خال ود رفت و دخترش راحیل را حواستگاری کرد لبان دو دخترداشت. لیا که‌بزرکثر بود و راحیل که کوچکتر بود و به بعقوب گفت: «جیزی داری که به کابین دهی؟» گفت: «نه ولی ب.عوض کابین دخترت کارخواهم کرد.» گفت: «کابین وی آن باشد که هقت سال بر ای‌من کار کنی.» یعقوب گفت: «راحیل را به‌همین‌شرط به‌من‌بده و برای تو کار خواهم کرد.» لبان گفت: «قرارمان همین باشد» یموب هفت سال چسوپانی او کرد و چرن به‌شرط خحویش وفا کرد. لبان دختر بزرگ خود. لیا را به‌او داد و شبانگاه پیش او فرستاد و چون صبح شد دید که حلاف قرار عمل شده‌و وقتی که لبان در انجمن قوم بود بیاعد و گفت: «مرا فریب‌دادی و خدعه کردی و هفت سال از من کار گرفتی وزنم را به‌من ندادی.» لبان گفت: «برادرزاده‌عواستی ننک برای خال خود فراهم کنی» کی‌دیده‌ای که کسان دخثر کوچك را پیش از دختسر بزرگ به‌شوهردهند» بیا هفت سال دیگر کار کن‌تاخو اهر او را به‌تو دهم.» مردم را آن روزگار دو خواهررا باهم توانستند گرفت تا وقتی که موسی بیامد و تورات براو نازل شد. یعقوب هفت سال دیگر کار کرد و راحیل را بدوداد و لیا چهار پسر برای وی آورد دوبیل و یهودا و سمعان ولاوی. وراحیل بوسف و برادرش بنیامین را با جند دخثر آورد. ولابان هنگامی که دو دختر به بعهوت میداد دو کنیز به آنها داده بود که به بععقوب بخشیدند که هريك از آنها سه‌پسر آورد و بعق وب از ال خود جدا شد و حلد اول ۳۳۹ باز گشت و با برادر خود عیص در افتاد. بعضی‌ها گفثه‌اند دان و نفتالی پسران یعقوب اززلفی کنیز راحیل تولدیافتند که چون فرزند نیاورد او را به‌یه‌قوب بخشيد و گفت از او فرزند بیارد. لیانیز کنیز خود بلها را بهرقابت راحیل به‌یعوب بخشید وگفت از او فرزند بیارد وجاد و اشیر از او تولد یافتند و پس از آنکه راحیل بائسه شد یوسف و بنيامین را آورد و بعقوب با فرزندان و دو زن خود به‌منزل پدر در فلسطین رفت و از برادر خود عیص سخت بیمنالك بود اما جز نیکی از او ندید. و عیص چنانکه گفته‌اند پیش عموی خود اسماعیل رفت و دخترش بسمه‌را به‌زنی گرفت‌» به‌شام برد و چند پسر از او آور: و فرزندانش بسیار شدند و درشام بر کنعانیان چیره شدند و به‌سوی دریا و نساحيةٌ اسکندر به و سپس تا روم رفتند و عیص را آدم نام داده بودند جون رنکك خحاکی داشت. کو بد: و به‌همین سبب فرزندان وی را اصفر نام دادند. عیص و بعقوب ت و أم‌بودند ومادرشان رفقا دختر بتویل بود و هنگام تولدشان از عمر اسحاق شصت سال کذشته بود و عیص زودتر از شکم مادر در آمد واسحاق جنانکه گفته‌اند یموب را بیشتر دوست داشت و رففا مادرشان به‌یعقوب دلبسته بود و پنداشته‌اند که بعءوب عیص را در کار قربانی که پس از پیری وضعف چشم اسحاق به‌فر مان وی آوردند فرب داد و بیشتر دعای اسحاق خاص بعءوت شد و به‌دعای پدر بر کت‌متوجه وی شد و اين» عیص را خشمگین کرد وبرادر را به کشتن تهدید کرد و بعقوب به‌فرار از او پیش خال خود لابان به‌بابل رفت و لابان رعایت او بکرد و دو دختر خریش لیا و راحیل را بدودادکه آنها را با دو کنیز و دوازده پسر حویش و خحراهرشان دینا به‌شام به‌مقر پدران خود برد و با عیص آشتی کردو او زمین را به‌یعتوب واگذاشت و در شام برفت تا به‌سو احل رسید و از آنجا سوی روم شد و مقر گرفت و چنانکه‌گویند شاهان بونانی از اعقاب وی بودند. ۷۴ ترجمه تاریخ طبری از سدی روایت کرده‌اند که اسحاق زنسی گرفت که در يك شکم آبستن دو پسر شد و چون خواست بزاید دو پسر درشکم وی نزا ع کردند و یعقوب خواست پیش از عیص در آید وعیص گفت: «به‌عدا اکر پیش از من بروی در شکم مادر بمانم و او را بکشم» و عیص پیش از او در آمد و بعضوب پاشنهةً عیص را گرفت و بیرون شد و او را عیص نامیدند که عصیان کرد و پیش از بعهوب در آمد و آن دٍگر را بعقسوب نام دادندکه وقت آمدن عقب عیص‌گرفته بود. بعقوب در شکم بزر گتربود ولی عیتس پیش‌از او در آمد. و دو پسربزر ک‌شدند و عیص به‌نزد پدر محبوب‌تر بود و بعقوب پیش‌مادر محبو بتر بود و عیص شکارچی بود و جون اسحاق به‌پیری رسید وجشمش نایینا شد به‌عیص گفت: «پسرم» گوشت شکاری بهءن بخوران و نزديك من بیا تا ترادعا کنم چنانکه پدرم مرا دعا کرد.» عیص مردی پرموی بود و بعقوب مو نداشت و عیص به‌طلب شکار برون شدومادرش که سخن اسحاق شنبده بو گفت: ((پسرم به سوی کله رو وبزی سرببر و بریان‌کن و پوست آنرا بدتن کن وپیش پدر بیار و بو من پسرت عیصم.» یعقوب چنین کرد و چون بیامد گفت: «پدر بخور.» اسحاق گفت: «تو کیستی؟» گفت: «من پسر توعیصم.» گوید: اسحاق او را لمس کرد و گفت: «لمس لمس عیص است اما بوی یعقوب دارد.» مادر گفت: «این پسرت عیص است او را دعا کن» اسحاق گفت: «غدای خویش بیار.» بعقوب غدای خویش بیاورد و اسحاق از آن بخورد و گفت: «نزديك بیا» یعقوب نز درك شد و اسحاقدعا کرد که پیمیران و شاهان از اعقاب وی باشند. وبععوب برفت و عیص یامد و گفت: «شکاری را که‌حو استه بودی آوردم.» جلد اول 7۳۱ اسحاق گفت: «پسرم» برادرت بعقوب جلوتر از تو آمد.» وعیص حشتکن شد و گفت: «به‌خعدا او را میکشم.» اسحاق گفت: «پسرم يك دعامانده بیا برای تو بکّویم.» و دعاکردکه نسلش جون خاله فراوان باشد و هیچکس جز خودشان بادشاهشان نشود. و مادر یعقوب بدو گفت: «پیش خال خود برو.» که بیم داشت عیص او را بکشدو او سوی خال ود رفت و شب راه می‌پیمود و روز نهان‌می‌شد. و عیص گفت اکنون که در دعا از من پیشی گرفتی درقبر به‌من پیشی بگیری ومن پیش پدرانم ابراهیم و اسحاق به‌عاك روم بعقسوب دختر خال خحسود را دوست داشت و او دو دختر داشت و دختر کوچك‌را از پدر خواستگاری کرد و پدرپذیرفت به‌شرط آنکه تا مدتی معین‌چوپانی او کند. و چون مدت به‌سر رسید خواهر وی‌لیا را پیش او فرستاد و یعقوب کفت: «من راحیل را می‌حواستم.» وخالش گفت: «ما کوچکتررا پیش ازبزز گتر به‌شوهر ندهیم باز هم برای‌ما چوپانی کن تا او را نیزبه‌تو دهم.» و بعقوب چنین کرد و چون مدت به‌سر رسید راحیل را یز به‌او داد و بعقوت هردو خواهر را داشت و حدا عزو جل فرمود: «و دو خواهر را باهم نگیرید مکر آنچه از پیش بوده است.» گوید: یعقوب لیا وراحیل را باهم داشت و لیا بهودا و دوبیل و شمعون را آورد و راحیل بوسف و بنيامین راآورد و راحیل پس از تولد بنيامین از نفاس بمرد وخال یعقوب یك‌دسته گوسفند بدو داد و خو است‌سوی بیت‌المقدس باز گردد و به‌هنگام حرکت‌خرجی نداشت‌و زن یعقوب به‌یوسف گفت: «از بتان پدرم برگیر که‌عرجی راه از آن‌کتیم.» و او بر گرفت ودوپسر با بمقوب‌بودند و آنها را دوست داشت از آنرو که مادر نداشتند و بوسف را ازهمه کس بیشتردوست داشت وجون به‌سرزمین شام رسیدند یعقوب به‌یکی ازچوپانان خودگفت: «اگر کسی آمد و پرسید شما کوستید بگویید مااز بمقوب بنده‌عیص هستیم.» وعیص از یعقوب دست بداشت ۳۳۲ ترجمهٌ تادیخ طبری و بعقوب در شام بماند و دلبستگی او به‌یوسف و برادر وی بود. و برادرانکه دلبستگی پدر را به‌بوسف بدیدند حسد آوردند و بوسف به‌عواب دید که بازده ستاره و حورشيد و ماه سجدهٌ او کردند و این را با پدر درمیان نهادکه گفت : «پسرم خواب خود را با بسرادران مگ وکه‌با توکیدی کنند که شیطان دشمن آشکار انسان‌است.» ا یوب علبه‌السلام از وهب‌بن منبه آورده‌اند که‌ایو ب‌مردی‌از زوم‌بودو پسرموص‌بن‌راز ح بن‌عیص بن اسحق بن ابراهیم بود و دیگری‌گوید پسر موص‌بن رغویل بن عیص‌بن اسحاق بود و به کنتةٌ بعضی‌ها پسر موص‌بن رغویل بود. گوید پدرش از آنها بودکه وقتی نمرود خحواست ابراهیم را بسوزد بدو ایمان آورده بود و زنش که درخواب فرمان یافت او را بزند دختر یعقوب بن اسحق بود و لیا نام داشت و به‌قوب به‌زنی بدو داده بود. از غیات‌بن ابر اهیم آورده‌اند که‌گفت: «ابلیس دشمن خدا زن ایوب را بدید واولیا دختریعئوب بود وبدو گفت: ای لیا دعترراستگوی و خواهر راستکگوی.» و مادر ایوب دختر لوطبن هاران بود. گویند: زن ایوب که درخواب‌فرمان زدن اویافت رخمه دخترافرائیم‌بن‌بوستف بن بعقوب بود وهمه بمنیةٌ شام از آن ایوب بود. از ومب‌بن منبه روایت کرده‌اند که ابلیس لعنةاللّه علیه شنید که فرشتگان صلوات ابوب می‌کفتند که خدای عزوجل یاد وستایش او کرده بود و حسد آورد و ازخدا خحواست وی را برایوب چیره کند تا او را از دینش بگرداند و خدای او را حلد اول ۳۳ برمال ایوب. نه‌تن وعقلش. تساطداد و شیطان‌بزر گان قوم خویش را فراهم آورد. اینوب همه بثنيةٌ شام را از شرق تا غرب داشت و هزار بز با چوپانان در آنجا داشت با پانصد جریب زمین و پانصد باده که هر بنده زن و فرزند و مال داشت و لوازء هر جریب را ماده حری می‌برد که دو و سه و چهار و پنج و بیشتر بچه هش ‌ داشت. و چون ابلیس‌شیطانهای‌بزر گرا فراهم آورد گفت: «هرچه‌معرفت ونیرودارید بکار بر ید که‌مرا برمال ابوب‌تسلط داده‌اند ومال بلیه بزرگک‌است وفتنه‌ای‌که مردان بر آن صبر ندارند.» و درك از آنها که نیروی هلال چیزی از »سال ابوب داشت بگفت و آنها را بفرستاد و همه مال وی را تباه کردند و ابوب پیوسته ستایش خدا می کرد و تباهی مال وی‌را از پرستش وستایش خدا و صبربربلیات وا نمی‌داشت. وحون ابلیس عتعنةالله علیه اين بدید ازخحدا خحواست تا او را بر فرزندان ادوب نیز تسلط دهد و خدا اورابرفرزندان ایوب.نه‌تن‌وعقل وی»تسلط داد وهمه فرزئدانش را هلال کرد. آنگاه بدصورت‌معلم و حکمت آموز اولاد ایوب زخمی و سرشکسته‌پیش وی آمد وچندان ازم صیبت‌بگفت که ایوب رابه‌رقت آورد واوبگریست ومشتی خالك بر گرفتو برسرنهاد وابلیس‌خرسند شد که‌وادار کردنابوب‌به کاری چنین غنیمتی‌بود. پس از آن ایوب توبه آورد و استغفار کرد و فرشتگان نکهبان؛ توبه وی را به آسمان بردند و از ابلیس به‌نزد حدای عزوجل پیشی گر فتند. وجون مصیبت مال و فرزند ایوب‌را از پسرستش پروردگار وکوشش در اطاعت وی وصبر بر بلیات‌باز نداشت» ابلیس ازخدا عزوجل خواست تا اورا برتن ابوب تسلط دهد و دا او را برتن ایوب بجز زبان و عقل م قلبش تسلط داد و ابلیس بیامد و ایوب به‌سجده بود و دربینی وی دمید و تنش ملتهب شد و عفونت گرفت و مردم دهکده او را به کنیفی بیر ون دهکده راندند که هیچکس جززنش به اونزديك نمیشد. روف ترجمه تادیخ طبری اعتلاف کسان را دربارة نام ونسب زن ایوب ازپیش گفته‌ام. وهب‌بن منبه گوید: زن ایوب پیش وی میرفت و هرچه لازم داشت همراه میبرد و سه تن بردین ایوب بودند وچون بلیه اورا بدبدند از وی بگشنند و تهمت زدند ولی از دینش نرفتند. یکیشان بادد ودیگری الیفز و سومی صافرنام داشت و اينان برفتند وایوب را به‌ملامت گر فتند وجون سخنشان‌بشنید ازخدا كمك خحواست و بنالیدوپروردکار رحمش آورد وبلیه ازاو برداشت ومال وفرزند بدوبازداد بیشتر از آنچه بود و گفت: «ببای رو ان شو که‌اینجا غسلگاهی خنكو آشامیدنی است.» و او غسل کرد و به‌نکویی وجمال مانند پیش ازبلیه شد. ازحسن روایت کرده‌اند که ایوپ هفت سال وچند ماه در کنیفبنی اسر ائثیل افتاده بود و ازخدا نخو استه بود که بلیه از اوبردارد و در همه‌زمین کسی پیش خدا عز و جل‌عزیز تراز ایوب نبود. وچنان‌شد که‌بعضی کسان گفتند: «اکر پروردگار را با او کاری بودبا وی چنین نمیکرد.» و در این منکام ابوب به‌دعا پرداعت. این شمه‌ای ازحکایت ابوب بود وما خبر وی را پیش از دوسف و قصه وی آوردیم ازاین‌رو که گفته‌اند وی به‌روز گار یعقوب پدر بوسف علیهم‌السلام پیمبری داشت و گویند که عمر ایوب نود وسه‌سال بود وهنگامء رگ به‌حومل پسرش وصیت کرد و خداعزوجل پس از او پسرش بشربن ایوب‌را پیمبری داد و اورا ذی‌الکفل نامید و بگفت تاکسان را به‌توحید بخواند و او همه عمر به‌شام «قر داشت و وقتی بمر دهفتادو پنج‌سال‌دراشت. و شر به‌پسرخود عبدان وصیت کرد وخدا عزوجل پس‌ازاو شعیب‌بن صیفون ابن عنقا ابن ثابت‌بن مدین‌بن ابراهیم را به‌امل مدین فرسئاد. درنسب شعیب اختلاف هست. اهل تورات سب وی را جنین گفته‌اند که یاد کردم اما بکُقتة ابن اسحاق وی شعیب‌بن میکائیل از اعقاب‌مدین بود. بعضی دیگر ۰۰( لج«جسسسس(جصجبجسج مس یس( 0۰ کته ا ند شعیب ازاعقاب ابر اهیم نبود بلکه فرز ند بکی از موّهنان ابراهیم بود که از دخعتر لوط زاد ومادربزرگ شعیب» دختر لوط بود. سخی ازحکابت شعیب علبه‌اسلام گویند: نام شعیب یترون بود ونسب‌وی‌را با اختلافی که در آن هست بگفتیم و چنانکه گفته‌اند نابینا بود. از سعید بن جبیر روابت کرده‌اند که در بارةٌ کلام حدای که به‌حکایت از گفتار قوم شعیب فرماید : «و ترا در میان خویش ضعیف می‌بینیم » گفته بود وی تا از سفیان زوایت کرده‌اند که شعیب خحطیب پیمبر ان بود وخدای تعالسی وی را سوی اهل ءدین فرستاد که اصحاب‌ابکه بودند وابکه درخت انبوه باشد و کافر حدای بودند و از پیمانه و وزن می کاستند و مال کسان را تباه می کردند و خدا عزوجل قوم شعیب را با وجود کفرشان روزی بسیار ومعاش مرفه داده بود وشعیب به‌آنها گفت: «یاقوم اعبدو االّه مالکم من‌اله غیره‌ولا تنقضوا المکیال والمیزان انی اراکم بخیرواتی اخاف علیکم عذاب بوم محیط". یعنی: ای قوم‌خدای یکتا را که جز او خدایی ندارید بپرستید و پیمانه و وزن راکم مدمید که من کارشما را خوب می‌بینم و ازعذاب روزی‌که فسراگیرنده است برشما بیمنا کم. و گفتار شعیب وپاسخ قوم چنان بود که خدا عزوجل در کتاب عزیز خویش باد فرمود. ۱ - هود: ۸۴ ۳۷۶ ترجمهٌ تاردیخ طبری تست ور ارس تن وی سس از ابن اسحاق روایت کردها ند که هروقت پیمبرصلی‌الّه علیه وسلم از شعیب سخن میکردمیگفت: «وی‌خطیب پیه بر ان‌بود که‌با قوم عویش نکوسخن‌میکفت وچون طغیان و گمراهی قوم طولانی شد و تذ کارشعیب ویاد آوری عذاب خدای هو ثر نیفتاد وخدا عزوجل خواست هلا کشان‌کند عذاب روزسایه را به آنها فرستاد.» ابن‌عباس دربارة یه قر آن که ازعذاب روزسایه سخن‌داردگوید: خداعزوجل گرمایی سخت فرستاد که نفسهایشان گرفت و به‌خانه‌ها پناه بردند وگرما به‌درون خانه‌ها نیزرسید و نهسهایشان راگرفت وازخانه‌ها به‌صحرا پناه بردند وخدا عزوحل ابری فرستاد که بر آنها سایه افکند وخنك وخوش شدند وهمدیگر را ندا دادند و چون زیر ابرفراهم شدند خدا آتشی فرستاد واین عذاب روز سایه بود که عذاب روزی بزرك بود. از قتاده روایت کرده‌اند که شعیب بدوقوم »بو شده بود قسوم وی اهل مدین بودند و به‌اصحاب‌ایکه نیزمبعوث شده بود. ایکه درعتان انبوه است وجون خدا عزو جل خواست عذابشان کند گرمابی سخت فرستاد و عذاب را چون ابسری بر آورد وچون نزديك آنها رسید به‌امید خنکی زير آن رفتند و آتش برآنها بارید و معنی گفتار خدای که فرماید: «عذاب روزسایه آنها را بگرفت.» همین است. بعضی اهل علم نیز گفته‌اند که قوم شعیب یکی ازحدود خدا را معطل داشتند وخدا عزوجل روزیشان بیفزود و باز حدی را معطل داشتند وخدا روزیشان بیفزود و بدینسان همینکه حدی را معطل داشتند حدا روزیشان را بیفزود و جون خدا خحواست هلاکشان کند گرمابی سخت فرستاد که آرامشان را بگرفت و سایه و آب سودشان نداد و یکیشان برفت و زبرسايةٌ ابری جاگرفت و آر ام شدو باراد عریش را ندا داد که سوی آرامش بیایید و همکی‌باشتاب بر فتند و چون فر اهم آمدندخعدای آتش ببارید و این عذاب روز سایه بود. از زیدبن معاویه روایت کرده‌اند که‌گرمایی سخت قرارشان را ببرد و ابری جلد او ل ۳۳۷ جون سایه بیامد وجون زیر آن بخفتند زلزله آمد. از این‌زید نیز روایت کرده‌اند که خدا ابری سایه‌داربر آنها فررستاد وخورشید را بفرمود تا هرچه برزمین بود بسوخعت و همگی به‌زیر آن سایه رفتند و چون فر اهم آمدند خدا سایه را ببرد و خورشید را بر آنها مسلط کرد و چون ملخ در تابه سوختند. زیدبن اسلم دربارة گفتار خدای عزوجل به‌حکایت قوم شعیب که کفتند: نماز تو وادارت می کند که ما را از آنچه پدرانمان می کرده‌اند وما نیز دراموال خویش خواهیم کنیم‌منع کنی. گوید: از جمله‌چیزها که شعیب از آن منعشان می‌فرمود سبك کردن درهمها بود. از محمد بن کعب قرظی نیز آورده‌اند که سبب عذاب قوم شعیب بسریدن درهمها بود. اکنون به سخن اد بعقو ب‌وفر ز ندان وی باز می گر د.بم گوبند وخدا بهتر داندکه اسحاق پسر ابسراهیم صلی‌الّه علیهما پس ازتولد عیص و یعقوب بکصد سال بزیست و وقتسی بمرد یکصد و شصت سال داشت و پسرانش عیص و بعقوب وی را به‌نزديك قبر پدرش ابراهیم صلی‌اله علیه و سلم در کشتزار حبرون به‌عال سپردند و عمسر بعقوب پسر اسحاق صد و هفتاد و چهار ت۳۳ ۳۳۸ ترجمة تادیخ طبری سخن دد بازةٌ حکابت بو سف: یوسف و مادرش» به‌زیبائی چنان بودندکه هیچکس نبود. از انس روایت کرده‌اند که پیغمبر صلی الله علیه وسلم فر.ود بوسف ومادرش سخت نکوروی بودند وچون مادرش راحیل اورا بیاورد شوهرش یعقوب فرزند را به خواهر حوبش داد تا برستاری کند. ودبالهٌ حکابت درروابت مجاهداست که گوید: نخستین بلیه که برای‌بوسف رخ داد ازعمه‌اش دختراسحاق بود و اوبزر کتر فرزند اسحاق بود و کمر بند اسحاق بدو رسیده بود که به‌بزر کترمی‌رسید وه رکه در آن خیانت ی کرد متعلق به‌صاحب کمربند می‌شد وهرچه می‌حواست دربارةٌ او میکرد. هنگامی که بوسف متو لد شد یعقوب وی را به‌عمه‌اش سپرده بود که پرستاری کند وعمه هیچکس را جون بوسف دوست نداشت وچون یوسف بزرگ شد به بلو غ رسید و بعقوت بدودل بست وپیش خواهر آمد و گفت: «خواهر» یوسف را به‌من بده که بکساعت دور آزاو نتوانم بود.» اعمه گفت: «بخدا او را رها نکنم.» یعقوب نیز گفت: «بخدا من نیز اورا رها نکنم.» سپس عمه گفت: «چند روز اورا پیش من بگذار که او را سیر ببینم شاد از او آرام گیرم.» وچون یعءوب از پیش خواهر برفت کمر بند اسحاق را بر کرفت و از زیسر لباس به کمر بوسف بست و گفت: «کمر بند را گم کر ده‌ام ببینید کی برداشته است» وچون جستجو کردند آنرا به‌نزد بوسف یافتند وعمه گفت بخدا اومتعلق به‌من است وهرچه خواهم با او کنم. هت جلد اوك ۲۳۹ کربد: «وقتی یعقوب بیامد و عمه حکایت باوی بگفت. بعقوب گفت:«ا گر چنین کرده استمتعلق‌به‌تو است‌ومن‌جزاین کاری‌نیارم کرد.» و عمه بو فر انگهداشت و بعقوب کاری نتوانست کردتا وی‌بمرد ومعنی‌سخن بر ادر ان بوسف که در باره بنيامین گفتند: «ا کراو دزدی کرده برادرش‌نیزسابقاً دزدی کرده‌بود.» همین است.» ابوجعفر گوید: وچون برادران به‌هنگاه طفولیت بوسف شدت علاقة پدر را سیت به‌او بدیدند حسد آوردند وبا همدیگر گفتند: «برسف وبرادرش پیش پدرمان از ما که گروهیم محبو بتر ند و بدرمان‌درضلالتی آشخار است.» آنگاه حکایت وی وحکایت یعقوب چنان بود که خدا عزوجل در کتاب عز یز حویش آورده که از پدر خر استند تا برسف را همراهشان به‌صحرا فرستد که‌بدو د وبازی ؟:د وضامن حفظ اوشدند و بقوب گفت که از دوری او غمین خواهد شد وبیم دارد که کر گ اورا بخورد و به‌فریب پدرسخنان درو غ گفتند وبوسف را ببردند وحود به‌صحر | شد ند خو استند وی را به‌جاه انداز ند. از سدی‌روابت کر ده‌اند که‌بعغرت بوسف‌را که عزبزتربود بابرادران بفرستاد رجون به‌صحر | رسیدند با او دشمنی کردند ويك برادر او را ميزد و چون به‌دیگری پناهندد می‌شد ازاو نیز کتك می‌خورد و همچنان او را زدند تا نزديك مرگ بود و هی کست: «ای پدر! بدانی که کنیززادگان با پسرت چه کردند.» وجون‌نزديك بوو اور! بکشند وبوسف بانگ همی زد بهرداگفت: «مکر با من پیمان نکر ده‌اید که‌او را نکشید.» پس او را سوی چاهی بردنسد که‌در آن افکنند و او را در چاه آویختند اسا اوبکنارة چاه چنکک زده بود» دستانش را ببستند و پیر اهنش را بیرون کردند و بوسف گفت: «برادران پیراهنم را بدهید که در چاه به فن کنم.) رت 7[ ٍِ- اسم ۱۳ کفت: «من چیزی ندیده‌ام.» و اورا درچاه آویختند و جون به نیمه رسید بینداختند مگر بمیرد وجاه آب داشت و در آب افتاده و به‌سنگی پناه برد وبر آن ایستاد وچون به‌چاه افتاد گریستن آغاز کرد و او را نسدا دادند و بوسف پنداشت رافت آوردها ند وپاسخ داد» اما خو استند سنگی بینداز ند واورا بکشند ویهودا منعشان کرد و گفت: «مگربامن پیمان تکردید که اورانکشید.» ویهوداغذا برای وی آورد وخدا عزوجل حکایت برادران یوسف‌را یاد کرد که شبانگاه گربان پیش پدر آهدند و گفتند که گرلك بوسف را بخورد و پدر کفت: «بل سولت لکم انفسکم امرا فصبر جمیل! یعنی: [چنین نیست] بلکه ضمیرهایتان‌کاری [بزرگک] ر! بهشما نیکو وانمود وصبری نکو باید. و کاروان بیامد وبوسف را ازچاه بر آورد و آنکه وی را ازجاه بر آورده بود گفت: یا بشری هذا غلام۲ یعنی ای مژدگانی. این غلامی است. از قتاده روایت کرده‌اندکه چاه در زمين بیت‌المقدس بود و مکان آن معلوم است و در روایت سدی هست کهآ نکه بوسف را از حاه بر آورد همر اه حود را ندا داد که‌نام وی بشری بود و گفت: «ای بشری». وهم خدای عزوجل حکایت فرمود که کاروان و آنکس که بوسف را از چاه در آورده بود وی را به‌بهایی ناچیز» درهمهای معدود خریدند و او را در میان کالا نهان کردند مبادا بازرگانان دیگرچون از قیه‌ت آگاه شوند طالب شر کت در معامله باشند و برادران به خسریداران گفتند او را ببندید که فرار نکند و در مصر او را به‌معرض فروش‌نهادند و او می‌گفت: «کی مرا می‌خرد » وشاه اورا خر بد وشاه شرلتان وه ۲۱ یوسف ۱۸و٩۱‏ " چلداول .. . . . . . .. . .‏ . اااااآاآا و۲ قیمت بوسف ناچیزبود؛ گویند: اورا به‌بیست درهم فروختند و تقسیم کردند وده نفر هر کدام‌دودرهم برداشتند و در اهم معدود بود» نه وزن شده. زیرا در آن روزگار قیمت درم از روی وزن بود و به‌فولی به‌چهار درهم فروختند وبه قرلسی بهای وی بیست ودودرهم بود. گوید: آنکه درمصریوسف را بخریدمالك‌بن‌دعر بن‌یوبب‌بن عفقان‌بن مدیان بن‌ابراهیم بن خلیل بود وچون اورابخرید به‌زن‌خودگفت: «وی را گرامی بدار.» از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که نام حریداریوسف؛ قطفیر وبه‌قولی اطفیرین روحیب بود ولقب عزیزداشت وخزاین مصربدست وی بود وچنانکه ازابناسحاق روایت کرده‌اند شاه» ریان بن‌و لید یکی ازءمالیق بود» ولی دیگری گسوید: در آن هنگام شاه و فرعون مصرزیانبن شروان بن اراشة بن قاران بن عمروبن عملاق‌بن لاوذین سام بن نوح بود. بعضی‌ها گفته‌اند عاقبت این شاه ایمان آورد وپیرو دین یوست شد و بوستف پس از وی زنده بود و ازپس وی قابزس‌بن مصعب‌بن معاویةین نمیرین سلو اس‌بن فار انابن عمروبن عملاق‌بن لاوذبن سام‌بن نو ح علیه‌السلام بشاهی رسید که کافربود ویوسف اورا به‌اسلام خواند و بدیرفت. بعضی اهل تورات گفته‌اندکه حکایت یبوسف وبه‌مصر رفتن وی چنان است که او هفده ساله بود و سیزده سال در منزل خریدار خحسویش بماند و چون سی- ساله شد فرعون مصر و لیدبن ریان اورا به‌وزارت گرفت و صدو ده ساله بو دکه بمرد و به‌بر ادرش بهو دا وصیت کرد و از وقتی که از بعقوب دورشد تا وقتی که دو باره درمصر بدو رسید بیست و دوسال فاصله بود و بعقوب و کسانش هفده سال در مصر پیش بوست بودند و یعققب صلی‌الله علیه و سلم به بسوسف علیه‌السلام وصیت کرد. و بععوب با هفتاد کس به‌مصر آمده بوده سس رت و جح ۳۲ ترجمهةٌ تادیخ طبری اطفیر حریدار بوسف بزن خودء» که به‌روایت ابن اسحاق راعیل نام داشت گفته بود اورا گرامی‌دارباشد که مارا به کار آید یا او را به‌فرزندی گیربسم و هم در روایت ابن اسحاق هست که اطفیرمردی بود که با زنان کار نداشت و زنش راعیل زیبا بود و ازشاهی ومال متنعم بود. وچون یوسف علیه‌السلام سی و سه ساله شد خدا عزوجل حکمت‌وعلم بدو داد. مجاهدبهتوضیح آیه قر آن که گوید: حکمت وعلم بدودادیم» گوبد:«عقل وعلم پیش ازپیمبری بود.» و چون به سن کمال رسید صاحبخانه‌ا؛ راعیل زن اطفیر» اورا به‌حویشتن خواند و درها را ببست و چنانکه گفته‌اند محاسن یوسف را برشمرد تا رغبت وی را برانگیزد. از سدی روارت کرده‌اند که راعیل بدو گفت: «یوسف موهایت جه‌نیکوست.» و او گفت: «نخستین چیزی است که ازئن من بریزد.» سس کشت: «جشمانت جه زیباست». گفت: «نخستین جیزی است که ازتن من بدخال افتد». گفت: «صورتت جه زیباست». کفت: «خالك آذرا بخورد.» وهمجنان یگذت تااوی را راغب خریش کرد وفصد هسدیگر کر دند و به‌خحاند در آمدند و زن درها را بیست و یسوسف خواست بند بگشاید وصورت بعقوب را بدید که ایستاده بود و انکشت کزان می گفت: «یوسف با اونیامیز که کسی جود تو تا وقتی که با زن نیامیزد چون پرنده آسمان است کهکس تاب وی نیارد. و جون بیامیزی چون پرنده‌ای باشی که به‌زمین افتد و از خویثتن دفاع نتواند کرد» کسی چنون تو تا وقتی با زن نيامیزد چون کاوی نیرومند باشد که به کارش نگرفته باشند جلد اول ۲۵۳ وچون بیامیزی چون گاوی باشی که بمیرد ومورچگان به‌ریشه شاحش در آید و از خویش دفا ع نتواند کرد.» پس او بند ببست و دوان برفت و راعیل بدو رسید و پشت پیراهنش را بگرفت و بدرید که از تتش در آمد و بیفتاد و یوسف به‌طرف در دوید. از ابن عباس پرسیدند قصد یوسف درباره راعیل تا کجا بود کفت: «راعیل بنحفت واومیان پاهایش نشست وبه‌در آوردن لباسش پرداعت.» وخداقصدید وی را ببرد و برهان‌عوبش‌رابدونمود. چنانکه‌بعضی‌ها گفته‌اند» برهان خدا تصو بریعقوب بودکه انگشت می‌گزید. بعضی دیگر گفته‌اند ازیکسوی خانه ندا آمد که آیا ز نامی کنی‌تاچون پرنده‌ای شوی که پرش بریزد و بی‌پر بماند ؟ بعضی دیگر گفته‌اند بر دبوار نوشته دید که ولاتقر بوا الزنا انه کان فاحشة وساء سبیلاا بعنی: «نزديك زنا نشوبد که کاری‌زشت وروشی بد است. وچون برهان پروردگار عویش بدبد برحاست و به‌طرف در دوید تا از قصد خویش بگریزد و راعیل به‌دنبال وی‌آمد و پیش از آنکه از دربرون شود بدو رسید و پیراهنش را از پشت بگرفت و پیراهن بدرید و عزیز را که مالك بسوسف و شوهر راعیل بود» بر در بدیدند که با پسر عموی راعیل نشسته بود و زن گفت: « سزای آنکس که با کسان تو قصد بد داشته باشد این است که بهز ندان شود با عدابی دردناك بیند. وی قصد من داشت و من او را از خویش براندم و پیراهنش بدر یدم۰) بسوسف گفت: «او قصد من داشت و نبپذیرفتم و بگریختم و به من رسید و پیر اهنم بدرید.» پسرعمر احیل گفت: «اين از بیراهن روشن می‌شوداگر پیر اهن ازپیش‌دربده اش هی انعی ا نات ۲ ۳ ۱۵۴ ترجمه تاریخ طبری باشد زن راست می‌گوید و یوسف دروغگوست و اگر پیراهن ازپشت‌دریده باشد زن دروفگوست و یوسف راستگوست. وجون پیراهن را بیاوردند ودید که از پشت‌دریده بحکابت‌قران گفت: «انه من کید کن ان کید کن عظیم» یوسف اعرض عن هذاو استغفری لذنبك انك کنت من الخاطگین ». بعنی: این نیرنگ شماست که نیرنگ شما بزرگک است. بوسف این‌راندیده بگیر و ای‌زن از گناه حویش آمرزش بخواه که تو حطاکار بوده‌ای. از نوف شامی روایت کرده‌اند که یوسف نخواست چیزی بگسوید تا وقتی زن گفت: «سزای کسی که باکسان خود قصد بد کنداین است که به‌ز ندان‌رود باعذاب و یوسف خشمگین شد و کفت: «او قصد من کرد». در باره شاهدی که از کسان زن بود و شهادت داد اختلاف کرده‌اند بعضی‌ه| همان گفته‌اند که از سدی نقل کردم که‌پسرعم راعیل بود و بعض‌دیگر گفته‌اند کود کی در گهواره بود. از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که‌پیمبر صلی‌الله علیه وسلم فرمود: «چهار کس در کود کی سخن کردند که شاهد یوسف از آنجمله بود.» گویند شامد همان‌پیراهن از پشت پاره شده بود. مجاهد. دربارة گفتار خدا عزو جل که شاهدی از کسان زن شهادت داد گوبد: پیراهن از عقب دریده بود و همین شهادت بود و چون شوهر زن دید که پیراهن یوسف از پشت در بده‌به‌راعیل همسر خویش گفت: «اين از کید شماست که کید شما زنان‌بزرگ است.» آنگاه به‌یوسف گفت: «از تکرار این سخن که‌او ترابه‌سوی‌خویش خوانده چشمبپوش و به‌میچکس مکوی.» و به‌ممسر خویش گفت: «از گناهت آمرزش ۱- بوسف ۲۸ و ۲٩‏ جوا ۵۵ بخواه که تو حطاکار بوده‌اند. و زنان مصر از قصه بوسف و زن عزیز که یوس را به حویش خحصسوانده بود» سخن کردند و کار نهفته نماند و گفتند: رز عرز یز غلامش ر ابه‌عویش خوانده و دل به دوستی او داده.» و چون زن‌عزیز شنید که آنها درباره او و بوسف سخن کرده‌اند» آنها را بخواند و مجلسی بیاراست و متکاها نهاد که بر آن تکیه ز نند و چون بیامدند خسوردنی و نوشیدنی داد و اترج داد و هسريك را کاردی داد که اتر ج ببرند . و دنباله حکایت در روابت مجاهد از ابن‌عباس آمده که چون زن‌عزیز چنین کرد بوسف را درجای دیگر نشانیده بود و بدو گفت پیش‌زنان بياید و یوسف‌بیامد و جون او را بدیدند سخت بزر گ شمردند و حرمت کردند و دستان خویش را با کاردی که داشتند ببربدند و پنداشتند اترج می‌بر ند و گفتند: «اين هر گز انسان‌نباشد بلکه فرشته‌ای بزر گوار است.» و چون چنین شد و در بك دیدار یوسف دستان خحسویش ببر یدند و عقلشان برفت و بدانستند که درباره زن عزیز خطا کرده‌اند وی گفت: «اين همانس تکه‌مر | در باره وی ملامت کردید. من او را به‌عویش خواندم و او از آن پس که بندکشاد مصون ماند.» سپس به آنها گفت اکر آنچه گویم نکند به‌زندان رود و خحسوار شود و او صلی الّه علیه ز ندان را برعصیان خدای بر گزید و کفت: «پروردگارا زندان از آنچه مراسوی آن می‌خوانند بهتر است.» واز پروردگار کمك‌خو است‌و گفت: «پروردگارا اکر کیدشان را از من نگردانی مایل آنها شومو به‌صف نادانان روع.» خداعزوجل خبر دادکه دعای وی را اجابت کرده و کیدشان را بگردانیده و او را از ارتکاب کناه مصون داشته است. و عردر از آن پس که درید کی پیراهن از پبشت و خراش صورت و بریدن یه 7 لک ۳۵۶ ترجمه تاریخ طبری دستان زنانرا بدید و برائت بوسف از تهمت روشن شد رای حویش‌بگردانید. گویند سبب تغیبر رأی عزیز چنان بودکه راعیل» زنش؛ بدوگفت: «این غلام عبرانی مرا میان مردم رسواکرد که به‌آنها گوید من او را به‌حود خوانده‌ام و من فرصت سخن کردن و بیان عذر عویش ندارم یا به‌من اجازه بده برون شوءو عذر خویش بگویم یا او رانیز چون من به‌زندان کن.» خحدا عزوجل فرمود: «از پس آن که آبات بدیدند نظرشان جنان شد که اورا تا مدنی به‌ز ندان کنند.» گوبند: وی را هفت‌سال در زندان بداشتند. عکر مه ببه توضیح کلمه «تا مدتی» که در فر آن آمده کگوید: «بعنی هفت سال». و چون عزیزیوسف را به‌زندان کرد دوتن از خادمان‌شاه فرمانروای‌بزرگک مصرء ولیدبن ریان نیز باوی به زندان شدند. یکیشان مراقب غذای‌شاه‌بودودیگری شر ابدار وی بود. از سدی روایت کرده‌اند که شاه برنانوای عویش خشم آورد و به‌زن‌دانش کرد از آنرو که شنیده بود قصد دارد شاه را مسموم کند و شرابدار را به‌زندان کرد از آنرو که پنداشته بود همدل انوا بوده است و خحدا عزوجل فرمود: «و دو جو ان باوی به‌زندان شدند». و جون بو سف به‌زندان در آمد جنان که‌در روابت‌سدی‌آمده» گفت: (تعبیر حواب‌توانم کرد.» ویکی از آن دوجوان گفت: «بیا این‌غلام عبرانی را بیازم‌اییم.» و بی آنکه خوابی دیده باشند از او سوّال کردند. نانوا گفت: «انی ارانی احمل فوق راسی خبزا یا کل الطیر منه و قال الآ حر انی ارائی اعصر خمرا نبئنا بتاویله انا نرالث من المحسنین! بعنی: خویش را دیدم [- بوسف. ۲۶ ۳۷۲ که روی سرم نان می‌برم که مرغان از آن می‌خورند و دیگری گفت به‌رویا حویش را دیدم که انگور می‌فشارم ما را از تعبیر آن حبردار کن که تسرا از نیک وکاران می بیمیم .) روابت هست که از ضحاك پرسیدند: معنی گفتار حدای عزوجل که‌ف رماید: «ترا ازنکو کار ان می بینیم) جیست و او گفت: «وقتی کسی در زندان بیه‌ار مسی‌شد یوسف به‌پرستاری او قیام می کرد و اگر محتاجی بودبرای او چیزی فراهم‌می آورد و ار جای کسی تنگگ بود» جای گشاده می‌ کرد.» و بوسف به آنپا گفت: «پیش از آنکه غذایی برای شما بیارند که بخورید شما را از تعبیر خسوابتان خبر دهم . و او صلی‌الّه علیه نخواست تعبیر خوابشان را بگوید و سخن دیگر آورد از آنر و که پاسخ پرای یکیشان ناخوشایند بود و گفت: «ای پاران زندان» آبا خدایان بسیاربهتر است يا حدای بگانه قهار.» نام یکی از جوانان زندانی محلب بود و همو بود که میکفت برسر حویش نانی دبده بود و نام دیگری بنو بود و همو بود که میگفت خواب‌دیده بود شراب می‌فشازد. و دوزندانی اصرار کردند تا بوسف گفت: «یکیشان به‌حداوندگار عویش شراب دهد» یعنی آنکه» دیده بود که شراب می‌فشرد و دیگری بر دار شود ومرغان‌از سر وی بخورند.» و چون تعبیر خوابشان بگفت گفتند: «ما خوابی ندیدیم.» در روایت عبداللّه هست که دوجوان زندانی که به‌نزد یوسف آمدند خوابی ساخته بودند تابوسف را بیازمایند و چون خوابشان را تعبیر کرد گفتند: «ما بازی کردیم.» گفت: «کاری که درباره آن نظر خو استید مقرر شد.» آنگاه به‌پنو که بنداشت نجات خواهد یافت گفت: «مرا پیش خداوندگار حویش؛ یعنی شاه» یادکی و بگ و که مرابه‌ستم زندانی کرده‌اند.» و شیطان یاد آوری شاه را از خاطر وی‌ببرد. ۳۵۸ ترجمةٌ تادیخ طبری در روایت مالك‌بن دینار هست که وقتی یوسف به‌ساقی گفت: «۰سرا پیش خحداو ند کارت باد کن» ندا آمد که‌ای بوسف؛جرز من بپشتیبان گرفتی؟ مدتز ندان ثر | درازمی کنم و یوسف بگریست و گفت: «پروردگٌارا بلیه فراو ان دل مرا به‌فرامسوشی کشاند و سحنی گفتم.» عکر مه از پیمبر صلی‌اله علیه وسلم روایت کرده که اگریوسف چنان نگفتی و بجز خدای از کس گشایش نخواستی آنهمه مدت‌در زندان نماندی. از وهب روایت کرده‌اند که گفت: «(ایوب هفت سال در بلا بود» و یوسف هفت سال در زندان بسوده و بخت نصر هفت سال عذای کشید و هفت سال میان درند گان‌بود.» و شاه مصر خوابی بدید که سخت بترسید. ازسدی روایت کر ده‌اند که خدا عزوجل رژیایی بیم‌انگیز به‌شاه نمود» هفت گاو چاق دید که هفت لاغر آن را بخورد و هفت خوشه: سبز و هفت دیگر خحشك. و جادو کُران و کاهنان و اثربیتان را فراهم آورد و قصه فرو خواند. گفتند: «خوابهای آشفته است و ما تعبیر خوابهای آشفته ندانیم.» و آن جوان زندانی که نجات بافته بود» بعنی بنو» پس ازمدتی مراموشی به‌یاد یوسف افتاد و گفت: «من شما را از تعبیر آن خبردهم مرا بفسرستید.» واو را فرستادند و پیش بوسف شد و گفت: «ای راستگوی» درباره‌هفت گاوجاق که هفت لاغر آن را بخورد و هفت خوشه سبز و هفت دیگر خشك نظر بده که شاه درحواب حجنین دیده است۰» از ابن‌عبساس روایت کرده‌اند که زندان در شهر نبود و ساقی پیش بوسف رفت و گفت: «درباره هفت گاو چاق تا آخر نظر بده.» از قتاده روایت کرده‌اند که هفت کاو چاق هفت سال حاصلخیز بود و کاوان جلد اول ۲۳۵۹ تحت سس سست ۳ تست دوخ من مرو طخ و ما و سس داب بت مه لاغره سالهای حشك بیحاصل بود وهفت خوشه سبر و هفت دبکر حشك سالهای حاصلخیز و سالهای بیحاصل بود و چون بوسف تعبیر آن با بنو یگفت وی پیش شاه رفت و سخنان بوسف را با وی بگفت و پادشاه بدانست که گفتار وی راست است‌و گفت: «او راپیش من آرید» وچون فرستاده بیامد ویوسف را پیش‌شاه‌خواند بوسف گفت: «پیش خداوند گارت باز گرد و از او بپرس: فصه زنانی که دستان خویش ببربدند چه بود و پروردگارم از کیدشان با خبر است.» از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که اگر بوسف آن روز و پیش از آنکه شاه را از حکایت خود خبر دهد از زندان در آمده بود پیوسته در حاطر عزیز مسی‌ماند که این همانست که قصد زن من کرد. و چون فرستاده پیش شاه برگشت شاه زنان را فراهم آورد و گفت: «قصه شما جه بود که بوسف را به‌عو یشتن خواندید.؟» و زنان چنانکه در روابت سدی هست. گفتند: «خدا نکند» ما درگز بدی از او ندیدیم ولی زن عزیز به‌ماگفت که‌وی را به‌حویشتن خوانده و با او به‌عانه در آمده است) و زن عسزیز گفت: «اينك حق نمایان شد ومن او را به‌حویشتن خواندم و او راستگوست.» بوسف گفت: «این رفت و آمد فرستادگان شاه در بارة کار زنان برای آن بودکه آقای من اطفیر بداندکه در غیاب وی در مسورد زنش راعیل با وی خیانت نکرده‌ام و خداکید خائنان را رهبری نکند.» و جون شاه حال و امانت بوسف بدانست گفت او را بیارید که از خاصان خود کنم وچون بیامد وبااو سخن کرد گفت: «تو اکنون به‌نزد ما امین و نیرومندی». و یوسف به‌شاه‌گفت: «خزاین این سرزمین را به‌من سپار.» از پونس روایت کرده‌اند که فرعون بجز انبارهای خوردنی» خحسزاین بسیار داشت و همه را بدو سپرد و کار قضا را بدو داد وحکم وی نافذ شد. از ابن اسحاق روادت کر ده‌اند که حون بوسف به‌شاه گفت: رعسزاین اين ۲۶۰ ترجمةٌ تادیخ طبری سرزمین را به‌من بسپار». شاه‌گفت: «سپردم». و چنانکه گویند عمل اطفیر را بدو سپرد و اطفیر را بر کنار کرد. حدای تباركك و تعالی کگوید: و و کذلك مکنالیوسف فی‌الارض یتبوأً منها حیث یشاء نصیب برحمتنا من نشاء ولانضیع اجرالمحسنین!. بعتی: بدینسان بوسف را در آن سرزمین تمکن دادیم که در آن هر کجا خحو اهد مقام گیرد. مرحمت خحویش رابه‌هر که‌تعواهیمر سانیم وپاداش نیکو کاران‌راتباه‌نمی کنیم.» گوید: شنیدم که اطفیر در همان شبها بمرد و شاه راعیل همسر اطفیر را زن یسوسف کرد و چون به‌علوت شدند پوسف با او گفت : «اين بهتر از آنجه می‌خو استی نبود!» گویند وراعیل به‌پاسخ گفت: «ایر استگوی مرا ملامت مکن که منز نی بو دم چنانکه می‌بینی زیبا و نیکوروی و متنعم مال و دنیا و شوهرم با زنان کاری نداشت و تو زیا و نکو اندام بودی و دلم چنانکه دیدی برمن جیره شد.» گویند: یوسف او را دوشیزه یافت و ده پسر برای وی آورد: افراییم ومشا. در روابت سدی هست که یوسف کار داد و ستد مصر را مراقبت می‌کرد و معنی گفتار حدا عزوجل همین است که فرمود: «وکذلك مکنا ایوسف فی الارض یتبو ا منها حیث یشاء» یعتی: و بدینسان یسوسف را در آن سرزمین تمکن دادیم که در آن هر کجا خواهدمقام گیرد. و چون شاه حزاین مصر را به‌یوسف سپرد وی بگفت تا محصول سالهعای حاصلخیز را در عوشه نگهدار ند و ازپس این سالها دوران حشکسالی بیامد ودبار فلسطین نیز چون جاهای دیگردچار قحط شد و خاندان یعقوب بیز به‌محنت‌افتادند. چنانکه در روایت سدی آمده. بععوب فرز ندان خویش را روانه مصر کرد وبنيامین برادر یوسف را نگهداشت وچون پسران یعقوب بربوسف در آمدند آنها جلد اول ۲ ۱ 7۶۱ را بشناخت ولی آنها وی را نشناختند و چون‌آنها را بدید گفت: «کار خجویش‌را با من بگوییدکه شما را بشناسم.» کفتند: «ما گروهی از مردم شامیم.» گفت: «جرا اینجا آمده‌اید؟) گفتند: و آمده‌ایم آذوقه بگیر یم». گفت: «درو غ گفتید» شما جاسوسید؛ شما چند نفرید؟» کفتند: «ده‌نفر ». گفت: (شما ده‌هز ار نفر بد. هریکی به‌هز ار نفرء قصه خحویش بگو بید). گفتند : «بر ادریم و فرزندان مر دی راستگوییم. ما دو ازده‌نفر بودیم و پدرمان يك برادر را بسیار دوست داشت و او با ما به‌صحرا آمد و آنجا هلال شد و او از همه برادران به‌نزد پدر محبوبتر بود.» گفت: «پس از او پدرتان علاقمند کی شد؟) گفتند: «يك برادر دیگر که کوچکتر از او بود». گفت: «چگونه دعوی‌می کنید که‌پدرتان صدیق است‌و اوبه‌جای برادربزر کتر پرادر کوچکتر را دوست دارد. این برادر کوچکتر را بیارید من ببینیم» واگرنیارید پیش‌من پیمانه ندارید؛ و نزديك من مشوید.» گفتند: «با پدرمان سخن م ی کنیم. گفت: «یکی را به کرو دهید که بررگردید» . و آنها شمعون را به کرو دادند . از این اسحاق رو ایت کرده‌اند که وقتی یوسف محنت مردم‌رابدیدهمه‌رابرابر گرفت و به‌هر کس بیش از بك بار شتر نداد و بکی نمی‌توانست بار دو شتر بگیرد که همه را برابر می‌داد و بر ادرانش چون کسان دیگر آمدند که از مصر آذوقه‌بگیر ند و بوسف که آنها را شناعت» بفرمود تا هريك از بر ادرانش را يك‌بار شتر دهند و ۳۶۲ ترجمهٌ تادیخ طبری گفت: «برادر خود را بیاریدتا او را نیز يك‌بار شتر دهم و يك‌بار شتر بیشتر داشته باشیدمگر نمی‌بینید که‌من پیمانه به‌اندازه می‌دهم و به کس کم‌نمیدهم و اگر برادررا نیارید» پیش‌من آذوقه ندارید و به سرزمین‌من نزديك مشوید.» و به کسان حود که آذوقه می‌پیمودند گفت«کالابشان راکه به‌بهای آذوقه آورده‌اند دربارهایشان نهید.» از قتاده روابت کرده‌اند که‌یوسف گفت: «کالایشان راکه نقرد بود دربارشان بگذارید» و چنین کردند و برادران بوسف‌ندانستند. و چون پسران یعفوب باز کشتند» چنانکه درروابت سدی آمده؛ با پدر گفتند: «پدر! پادشاه مصر ما را گرامی داشت» چندان که اگر یکی ازفرزندان یعقوب بود چنین حرمتمان نمیکرد و شمعون را به‌گرو کگرفت و گفت: برادرتان را که پدرتان پس از برادر هلاك شده» دل در او بسته بیارید و اکُر نیارید پیش من پیمانه ندارید و به‌نزد من نیایید». یعقوب گفت: «هل آمنکم علیه الاکما امنتکم علی اخیه من قبل فسالّه خیر حافظا و هوارحم الراحمین.»" بعنی: مکر شما را براو جز به آن صورت که بربرادرش امین کرده بودم امین. توانم کردحفاظت کردن خحدا بهتر است که او از همه رحیمان رحیم‌تر است. و هم او به پسران خویش گفت : «وقتی پیش پسادشاه مصر شدید از جانب من سلامکنید و بگسویید پدردان ترا درود می‌گوید و دعا می‌کند که ما را رعایت کرده‌ای» . از این اسحاق روایت کرده‌اند که وقتی برادران یوسف به‌نزد پدر باز گشتندو مقرشان جنانکه بعضی اهل‌علم گفته‌اند» در عر بات فلسطین به گودال‌شام بود وبعضی دیگر گفته‌اند دراولاج» به‌ناحيةٌ شغب» پایین‌تراز حمسی فلسطین بود ویعقوب بادیه. نشین بود و شتر و کوسفند داشت و چون پیش وی باز کشتند گفتند: «به مريك از یت ص متس تست مت دص و و وت ۱- بوسف_- ۶۴ جلد اول ۷۶۲ ما پیش از یك‌بار شتر تدادند» برادر ما بنيامین را بفرست که برای حویش پیمانه بگیرد و ما حافظ اوباشیم.» و چون پسران بعقوب‌کالای خویش راکه از مصر آورده بودند بگشودند بهای آذوقه‌را در آن یافتند و به‌پدر گفتند: «یا ابانا ما نبغی» هذه بضاعتنا ردت‌الیناو نمیراهلنا و نحفظ اخحاناو نزداد کیل بعیر»" یعنی: ای پدر دیگر چه می‌خواهیم. این‌کالای ماست که پسمان داده‌اندیرای کسان خویش آذوقه میاریم و برادر خویش را حفظ می کنیم و پیماته يك شتر بیشتر می‌گیریم. یعنی يك‌بار شتر بیشتر از شترهای خویش میگیريم. در رو ایت‌ابن‌جریح آمده که هريك از آنها يك‌بارشتر میگرفت و به‌پدر گفتند: «بر ادرمان را باما بفرست که پیمانةٌ يك‌شتر بگیریم.» از مجاهد روایت کرده‌اند که بیمانه بك شتر باريك خر بود و در بعضی موارد خر را به‌معتی شتر به کار برده‌اند. یوب گُفت: «لن ارسله معکم حتی توتونی مسوثقا من‌الّه لتاتینی به‌الا ان یحاط بکم.»؟ بعنی: هرک او را با شما نمی‌فرستم تا به نام عداپیمانی دهیدکه وی را به من باز آرید مکّر آنکه مجبور شوید. و چون سو گند خوردند بعقوب گفت: «خدا شاهد کفتارما است.» و چون اجازه داد که برادر با آنها برود » سفارش کرد که از يك در شهر وارد نشو ند که از چشم بد بیمناك بود که نکو روی و حوش اندام بودند و گفت: «از درهای مختلف در آیید» و خدا عزوجل در اين باره فرمزد: «ولما دخلو امن‌حیث امرهم ابوهم‌ماکان یغنی عنهم من‌الله من شیءالا حاجة فی‌تفس یعقوب قضاها.»" ات تست تست به. خر و وس تست ‌ ۱- بوسف ۵ ۲۶ ۳ و ۲ بوسف ۶۲ و ۲۶۸ ۳۶۳ ترجمهً تاریخ طبری بعنی : و چون از آنجاکه پدرشان فرمانشان داده بود درون شدند در قبال عدا کاری برای آنها نمی‌ساخت فقط میلی در ضمیر بعقوب بودکه آنرا عمل 3 و چون برادران بوسف نزد وی شدند» برادر خوبش را که با وی از بكك پدر و مادر بود ببرگرفت. از سدی روابت کرده‌اندکه جون برادران بر بوسف در آمدند برادر را بشناخت و نزديك نشانید و آنها را به منزلی فرستاد و حوردنی و پوشیدنی داد و چود شب در آمدو بستر آوردند گفت: «هر دو برادر بر يكث بستر بخوایند.» و جون جوان تنها ماندیوسف گفت: «این‌با من به‌يك بستر بخوابد.» وبا هم‌بخفتندویوسف تا صبحگاه او رابومی کشید و به حود می‌فثرد و روبیل‌باخودگفت اگراز این جستم دیگر مانند آن نبینم. در روایت ابن اسحاق هست که وقتی پسران بعقوب به‌نزد بوسف در آمدند گفتند: «اين برادر ماست که گفتی بیاریه و اينك آورده‌ایم.» یوسف گفت: «نکو کردید و پاداش بابید». سپس گفت:«باید شما را حرمت نهم.» و مهه‌اندار را حواست و گفت: «هر دو مرد را جدا منزل ده و گرامی دار و مهمان نوازی کن.» سس به‌آنها گفت: «ولی این مردکه آورده‌اید جفت ندارد و او را به‌نزد خویش می‌برم و با من به‌يك منزل باشد.» و آنها رادو بهدو درمنزلهای مختلف فرود آورد و برادز را با حویش‌برد و چون تنها شدند گفت: «من برادر توام من یوسفم آنچه را در گذشته با ما کرده‌اند بدل مگیر که خدا با ما نکو کرد و آنچه را با تو گفتم با آنها مگوی.» حدای عزو جل فرماید: «و لما دعلر علی بوسف اوی الیه اخحاه قال انسی انا احوكك فلاتیتکس بما کانوا یعملون»۱ موو سصح وت خی چم توت وس سس ۱- بوسف (۶۹) كثِ- ِ تک 0 وس تسوا رس و ام مت ی اد ما یعنی: و چرن به نزد یوسف شدند برادرش را پیش‌خسود جا داد و گفت من برادر توا از اعمالی که می‌کرده‌اند غمگین مباش. و چون بوسف شتر برادران را آذوقه بارکرد و کارشان را سامانداد وپیمانة آنها را کامل‌کرد» بگفت تا پیمانه آذوقه را دربار برادرش بنیامین‌جای دهند. و چون برفتند یکی درکاروان بانك زدکه شا دزدید. از ابن اسحاق روایت کرده‌اند که برای هر کدام يك شتر بار کرد و بسرای بنيامین بر ادر خود نیز بك شتر بار کرد. آنگاه بگفت تا آبخوری شاه را که کفته‌اند از نقره بود دربار وی جا دهند وهمینکه از شهر دور شدند بگفت تا بگیر ندشان و به‌زندان کنند ویکی ندا دادکه ای کاروانیان شما دزدید . و فرستادهٌ یوسف به آنها رسد و گفت: «مکّر ماشماراجون مهمان گر امی‌نداشتیم و پیماانه کامل‌ندادیمو حر متتان نکردیم چنانکه با دبگران نکر ده بودیم و شما را به‌عانه‌ه‌ای حویش جا ندادیم؟» که « جرا » مکّر چه شده؟ » گفت: « آبیخوری شاه را بردداندو کس جرشما ‏ در این باه متهم نیست.» کفتند : « بخدا نیامده‌ایم که در این سرزمین تباهی کنیم و دزد نبوده‌ایم.» بگفته مجاهد کاروان همه از خر بود ۱ و »نادی دوسف ندا داده بود که ۵سر که جام شاه را ببارد ك‌بار شتر آذوقه دارد ومن ضامن تسلیم آنم و اینکه پسر ان بعقوب کفتند ما دزد نبوده‌ایم» بدین‌سب بودکه بهای آذوقه‌ای راکه بار اول کُرفته بودند و در دارهایشان مانده بود به‌بوسف پس دادند ومی کفتند اگر دزد بودیم » آن زا به شما پس نداده بودیم و به‌قو لی آنها شهره بودند که هر گز به مال دیگران دست درازی نسیکننذ به همین سبب این به آنها گفته شد سزای آن کس که جام شاد را دزدیده‌باشد چیست ؟ -. : « سزای وی به‌نزد ما ان است که به‌صاحب»ال دزدی تسلیم شود تا ۳۶۶ تر جمهٌ داریخ طیری اورا به‌بندگی بگیرد.» حدای عزوجل فره‌اید : «قالوا فماجزاوه ان کنتم کاذبین؟ قالوا جسزاوه من وجد فی رحله فهو جزاوه »۲ بعنی: گفتند اکر درو خ‌گفته بساشید سزای آن جچست . گفتند سزای آن همان کس است که دربار او بافت شود . بعنی او را نگهدارید که مال شماست . و یوست بارقوم را پیش از بار برادر جستجو کرد و عاقبت جام را از بار برادر بر آوزد که پس از همه جستجو کرده بود . ازقتاده روایت کرده‌اند که در بارهر کس‌می‌نگرست ازاینکه‌وی را ترسانیده بود استغفار می کرد تا برادرش ماند که ازهمه کوچکتر بود و گفت : «گمان نسدارم این جیزی برداشته باشد » . گفتند : « جئین است و او را بری‌شمار » ولی آنها می‌دانه‌تند که آبخوری را کجا نهاده‌اند و بوسف آن را از باز برادر بر آورد. خدا عزوجل فره‌اید : « ثم استخرجهامن وعام‌اخیه کدالك کدنا لیوسف ما کان لباخخد اخحاه فی‌دین الماك" .۰ یعنی : عاقبت آنرا از بار برادرش بیرون آورد . بدینگونه برای پوست تدبیر کردیم که در آیین شاه حق نداشت برادر خوبش را بگیرد . یعنی در فرمان پادشاه مصر چنان نود که دزد را به سبب دزدی به بند کی گیرند ولی اورا به‌تدبیر خدای‌گرفت که پاران و برادرانش اورا به‌رضایت تسلیم کردند . مجاهد به‌توضیح گفتارخدای گوید: شاه برادر را نتو انست‌گرفت مک به‌علتی که خدای فراهم کرد ویوست بدان متوسل شد و بسرادران گفتند : «اکر دزدی نوت مس مت ند ۱ در ۲ - بوسف ( ۷۵ و۷۶ ) جلد اول ۷۶۷ کرده يك برادر وی نیز از این پیش دزدی کرده‌بود. » مقصودشان یوسف بود . گویند: بوسف بتی از آن‌پدر بزرگد‌مادری خویش ربوده بود وشکسته بود از این رو عیب‌وی‌می گفتند. در روایت این‌اسحاق هست که بوسف بت پدر بزرگ خحویش را شکسته بود و در راه افکنده بود از اینرو عیب اومی‌گفتند . ابن ادریس از پدر خویش آورده که روزی پسران یعقوب برسفره بودند و بوسف استخوانی یمخورده را نهان کرد و اين را براو عیب کرفتند و گفتند اگر دزدی کرده يك برادر وی نیز از پیش دزدی کرده بود و یوسف این سخن را در دل گرفت و اندیشید که انتم شرمکاناوالله اعلم بما تصفون" . یعنی: وضع شما بدتر است و آنچه را حکایت می کنید خحدا بهتر داند . یعنی دروغی که به برادر بنيامین می‌بندید » اما به آنها چیزی‌نگفت . از سدی روایت کرده‌اند که وقتی جام دزدی از بار جوان در آمد پشتشان بشکست و گفتند : «ای پسران را حیل پیوسته از شما بلیه به ما می‌رسد این ظرف راکی برداشتی؟» بنيامین گفت : « از شما پیوسته به‌پسران راحیل بلیه می‌رسد . برادرم را بردید و در صحرا هلاك کردید . همانکه درهمها را در بار شدا نهاده بود اين جام را نیز دربار من نهاد .» گفتند : « از درهمها سخن مگوی که ما را ماخذه کنند.» و چون پیش یوسف شدند جام را بخواست وبدان زد و نزديك گوش برد و کفت: «اين جام‌می گوید که شما دو ازده مرد بوده‌اید ويك برادر خود را برده‌اید و فروخته‌اید .» وچون بنيامین این را شنید برعاست ویوسف را سجده کرد و گفت: «ای 1 توسف 2 ۷ ۷ ۲۶۸ ترجمهٌ تاریخ طبری پادشاه از جام خود بپرس که برادر من کجاست ۶» و یوسف به جام زد و گفت : « برادرت زنده است و شاید او را ببینی» . بنيامین گفت : « هرچه می‌خوامی با من‌بکن که اگسر او خبردار شود مسرا نجات خواهد داد ۰» و یوسف بدرون رفت وبگریست آنگاه وضو کرفت و برون آمد وبتيامین گفت : « ای پادشاه می‌عواهم به جام خویش بزنی که با تو بگوید کی آن را دزدیده و در بار من نهادد است ٩.‏ یوسف به جام زد و کفت : « جام من حشمگین است و می‌گوید ت و که دیدی که پیش کی بودم » چگونه می‌پرسی که مراکی ربود ۰» گوبند : پسران یعقوب به‌وقت خشم حطرناك مسی‌شدند و روبیل خشمگین شد و گفت: «ای پادشاه ترا بخدا ما را رهاکن و گرنه چنان نعره می‌ز نم که‌همه زنان باردار مصر بچه آندازند » موهای تن روبیل سیخ شده بود و از جامه‌اش بیرود زده بود ویوسف به‌پسر خویش گفت: «برخیز و پهلوی روبیل‌بنشین و او را لمس کن.» وچنان بود که وقتی‌یکی از پسران یعقوب خشمکن شدیو یکی دیکر او را لمس کردی خشم از وی برفتی. روبیل کفت : « این کیست » بخدا در این شهر تخمه‌ای از بعقوب هست.» یوسف گفت : « یعتوب کیست؟ » روبیل به خشم آمد و گفت : « ای پادشاه از بعقوب چنین یاد مکن که وی دوست خدا؛ پسر ذبیح خداء پسور تحلیل خحدا است 4۰ یوسف گفت : « بنابراين گفتةٌ تو درست است .۰ » گوید وچون یوسف برادر خویش را به زندان کرد و به‌حکم برادران بر او تسلط یافت و دیدند که راهی برای نجات او نیست » خواستند که چیزی بگیرد و او را رها کند » گفتند : جلد اول ۳۶۹ «یا ایهاالعزیز انله‌ابا شیخا کبیرا فخذ احدنا مکانه انا تراك من‌المحسنین۱.» یعنی : کفتند ای پادشاه او را پدری پیر فرتوت است بکی از ما را به‌جای او بکیر که ما ترا از نیک و کاران می‌بینیم. و جون‌برادران‌یوسف از پذیرفتن درخواست خویش‌نومیدشد ندبگوشه‌ایر فتند که کس جزخودشان با آنها نبود و بزر گشان که روبیل و به‌قولی شمعون بود گفت: « مگر نمیدانیدکه پدرتان از شما به سو گندپیمان‌گرفته که بنيامین برادرمان رایبریم مگر آنکه قدرت نداشته باشیم وبیش ازیکبار دربارة یوسف تقصیر کردید.» خدا عزوجل به‌حکایت گفتاراو فرماید: « فلن ابر ح‌الارض حتی یأذن لی‌ابی اویحکم‌الله لی وهو خیر الحاکمین . ار جعوا الی‌ابیکم فقو لوا یا ابانا ان ابنك سرق و ماشهدنا الا بما علمنا وماکنا للغیب حافتلین و اسثل‌القریة‌اللتی کنافها و الغیراللتی اقبلنافیها انالصادقون قال بل سو لتلکم انفسکم فصبر جمیل عسی‌الله‌ان یأتینی بهم جمیعاانه‌هو العلیم الحکیم.و تو لی‌عنهم و قال‌یا اسفی علییوف و ابیضت‌عیناه‌منا لحزن‌فهو کظیم۲. یعنی : مرگز از این سرزمین بیرون نشرم تا پدرم به من اجازه دهد یا خدا برای من داوری کند که او بهترین داوران است . نزد پدرمان باز روید و بگویید ای پدر پسرت دزدی کرد وما جز آنچه دانسته‌ايم گواهی ذمی‌دهیم که ما دانای‌غیب نیستیم ازدهکده‌ای که در آن بوده‌ایم و کاروانی که با آن آمده‌ايم بپرس که ما راست می‌گوئیم . گفت ( چنین نیست) بلکه ضمیرهایتان کاری ( بزرگ) را به شما نیکو وانمود . صبری نیکو باید شاید خدا همه را به من باز آردکه او دانای فرزانه است و روی از آنها بگردانید و گفت ای دریغ از یوسف ودیدگانش از غم‌سپید شد و از غم آکنده بود. در روایت هست که از حسن پرسیدند شوق یعقوب به فرز ندش چگونه بود گفت: «جون شوق هفتاد زن فرزند مرده بود .» ۱ - یوسف ۷۸ ۲ - بوسف ۷٩‏ تا ۸۴ "۱ ترجمهة تادیخ طبری گفتند: «پاداش وی چگونه بود ؟» کفت: «به‌اندازه دکصدشهید.» گوید: وهرگز به‌عدا بدگمان نشد . از طلحةبن مصرف یامی روایت کرده‌اند که گوید: شنیدم که همسایه‌ای به نزدیعقوب‌بن اسحاق آمد و گفت: «ای بعقوب‌چرادرهم شکسته‌ای؟ مگر بفنا نزديك شده‌ای» یعقوب بپاسخ گفت : « شکستکی من از بلیه وغم یوسف است .» و خدا عزوجل بدو وحی کردکه ای بعقوب ‏ به مخلوق من از من شکایت بردی؟ یعقوب گفت : «پرورد کارا حطایی کردم مرا ببخش 4 . خدا عزوجل فرمود : « بخشیدم » . و از آن‌پس وقتی از او سوال می کردند می گفت : « ازغم ورنج خسویش شکایت به خدا می‌برمو از خدا چیزها میدانم که‌شما نمیدانید.» ازحسن روایت کرده‌اندکه گفت : « از هنگام رفتن یوسف از پیش بعقوب تا باز گشت وی هشتاد سال بود وهر گز غم از او دور نشد و پیوسته گربان بود تا نا پینا شد » . هم او گوید: بخدا در همه زمین کسی به‌نزد خحدا عزیزتر از یموب نبود. پس از آن بعقوب به‌فرزندان خوبش که از مصر آمده بودند بفرمود تا به مصر باز رو ند واز یوست و برادرش خبر گیرند . و خدا عزوجل به حکابت گفتار وی فرماید : « اذهبوا فتحسسوامن یوسف واخیه و لاتیگسو | من رو حالله". » یعنی: بروید ویوسف و برادرش را بجوبید واز گشایش‌خدا تمد مشو بد. و آنها به مصر باز گشتند و به‌نزد بوسف شدند و گفتند : « ابهاالعزیز مسنا ۱ -- بوسف ۸۷ جلد اول ۳۱۳۱ و اهلناالضر و جثنا بیضاعه مسزجاة فارف لنا الکیل و تصدق علینا اذالله یجزی المتصدقین" ۰» یعنی : ای‌پادشاه ما و کسانمان بینوا شده‌ایم و کالایی ناچیز آورده‌ایم . پیمانه تمام‌بما ده و به ما بخشش کن که خدا بخششگران را پاداش می‌دهد . و کالای ناچیزشان چنانکه گفته‌اند » در همهای بد و مغشوش بودکه‌هیچکس به‌قیمت تمام نمی گرفت و بعضی دیگر گفته‌اند جوال و طناب و مانند آن بود . بعضی دیگر گفته‌اند روغن وپشم بود . به قولی کالایشان کمتر از آن بود که پیش از آن آورده بودند و ازبوسف خواستند از آنها در گذرد و پیمانه آذوقه مانند دو نوبت پیشین دهد و گفتند : « فاوف لناالکیل و تصدق علینا انالله بجزی المتصدقین" » . یعنی: پیمانه تمام ده وبه ما بخشش کن که حدا بخششگران را پاداش می‌دهد . چنانکه در روابت سدی هست این سخن که گفتند : « صدقه ده ») » بعنی درهمهای بد را از خوب جدا مکن . و به قولی مقصود این بود که بر ادرمان را به ما بده که خدا عزوجل صدقه دهندگان را پاداش دهد . ازابن اسحاق روایت کرده‌اند که وقتی برادران بوسف ان سخن گفتند وی منقلب شدو اشکش بربخت و آنچه را نهان داشته بود عیان کردو گفت: «یدانید که وفتی نادان بورید با توسف و برادرش چه کردید ؟ » معصودش آن جدایی بسود که به‌هنگام به‌چاه افکندن یوست ؛ میان او برادرش آورده بودند . وچون برادران این سخن بشنیدند گفتند : « تو یوسفی؟) بوسف گفت: «من یوسفم و این‌هم برادر من . خدا بر ما منت نهاد و ازپس جدایی فراهممان کرد وهر که پرهی ز کازی کند وصبر ورزد خداعزوجل پاداش‌نکو- ۱ - بوسف۸۸ ۲ - موسف ۸۸ اک ۳۷۲ ترجمةٌ تادیخ طبری کارانرا تباه نکند .» از سدی روایت کرذه‌اند که‌و قتی یوسف به آنهاگفت : «من یوسفء و این هم برادر من» پوزش خواستند و گفتند: «خداترا برگزیدو ماعطا کار بودیم». ویوسف به آنها کفت : «اينك باکی برشما نیست و خدا شما را بیامرزدکه‌او از همه رحیمان رحیمتر است۰» و چون یوسف خویشتن را بشناسانید ازحال پدر پرسید. هم از سدی روایت کرده‌اند که بوسف گفت: «پدرم پس ازمن‌چه کرد .» کتند: «وفتی بنيامین را ازدست داد؛ از غم کور شد . » گفت: «پیراهن مرا ببرید و بسرچهره او بیفکتید که بینا شود وهمه کسان خحوبش را پیش من آرید . » وجون کاروان پسران بعموب براه‌افتاد بممقوب گفت: «اين بوی‌بوسف‌است». از ابوایوب هوزنی روایتکرده‌اند که هنگامی که بوسف پیراهن خحویش‌را سوی بعقرب فرستاد باداجازه خواست‌پیش از آنکه مژدءرسان بیاید بوی‌یوسف را سوی‌بعقوب آوزرد و یعقوب گفت: / اگر تکذییم نکتید» ابن بوی بوسف است.» و هم‌از این عباس روایت کرده‌اند که‌چون کاروان به راه افتاد بعقوب گفت: «اين بوی یوسف است.» بسبب آنکه بادی بجنبید و بوی پوسف را از هشت روز راه بیاورد و بعوب گفت 2 اگر تکذیبم نکنشد ابن بوی بوسف است.» حسن گوید: شنیده‌ایم که فاصله آنها هشتاد فرسنکگ بود. بوسف به سرزمین مصر بود ویعقوب به‌سرزمین کنعان و سالها از جداییشان‌گذشته بود. ابن جریج کو بد: شنیده‌ایم که در آن هنگام‌هشتادفر سخ در میانه فاصله‌بود که گفت: « این بوی بوسف است » وبوست هفتاد وهفت سال پیش از وی جدا شده بود و اینکه گفت: «اگر تکذییم نکنید » مقصود این بود که اگر سفیهم ندانمد و به پیری و حرفی منسوبم نکنید . ۳ ۳۳۰۰۰ جلد اول ۳۷۴ و بعضی فرز ندان‌وی که حاضر بودند گفتند: «به خدا در کار یوسف ودوستی او در کمراهی قدیم مانده‌ای. » و جون مژده رسان» بعنی فر ستاده بوسف» پیش بعتوب آمد از زنده بودن بوسف خبر آورد . گویند بشارت رسان بهودا پسر یعقوب بود . از سدی رابت کرده‌اند که وقتی بوسف گفت پیر اهن را برید و به‌صورت پدرم افکنید وهمه کسان خویش را بیارید » بهودا گفت: «من بودم که پیراهن‌خون آلود را پیش یعقوب بردم و بدو گفتم که گرگ یوسف را بخورد و اينك پیراهن را ببرم و بگویم یوسف زنده است و شادش کنم چنانکه آن روز غمینش کرده‌ام.» و مژده رسان اوبود . و چون مژده رسان پیراهن بوسف رابیاورد و بر صورت یعقوب افکند پس از کوری بینا شد و به‌فرزندان حویش گفت: «مگر به شما نگفتم که من از حدا جیزها میدانم که شما ذمیدانید.» زیرا وی از تعبیر روبای بوسف که دبده‌بود بازده ستاره و حورشید وماه‌او را سجده‌می کنندجیزها دانسته بودکه آنها نمیدانسنند.» و پسران یعقوب بدو گفتند: «پدر برای‌کناهان ما آموزش بخواه که خطا کار بوده‌ایم.» بعقوبت گفت: « برای شما آمرزش خحسواهم طلبید.» گوبند دعارا به وت سحر عقب اندانعت وبه‌قولی آن را به‌شب جمعه انداعت . از ابن‌عباس روایت کرده اند که پیمب رصلی الّه‌علیه‌وسلم فرمود: «اینکه‌یعقوب گفت آمرزش خر اهم‌طبید از آن رو بود که در انتظار جمعه بود.» و چون یعقوب و پسرانش و کسانشان پیش بوسف آمدند » پدر و مادر را پهلوی خویش نشانید . گویند: پیش‌از آنکه به مصر در آیند بوسف را بدیدند از آنرو که پوسف ۳۷۴ ترجمهةّ تادیخ طبری پیشوازشان آمده بود. از سدی روایت کرده‌اند که اهل وعیال خوبش را نیز همراه بردند و جون به مصر نرديك شدند بوسف با شاه سخن کرد و او و شاه به‌پیشو از آمدند وجون به مصررسیدند یوسف گفت: « به مصر در آیید که انشاءا لله در امان باشید.» وجون به‌نزد پوسف شدند پدر ومادر را پهلوی خویش نشانید . از فررقد سبخی روایت کرده‌اند که وقتی پیراهن رابه‌صورت یعقوب افکندند بینا شد . یوسف گفته بود: «همه کسان خویش را بیارید » ویعقوب و برادران‌یوست بیامدند و چون یعقوب نزديك شد » به‌یوسف خبردادند و او به پیشواز بیرون شد و مردم مصر با او سو ار شدند که او را سخت بزرک داشتند وچون به هم نسزديك شدند یعقوب پیاده بود و بریکی از پ-ران خودکه بهودا نام داشب تکیه داده بود و چون اسبان و مردم را بدید و به‌یهودا گفت : « این فرعون مصر است» . بهودا گفت: «نه» این پسر تویوسف است» . و چون نزدیکتر شدند » یوسف خواست آغاز سلام کند اما ممنو ع شد که سلام‌گفتن حق و شایسته یعقوب بود و گفت : « سلام برتوای برنده غمها.» وچون به مصر در آمدند بوسف پدر ومادر رابه تخت بالابرد وبر آن‌نشاند. دربارةٌ کسانی که بوسف بتختشان بالا برد و بر آن نشانید احتلاف کرده‌اند بعضی‌ها گفته‌اند یکیشان یعقوب بود و دیگری‌مادرش راحیل بود وبقولی آن‌دیگر خاله‌اش لیا بود که مادرش راحیل از آن پیش مرده بود . و یموب و مادرش و پسران دوب او را سجده کردند . از قتاده روابت کرده‌اند که درود کسان جنان بود که همدیگر را سجده کنند. و بوسف به پدر گفت : « پدر! این تعبیر رویای دبرین من است که خدا آن را محقق کرد . » جلد اول ۳۷۵ از سلمان فارسی زوابت کرده‌اند که از هنگام رویای بوست تا تحقق آن‌چهل سال بود . بعضی دیگر گفته‌اند: فاصلةً روبا و تحمّق آن هشتاد سال‌بود. از حسن روابت کرده‌اند که از وقتی بوسف از بعقوب جداشد » تا وقتی به هم رسیدند هشتاد سال بود که‌هرگز غم از دلش نرفت و اشکش برچهره روان بود و روی زمين هیچ کس از بعقوب به‌نزد خدا عزوجل عزیزتر نبود . و هم از حسن روابت کرده‌اند که وقتی بوسف را به‌جاه انداختند هفده ساله بود و تا وقتی دو باره یعقوب را دبسد هشتاد سال بود وپس از آن بیست و سه سال بر یست و جون در گذشت یکصد و بیست سال داشت . بعضی اهل کتاب گفته‌اند : بوسف هفده ساله بود که به‌مصر رفت وسیزده سال در خانه عزبز بماند وجون سی‌ساله شد فرعون پادشاه مصر او را به وزارت گرفت و نام وی ربان‌ین و لیدین ثرواذبن اراشقبن قار این عمروین عملاق‌بن لاوذین سام‌بن نو ح بود و اين پادشاه ایمان آورد وپس از آن بمرد و قابوس‌بن مصعب‌بن معاویه‌بن نمیر ین سلواس‌بن قار این عمروبن‌عملاق‌بن لاوذین بن‌سام‌بن‌نوح به‌شاهی رسید و او کافر بود و بوسف از او خو است که به دا ایمان بیارد اما تبذیرفت. یوس به‌هنگام مرگ یکصد وبیست ساله بود وبه بهودا بر ادرعویش‌وصیت کرد و جدابی بعهوت از بوسف بست ودو سال بود ویس از آنکه با کسان خود به مصر رفت هفده سال با وی بزبست وجون مر گش در رسید به‌بوسف وصیت کرد. بعقوب با هفتاد کس به مصر رفته بود و به‌هنگام مرگ به بوسف گفت پیکر او را ببرد و نزديك پدرش اسحاق به‌گور کند ویوسف چنین کرد و پیکر را ببرد و در شام به خالا سپرد و به‌مصر باز گشت . یوسف نیز وصیت کردککه پیکر او را ببر ند و نزديك پدرانش خال کنند و موسی هنگام بیرون شدن از مصر تابوت وی‌را همر اه برد . اين اسحاق کو بد: شنیدهام و دا بهتر داند که مدت دوری بوسف از بععوت ۳۷۶ ترجمةٌ تاریخ طبری هبجده سال بود . گوید : به‌پندار اهل کتاب دوری بوست از بعقوت چهل سال یبا در حسدود آن بود و بعمّوب در مصر هفده سال با بوسف بماند » سپس خدای او را ب» جوار خویش برد . گوید: بوسف را در صندوق مرمرین در محلی از نیل در داخل آب به سور کردند و بعضی‌ها گفته‌اند یوسف پس از پدر بیست و سه سال بماند و وقتی بمرد یکصد وبست سال داشت . گوید : در تورات هس ت که عهر بوسف یکصد و بیست سال بود . بوسف دو پسر داشت : افراییم و منشاء . افراییم نون را آورد و نون بسن افر اییم ۰ یو شع‌بن نود را آورد که یار موسی بود و منشاء موسی‌بن منیشا را آورد. به‌قولی موسی‌بن منشا پیش از موسی‌بن عمران پیغمبر بود و اهل‌تورات پنداشته‌اند که همو بود که به حستجوی خحضر بر آمد . ۱ قصةً خضر و خسر وی و جر موسی و با وی بوشع بن نون علیهماالسلام ابوجعفر گوید : به کفتة عموم‌احل کتاب حضر بددوران افریذرن شاه پسراثفیان بود و به قولی به روز کار موسی‌بن عمران صلی‌الله‌علیه وسلم بود . وبه قولی جزو همراهان ذوالقرنین بزرگ بود که در ایام ابراهیم خلیل‌الرحمن صلی‌الله علیه وسلم می‌زیست و در کار چاه به نفع او داوری کرد . اين چاهی بود که ابراهیم‌در صحرای اردن برای‌گوسفندان خویش حفر کرده بود و گروهی از مردم اردن مدعی زمین چاه شدند و ابراهیم از ذوالقرنین داوری خواست و چنانکه گفتهاند بسه روز گسار سیر جلد اول ۳۷۷ ذوالقرنین در شهرها عضر همراه وی بود و با ذوالترنین به چشمه زندگی رسید واز آب آن بخورد اماندانست وذوالقرنین وهمراهان نیز ندانستند وجاوبد شد و به‌پندار آنها هنوز زنده است . بعضی‌ها گفته‌اند: خحضر ازاعقاب یکی از پیروان ابراهیم خلیل الرحمان‌بود که به‌دین وی‌گرویدد بود و با او از سرزمين بابل هجرت کرده بود و نام وی بلیابن ملکان‌بن فالغ‌بن‌عابربن شالخ‌بن ار فخشدین سام‌بن‌نو ح‌بود. گوبند: پدر وی‌پادشاهی بزرگ بود . به‌کفته بعفی‌ها ذوالقرنین کسه به دوران ابسراهیم صلی‌الله علیه وسلم می‌زیست همان افریدون‌پن اثقیان بود و خر دمراه وی بود . ازعبدالله‌بن شوذب روایت کرده‌اند که حضرازاولاد فارس بود و الیاس از بنی اسرابیل بود و هرسال دزموسم حج باهم دبدارمی کنند. ابن اسحاق گوید: «شنیدم خداوند عزوجل یکی ازمردم بنی اسر اییل‌را بر آنها پادشاهی داد که ناشیه‌ین اموص نام داشت و خدای خحضر را به پیسری سوی آنها فرستاد و نام حضر چنانکه وهب‌بن منبه آورده اورمیا بن خلقیا بود و از اعقات هارون بن عمر اد بود.» و از این پادشاه که ابن اسحاق گر بد تا افربذون بیش ازدزارسال بود. و گفته آ نکس که کوید حضربه‌دوران افریذون و ذوالقرنین بزر گک‌بود وپیش‌از موسی‌بن عمران برد درستتر می‌نماید. مکر آنکه‌گفتار کسانی را بپذیر یم که گفته‌اند وی همراه ذوالقرنین بار ابراهیم بود و از آب زندگی بنوذید و در ایام ابراهیم به‌پیغمیری نر سید و به‌دوران ناشیه‌ین اموص پیمبرشد زیرا ناشیةین اموص که به گفتة ابن اسحاق پادذاه بنی اسراییل بسود؛ به‌دوران پشتاسب پسر لهر اسب بود و از پشتاسب‌تا افریذون چندان فاصله برد که ۰طلعان ایام و اخباردانند و مقدار آن را به هنگّام سخن از یشتاسب بگویم ان‌شاءالّه تعالی. ۲۷۸ ترجمهة تاریخ طبری و اینکه سخن آن‌گروه را که گفته‌اند عضرپیش از موسی بن عمران صلی‌الّه علیه وسلم بود بر گفتار ابن‌اسحاق که از وهب‌بن منبه آورده مرجح شمردیم به‌سیب خبری است که ابی‌بن کعب از پیمبر صلی‌الّه علیه وسلم آورده که بار موسی‌بن عمر ان ودانایی که خدا عزو جل گفته‌بود اورا بجوبد حضر بود. و اين هنگامی بود که موسی پنداشت که هیچ کس ازاوداناتر نیست. و پیمبر خدا صلی‌الّهعلیه‌وسلم حو اد گذشته وحوادث نیامده زا ازهمه خلق خدا نیکترداند. سعیدگو بد به‌ابن‌عباس گفتم که به‌پندار نوف خحضر بار موسی نبود و گفت: «دشمن خدا درو غ می‌گوید. زیرا ابیابن کعب ازپیمبر صلی‌الّه علیه و سلم روایت کرد که موسی علیه‌السلام با بنی‌اسراییل سخن کرد و سخن رفت که داناتر از همه کیست وموسی گفت : «من». وخدایش سرزنش کرد که چرا اورا داناتر ازهمه ندانسته وفرمود داناتر ازهمه کسان يك بنده من است که نزديك مجمعا لبحرین جای دارد و موسی گفت: «خدایا اورا چگونه بجویم». فرمود: ماهی‌ای برگیر ودر سبدی‌نه وهرجا ماهی را گم کردی» بنده من آنحاست.» وموسی ماهی‌ای بر گرفت و درسبدی‌نهادو به‌هه‌راه خویش گفت: «وقتی این ماهی گم شد به‌من بگو.» وبرساحل دریا برفتند تا به‌صخره‌ای رسیدند و موسی بخقت وماهی در سبد بلرزید و برون شد و به‌دریا افتاد و خدا آب را از او بداشت که چون طافی شد وماهی در آن رفت ومایه شکُفتی شد. پس از آن‌بر فتند وچون هنگام غذا شد موسی به‌همراه حویش گفت: «غذایمان را بیار که دراین سفر به‌رنج افتادیم.» وموسی به‌رنج نیفتاد مگرهنگامی که ازفرمان خدا تجاوز کرد وهمراه وی گفت: «ارآیت اذ آوینا الی‌الصخره فانی‌نسیت‌الحوت و هساانسانیه الاالشیطان ان جلد اول ۳۲۷۹ اذ کره و اتخد سبیله فی البحرعجباا.» یعنی : نحبرداری که وقتی به آن سنکك پناه بردیم من ماهی را ازیاد بسردم و جز شیطان مرا به‌فراموش کردن آن وانداشت که بادش نکردم و راه عجیب خود را پیش گرفت. ومومی گفت: «ذلك ما کنا نبغ فارتدا علی آثارهما فصصا"». یعنی : این همان است که می جستیم و پی‌جوبان به‌نشانة قدمهای حویش باز گشتند. وبه صخره رسیدندو بکی را دیدند که خفته برد وجامه به‌نعویش پرچیده بود و موسی بدوسلام کرد واو پاسخ داد که درزمین ما سلام کجا توان یافت. موسی گفت: «من موسی هستم.» گفت: «مرسای بنی‌اسراییل؟» گفت: «آری.» گفت: «ای .وسی من چیزها دانم که حدایم آموخته وتوندانی وتونیز چیزها دانی که خدایت آموخته ومن ندانم.» موسی گفت: «من همراه تو بیایم که از آنچه دانی به‌من بیاموزی.» کفت: و اکرحمراه من آمدی» چیزی ازمن مپرس تا در باره آن سخن کنم.» وبرساحل برفتند وملاحی در کشتی‌ای‌بود که خضررا بشناخت و اورا رایگان سوار کرد و کنجشکی بیامد وبر کنار کشتی نشست ونوك در آب زد وخحضربه‌موسی گفت: « دانش من و تو نسبت به دانش خدا جندانست که این کنجشك از دربا بر کرفت.» وچون در کشتی بودند موسی دید که حضرمیخی فرو درد تا تختدای از کشتی بکند وبدو گفت: «ما رارایکان‌سو ار کر دند وتو کشتی راسوراخ‌می کی که مردم آن ۳۱ کهف ۶۶۳ ۲۶. ۲۸۰ ترجمةٌ تاریخ طبری را غرق کنی؟ کاری ناروا آورددای.» حضر گفت: «مگرنگفتم که بامن صبر نتوان ی کرد.» موسی گفت: «مرا به‌فراموشیم مژاخذه مکن.» گوید: این نخست چیزی برد که ءوسی فراموش کرد. آنگاه برفتند و کودکی‌را دیدند که با کودکان به‌بازی‌بود وخضراورا بگرفت وبکشت. موسی بدو گفت: «یکی را به‌ناحق کشتی رکاری نارواکردی.» حضر گفت: «مگرنگفتم که با دن صبرنتوانی کرد.» موسیگفت: «اگر دیگرچیزی پرسیدم بامن مصاحبت مکن.» و برفتند تا به‌دهکددای رسیدند و از مردم آن غدا خد استند و کسی به نها حوردنی و آشامیدنی نداد و دیواری آنجا بافتند که نزديك بود بیفتد و حضر آن را به‌پا داشت وهوسی گفت: «آنها مارا مهمان نکردندوجا ندادند» اکره‌ی‌خواستی درمقابل آن مزدی می گر فتی.» حضر گفت: «اينك هنگام جدایی من و تور است.» گوید: وپیغمبر صلی‌اللّه علیه وسلم فرمود: «چه‌عوش‌بود اکُر صبرمی کرد که همه حکابت گفته شود.» روایت هست که ابن‌عباس باحربن قیس ؛زاری دربارة عضرسخن داشتند که کی بود و ابی‌بن کعب بر آنها بگذشت و ابنعباس اورا بخواند و گفت: «من‌واین رفیقم دربارءٌ یارموسی که به‌طلب دیدار وی بود سخن داریم آیا از پیغمبر صلی‌الله علیه وسلم چیزی دربارة اوشنیده‌ای؟» ابی گفت: «آری» و همین قصه بگفت. وهم از این‌عباس روایت کرده‌اند که چون موسی و قوم وی بسرمصرچیره شدند و در آنجا استقرار بافتند» خحدا عزوجل وحی فرستاد که قزم را از ایام خدا جلد اول ۲۳۸۱ سس هه تست بت حی هیوست و ۳ ٩‏ مس و ٩‏ له آ اکن و ءوسی بایستاد و با قوم خن گفت و از آن نیکی و نهمت که حدایشان داده بود باد کر د که از آل فرعون نحائشان داده بسود و ده شمنشان را حلاژه کرده بود وبرزمین تسلطشان داده بود و گفت که خدا باموسی پیغه‌برشما سخن کرد ومرا عاص خحویش کرد رءحبتی برمن افکند وشمارا هرچه خواستید داد وپیمبر تان بهترین مردم روی زمین است وشما خوانندة تورانید و همه نعمتها را که خحدایشان داده بود باد کرد و شناسانید. وبکی از بنی‌اسرائیل کفت: «ای پیمبرخدای چنین است که گفتی» و لی آباروی زمین داناتراز تور کسی هست!» موسی گفت: «نه.» وخحدا عزوجل جبرئیل را سوی موسی فرستاد که حدای تعالی فرماید توجه دانی که من علم خحویش راکجا نهم کنار دربا مردی هست که ازتو داناتر است. ابن عباس گوید: مقصود حضر بود. وهوسی ار پرورد کار خواست که حضررا بدونشان دهد. و .حد | وحی کرد که به‌سوی دربا رو که کذار دربا ماهی‌ای بیابی آنرا نکن و به‌همراه عویش ده آنگاه برساحل دریا برو و چون ماهی را فراموش کردی بندة پارسایی را که درطلب اویی آنجا بیابی. و چون سفر موسی صلی‌الله علیه و سلم به‌در ازا کشید همراه عویش را از ماهی پر سید همر اه وی که غلامش بود گفت: «وقتی نزديك صخره بردیم ماهی را ازباد بردم وشیطان مرا به‌فراموشی کشید که باتو نگفتم و ماهی را بدیدم که در دریا به‌ر اه می‌ر فت۰» و‌وسی شگفتی کرد و باز گشت‌تا به صخره رسید وماهی رادید که به‌در یاهمی رفت وموسی بددنبال آن‌بود وعصای خویش پیش گرفته بود و آب را با آن‌پس‌می‌زد و به‌دنبال ماهی می‌رفت وماهی‌به‌هر کجااز دریا می‌رسیدحشك می‌شد و صخره می‌شد ۳۳ ۳۸۲ ترجمهٌ تاریخ طبری وعاقبت مامی‌به‌یکی از جز ایردریارسید و موسی‌حضررا در آنجابدید و بر اوسلام کرد وحضر گفت: «سلام‌برتونیزباد؛ ولی چگونه دراین زهین سلام‌باشد و ت وکیستی؟» گفت: «من موسایم.» حضر گفت: «بار بنی اسر ائثیل؟» گفت: «آری.» وحضرخوش آمد کفت و پرسید: «جرا| ابنجاآمدی؟» گفت: آمدم تا از آنچه می‌دانی به‌من بیاءوزی.» گفت: «توبا من صبر نتوانی کرد.» موسی گفت: ران‌شاء الله مرا صبور بینی و حلاف فرمان تونکنم.» کوید: و باهم بر فتند و حضر کفت: «هرچه کردم از من در باره آن میرس‌تا با تو بگویم.» و به کشتی نش‌تند تا به عشکی بر سند و حضر بر خحاست و کشتی راسوراخ کرد. وموسی گفت : «کشتی‌را سرراخ کردی که مرده‌ش را غرق کنی؟ حقا کاری ناروا آوردی..» تا آخر قصد. وهم از ابنءباس رو ایت کرده‌اند که موسی ازخدا عزوجل پرسید:«پرورد گار| کدام يك از بندگان را بیشتردوست داری؟» فرمود: «بنده‌ای که مرا باد کند و فراموش نکند.» گفت: «کدام يك از بندگان به‌داوری نکو تراست.» فر مو د: «آنکه به‌حق داوری کند ژبیروهوس نباشد.» گفت: «پروردگار | کدام يك از بندگان داناترست؟» فرمود: «آنکه علم‌دیگران رابه‌علم حویش بیفزاید مکٌّر کلمه‌ای بیابد که او را به‌هدایتی رساندیا از بدی باز دارد.» کفت: «پرورد کارا آیا درزمین کسی داناتر ازمن هست؟» فرمود: «آری.» گفت: «او کیست؟» جلد اول ۳۸۳ فرمود: «حضر است.» گفت: «کجا اورا بجویم ) فرمود: «به‌نزد صخره‌ای که ماهی آنجا بگر یزد.» وموسی برون شد تا آخرقصه. آنگاه حضر موسی را سوی مجمع‌البحرین برد که در جهان جابی پر آب‌تر از آن نیست و خداوند مرغی بفرستاد که به‌منقار از درا آب می‌گسرفت و به‌موسی گفت: اين مر غ چقدر آب می گیرد؟ کفت: «بسیار کم.» کفت: «ای موسی علم من وتونسبت به‌علم خدا مانند آبی است که این مر غ از دریا می‌گیرد.» و این‌سخن از آنرو گفت که موسی پنداشته بود که هیچکس داناتر از او نیست؛ و چون این سخن گفته بود فرمان يافته بودکه سوی تحضررود. سعیدبن جبیر گوید: پیش ابن‌عباس نشسته بودم و گروهی از ال کتاب پیش وی بودند ویکیشان گفت: ای ابوالعباس» نوف پسرزن کعب از کعب نقل می کند که موسی پیمبر که به‌جستجوی مرد دانا رفت موسی پسر منشا بود. سعید گوید: ابن عباس گفت: «نوف چنین‌می گوید» ومن گفتم: «آری شنیدم که نوف جنین گفت.» گفت: «سعید حودت شفیده‌ای؟» گفتم: «آری» کَفت: «نوف درو غ می گوید.» آنگاه این‌عباس از ابسی بن کعب روایت کرد که پیمبر صلی‌الّه علیه و سلم فرمود: «موسی پیمبر بنی اسر ائیل به‌حدای‌تبارك وتعالی گفت: «پروردگارا اگرمیان بندگان توداناتر ازمن کسی هست مرا سوی وی رهبری کن.» خدا عزوجل فرمود:«آری مبان بندگان من کسی هست که از تو داناتر است.» ۳۸۲ ترجمة تادیخ طبری آنگاه مکان وی را وصف فرمود و اجازه داد به‌دیدار اوبسرود و موسی با همراه خویشض برود شد وماهی نمك سودی همر اه داشت که گفته شده بود هر جا این ماهی زنده شد مرد دانا همانجاست و به‌مقصود رسیده‌ای. وموسی با همراه عود برفت وماهی را همراه داشتند وجندان برفت که خحسته شد وبه‌صخره و آب رسید و آن‌آب زندگی بودکه ه رکه از آن بنوشیدی جاوید شدی و اگرچیزمرده‌ای به‌نزديك آن رسیدی زنده شدی وچون فرود آمدند و ماهی به آب رسید زنده شد و به‌دریا رفت. وموسی مرد دانا را بدید که از او «پرسید: جرا به‌این سرزمین آمده‌ای!» گفت: «آمده‌ام تا از آنجه دانی بهمن بیاموزی.» گفت: «توبامن صبرنتوانی کرد.»عضر این نکته‌را ازغیب دانسته‌بودو افزود: «چگونه برچیزی که از کنه آن خبر نداری‌صبر توانسی کرد؟)بعنی عدالت را از روی ظاهرشناسی و آن غیب که من دانم ندانی. موسی گفت: «ان‌شاءالله مرا مموریابی ونافرمانی تونکنم وگرجه چیزهای نا به‌د لخو اه بینم.) گفت: «چیزی ازمن مپرس تا خودم باتوبگویم.» و به‌ساحل دریا رفتند و منتظر کشتی نشستند ‏ و کشتی‌ای بیامد نو و محکم که نکوتر وخوب‌تر ومحکمتراز آن ندیده بودند وبر آن نشستند وچون‌آرام گرفتند و شتی به‌دربا رفت سمبه و چکشی در آورد و به‌یکسوی کشتی رفت و چندان سمبه بزد تا آنرا سوراخ کرد وتخته‌ای بر گرفت وبر آن نهاد و به‌وصله کردن پرداخت. موسی گفت: «چیزی‌زشت‌تراز این نیست. کشتی‌را سوراخ کردی که مردمش را غرق کنی» کار ناروابی کردی آنها ما را سوار کردند و در کشتی خود پناه‌دادند و همانند آن کشتی به‌دریا نیست چرا آنرا سوراخ کردی!» حضر گفت: «مگر نگفتم که با من صبر نتوانی کرد؟» جلد اول ۲۸۵ گفت: «مرا به‌فر اموشکاری مواخذه مکن.» و چون از کشتی در آمدند برفتند تا به‌دهکده‌ای رسید:د که کودکان در آنجا به‌بازی بودند و کودکی در آن میان بود که پاکیزه‌تر و نکو صورت‌تر از همه بود» عضر او را بگرفت و سنکی برداشت و به‌سرش کوفت تا بمرد. گوید: و موسی‌کاری سخت ناروا دیده بود و خامسوش ماندن نتوانست که کودك خحردسالی را بی گناه کشته بود و گفت: «یکی را بی‌گناه کشتی. حقاً کاری ناروا کردی.» حضر گفت: «مگر نگفتم بامن صبر نتوانی کرد.» موسی گفت: «اگر پس از این چیزی پرسیدم بامن مصاحبت مکن.» و برفتند تا به‌دهکده‌ای رسیدند که مردمش از مهمان کر دنشان دریغ کردندو دیواری آنجا بود که نزديك بود بیفتد و حضر دیوار را به‌پا داشت و باز راب کرد وباز بساعت و موسی از کار وی بی‌حوصلدشد و گفت: «ا گر می‌خو استی‌مزدی بر ای‌اين کار می گرفتی.» حضر گفت: «اينك وقت جدائی من و تو است وتوضیحآنچه را صبر بر آن نتوانستی کرد باتو بگویم «اءا السفينة فکانت لمساکین یعملون فی‌البحر فاردتان اعیبها و کان ورائهم ملك یأخذ کل سفينة غصباا» بعنی اما کشتی از مستمندانی بود که به‌دریا کارمی کردندخو استم‌معیو بش کنم که در راه‌شان شامی بودکه همه کشتی‌ها را به‌غصب می‌گرفت و من کشتی را معیوب کردم تا به‌غصب نگیرد و به‌سبب عیبی که در آن پدید آوردم به‌سلامت ماند رو اما الغلام فکان ابواه ممنین فخشینا آن پرهقهما طغیانا و کفر ا. فاردنا ان ببدلهما ربهما خیرا منه زكاة و اقرت رحما. وا الجدار فکان لغلامين یتیمین فی‌المدينة و کان‌تحته کنزلهما و کان ابوهما صالحافاراد ريك ان ببلفا اشدهیا و بستخرجا کنزهها رحمة من ربك و ما فعلته عن امری ذلك ۱ - .ورد ۰.4 آ یه ۷۹ [۳۳ تأویل مالم:ستطع علیه صبر ۱۱» بعنی: اما آن‌سر پدر ومادرش موّمن بودند ترسیدیم به‌طغیان و انکار دچارشان کند و خواستیم پروردگارشان پاکیزه‌تر و مهربانتر از آن عوضشان دهد. اما دبوار از دوپسر یتیم اين شهر بود و گنجی از مال ایشان زیر آن بود و پدرشان مردی شایسته‌بود پروردگارت خواست که به‌رشد رسندو گنج‌خویش برون آرند» مرحمت پروردگارت بود و من این از فرمان حود نکردم اینست‌باطن آن‌جیزها که بر آن شکیب نتو انستی». ابن‌عباس گوید: کنجی که زیر دبوار بودبه‌جز دانش نبود. در روابت عکرمه هست که به‌ابن‌عباس گفتند: «در بارة همراه‌موسی سخنی در روایتج! نیست.» گفت: «وی از آب‌جاوید بنوشیدوجاویدشد. ومرد دانا او رابگرفت و به‌يك کشتی بست و بهدریا رهاکرد و تا رستاخیز همی رود از آنرو که نباید از آب زندکی بنوشدو نوشید.» از قتاده روابت کرده‌اندکه وقتی خدا عزوجل دربا را شکافت و مسوسی را از فرعونیان رحائی داد او بنی‌اسرائیل را فراهم آورد و باآنها سخن کرد و گفت: «شما بهترینو داناترین مردم روی زمننند که خحداوند دشمنتان را هلال کرده ودر ؛ار | بر ابتان شکافته و تورات را برای شما نازل فر موده. » بدو گفته شد که بکی‌هست که از همه شما داناتر است و او با رفیقش بوشع‌بن نون به‌طلب وی رفت و يك مامی نمك سود در سبدی ببردند. به آنها گفته شده بود وقتی ماهی را ازیاد ببردید مرد دانالی را می‌بینید که نامش حضر است و چون بدانجا رسیدند خدا عزو جل ماهی را جان‌داد و به‌دریا رفت‌و هر کجا می‌رفت آب جامد می‌شد. از پیمبر صلی‌الّه علبه وسلم آورده‌اند که‌حضر ر! از آنرو خضر گفتند که‌بر پوستینی سپید بنشست و بجنبید و سبزه بر آمد. از این روابتها که از پیمبر صلی‌الله علیه وسلم و داتشوران سلف آورد!م 7 وا ۱- ۱۸: ۸۰ نا ۸۳ جلد اول ۷۸ معلوم شد که حضر پیش از موسی و هم در ایام او بوده است و گفتار آنهاکه پنداشته‌اند وی اورمیا پسرخلقیا بوده درست‌نیست زیرا اورمیا به‌روز گار بخت‌نصر بود و از موسی تا بخت نصر چندان فاصله دست که آسان تسوانست دانست. و حضررا در اینجا یادکردیم از آنرو که وی چنانکه گفته‌اند به دوران افریذون بسود وطبق همین روایتها که آوردیم به‌دوران منوچهر و پادشاهی وی نیز بسود. پیمبری موسی به‌دوران منوجهر بود که از پس افریدون بادشاهی داشت و همه‌روایتها که از روز کار ابر اهیم | حکابت خحضر علیهماالسلام آوردم در ایام پادشاهمی بیوراسب و افر بدون‌بود که‌از پیش مدت عمر و بادشاهی‌هر کدامشان را گفته‌ایم. و ا ینت به‌سخن از بادشاهی منوجهر و حوادث دود گاد او می بر داد بم. پس از افریذون پسر اثفبان پر گاو «نوچهر به‌پادشاهی رسید و او از اعتاب ایر ج‌پسر افریذون بود. بعضی‌ها پنداشته‌اندکه پارس‌را به‌سیب منوچهر پارس گفتند و چنانکه نسب‌شناسان پارسی گفته‌اند: وی منوچهر پسر کیارد پسر منشخوریز پسر منشخواربغ پسر ويرك پسر سروشنگ پسر ابرك پسر بتك پسر فروشك پسر زشك پسر فر کوزل پسرکوزلك پسر ابرج پسر افریذون پسر اثفیان پر گاو بود. به‌پندار بعضی گبران فریدون با کوشك‌دختر ایرج پسر خود بخقت ودختری تولد یات که نام وی فر کوشك شد و با فر کوشك بخفت ودختری آورد که نام وی زوشك شد و با زوشك بخفت و دختریآمد که نام وی فرزوشك شد و بافرزوشك بخفت و دختری آمد که بام وی پيتك شد و با بيتك بخفت و دختری تولد یافت که نام وی ابر لك شد و با ابرك بخفت و ابر 2 آمد و با ابر بخفت و ويرك آمد وباویرك بخفت و منشخرفا ع و بهقولی منشخواربغ آمد با دختری که مسحرل نام یسافت و ۲۸۸ ترجمة تاریخ طبری منشخواربغ‌با مسسحركك بخفت وه‌نشخرنر تولد یافت با دختری که منشر ارو نام یافت و منشخرنر با منشراروك بخفت و منوچهر تولد یافت. بعضی‌ها گفده‌اند مولد وی به‌دنباوند بود و به‌قولی به‌ری بود و چسون تولد یافت منشخرتر و منشراروك کار وی را نهان داشتند که ازطوح وسلم براو بیمنالك بودند و چون منوچهربزرگگ شد پیش افریذون نیای خویش رفت و افریذون نشان بزرگی دراو دید و همه ماك اير ح را بدو داد و تاح ایرج را برسر وی نهاد. بعضی‌اهل خبر پنداشته‌اند که‌نوچهر پسره‌نشخرنر پسر افریفیس پسر اسحاق پسر ابراهیم بود و پس از افربذون پادشاهمی بدو رسید و هنکامی که پادشاه شد یکهز ارو نهصدو بیست‌و دوسال از دوران پادشاهی کیومرت گذشته بود و اشعار جربربن عطیه را شاهد خن آورده‌اند که مضمون آن جنین است: «وپسران اسحاق شیران نر» «که حمایل مرگ گیرند و زره پوشند «و قتی نسب معین کنند) «سیهبد را از خحو بش دانمد) «و کسری و هرمزان وقبصررا نیز بشمارند» «کتاب و پیمبری از ابشان بود» «ودر استخر و شوشتر پادشاهی داشتند» «ما وبزرگان فارس يكث پدر داریم» «واز دنبالهآن باك نداریم» «پدر ما خحلیل خداست وخد! عزوجل پروردگار ماست» «و از موهیت وحشمت خدای حشنودیم» ولی پارسیان این نسب را اتکار کنند و جز اعقاب افربذون‌کسی را به شاهی تشناسند و پندار ند که اگر به‌روزگار قدیم کسی جر آنها به‌شاهی رسیده بدناحق بوده جلد اول ۲۳۸۹ ازمشام‌بن محمد روایت کر ده‌اند که توج وسرم از آن پس که برادر حویش ایرج را بکشتند سیصد سال پادشاهی روی زمین داشتند . پس از آن منوچه.ر پسر ایرج پسر افربذون یکصد وبیست سال پادشاهی کرد ۰ پس از آن نوادة طوح ترا براو تاحت و از سرزمین عراق براند و دوازده سال چنین بود پس از آن منوچهر غلبه یافت و او را از ملك خویش برون راند و به‌پادشاهی بر گشت وبیست وهفت سال دیگر پادشاهی کرد . موحهر عادل و نک و کار نودو نخستین کس بود که رسم دهفانی پدید آورد و برای هر دهکده دهقانی معین کرد و مردم آنجا را بنده کرد و لباس بندگان پوشاند و به فرمانبری وا داشت. گویند: موسی پیمبر صلی‌الله‌علیه وسلم به‌سال‌شصتم پادشاهی منوچهر ظهور و۳ ازهشام روایت کرده‌اند که روزی که منوچهر به‌پادشاهی رسید وتا ح‌به‌سرنهاد گفت: «ما حنگاوران خویش رانیرو دهیم و بر ای انتقام اسلاف خویش ودفع دشمن آماده کنیم.»و به حو نخواهی‌پدر بزرگی خود ایرج پسرافریذون آهنک بلادتركك کرد وطوح پسر افریذون و برادرش‌سلم را بکشت و انتقام گرفت و باز گشت. و افراسیاب پسر فشنگ پسر رستم پسر ترك که‌تر کان بدوانتساب دارند پسر شهراسب و به قولی پسر ارشسب پسر طوح پسر افربذون و به قولی پسر فشنگ پسر راشمین شصت سال پس از کشته شدن طو ح و سلم به جنگ منوجهر آمد و او را در طبرستان محاصره کرد. آنگاه افراسیاب و منوچهر صلح کردند که تیریکی از مردان منوچهر بنام ارشیاطیر هر کج! زسد آنجا را حدود مملکت دانند و تجاوز از آن رواندارند. ر بعضی‌هااین نام‌را کوتاد کرده ایرش گویند وارشسیاطیرتیری در که‌ان‌نهاد و رهاکرد ۳۹۰ ترجمة تاریخ طبری و نیروی بسیار داشت‌وتیرش از طبرستان تا رود بلخ رسید و آنجا افتاد ورود بلخ حد ترکان» پسران طو ج و پسران اير ج شد و از تیرارشسیاطیر جنگ میان‌افراسیاب ومنوچهر به‌پایان رسید. گویند: منوچهراز صراة و دجله ورود بلخ نهرهای بزرگک جدا کرد وبه قولی همو بود که فرات بزرگک را حفر کرد و مردم را به کشت زمین و بهآبادانی فرمان داد و قیر اندازی را به کار جنگاوران افزود و سالاری آنرا به ارشسیاطیرسپرد به‌سب تبری که انداخته بود. گویند: چون سی‌و پنج سال از پادشامی منسوچهر گذشت ترکان به‌اطراف قلمرو وی دست‌اندازی کردندو وی قوم‌خویش را ملامت‌کرد و گفت: «ایهردم شما همگی مردم» زاده نشدده اید که مردمی به‌تعقل است ودفع دشمن. اماتر کان به اطر اف شما دست‌اندازی‌می کنند از آنرو که شما از پیکار دشمن بازمانده‌اید. خحدایتعالی این پادشاهی به‌ما داد تا امتحانمان کند؛ اگر سباس داشتیم فزونمان دهد و اسر کفران کردیم کیفرمان دهد. ما حاندان عزت و مظهر پادشاهی خدابیم چون فرداشود آماده باشید .» گفتند: «چنین کنیم.» گفت: (ربس بر و ند .) و چون روز دیگر شد سران مملکت واشراف اساوره را بخواست وسالاران قوم را بار داد و موبد موبدان را احضار کرد و بر کرسی مقابل تخت خویش جبای داد آنگاه برتخت استاد و بزر ان مملکت و اشراف اساوره به‌بای ابستادند. گفت: «بنشینید که‌من ایستادم تا سخن خویش را به‌گوش شما برسانم.» پس منوجچهر گفت: « ای مردم حلق از آن حالق است و شکر خاص منعم است و اطاعت سرزاوار قادر است و هرچه شدنی است انجام پذیرد و مخلرق طالب باشدیا جلد اول ۳۱ مطلوب زبون است. هیچکس نیرومندتر از خالق نیست وتواناتر از همه کسی است که مقصود رابه کف‌دارد و عاجزتر ازهمه کسی است که درچنگك دبگری است.تفکر نور است و غفلت ظلمت است و جهالت ضلالت است. اول برفت و به‌ناچار آخر به اولملحق‌شود. پیش ازمااصو لی‌بوده که ما فرو ع آنیم وفر عپس از رفتن اصل بماند وخدا عزوجل این‌پادشامی‌به‌ما داد. او را ستایش‌می کنیم از اوهدایت وراستی ویقین می‌خواهیم. پادشاه برمردم حقی‌دارد و مردم یز برپادشاه حی دارند. حی‌پادشاه بر مردم اینست که اطاعت او کنند و خیرخواه او باشند و با دشمنش پیکار کنند و حق مردم بر پادشاه ابنست که مقرریشان به‌وقت دهد که جز آن منبعی ندارند و حق رعیت برپادشاه این است که در کارشان بنگرد و با آنها مدارا کند و بیش ازتوانشان بر آنها بار نکند و اگکر آفت آسمانی یا زمینی رخ داد و حساصلشان را بکاست از خر اجشان بکاهد و اگر حادثه‌ای رخ داد کمکشان کند تا آبادی تو انند کرد ودر مدت يك با دوسال از آنها به‌قدر استطاعت بگیرد. سپاه بر ای شاه حون دوبال برنده است که سپاه بال پادشاهی است و چون پری از بال کنده شود » نقصان یابد پادشاهی نیز چنین است که به‌بال و پرپایدار است . شاه را سه حصلت باید نخست آنکه راستگو باشد و درو عٌ نگوید و بخشنده باشد و بخیل نباشد و به‌هنگام خشم برخویش‌مسلط با د که قدرت به کف دارد و دستش گشاده است و خراح بدو رسد و باید حق از سپاه و رعیت دریغ نکند و عفو بسیار کند که پادشاهی ازعفو پایدار ماند و ازعقوبت سستی گیرد و حطا در عفو بهتر از حطا در عقوبت است. پادشاه باید در کاری که نتیجهٌ آن کشتن و ,اه کردن است دقت کند و چسون از یکی از عمال وی شکایتی رسید که موجب عقوبت باشد با وی مدارا نکند و او را با شاکی فرادم آرد و اگر حق مظلوم بر او ثابت‌شد بگیرد و تسلیم کند و !گر نتواند داد» شاه از حو بشتن دهد و وی را به‌حال حوبش باز برد و باصلاح تباهی وادار کند. این حقوقی است که‌شما برما دارید. بدانید که هر که خونی‌به‌ناحق بریزد من از او نگذرم و هر که دستی را ۳۹۲ ترجما تاریخ طبری به‌ناحق ببرد او را نبخشم تا صاحب حق ببخشد. اين را از من فراگیرید. ترکان در شماطمع بسته‌اند» پشتیبان .۱ باشید که پشتیبان خویش خواهید بود. فرمان‌دادم‌سلاح و لوازم برای شما فراهم کنند و در رای با شما شر کت خحواهم کرد از اين پادشاهی فقط اسم از من است اگر اطاعتم کنید» که شاه اگر اطاعتش کنند شاه باشد و اگسر مخالفتش کنید تبعه باشد نه شاه و هرخلافی که خبر آن به‌ما رسد از گوینده نپدیریم تا بيقین فدانیم و اکٌر راست نباشد گوینده را بجای خلافکار بریم. بدانید که‌بهترین دفع‌غضب صبر و توسل به‌پقین است. هر که در پیکار دشمن کشته شود امیدو ارم به رضوان خدا رسد. بهترین کارها تسلیم شدن به‌فرمان خد! و توسل به يقين و رضا به قضای اوست که از آنچه شدنی است فرار نتو ان کسرد. دنبا سفر است و بار انداز جای دیگر است و لوازم سفر عاریتی است. جه خوش است شکر منعم و تسلیم بارادهٌ خالق . هر که از چیزی مفر ندارد باید تسلیم شود. اگر بدانید که فیروزی از خداست به‌بقین فیروز شوید و اگر نیتتان پاك باشد به مقصود رسید. بدانید که پسادشاهی جز به پایداری و اطاعت و محر دشمن و بستن مرزها و عدالت با رعیت و انصاف با متللوم پایدار نماند. شفای‌شما به‌نر د خودتان است ؛ دوای قاطح استفامت است و امر به‌نیجی و نهی از د-یو دمد قوت خاص خحداست. درکار رعیت بنگرید که خوردنی « پوشیدنی شا از اوست د چون باوی عدالت کنید به آبادی راغب شود و خحراج بیشتر گیربسد و روزیتان بیشتر شود و اگر با رعیت ستم کنید در کار آبادانی بی‌رغبت شوند و بیشتر رمین بایرماند و حراج کمتر گیربد و روزیتان کمتر شود. با رعیت انصاف کنید و نهرها و جویهارا که حرج آذ با سلطان است زودتر اصلاح کنید که ویرانتر نود و آنچه بسا رعیت است و از اصلاح آن ناتوانتد از بیت‌المال خراح فرضشان دهید و برقت خراجاز حاصلشان به‌قدر ممکن‌هرسال يك‌چهارم یا يك سوم يايك نیم بگیرید تابه‌رنج‌نیفتند. ای مو بد موبدان این سخن و فرمان من است این‌سخن را بشنو و بکار بند.» جلد اول ۳۹۳ آنگاه گفت: «مردم شنبد ند ؟) گفتند:« آری» گفتی و نکو گفتی و ان شاءالله ما به کار بندیم .) آنگاه بفرمود تا خوردنی بیاوردند و بخوردند و بذموشیدند و سپاس‌کویان برفتند و مدت پادشاهیش یکصدو بیست سال بود. به‌پندارهشام‌بن کلبی رائّش‌بن قیس‌بن صیفسی‌بن سباءبن پشجب بن یعرب‌بن قحطان پس از بعرب بن قحطان‌بن عامر بن شالخ و بر ادرانش پادشاهی بمن‌داشت‌و پادشاهی وی به‌روز کار منوچهربود ونامش حارث‌بود و رائش از آنرو لقب‌یافت که با قومی‌بجنگید وغنیمت گرفت وبه یمن آورد و اورا ر انش گفتندوهم او به‌غزای هند رفت و کشتار کردو اسیر وغنیمت گرفت وسوی‌یمن باز گشت واز آنجا به کوهستان طی» سپس انبار وسپس موصل حمله برد و سالار سپاه وی یکی از یارانش به‌نام شبربن عطاف بود ودر آذر بیجان به‌تر کان که آن سرزمین را به‌دست‌داشتند حمله برد و بسیار کس بکشت و اسر کرفت و ماجراهای‌خو بش دردوسنگك بنوشت که دردیار آذر بیجان معروف است و اهر القیس در این باب شع‌ری گوید بدبن‌مضمون: «آبا ترا نگفته است که دهر ناپایدار و سست پیمان است» «و مردان را بخورد.» «ذورباش‌را که مالك دشتعا و کود:زا بود» «از آبکیر ها بىرد») «به‌ذو متار بنجه فرو برد»؛ «و برای زره‌دار دامها نهاد» و ذومنار که شاعر از آن سخن آورده ذومنارین راش است که پس از بدر پادشاهی بافت و نامش ابرهه‌ین رالش بود. کوید: و لب ذومنار از آن بافت که به دیار مغرت حمله برد و از راه دریا و عشکی بر آن تاخت و هنگام باز گشت بیم داشت سپاهش راه‌گم کند و مناری‌ساخت سس ۳۹۴ ترجمة تادیخ طبری که راه بجو لند. گوید: به پندار اهل یمن وی پسر خود عبدبن ابرهه را در ایسن جنگ به اقصای دیار مغرب فرستاد که غنیمت گرفت با مال بسیار ونسناس‌ها آورد که مابة وحشت بود و مردم از آن بترسیدند و لب «ذوالاذعار» کرفت نی صاحب ترسها. گوید: ابرهه یکی از شاهان یمن بودکه در جهان بسیار برفت . من از این بادشاهان یمن در ابنجا یاد کردم از آنرو که پنداشته‌اند پسادشاهی رائش در یمن به‌روز گار منوچهر بود و پادشاهان یمن عامل پادشاهان اير ان بودند و از طرف آنها در یمن حکومت داشتند. سخن از ذدب موسی بن عمران و اخسادوی وحادنه‌ها که به دودان‌وی و منوجهر بود از محمدین اسحاق رو ابت کرده‌اند که لاری پسر یعقوت ایند دختر متاری پسر بشخر را به زنی گرفت و غرشون و مرری و قاهث را آورد و قاهث؛ فاهی‌دعتر مسین پسر بتویل پسرالیاس را به‌زنی گرفت و بصهر ومسردی را آورد و بصور شمیت دختربتادیت پسر بر کیاپسر یقسان پسرابراهیم‌رابه زنی‌گرفت وعمران وقارون را آورد وعمران بحیت دختر شموئیل پسر بر کیا پسریقسان پسر ابراهیم را به زنی‌گرفت و هارون و موسی صلی‌الله‌علیه وسلم را آورد. و دیگری بهجز ابن اسحاق گوبد: عر یعقوب پسر اسحاق یکصد وهفتاد و جهار سال بود و هشتاد و نه ساله بود که لاوی تولد یافت ولاوی چهل و شش ساله بود که قاهث تولد یافت و پس از آن قاهث بصهر ر! آورد و یصهر عمرم را آورد که عمران بود و عسر بصهر صد و هفتاد و چهار سال بود و شست ساله بود که عمران تولد یافت و عمران موسی را آورد و مادر موسی یوخابد و به‌قولی تسس سس _/أص«ص-۰-۰ ۰ص(« اهأيَرررَ«آ7,ب 7,۷۴۳ 7 را ۳7٩۴۳٩۳>٩>؟٩>٩>٩۰>ککک۳"۳*"٩>٩>ک؟>۰٩">يي‏ بمب پم ۱5۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۱ ۳۳۳۳ ۰۰ة(0حخح«ح«-۰+۰-۰۸«پ۰ب۰,۰ب-ص-۰-ح-پ-«-پبپ-ب-ب(جح »۳۳۳7 اناح.د نام داشت و زنش صفورا دختر بترون بودکه همان شعیب پیمبر صلی‌الله- علیه و سلم بود. و موسی جرشون و ایلیعازر را آورد و چهل و یکساله بودکه ترسان سوی مدین روان شد. وی به‌دین ابر اهیم می‌خو اندو هشتاد سا له بود که در طور سینتا خحدا براو ظاهر شد. به‌روز گار موسی فرعون مصر قابوس‌پسر مصعب پسر معاویه دومین بادشاه زمان پوسف بود و زن فرعون دختر مزاحم پسر عبید پسر ریان پسرولید» فرعون اول بوسف بود و چون به‌موسی ندا آمد بدانست که قابوس پسر مصعب به‌رده و بسرادرش ولید پسر صعب کهسر کش تر و کافرتر از برادر بود به‌جایش نشسته و فرمان یافت که با برادرش دارون به‌رسالت سوی او رود. گویند که ولید پس‌از برادر» آسیه دختر مزاحمرا بهزنی‌گرفت. عمرانیکصد و سی و هفت سال بزیست و هفتاد ساله بوو که موسی تولد یافت. موسی و مارون سوی فرعون رسالت داشتند و موسی هثتاد ساله بود که بنی‌اسر اثیل را از مصر برون برد وپس از عبور از دریا سری بیابان رفت و چهل سال در آنجا بودند تا با یسوشع پسر نون از بیابان برفتند و از تولد موسی تا هنگامی که در بیان وفات بافت بکصد و بیست سال بود. ابن اسحاق گو بد: بوسف در کدشت و پادشاه وی ریان‌بن ولید ملاك شد و فرعو نان‌عم لیق» بادشاهی ۰صر بافتند وخدا عزوجل‌بنی اسر اثئیل‌را در آنجابسیار کرد و چون یوس درگذشت چنانکه از پیش‌گفتيم وی را در تابوتی مرمربن درجایی از یل در دل آب به‌گور کردند و بنی اسرائیل همچنان زیر تسلط فرعونان بودند و از دین اسلام که بوسف و بعقوب و اسحاق و ابراهیم آورده بسودند پیروی می کرد ندتابه‌روز گاز فرعونی که خدا موسی راسوی او فرستاد و فرعونی سر کش‌تر وکافرتر و دراز روز کارتر از او نبود و نامش‌ولید پسر مصعب بود و هيچيك از فرعونان با بنی اسر اثبل حشن‌تر و سنگدل‌تر و بدفتارتر از او نبود که عذایشان ۳۹۶ ترجمة تادیخ طبری کرد و به‌عدمت و بیگاری‌گرفت و درکارها تقسیمشان کرد» و کُرومی را به‌بنایی و گروهی‌را به کشت و کار واداشت و دمه به کارهای فرعون مشغول بودندو هر که کازی‌نداشت جزبه‌می داد و جنانکه حداعزو جل فر مود: «سخت به‌عدابشانداشت.» ولی به‌دین خحود بودند و از آن دست بر نداشتند و فرعون زنی از بسی اصرائیل کگرفت که آسیه رختر »سزاحم نام داشت و از زنان نک کار و نامی بود و فرعون دراز بزبست و بی‌اسرائیل زیر سلطةٌ وی بودند که به‌سختی در عذابشان داشت و جون خدا عزوجل خحواست خحلاصشان کند و موسی به‌سن کمال رسیداو را رسالت داد. گو بد: وجون زمان سوسی نزديك شد منجمان فسرعون پیش وی شدند و گفتند: «.ا» درعلم ریش چنین می‌یابیم که‌به‌زودی مو لودی از بنی‌اسر ائیل بیاید که پادشاهی از تو بگیرد و برقسدرت تو دست یابد و از سرزهینت بیرون‌کند و دینت راد گر گون کند.» وچون این سخن بگفتند فرمان داد تا همه موالید پسر بنی‌اسر ائیل ر بکشند و دختران را بگذارند و همه قابلگان مسلکت خویش را فراهم آوردو گفت: «هرپسری از بنی اسرائیل که به دستتان افتاد بکشید» وجنین کردند وپسران بزر کتر را نیز بگشتند و زنان آبستن را شکنجه کرد ند تابچه بیند از ند. مجاهدگوید :شنیدم که گفتی نی بیارند و بشکافند تا چون تیغه بران شود و آثرا پهلوی هم ردیف کنند و زنسان آستن بسی‌اسرائیل راروی آن بدارند تا پاهابشان را ببرد و زن آبستن بجه زیر پای انداعتی و آنرا لکد کر دی که بایش را از پرش و رنج نی حفظ کند و دراین کار افراط کرد و نزديك بود که بنی‌اسرائیل را تابود کند. و قبطیان بدو گفتند: «اين مردغ را که‌کار گران تواند فنا کردی و نسلشان را برانداختی.» و بگفت تا بکسال‌پسران را بکشند وسال دیگر نگهدارند و مارون‌در سالی زاده‌شد که بسران را نگه‌میداشتند وموسی‌درسالی‌زاده‌شد که‌پسران ر امیکشتند جلد اول و هارون یکسال از موسی بزرگتر بود. از ابن‌عباس‌روایت کرده‌اند که فرعون به‌عواب دید که آتشی از بیت‌المقدس بیامد وهمه خانه‌های مصر را بگرفت وقبطیان را بسوخعت وبنی اسر اثیل را بکذاشت و خانه‌های »صر را ویران کرد. و ساحران و کاهنان را بخواست و تعبیر رژیاهای خویش را از آنها پرسید که گفتند: «از شهری که بنی اسرائیل از آنجا آمده‌اند بعنی بیتالمقدس مسردی در آید که مسلالك مصر به‌دست وی باشد. و فرعو ن‌بگفت تاهرپسری ازبنی اسر اثیل بیابد کشته‌شود ودختران رابگذارند و به‌قطیان گفت: «ند کانعه بش زراکه دربیرون به‌کار اتغال دارند بیار ید و کارهای کذیف را به بنی‌اسر اثیل واگذار بد.» و کار غلامان را به‌بنی اسرائیل واگذاشتند وغلامان را بیاوردند وخدا عزو جل فرماید: «ان فرعون علا فی‌الارض وجعل اهلها شیعا ستضعف طالْفة منهم بدبح ابنائهم و بستحیی نسائهم! یعنی: فرعون در آن سرزمین تفوق‌داشت ومردم آنر افرقه‌ها کرده بود که‌دسته‌ای ازایشانرا ز بون می‌شمرد و پسرانشان را سرمی‌بر ید و زنانشان را زنده نگهمیداشت». موالید بنی اسر ائیل کشته شدند وخردان به‌بزرگی نرسیدند و مرگ درپیران افتاده بود و روبه‌نابسودی داشتند وسران قبط پیش فرعون شدند و گفتند: «اين قوم دستضوش مر گک شده‌اند و نسزديك است کار به‌دوش غلاه‌سان مسا افتد بهتر است پسر انشان را واگذاری» و بگفت :| سالی پسر ان زا بکشند و سال دیکر و اگذارند و مارون سالی زاده شد که پسران را وامی‌گذاشتند و سال دیگ رکه سال کشتن پسران بود مادر مرسی آبستن وی شد و چون منکام وضع رسید در کار وی غمین شد و خدا بدو وحی کرد: «آن ارضعیه فاذا خفت علیه فالقیه فی‌اليم ولا تخافی ولا تحزنی انارادوه اليك و جاعلود من‌المرد؛ین"یعنی: شیرش بد: وچون براو بیمناك شدی به‌دربا فکنش و ترس دار و غم مخور که مسا او را بتو باز آریم و از تب ۳:۸۸ ۳۲۱ ۸-۲ ۷:۳ ۲۹۸ ترجمه تادیخ طبری پیغمبرانش کنیم.» وچون بزایید بدو شیرداد و نجاری بخواست و صندوقی ساخت که ازدرون کشوده می‌شد ومودی را در آن نهاد و به دریا افکند و به‌عر اهر حویش گفت: وربه دنبال آن برو » و او صندوق را همی دید که بامو ج :الا و بایین می‌رفت تا نز ديك خانة فرعون میان درختان در آمد و کنیزان آسیه زن فرعرن به‌شست و شو آمدند و صندوق را بافتند و آنرا پیش آسیه بردند که پنداشته بودند مالی در آن هست و چون آسیه موسی را بدید محبت او را به‌دل گرفت و جون فرعون بدانست خواست او را بکشد و آسیه با او سخن گفت تا موسی را واگذاشت اما گفت: «بیم دارم اين از بنی‌اسراثیل باشد و همان باشد که دلالما به‌دست اوست.» وخدای عزوجل فرمود: «و آل فرعون او را بر گرفتند تا دشن ومایهً غمشان شود.» خو استند دایه‌ای برای موسی بگیرند اما پستان هیچ زنی را نگرفت و زنان طالب دایگی وی بودند که به‌فرعون تقرب جویند ولی پستان نمی گرفت و خدا عزوجل فرمود: «وحرمنا علیه‌المراضع فقالت هل ادلکم علی اهل‌بیت یکفلونه لکم وهم له‌ناصحون" یعنی: و شیردایگان را از پیش براو حرام کرده بودیم (و خاله او) گفت: آیا شا را به‌عسانواده‌ای هسدایت کنم که بسرای شما سرپرستی وی کند و نیکخواه او باشد.)» پس او رابگرفتند و گفتند: «تواین‌پسر را می‌شناسی خاندان اورابه‌مانشان‌بده.» گفت:«من اورا نمیشناسم‌ولی گفتم که‌خیر اندیشان‌شاهند.»و چون‌مادرموسی بیامدپستان او را بگرفت و نزديك بود بگوید این پدر منست اما خدا او را حفظ کرد و خدا عزوجل‌فرمود: «ان کادت لتبدی‌به لولا انر بطنا علی قلبها لتکون من الم منین یعنی:ا گر دل ویر | محکم نکر ده بودیم که باوردار (وعده حق) شود نزديك بود (قصه) او را آشکار کند.)» !- ۱:۳۸ آ ۳- ۰۰۳۸ [ جلد اول ۲۹۹ و او را موسی نام کردند از آنرو که وی را در آب ودرخت يافته بودند و آب را به‌قبطی «مو» و درخت را «شا» گویند و خدا عزوجل فرمود: «وی را به‌مادرش بر گردانیدیم تا چشمش روشن شود و غمگین نباشد.» و فرعون موسی را به‌فرزندی گرفت و او را پسر فرعون خحسواندند و چون پسررشد کرد مادرش اورا به آسیه نشان داد که‌پیش فرعون برد وبدو گفت: «بگیرش که ماه روشنی چشم‌تو است.» فرعون گفت: «هابة روشنی چم تو هست اما چشم من نه.» ابن‌عباس گو بد: «ا گر گفته بود روشنی چشم من نیز هست موّمن او شده‌بود» ولی نگفت.» و چون‌فرعون «وسی را بگرفت موسی ریش وی را بگرفت و بکند فرعون گفت: «جلادان‌را بخو انید که ابن هما نست.» و آسیه گفت: «نکشیدش شایدبرای ما سودمند باشد یا اورا بفرزندی بگیریم او کودل است و نادان واين کار را ازروی کودکی کرد ومیدانی که هیچکس اززنان مصر بیشتر ازمن‌زیور ندارد من‌زیور خویش‌را پیش اومی‌نهم و آتش نیزمی‌نهم اگر باقوت را گرفت ادان نیست و باید او را کشت و ار آتش را گرفت کسودکست و نادان.» و باقوت خویش را نزد موسی نهاد و طشتی از آتش نیز بنهاد و جبرئیل بیامد و آتشی به کف او گذاشت که آنرا به دهان برد و خدای عزوجل به‌حکایت گفتار موسی که لکنت زبان پیدا کرده بود فرمود: «وگره ازز بان من بکٌشای که سخنم را بفهه‌ندی و به‌همین‌سبب خطر ازموسی و چون موسی بزرگ شد برمرکبهای فرعون سوار می‌شد و مانند او باس می‌پوشید و او را موسی پسر فرعون می‌گفتند. و جنان شد که روزی فرعون سوار شد و موسسی نبود و چون بیامد گفتند فرعون سوار شده و به‌دنبال وی رفت و هنگام خحسواب ظهر به‌شهر منف رسید و وه ۳۰۰ ترجمه تادیخ طبر ک نیمروز به آنجا در آمد که بازارها بسته بود و کس دررکوچه‌ها نبود و خدا عسزوجل فر ماید : «ودخل| لمدینة‌علی حین‌غفلةمن اهلها و وجدفیها رجلین یةتتلان» هدا من‌شیعته و هد امن‌عدوه‌فاستغا ثه ‏ لذی‌من‌شیعته‌علی الذی»ن عدوه‌فو کزه موسی‌فتضی علیه قال‌هدا من عمل الشیطان انه‌عدومضل‌مبین.قالرب‌انی‌ظلمت نفسی‌فاغفر لی‌فغفر له‌انه هو الغفور الرحیم. قال‌رب‌بما انعمت علی فلن | کون ظهیرا للمجرمین. فاصبحفی‌المدينة خائفا بترقب‌فاذاالذی استنصره بالاء‌س بستصرخه بعنی : وهنگام بیخبری»ردم به‌شهر در آمد و در آنجا دو مرد را دید که جنکك آزمائی می کنند یکی از پیروان او و دیگری از دشمنان او بود آنکه از پیروان او بود برضد آنکه از دشمن‌ان او بود از وی كمك خو است.موسی‌مشتی بدو زدو بیجانش کردو گفت: اين کار شیطان است که‌وی‌دشمنی گمراه کن آشکاراست. گفت: پروردگارا من بخویش‌ستم کردم »را بیامرز وخدایش بیاه‌رزید که وی آمرز کار و رحیم است. گفت: پرورد کارا به‌پاس این‌نعمت که مرا دادی پشتیبان بد کاران نخواهم بود. در شهر ترسان و نگران شبرا به‌روز آورد و ناگاه آنکه روز پیش از او باری خواسته بود از او کمك می‌جست. موسی بدو گفت: «تو آشکارا گمراهی.» آنگاه‌بيامد تا او رایاری دهدوچون موسی را بدید که پیش می آید و منظور وی نزاع با آن کس بودکه با اسرائیلی دست و گریبان بود اما اسر ائیلی از موسی بیمنال شد که سخن درشت به‌او گفته بود و پنداشت که او را خواهد کشت و گفت: «یا موسی اترید ان تقتلاسی کما قتلت نفسا بالامس ان تربد الا ان تکون جبارافی الارض و ماترید ان تکون من‌المصلحین". یعنی :ای موسی مر می‌خواهی مرا بکشی چنانکه دیروز یکی را کشتی می‌خواهی که در اين سرز مين ستمگری بیش نباشی و نمی‌خواهی از اصلاحگّران باشی.» و موسی او را رها کرد و قبطی برفت و فاش کر که موسی یکی را کشته ۱- ۱۳۲-۲۸ تا ۱۸ ۳- ۹:۲۸ ۱ جلد اول است و فرعون او را بجست و گفت «بیاریدش که‌همانست.) و آنها که به‌جستجوی موسی بودند گفتند او را در کوره راهها بجوبید که موسی‌جوانست‌و راههارا نمی‌شناسد و آن مرد بیامد و بدو گفت: «انالملاء‌یاتمرون بك لیقتل ول فاحر ج فخر ج منها خحائفا یترقب قال رب نجنی من‌التوما لظالمین" یعنی: بزرگان دربارة تورای میزنند که بکشندت برون‌شو که من نیکخواه توام. از آن شهر ترسان و نگران برون شد و گفت: پرورد گار | مر | از کروه ستمگران نجات بخش. و چون موسی در کسوره راهها سر گردان بود فرشته‌ای بر اسب بیامد و نیزه‌ای‌به‌دست داشت و چون موسی او را بدید از ترس بدوسجده برد فرشته گفت: «سجده مکن‌به‌دنبال من‌بیا.» و به‌دنبال فرشته رفت که او را سوی‌مدین ددایت کرد. و موسی که سوی مدین میرفت گفت: «عسی ربی‌ان بهدینی سواءالسبیل؟ یعنی: شاید پرورد گارم مرا به‌میانه راه‌هدایت کند» و فرشته او را ببرد تا به‌مدین رسانید. از ابن عباس روابت کرده‌اند که: فرعون و ندیمانش از آن وعده که خدا با ابر اهیم کرده بود که پیمبر ان و شاهان از اعقاب او پدید آرد سخن کردند و یکیشان گفت: «بنی اسر ائیل در این انتفاار ند ودر وقو عآن شك ندارند و بنداشتند که بوسف پسر یعهوب شاه «وعود است و چون بمرد گفتند خدا با ابراهیم چنین وعده نکرده بو د۰» فرعون‌گفت: «رای‌شماجیست!» گوید: ورای زدند و همسخن شدند که مردانی را بفرستند تیغ بدست که درمیان بنی‌اسرائیل بکردند و هرجا م,‌لود پسری یافتند سر ببرند و چون دیدند که سالخوردگان بنی اسر ائیل به‌اجل در می گذر ند وخردسالان را سر می‌بر ند گفتند: «جیزی نگذرد ک-»بنی اسرائیل‌را فنا کنند و کار آنها به گُردن خودمان بار شود.» از ۳۳۲ :۳ ۸ -۳ ۴۰۱۳۰۶۲ ۳۰۲ ترجمهٌ تاردیخ طبری ابتروسالی موالید پسر را بکشتند و سال دیگر واگذاشتند و نکشتند که خرد سالان بزر گک شوند و جای مردگان رابگیرند بدینسان بسیار نشو ند که از کثرتشان بیم کنند و نابود نشوند و براین همسخن شدند. و مادرموسی به‌سال واگذاشتن» پسران هارون را بزاد و چون سال دیگسر بیامد موسی را در شکم داشت و سخت غمین شد از دلبستگی که به کودلك نزاده خود داشت و خدا عزوجل بدو وحی کرد که نترس و غمین مباش که ما او را به‌تو بر گردانیم و پیمبر شکنيم و چون‌وی را بزادی در صندوق نه وبه‌دربا بینداز وچون موسی را بزاد چنان کرد که خدا فرموده بود و چون کود از دیدهٌ او نهان شد به وسوسهةٌ ابلیس باعویش گفت: «چه کاری‌بود که با پسرم کردم اگر پیش‌من کشته شده بود و به‌عا کش سپرده بودم و به کفن پیچیده بودم بهتر بود که به‌دست خودم پیش ماهیان وجانوران دربا بیندازمش۰» و آب صندوق رابرد و آنرابه‌جایی که کنیزکان خانةٌ فرعون آب می گر فتند نگهداشت‌و آنرابگر فتند وخواستند صندوق رابگشایند ویکیشان گفت در این‌صندرق مالی هست و اکرما آنرا بکُشاییم‌زن فرعون باور نکند که‌چه در آن بافته‌ايم و آنرا همچنانکه بود ببردند وبه‌زن فرعون تسلیم کردند وچون‌صندوق را بکشود و کول را بدید محبت وی رادر دل گرفت‌چنانکه نظیر آنرا باهیچکس نداشته بود. و دل مادر موسی از همه چیز غافل و بدموسی مشغول بود و جون جلادان حکایت کودك را شنیدند تیغ به‌دست پیش زن فرعون آمدند تا او را بکشند و او به‌جلادان گفت: «بروید که این یکی گروه بنی اسرائیل را افزون نخواهد کسرد. من پیش فرعون روم تا او را به‌من بخشد اگر بخشید که نکوئی کرده‌اید و اکر گفت او را بکشد شمارا ملامت نکنم.» و چون موسی را پیش فرعون آورد گفت: «مابة روشنی چشم من و تو خواهد بود». فرعون گفت: «روشنی چشم تو باشد اما چشم من نه.» ات سس وی و سس جر سس م٩‏ هط جلد اول ۳۰0۳ پیغمبر خدای صلی‌الله‌علیه وسلم هنگام ذکر این حکایت فرمود: «بخدای که بدو سو گند دادمیکنند اگر فرعون جون زن خحویش پدیرفته بود که‌روشنی چشم او نیز باشد خحدا وی را چون زنش بوسیلةً موسی هدابت کرده بود ولی خدا عزت وجل وی را از ان نست‌بی‌نصیب کرد.» و زن فرعون پیش همه زنان شیردار اطراف خویش فرستاد که دابه‌ای بر ای موسی برگزیند و هر زنی برای دایگی آمد موسی پستان او نگرفت تا آنجا که زن فرعون بیم کرد چندان شیر نخوردکه بمیرد و غمین شد و بگفت تا او را به‌بازار وجای جماعت بردند به‌اين امید که دایه‌ای برای وی بیابند ولی پستان هیچکس را نگرفت. و صبحگاهان مادر موسی به‌خواهر خویش گفت: «جستجو کن و ببین آیا خبری از او می‌شنوی و آیبا پسرم زنسد: است با جانوران و ماهیان دربا او را حورده‌اند.»و وعده خحداعزوجل‌را فراموش کردد بود و خو اهرش دورا دورچنانکه ندانند مراقب‌بود و جون دایهنافتندبا در سندی گفت:«می‌خو ادبد که‌شدارا به‌عاندانی راهبر شوم که پرستاری وی کندد و خیرخواهش باشند.» پس او را بکر فتند و گفتند: «از کجا دانی که خیر خواه او باشند مکُر او را می‌شناسی و بد کمان شدند.» و او گفت خیر خواهی و مهربانیشان از اءیدی است که از شاه دارند. پس او رارها کردند و پیش مادر موسی رفت و خبر را با او گفت و او بیامد و چون موسی را در کنار گرفت به‌پستان او چسبید تا سیر شد و مژده‌رسان پیش زن فرعون رفت‌و مژده داد که برای پسرش دایه‌ای پیدا کرده‌اند. پس بفرستاد و مادر موسی با او بیامد وچون رفتار وی را بدید گفت: «پیش من بمان وپسرم را شیر بده که هر کر جیزی را مانند وی دوست نداشته‌ام۰» مادر موسی گفت: «نمیتوانم عانه و فرزندان عویش را رها کنم که‌تباه شو ند ۳۴ ترجمهٌ تاریخ طبری اگر خوامی او را به‌من دهی تا به‌عائه‌ام ببرم و با من باشد و از نگهداری او دریغ نکنم‌و لی‌خانه و فرزندانم‌را رها نمیکنم.» و مادر موسی وعده خدا عزوجل را به‌یاد آورد و با زن فرعون سخت گُرفت و بقین داشت که خداو ند وعدهٌ خویش را انجام خحواهد داد و همانروز با پسر خود به‌نعانه برگشت. و خدا موسی را به‌رشد رسانید و برای آنچه مقدر بود نگهداشت و بنی- اسرائیل که در شهر بودند پیوسته از ستم و بیگاری بدو پناه می‌بردند و چون رشد کرد زن فرعون به‌مادرش گفت: «می‌خواهم موسی راببینم.» و مادر موسی وعده نهاد که روزی موسی را به او نشان دهد و زن فسرعون به‌پرستار انودایگانو ندیمان خویش گفت: «باید هر کدامتان به‌پسر من هدیه‌ای دهید و من یکی را فرستم که ببیند هريك از شماچه می کند.» و جون موسی از حانهة مادر در آمد تا وقتی پیش زن فرعون رسید پیوسته هدیه و تحفه گرفت و چون پیش زن فرعونآمد وی راگرامی داشت و خرسند شد و فریفتةًاو شد و گفت: «اورا پیش فرعون برید که‌گرامی دارد.» و چون اورا به‌نزد فرعون بردند و در بغل او آهادند موسی ربش فرعون را بگرفت و بکند. و یکی‌از دشمنان حداگفت: «مگر ندانی که خدا به‌ابراهيم وعده داده که ترا از پای در آرد. جلادان را بخواه تا او رابکشند.» و زن‌فرعون دوان به‌نردوی آمد و گفت: «دربارةٌ این کودك که به‌من بخشیدی چه‌اندیشه‌ای داری؟» فرعون گفت: «مگر ندانی که پندارد مرا از پای در خواهد آورد؟» زن‌فرعون‌گفت: «کاری کن که حق آشکارشود. دو پاره آتش‌بیار بادو مرو ارید و نزديك او ببر اگر دو مرو ارید راکرفت و از دو آتش دوری‌گرفت دانی که عاقل است و اگر دوپاره آتش راگرفت و به‌دو »رو ارید رو نکرد بدان که هیچ عاقای آتش را بر مرو ارید برتر نداند.» و چون آتش و مرو ارید را به‌وسی نرديك کردند دوپاره آتش را بگرفت که از بیم آنکه دستش بسوزد از او گرفتندو زن فرعون‌گفت: دس جلد اول ۳۰۵ «دیدی.» و خدا نیت فرعون را که قصد وی کرده بود بگردانید که خدا می‌خو است فرمان خویش را دربار او به‌انجام برساند. و جون رشد موسی کامل شد و به‌صف دردان در آمد هیچکس از آل فرعون قدرت نداشت به‌یکی از بنی اسر ائیسل ستم کند یا به‌بیگاری برد و اسرائیلیان نیرو گرفتند و يك روز که موسی در شهر می‌رفت دو کس را دید که نزاع می کر دند» یکی اسرائیلی و دیگری فرعونی بود و اسرائیلی از موسی برضد فرعونی كمك و است و موسی‌سخت خشم آورد که آنکه کماگ می‌خو است وضع موسی را نسبت به‌بنی اسر ائبل میدانست‌و کس به‌جز مادر موسی نمی‌دانست و پنداشتند این به‌عاظر رضا ع‌موسی است ولی خدا عزوجل موسی را از آنچه بر دیگران‌پوشیده بود مطلع کرده بود. و موسی به‌فرعونی <مله برد و او را بکشت وجز خحدای عزو جل واسرائیلی کسی آنهار ا ندید و همینکه موسی آن مرد ات کت «ابن کار شیطان بود که اردشمنی کمر امی آور است.» سیس گفت:«خدابامن به عو یشتن ستم کردم‌مر | ببخش ۰» و دا او زرا سخشد که وی بخشنده و »هریان است. و موسی همچنان در شهر ترسان و نگران اخبار بود و کسان پیش فرعون شدند و گفتند: «بنی اسرائیل یکی از آل فرعون را کشته‌اند حق ما را بگیر و اجسازه رده جنین کنند,» فر عون گفت: «قاتل را با شاهد بیاورید که روانیست بی دلیل داوری کنیم.» فردای آنروز که کسان به‌جستجو بودند اما دلیلی نیافته بورند موسی اسرائیلی را دید که با يك فرعونی نزاع می کرد و از مورسی برضد فرعونی كمك خو است و موسی که از کار دبروز پشیمان بود و از آنچه می‌دید نفرت داشت خشمگین شد و دست در از کرد و می‌خو است فرعونی را ب-زند اما به اسرائیلی به‌سبب رفتار دیروز و امروزش گفت: «حما که تو آشکار اگسر اهی.» و اسر اثیلی‌موسی را بدید که ماننددیروز ۳9۶ ترجمة تاریخ طبری که فرعونی را بکشت سخت خشمگین بود و بیم کرد که پس از آن سخن کهگفت قصد او کند اما موسی فصد او نداشت بلکه قصد آن مرد فرعونی داشت و اسر ائیلی بترسید و به‌فرعونی پناه برد و گفت: «ای‌موسی می‌خواهی مرا بکشی چنانکه دیروز یکی‌را کشتی.» واین سخن از آنرو گفت که بیم داشت موسی بخواهد او را بکشد و از همدیگر گذشتند و فرعونی پیش کسان خود رفت و آنچه را از اسرائیلی شنیده بود با آنهابگفت وفرعون جلادان بفرستاد وموسی در شاهراه رفت و او را میجستند و بیم داشتند که‌نیابند و یکی از یاران موسی از اقصای شهر بیامد و از راه میان بر رفت و زودتر از آنها به‌موسی رسید وخبر را به‌او کفت. سدی گوید و چون موسی به‌مدین رسیدگروهی را دید که آب می‌گرفتند. از سعیدبن جبیر روایت کرده‌اند که گفت: «موسی از مصر آهنگک مدین کرد که‌هشت شب راه بودومیگفتند مانند راه از بصره تا کوفه است و خوراکی جر بر گک درخحت نداشت و پا برهنه همی رفت تابه آنجا رسید پوست پایش برفت.» سدی‌گوید: و آنجا دو زن را بدید که گوسفندان خسویش را از آب بازداشته بودند و گفت: «حکایت شما جیست؟» گفتند: «لانسقی «حتی یصدرالرعاء و ابوناشیخ کبیر۱.» یعنی: آب نگیریم‌تاشبانان گوسفندان خویش ببر ند که پدرماپیری کهنسال است. وموسی‌بر آنها رحم آورد و به‌نزديك چاه آمد و صخره‌ای را که برچاه بود و گروهی از امل مدین برای برداشتن آن فراهم می‌شدند از چاه برداشت و برای‌آنها آب گرفت که گوسفندان خویش را سیراب کردند و با شتاب باز گشتند و از پیش از باقیماندة آب حوضها به گس وسفندان آب می‌دادند آنگاه موسی‌به‌سایةٌ درعتی رفت و گفت: «رب‌انی بما انزلت الی من خیر فقیر۲. بعنی: پرورد کارا من به‌غذائی که سویم فرستی محتاجم.» ۳۴: ۳۸-۳ ۲۳: ۳۲۸-۱ ۳۷ سدی‌گسوید وقتی دو دختر زود ترپیش پدر بازگشتند از آنها پرسید و خبر موسی را با وی بگفتند و یکی از آنها را پیش موسی فرستادکه بیامد و شرمگین راه‌می‌رفت و گفت: «پدرم ترا حواسته که پاداش ترا که برای ما آب‌گرفتی بدهد.» و موسی‌برحاست و گفت: «برویم.» و اوجلو موسی به‌راه افتاد و باد بوزید وعقب او را بدید وبد و گفت: «پشت سر من بیا و اگر حطا رفتم راه به‌من نشان بده.» وچون به نزد پیر رسید و فصه‌ها را برای او نقل کرد گفت: «بیم مدار که از قوم ستمگر رهائی یافتی ۰» و یکی از دختر ان‌گفت: «ای پدر اورا اجیرکن که بهترین اجیری که توانی گرفت نیرومند و امین است.» و او همان دختری بود که وی را خوانده‌بود. پیر گفت: «ثیر ومندی وی وقتی معلوم شد که سنگ را از حاه برداشت اما نشان امانت وی جیست!» دختر گفت:«من جلو او راه رفتم و نخواست به‌من نظر کند و گفت پشت سر او بیایم.»پیر گفت: «انی ار پدان‌انکحك احدی ابنتی‌هاتین علی ان‌تاجرنی ایما الا- جاین قضیت و الله علی‌ما نقول و کیل»" بعنی: میخو اهیم‌یکی ازاين دو دخترخویش زن تو کنم و برای من کار کنی. قرار من و توآنکه هريك از دو عدت می‌توائی به سر بری و حدا نگهبان گفتار ما است» ابن عباس گوید: دعنری که او را بخواند همان‌بود که زن او شد وپیر به‌یکی از دختران خویش گفت عصائی برای او بیاورد و عصائی را که فرشته‌ای به‌صورت مردی بدوداده بود بیاورد وچون دخترعصا :| بیاورد و پیر آنرا بدید گفت: «عصای دیکر بباور » پس آن را بنداعت و خحواست عصای دبگر بر گبرد و جر آن عصا به دست وی نیامد و پیوسته برفت و بیامد و هربار جز آن يك عصا به‌دستش نیاد و جون موسی عصا را بدید بر گرفت و گوسندان را به‌چرا برد. ۲۸۰ ۳۸ - | ۳۰۸ ترجمة تاریخ طبری ولی پیر پشیمان‌شد و گفت: «اين امانت بود.» و برون رفت وبه‌موسی رسید و گفت: «عصا را به‌من بده.» موسی گفت: «اين عصای‌من است.» و نزاع کردند و آنگاه رضایت دادند که نخستین مردی را که دیدند به‌داوری بر گزینند و فرشته‌ای در راه پیامد و میانشان داوری کرد و گفت: «عصا را بر زمين نهید هرکه آنرا بردارد مال اوست.» پیر خواست بردارد» اما نتوانست و موسی آنرا بگرفت و برداشت و پیر عصا را به‌او واگذاشت و موسی ده سال برای وی جوپانی کرد. از شعیب جبائی روابت کرده‌اند که گفت: «نام دو دختر لیا و صفوره بود و زن موسی صفوره دختریترون کاهن مدین بود.» از ابو عبیده روایت کرده‌اند که آنکه موسی را اجیر کرد یترون بر ادرزاده شعیب پیغمیر بود. و از ابن‌عباس روایت کرده‌اندکه آنکه موسی را اجیر کرد یثری فرمانروای مدین بود. سدی گوید: چوی موسی مدت را به‌سرد و با همسر حود برفت راه‌گم کرد و هنکام زمستان بود و روشنی‌ای بدید و پنداشت آتش است ولی نور خدا بود و به کسان سود گفت: «امکئوانی آنست نارالعلی آتیکم منها بخبر او جذوة من‌النار لعلکم تصطلون.» فلما اتاها نودی من شاطیء الواد الایمسن فی‌البقعة المبار کة من‌الشجره آن یا موسی انی اناالله رب‌العالمین". و ماتك بيمينك با موسی.قال هی عصای اتو کاء علیها و اهش بها علی غنمی ولی فیها مرب اخحری .قال‌القها یا موسی. فالقاها فاذاهی حية تسعی۲ فلما ر آها تهتز کسانها جان ولسی مدبرا و لم یعقب» یا موسی اقبل و لاتخف انك من‌الامنین . اسلك یدلافی‌جيبك تخر ج بیضاء من غیر سوء و اضمم‌اليك جناحك من‌الرهب فدانك برهانان من ريك الی فرعون ۹۰۰۰۰٩۹٩۰۹۰۹۰٩۰۰۰قظجچج‏ ( ۰ حطس ۳۳1[ ۰پبجص+ص+۰+ص۰ ۳۳[ ۱- قصص: ۱٩‏ و ۲۰ ۲ لله: ۱۷ تا ۲۵ جلد اول ۹ ۳ وملائه انهم کانوا قوما فاسقین. قال رب‌انی فتلت‌منهم نفسا فاحاف ان‌شتلون.واخحی هارون‌هو افصحمتی لسانآفار سله‌معی مر دأأیصدقنی انی اخحاف ان یکذ بون. قال‌سنشد عضداله باعيكك و نجعل لکما سلطانا فلابصلون الیکما بایاتنا انتما و من‌اتبعکما الغالبون»! «فاتباه فقو لاانا رسولار بكک»؟ یعنی: بمانید که من آتشی دیده‌ام» شاید بر ایتان» خبری از آن با شعلةً آتش بیارم» شاید گرم شوید. و چون نزد آتش رسید از کناره راست در جایگاه مبارك از آن درخت ندا داده شد که ای موسی: من حودم خحسدای یکتا» پرورد کار جهانیانم ای موسی» ان جیست که به‌دست راست تست؟ گفت: این عصای من است» بر آن تکیه می کنم و با آن برای‌گوسفندان خویش برگك می‌تکانم و مسرا در آن حاجتهای دیگر هست. گفت: ای موسی آن را بیفکن و بیفکندش وناگهان ماری شد که راه می‌رفت. چون بدبدش که حرکت می کند» کوبی ماری است. گریزان پشت کرد و به‌عقب ننگریست؛ ای موسی‌بیم مکن که از امان یافتگانی» دستت را به‌گریبانت بر تاسپید. بدون علت در آید و برای دقع این ترس دست خویش به‌پهلو گیر که این دو برهان از پروردکارت برای فرعون و بزرگان اوست کهآنها گرومی عصیان پیشه‌اند» گفت: پرورد کارا یکی از آنها را کشته‌ام و بیم دارم مرا بکشند» بسرادرم مارون از من گشاده ز بان‌تراست. وی را با من به‌مدد کاری فرست که تصدیقم کند. که من بیم دارم دروغگویم شمارند. گفت: بازوی تو را به‌برادرت محکم می کنیم و شما را به‌وسیلةً آیه‌های عویش تسلطی می‌دهیم تا بشما دست نیابند» شما و هر که پیرویتان کند؛ غلبه‌یافته‌اید. پیش فرعون رفتند و گفتند:ما دو پیغمبر پروردگارتوایم. از وهب‌بن منبه‌یمنی روایت کرده‌اند که وقتی موسی مدت را به‌سربرد برون آمدو گوسفندانی‌همراه داشت و يك آتش افروزويك‌عصا که‌به‌روز گوسفندان‌عویش رابا آن میر اند وچون شب می‌شدبا آتش‌افروز آتشی میافروختو باهمسرو گوسفندان ست. ‏ یط ۳۳[ ت‌ ۱ - ۰۱۳۸ 1:۳۹ ۳۵ ۳- طه: ۲۷ معط مت << و هو تست تست وی وت ی تا و سس سوق وس ی یرطب هو ۳ ترجه تاديخ طبری خحو بش به‌دور آن بود و جون روز می‌شد با همسر و کوسفندان به‌ر اه می‌افتاد و نیو عصا تکبه می‌داد وعصای وی دو شعبه داشت که ب‌دو سو کج پو د. از ابن اسحاق روابت کرده‌اند که‌گوید: کعب‌الاحبار به‌مکه آمد و عبدالله‌بن عمروین عاص آنجا بود. کعب گفته بود سه چیز از او بپرسند اگر پاسخ داد اوعالم است: آن جیست که از بهشت سود و حدای بر ای مردم در زمین نهاد. و نخستین چیزی که در زمین پدید آمد چه بود و نخستین درحتی که در زمین کاشته شد چه بو و و جون از عبدالله پرسیدندگفت: «جیزی که از بهشت بود و خحدای در زمین نهادحجر الاسود است .» و نخستین جبزی که در زمین نهاد برهوت یمن است که جان‌کافر ان | نجا رده و نخستین درعتی که دای در زمین کاشت درختی بود که موسی عصای حوبش را از آن برید.» وچون این‌سخنان‌با کعب بگفتندگفت: «اين مردراست‌یگوید و بخدای قسم که وی عالم است.) گوید و چون شب آغاز پیمبری موسی در آمد» وی راه گم کرد و نسد‌انست کجا باید رفت و آتش افروز خویش برگرفت که آتشی بیفروزد تا بسا کسان خود شب را کنار آن بگذراند و راه را با آن بشناسد اما آتش از آتش افسروز در نیامد و جندان برد که خسته شد و آتشی از دوردید و به کسان خود گفت: «امکثواانسی آنست نارآلعای آتیکم منها بخبر او جذوة من النار لعلکم تصطلون»۱ یعنی: بمانید که من آتشی دیده‌ام شاید برایتان خبری از آن با شعله آتشی پیار م شاید گرم شوید» و برفت و نزديك درختی رسید و جسون نسرزديك شد خ اج ینس سوه ۲٩ 9سص:‎ - ۱ ۱ و جلد ال ۲۳۱ سن تسه درخت برفت و چون رفتن درخت را بدید» پس آمد و بیمناك شد و چون باز کشت درخحت‌ پیش [4۰ و از درحت تدای سخن آمد و جون صدا را شنید آرام گرفت و خد| گفت: «ای موسی پاپوش در آر که در وادی »مدس طوی هستی ۲» و موسی پاپوش بفکند. آنگاه خحدا گفت: «ای موسی این چیست که به‌دست راست داری؟» گفت: «ايس عصای منست که بر آن تکیه زنم‌و گوسفندان خویش با آن بر انم .» گفت: «ای موسی آن را بینداز». و عصا را بینداعت و ماری ش که همیرفت و دو شقهٌ عصا دهان آن شده‌بود و پشت مار همی‌جنبید و دندانها داشت وجنان بود که خدا خواسته بود. موسی شگفتی کرد و پس رفت و خدایش ندا دادکه ای موسی پیش با و بیم مدار که عصا را به‌حال اول باز برم و جون موسی باز آمد گفت: «آن را بگیر و بیم مداز و دست خویش به‌دهان آن کن». و موسی دست حویش به آستین پیچید که از مار بیم داشت و ندا آمدکه آستین از دست بر گیر و آستین بر گرفت و دست به‌دهان مار برد که عصا شد و دست وی میان دوشقه بود همچنانکه مميشه عصارا ی گرفت. دس از آن‌عدا گفت: «دست خحوبشص به گر یبان بر که سیید و بی‌عیب در آید.» وموسی مردی برجسته بینی ومجعد »وی و بلاد قامت بود و دست به گریبان برد و بر آورد که چون برف سپید بود و باز به‌گریبان برد و در آورد و چنان بود که از پیش بود. آنگاه حدا کست: «اين دو برحان حدای تواست. سوی فرعون و گروه وی برو که آنها قومی بدکار ند.» گفت: «پروردگارا من بکی از آنها را کشتهام و بیم دارم بکشندم. برادرم هارون از من گشاده ز بانتر است او را بامن بفرست که‌گفدار مرا بیان‌کند و به‌آنها ۱ - ط۵: ۱۳ سس سم و 5 ی ۳۹۹۲ ترجمةٌ تادیخ طبری بنهماند.) خدا گفت: «سنشد عضداه باحيك و نجعل لکما سلطانا فلایصلسون الیکمسا بایاتنا انتما و من اتبعکما الغالبون.»۱ یعنی:بازوی ترا به‌بر ادرت محکم می‌ کنیم وشما را به‌وسیلةٌ آیه‌های حویش تسلطی می‌دهیم تا به‌شما دست نیابند. سدی‌گوید: موسی به نزد کسان خود بر کشت و باآنها سسوی مصر رفت و شبانگاه بدانجا رسید و مهمان مادر عود شد و آنها را نمی‌شناخت و هنگام‌شب بود و آنها چیزی می‌خوردند و بیکسوی خانه فرود آمد. و هارون بیسامد و چون او را بدید از مادر حویش دربارةٌ او پرسید و مادر گفت: «مهمان است؟» و چون نشستند و سخن کردند هارون از او پرسید: «ت وکیستی.» گفت: «من موسی هستم.» و برخاستند و همدیگر را در بغل گرفتند و چون بکدیگر را بشناختند» موسی به‌هارون گفت: «با من پیش فرعون ببا که حدا مارا فر ستاده‌است۰» هارون گفت: «اطاعت می کنم.» ومادرشان برحاست و بانگ زد و گفت: «شما را به‌عدا سوی فرعون نروید که شمارا می ذشد.» اما آنها نشنیدند و شبانه برفتند و به‌در فرعون رسیدند و آن را یکوفتند و فرعون بترسید و دربانان بترسیدند وفرعون گفت: «اين کیست که دراین وقت شب در را می کوبد؟» ودربان بنگریست و با او سخن گفت. موسی گفت: «من فرستادةٌ پروردگار جهانیانم). ودربان بترسید و به‌نر دفرعون شد و گفت: «اینجا مردی است دیوانه که‌یندارد فرستادة پرورد کار جهانیان است.» ۳۵ ۰۳۸ -( جلد اول ۳۳ فرعون گفت: «او را ببار.» موسی در آمد و گفت: «من فر ستادة پروردگار جهانيانم» بنی اسر اثیل را با من بفرست.» فرعون او را بشناخت و گفت: «الم‌تريك فینا ولیدا و لبثت فینا من عمركه سنین . و فعلت فعلتك السی فعلت وانت من‌الکافرین . تال فعلتهااذاو انا من الضالین . ففررت منکم لماخفتم فوهب لیربی حکما و جعلنی من‌المرسلین . و تلك نعمة نمنها علی ان عبدت بنی اسرائیل. قال فرعون و ما ربااعالمین. قال رب‌السموات والارض و مابینهما ان کنتم موقنین . قال لمن حوله‌الاتستمعون . قال ربکم و رب آبائکم الاو لین . قال ان رسولکم الذی ارسل الیکم لمجنون . قال رب‌المشرق والمفرب و مابینهما ان کنتم تعقلون. قال لثن اتخذت آلهاغیری لاجعلنك من‌المسجونین . قال اولو جثتك بشیئی مبین . فال فأت به‌ان کنت من الصادقین فالتاعصاه فاذا هی تعبان میین.»۱ یعنی: فرعون گفت: «مکروقتی نوزاد بودی ترا نزد عویش پرورش ندادیم و سالها از عمرت را میان ما به‌سرنبردی و آن شیرینکاری که بکردی نکردی و از ناسیاسان‌بودی۰» موسی گفت: «آن‌کار هنگامی کردم که از راه برود بودم؛ وچون از شما بیم کردم از دستتان بکریختم و پروردگارم فرزانگیم داد و از پیغمبر انم کرد مکر این نعمتی است که منت آن به‌من می‌نهی که پسران اسرائیل را به‌بندگی گرفته‌ای.» فرعون گفت: «پرورد کار جهانیان‌جیست؟» موسی گفت: «پروردگار آسمانها و زمين و آنچه میان آن هست اگر اهل لفنتل .) فرعون به‌اطر افیان حودگفت: «مکر نمی‌شنوید؟» ۳۴ ترجهه تاریخ طبری موسی گفت: «پرو رد کار شما پروردگار بدرآن قدیم شماست» فررعون گفت: «بی‌گفتگو پیغمبری که سوی شما فرستاده‌اند دبوانه است.» موسیگفت: «پروردگار مشرق و مغسرب و هرچه میان آن هست» اگر فهم می کنید. » فرعون گفت: «اگر حدایی غیر من بگیری زندانیت می کنم.» موسی گفت: «و گر ترا معجزه‌ای روشن آورده باشم؟» فرعون گفت: «اگر راست می گوبی آنرا بیار.» و موسی عصای خویش را بینداخت و در دم اژدهایی هویدا گشت. و مار دهان کشود و لب پابین به‌زمین نهاد و لب بالا بر دیوار قصر نهاد و به‌سوی فرعون رفت وچون فرعون مار را بدید بترسید و برحست و کاری‌زشت کرد که پیش از آن نکرده بود و بانگك زد ای موسی مار را بگیر که من به‌تو ایمان آرم و بنی‌اسراثیل را باتو بفرستم و موسی آنرا بگرفت که همچنان عصا شدآنگاه‌درست خویش را از گریبان بر آور د که سپید بود. و موسی از پیش فرعون در آمد. اما فرعون نخواست ایم‌ان ببارد و بنی اسر اثیل را با او بفرستد و به‌قوم عویش گفت: «یا ایهاالهلاء ماعلمت لکم من آله غیری فاوقدلی یاهامان علی‌الطین فاجعل لی صرحالعلیاطلع آلهموسی"» بعنی: ای بزرگان من برای شما خدایی جز خحسودم نمی‌شناسم. ای هامان برای ءن آتشی بر کل افروز (و بنایی مرتفع بساز) شاید بالا روم و حدای موسی را وچون برج را بساختند بر آن بالا رفت +تیراندازی را بفت تاتیری به‌سوی آسمان انداخت و تبر با زگشت و خونآلود بود و فرعون گفت: «خدای مسوسی را ۱- سود؛ ۲۸ آیه ۳۸ سس < "| جلد اول ۳۱۵ فتاده به‌توضیح یه قر آن که به‌حکایت گفتار فرعون فرمود: «ای هامان آتش بر کل افروز» کُو بد: «نخستین کس بودکه آجر پخت و با آن بر ج ساعت.) ابن اسحاق گوید: «وقتی خدا عزوجل موسی را برانگیخت برفت تابه‌مصر رسید و با هارون بردر فرعون ابستادنه و اجازه و استند و گفتند: «ما فرستادگان پروردگار جهانيانیم. برای ما ازاين مرد اجازه بگیرید.» وچنانکه‌گویند دو سال بر در همی رفتند و آمدند و کس جرأت نداشت کار آنها ر به‌فرعون خبر دهد تامقاد فرعون که بازی می کرد و او را می‌خندانید بیامد و بدو گفت: «ای پادشاه بردرمردی هست که سخنی شگفت‌انگیز می‌گوید و پنداردکه‌عدایی جز تو دارد.» فرعون کفت: «او را بیارید» پس‌موسیرا به‌نزد فرعون بردند» هارون نیزهمراه وی بود و عصا را به‌دست داشت و چون مقابل فرعون‌ایستاد گفت: «من فرستادة پروردگار جهانیانم.» و دنباله حکایت در روایت ابن اسحاق جنانست که از پیش گفتیم. و در آخر کفتکو موسی عصابینداخت که اژدهائی شد بگریختند و فرعون از تخت به‌زیر آمد و موسی را 9 پرورد کارش سو کند داد آنگاه دست به گریبان برد 2 بر آور د که چون برف سپید بود و آنگاه به‌حالت اول باز برد و عصارا به دست گرفت که همچنان عصا بود. و فر عون‌دست برشکم نهاد وجنانکه گفتها ند پنج وشش روز گذشت ی که وی چون مردم دیکربه آبریز گاه نرفتی و خحوشدل بودی که گویند مانند دیگر کسان نیست. وهب‌بن منبه گو بد: فرعون همچنان بیست و چند روز به آبریزگاه رفنتضی و آمدی چنانکه نزديك بود بمیرد و به‌قوم حویش گفت: «اين جادو کری داناست دربارة او جه‌ گویید؟» و مومنی از کسان فرعون که گویند نامش حبرلك بود گفت: " عو۳....آآآآآآآآآ" ترجمتاديخ طبری ‏ «أتفتلون رجلا ان یقول ربی‌الله و قدجائکم بالبینات»" بعنی: چرا مسردی را برای این که‌گوید: پروردکار من حدای بکتاست» می کشید» در صورتی که دلیلهای روشن از جانب پروردکار تان برای شما آورده است. و آنها را ازعذاب خدابترسانید و گفت: «یا قوم لکم‌الملك‌الیوم ظاهرین فی الارض فمن ینصرنا من بأس‌الله ان جائنا قال فرعون ما اریکم‌الامااری و ما اهدیکم الاسبیلالرشاد.۲ وقال الملاء من قومه ارجه و احاء وابعث فی‌المدائن‌حاشرین یأتوك بکل سحار علیم»" یعنی: ای قوم | کنون‌شما پادشاهی دارید ودر این‌سرزمین مسلطید» اگرعذاب دا بیایدمان درقبال آن‌کی باریمان می کند. فرعون گفت: «جزرای خویش به‌شما ننمودم‌وجزبه‌راه کمال‌هدایتتان‌نمی کنم.» فرعونیان گفتند: «وی را با برادرش نگهدار ومأمورین جمع آوری به‌شهر ها فرست که همه جادو گُران ماهر را پیش تو آورند.» بعنی از جادو گران كمك بخواه شاید میان جادو کر ان کسی را بیابی که مانند وی معجزری‌تواند آورد. و موسی همینکه از قدرت خدای آنچه باید به آنها نشان دهد» نشان داد با هارود بیرون آمد و فرعون کسانی بهمملکت خویش فرستاد و هر جا جادو گری بیافتند بیاوردند و چنانکه شنیدم و خدا بهتر داند بیست و پنجهزار جادو گر فراهم کردند وفرعون‌با آنها گفت: «جادو گری‌پیش ما آمده که هر گزمانند او ندیده‌ایم و اگر براو چیره شوید شما راگرامی دارم» و ازدیگر مردم مملکتم بر تری و تقرب دهم ۰» گفتند: «اگر براو چیره شویم چنین پاداشی داریم؟». گفت: «آری.» 1 و ۰-۳۲ ۴۶۰ : ۳۸ و ۳٩‏ اب ی جلد اول ۳۱۷ گفتند: «وعده‌کاهی بگذار که ما و او فراهم شویم.» و سران جادو گرانی که فرعون در مقایل موسی فراهم آورده بود چهار کس بووند. سابور و عادور و حطحط و مصفی و همینان بودندکه وقتی قدرت خدا را دیدند ایمان آوردند و همه جادو گران ایمان آوردند. و فرعون کس پیش موسی فرستاد که: فاجعل بیننا و بينك موعدالانخلفه نحن ولاانت مکانا سوی. قال موعدکم یوم‌الزینه و ان یحشرالناس ضحی. فتولی فرعون فجمع کیده ثم‌اتی. فاجمعوا کید کم ثم‌ائتوا صفاوقد افلح‌الیوم من استعلی! یعنی: میان ما و حودت درمکانی مشخص وعده‌گاهی بگذار که از آن تخلف نکنیم گفت:روعده گاه شماروز آرایش است که مردم نیمروز مجتصع شوند.» فرعون برفت و ثیرنگ خویش فراهم کرد و باز بیامد. گفت: «نیر نگتان رافراهم کنید؛ آنگاه صف بسته‌بيائید که‌در آنروز هر که بر تر شود رستگار می‌شود.» و بیست و پنجهزار جادو گر صف کشیدند و مرجادو کر ریسمانها وعصاهای حود رابه‌دست داشت وموسی صلی‌الله علیه وسلم با برادر بیامد و برعصای‌خحویش تکیه داد و به‌نزد جماعت رسید و فرعون در مجلس خویش بود و سران مملکتش با وی بودند و موسی به‌جادو کران‌گفت: «ویلکم لا تفترو اعلی له کذ با فسیسحتکم بعذ اب و قدخاب‌من افتری»" یعنی:وای برشمادرو غ به‌عدامپندید که شما رابعذابی‌ملال کندوهر که درو غسازد نومید شود. و جاد و گر ان با همدیگر گفتند: «ان هذان لساحران پریدان آن یخرجکما کم من ارضکم بسحرهما و پذهبا بطریقتکم المثلی. يا موسی اما ان تلقی و اما ان تکون اول من‌القی. قال بل‌القوا فاذا حبالهم و عصیهم یخیل علیهم من سحرهم انها تسعی » | و ۳9-۲ طه ۵۷ تا ۶۶ ۳ ۳۱۸ ترجمة تاریخ طبری یعنی: اینان دوجادو گرند که‌می‌خواهند به‌جادوی حوبش‌شمارااز سرزه‌ینتان بیرو نتان کنند و آیین حوب شمارا از میان ببرند.» گفتند: «ای موسی با تو می‌افکنی یاما نخست کس باشیم که بيفکنيم.»گفت: «شها بیفکنید.» آنوقت‌از ار جادو یشان به نظر انها رسید که ریسمانها و عصاهایشان راه می‌رود. جادو گران‌به‌جادوی خویش‌دیدة موسی و فرعون وهمة مردم را بربودند و هر کدامشان عصاها و ربسمانهایی را که به دست داشتند بیفکندند که مارها شد حون کوهها که دره را پر کرده بود و بر هم سوار می‌شد و موسی بترسید و گفت: «اینان عصاها داشتند که مار شد؛ عصای من بیش ازان نیست.» و خحدا وحی کرد «انذالق مافی یمينك تلقف ما صنعو اکید ساحر و لایفلحالساحر حیث‌اتی» بعنی: آنچه را به دست راست تسواست بیفکن تا آنچه را ساخته‌اند ببلعد» فقط نیرنکت جادوئی ساخته‌اند و جادو گر مرجا باشد رستگار نمی‌شود. و موسی خحوشدل شد وعصای خویش بینداخت و برهمه ریسمانها و عصاها که افکنده بودند و در دید فرعون و دبگّر کسان مار می‌نمود بگذشت و یکی را پس از دیگری به‌دم در کشید چنانکه به‌دره کم بابیش چیزی نماند. سپس موسی آن را بگرفت وهمچنان عصا بود و جادو گر ان به‌سجده افتادند و «قالواآمنا سرب هارون و موسی . قال آمنتم له قبل ان اذن لکم ازه لکبیر کم الذی علمکم السحر فلا قعلعن ایدیکم و ارجلکم من خلاف ولا صلبنکم فی جذو ع- النخل ولتعلمن اینا اشد عذابا وابقی .۰ فالوالن نژئر علی ما جائنا من‌البینات والدی فطرنا فاقض ما انت قاض. انما تقضی هده‌الحیوةالدنیا انا آمنا بر بتالیغفر نا خحطابانا وما اکرهتنا علیه من السحرو الله خیرو ابقی۲». بعنی: گفتند: «به‌عدای هارون و موسی ایمان داریم.» فرعون گفت: چرا پیش از آنکه اجازه‌تان دهیم بدوایمان آوردید؟ وی بزر ک ۱ - طه, ۶٩‏ ۲ طه ۲ ۷ جلد اول ۳۹ شما است که جادو تعلیمتان داده است؛ دستها و پامایتان را به‌عکس یکدیگر می‌برم و بر تنه‌های نخل آویزان می‌کنم نا بدانید عذاب کداميك از ما سخت تسر و پایدار تر است.۰» گفتند: «مرگز ترا براین معجزه‌ها که سویء! آمده و آنکه خلقمان کرده‌ترجیح نمیدهیم هرچه می کنی بکن که فقط درز ند گی‌این‌دنیا می‌کنی. ما به‌پروردگارمان‌ایمان آورده‌ايم که گناهانمان را با این جادو گری که با اکسراه بدان و ادارمان کرده بودی بیامرزد که خدا بهترو پاینده‌تر است.» ورشمن خدا مغلوب وملعون‌شد اما همچنان بر کفرو بدی اصرارورزید و آیات حدار | منکر شد و به‌قحط وطوفان متلا شد. سدی گوید: آیات خدا که‌قوم‌فرعون را بدان مبتلا کردپیش از آن‌بود کهءوسی و جادو گران اجتما ع کنند و چون تیرعون آاودی سوی فرعون پس آمد و گفت که خدای موسی را کشتم» خدا عزوجل لوفان به آنها فرستاد و باران بارید و همه چیز را غرق کرد و گفتند: «ای موسی از پروردگارت بخواه که بلیه ازما بردارد وما به توایمان آوریم و بتی اسر ابیل را باتوبفرستیم.» وخدا بلیه از آذها برداشت و کشتهاشان برویید. گفتند: « چه خوش بود که باران بارید » وخدای ملخ فرستاد که کشتهاشان را بخورد و از وسی خواستند تا دعاکند و خداوند بلیه را برد تا ایمان بیارند و موسی ازخدا خو است وخدا بلیه‌ببرد و از کشتشان چیزی مانده بود. گفتند: « ابمان نیاریم که چیزی از کشتمان مانده است.» و خداوند شپش به آنها فرستاد که همه‌جارا| بگرفت و به‌جامهة کسان رفت ونیش زد یکیشان به حوردن مشغول بود وغدایش پراز شپش می‌شد. یکی‌شان بااکچ و آجر ستونی میساخت و آن را لغزان می‌کر د که چیزی بالا نتواند رفت و خوردنی بالای آن می‌نهاد وچون برای خوردن آن میرفت پر از شپش شده بود. بلیه‌ای بدتر از شپش ندیده بودند و اين همان بلای خدا بود که باد انز آن هنوت ۳۲۰ ترجمهةٌ تاریخ طبری فوم فرعون ازموسی خواستند تا دعا کند که پرورد گارش بلیه را ببرد و ایمان بیار ند وچون خداو ند بلیه را ببرده ایمان نیاوردند وخدا خون فرستاد و جنان شد که اسراییل و قبطی از يك آب می‌گرفتند و آب قبطی خون بود وچون‌کاربر آنها سخت شد ازموسی خواستند که بلیه را برد و ابمان بیارند و بلیه برفت اما ایمان نیاوردند چنانکه خدا عزوجل فرمود: رو لقد اخحذنا آل فرعون بالسنین و نقص من‌المرات لعلهمبرجعون» یعنی: فرعو نیان را به‌عشکسالی و کمبود حاصل دچار کردیم شاید بر گردند. آنگاه خدا عزوجل به‌موسی وهارون وحی فرستاد که با فرعون سخن به‌نرمی گویند شابد تذکار یابد وازخدا بترسد و آنها پیش فرعون رفتند وموسی بدو گفت: «آیا می‌خو اهی که جوانی بی‌پیری و پادشاهی‌بی‌زوال بتودهم و لذت‌نکاح ونوشیدن وسواری داشته‌باشی و چون بمیری ببهشت در آیی!» و این سخنان نرم دردل فرعون اثر کرد و گفت: «باشد تا هامان بیاید.» وجون هامان بیامد بدو گفت: «اين مرد پیش من آمد.» هامان کفت: « کی؟» وفرعون پیش از آن وی را جادو کرمی‌نامید و لی آن‌روز جادو گرنگفت بلکه گفت: (موسی))۰ هامان گفت: «و بتوجه گفت.» فرعون سخنان موسی را با اوبگفت. هامان گفت: «با او چه کفتی؟» گفت: «جواب ندادم گفتم باشد تا هامان بیاید و با اومشورت کنم.» وهامان‌اورا عاجزشمرد و گفت: «بیش زاین از توانتظارداشتم. می‌خو اهی‌پس از آنکه حدای معبود بوده‌ای بنده پرستشگرشوی؟» ۱ -- ۱۷ زر 5 5 جلد اول ۳۱ وفرعون برون آمدو گفت: «من پروردگار والای شما هستم.» و از سخن وی که جرخودم خدایی برای شما ندانم و گفتاروی که‌پرورد کار والای شما هستم چهل سال فاصله بود. و به‌قوم‌ عویش گفت: «موسی‌جادو گری داناست که می‌خو اهدبه‌جادوی‌عویش شما را ازدینتان بیرون کند . رای شما جیست؟» گفتند: راو را با برادرش بدار و فراهم آرند کان به شهر ها فرست که همه جادو گرانرا بیارند.» وموسی‌سالار جادو گران‌را بدید و گفت: اگربرتوچیره شومبه‌من ایمان‌میآری وشهادت می‌دهی که آنچه آورده‌ام حق است؟» جادو گر گفت:» آری » ولی فردا جادوئی بیارم کسه جادوثی برتر از آن نباشد بخدا اکر برمن چیره شدی به‌تو ابمان آرم وشهادت دهم که حق با تو است. وفرعون به آنها می‌نگریست و خدا عزوجل به‌حکایت گفتار وی فرمزد: «مذا لمکر مکرتموه فی‌المدينة اذالتقیتما لتتظاهرا لتخر جوا منها اهلها فقالو | یاموسی‌اماان تلقی و اما انتکون‌نحن اول من‌القی فقال لهم موسی‌القوا» یعنی: «اين تو نکو است که در شهر انسد شبده‌اید تا مردمش را از آن بیر ون کنید .) گفتند: «ای موسی نخست‌تو(عصای) عویش می‌افکتی یاماابز ارخویش بیفکنیم؟.» گفت:«نخست شما ببفکنید.» وجادو گران ریسمانها وعصاهای خحویش بینداعتند وسی‌وچندهزار کس‌بودند که همه ربسمان وعصا داشتند وچون بینداعتند چشم کسان‌را جاد و کردند وخاطرشان را بپرا کندند. ومرسی بترسید وخدا بدو وحی کرد که بیم مدار و آنچه را به‌دست راست داری بینداز که هر جه را ساخته‌اند ببلعد. و موسی عصا را بینداخت و همه مارمایشان را بخورد. وچون چنن دیدند سجده کردند و گفتند: «آمنا برب‌العالمین رب هارون و موسی قال فرعون لا قطعن رخ تیا و سس همست [ ۲۳ :۷ -. ۱ ۳۳۲ ترجمةٌ تاریخ طبری ‏ ایدیکم و ارجلکم من لاف ولا صلبنکم فی‌جذو عالنخل"» یعنی: به خدای هارون وموسی ایمان داز یم. فرعون‌گفت: «دستها و پاهایتان را ب‌عکس‌یکدیگر می‌برم و بسرتنه‌های نخل آویزانتان می کنم.» و آنها را بکشت و دست و پا ببرید و به‌رو ایت ابن‌عباس گفتند: «خدایا ما را صبوری ده و مسلمان بمیر ال.» کو بند: در آغاز روزجادو گر بودند وپابان روز شهید. واقبال بنی‌اسراثیل بالاگرفت وقوم فرعون بدو گفتند: « اتذرموسی و قومه لیفسدوا فی‌الارض و بذرك و آلهتك۲» یعنی:«چرا مرسی وقوم اورا می‌گذاری که دراین سرزمین فساد کنندو ترا و خدایانت را واکذارند.» وخدایان وی جنانکه ابن‌عباس گو بدگاوبود وجون‌گاوی نکوپیدا می‌شد می- گفت تا آنرا برست شکنند و گاوی برای پرستش آنها معین کر د. پس از آن خدای عزوجل به‌موسی فرمان داد که بنی‌اسرائیل را ازمصر بیرون برد وفرمود: «بندگان مرا هنگام شب‌ببر که دنبالشان می کنند.» وموسی به بنی اسرائیل فرمان داد که برای خرو ج آماده شوند و بگفت تا زیور از قبطیان به‌عاریه‌گیرند وبفرمود تاکسی رفتن خویش را ندا ندهد وتا صبح درخانه‌ها دمانند وهر که بیرون رود نام موسی با عمرو بهز بان آرد و بثرمود : هر که بیرون شود با دست خون آلود بر در خانه نقش کند تا معلوه باشد که بیرون رفته است و خدا همه زنازادگان قبطی را که از بنی‌اسراثیل بردند به‌بنی‌اسرائبل پس برد و همه زنازادگان بنی‌اسر ائیل را که از قبط بودند به‌قبطیان پس برد و موسی کفت : ۱ طه. ۷۰ ۲- اعراف: ۶ ۱۲ جلد اول تثَ_ّ سس «ربنا انك اتیت فرعون و ملگه زينة و اموالا فی‌الحيوة الدنیاء ربنا لیضلوا عن سبیلكك ربنا اطمس علی اموالهم و اشدد علی قلوبهم فلا یومنوا حتی یروا العذاب‌الالیم ۱ ». یعنی: توبه فرعون و بزرگانش در زندگی این دنیا زیورها ومالها داده‌ای که کسان را ازراه تو گمراه کنند» پروردگارا اموالشان را نابودکن ودلهاشان را سخت کن که ایمان نیارند تا عذاب الم‌انگیزر ابه تننك: سدی گوید: موسی دعاکرد وهارون آمین گفت و خداوند عسزوجل فرمود: «دعوت شما را پدیرفتم.» گویند منظورازنابودی اموال چنان بود که درهم ودینارشان سبك شد وخدای فرمود پایدار باشند و با قوم خود بیرون شدند ومرگ در قبطیان افتاد و نخستین فرزند هر کس بمرد وبه‌دفن آنها پرداختند و از تعقیب بنی‌اسر ائیل غافل ماندند تا آفتاب بر آمد وحدایعزو جل‌فرمود: «صبحگامان به‌تعقیب آنها برخاستند.» موسی‌به دثبالةً بنی اسر ائیل بود وهارون پیشاپیش قوم می‌رفت. وموسی با ششصد هزارمرد جنگاوربرون شده‌بود و بیست سالگان را به‌شمار نیاوردندوشصت سالگان را نیز که سالخور ده بودند فقط میانسالگان رابرشمردند و فرعون به‌تعقیبشان برخاست وهامان برمقدمةٌ او بود با هزار هزارنقر و هفتصد هز ار اسب که‌يك مادیان‌در آن‌میان‌نبود و حداعزو جل به‌حکایت‌حال‌فرماید: «فارسل‌فرعون فی‌المدائن حاشر ین ان‌هو لاءلشرذمة قلیلون و انهم لنا لغاثظون. وانا لجمیع حاذرون. فاخر جناهم‌من‌جنات و عیون و کنوز ومقام کریم. کذ لك و اور ئنا بتی اسرائیل. فاتبعوهم مشرقین فلما تر اءالجمعان قال اصحاب موسی انالمدر کون" بعنی: و فرعون مأمورین جمع آوری به‌شهرها فرستاد که اينان گرومی اندکندکه موجب خشم ما تن وماهدکی آمادةکاریم. پس. ازباغستانها وجشمه سارها و کنجها و جابگاه‌مای ی مت رو تس و دز مخت دا ا- بو سش: ۸4 ۲- شهر ۵۲:۶۱ ناا ۶ب ۳۳۴ ترجمة تادیخ طبری و تست تسه حوب بیرونشان کردیم» و آنرا به‌پسران اسرائیل دادیم پس آفتابدم از پی آنها شدند وچون دوجماعت یکدیگررا بدیدند یاران موسی‌گفتند مارا گرفتند. « قالوا اوذینا من قبل ان تأنینا ومن بعد ما جثتنا قال عسی ربکم ان بهلك عدو کم و یستخلفکم فیالارض فینظر کیف تعلمون!» یعنی: «اسراثیلیان‌بموسی گفتند پیش از آ نکه‌سوی مابیائی و ,س از آنکه‌بیامدی آز اردیدیم.» گفت: «شاید پروردگار تان دشمنانتان را ملاك کند وشما را دراین سرزمین جانشین (آنها) کند و بنگرد جکُو نه عمل می کنید.» وهارون پیش رفت و دریا را برد اما دریا نشکافت وموسی بیامد و دریا را به‌نام ابوخالد خواند و آنرا بزدکه بشکافت و هرسوی چون‌کوهی بزرگک بود وبنی اسرائّیل در آمدند و به‌دریا دوازده راه بود و هرسیط از راهی بسرفتند و راه دیوار داشت وهررك از اسباط گفتند: ر«یاران ما کشته شدند» و چون موسی حنین دید از حدا بخو است‌تا شکافها بیاورد جون طاق که همدیگر را میدیدند تا بیرون شدند. پس از آن فرعون و یارانش نزديك شدند و چون فرعون دریا را بدید که شکافته بودگفت: «مکر نمی بینید که درا از من بترسید و برای‌تن کشوده شد تا به دشمنانم برسم و آنهار | بکشم.» وجون فرعون به آغساز راه رسیدسیاهش نخو استند وارد شوند وجبرئیل برمادیانی بیامد و اسبان سوی مادیان رفتند و به‌دنبال یکدیگر شدند وچون نخستین فرعونی آمادة برون شدن بود و آحری به‌دربا شد خدا به‌در با فرمان داد تابگیردشان و به‌هم بر آمد و جبسرئیل‌گل ازدربا بر گرفت وبه‌دهان فرعون فرو کرد وجون نزديك غرقه شدن بودکفت: «آمنت انه لااله الاالذی آمنت به‌بنو اسرائیلو انا من‌المسلمین"» یعنی: «قبول کردم که خدائی‌جز آنکه پسران اسراثئیل‌بدو کرو یده‌اند نیست و من از کردن نهاد گانم» و حدا میکائیل رافرستاد که و برا ملامت کرد و گفت: ۱- اعر اف: ٩‏ ۲ ۱ ۳- دونس : ٩۰‏ اس ای مس اس او سر سر رس اس و سس ای اس و رس موی ی رس جلد اول ۳۲۵ «الان وقد عصیت‌قبل و کنت من‌المفسدین»" بعنی: حالا دیگر؟ تو که از پیش عصیان ورزیده‌ای و از تبهکاران بوده‌ای. جبرئیل بهپیامبر صلیاقه عیه وسلم گفت: «ای محمد هرگ ز کسی را مانند دو کس دشمن نداشتم که یکیشان ازجن بود یعنی ابلیس وقتی‌ک» نخواست آدم را سجده کند و دیگری فرعون بود که گفت . من پروردگار والای شمایم . اگُر دیده بودی که‌کل دریا راگرفتم و به‌دهان فرعون‌کردم مباداکلمه‌ای بگوید که خدابر او رحمت آرد.» بنی‌اسر ائثیل گفتند فرعون غرق نشده و هم‌اکنون میرسد وما را می کشد و موسی دعا کرد وفرعون باسیصد و بیست هزار کس برون آمد که همه درز نجیر بودند و بنی‌اسرائیل اورا بگرفتند و به‌بریدن اعضایش پرداختند و خداوند عزوجل در فر آن کریم فرمود: «فالیوم ننجيك ببدنك لتکون لمن خلفك آیة"). یعنی: اکنون پیکرت را به‌جایی بلند می‌افکنیم تا برای‌هر که ازپی تواست عبر تی‌باشی. وجون خواستند بروند بیابانی پیش آمد که‌ندانستند کجا روند وموسی مشایخ بنی‌اسرائیل را بخواست و گفت: «چرا چنین شد؟» و آنها گفتند: «وفتی بوسف درمصردم مر کت بود از سر ادران خحوبش‌پیمان گرفت که از مصر نروند مکر اورا همراه ببرند ومشکل از اینجاست.» گفت: «قبریوسف کجاست؟-» و نمیدانستند. موسی برخحاست وبانگ زد که‌بخدا سو گندتان می‌دهم‌هر که محل قبریوسف را میداند به من بگوید و مرکه نمیداند گفتار مرا نشنود. ومیان دو کس می‌گذشت و ندا می‌داد وصدای اوناشنیده بود عاقبت پیرزنی‌ندای او بشنید و گفت: «اگرقبراو ٩ ۳ ٩ ۱-۰-۲ ۱و‎ ۳۲۶ ترجمة تادیخ طبری وموسی نپذیرفت و گفت: «باید از پرورد گارم بپرسم.» وخداوند بدو فرمان داد که هر چه‌خو اهدبدهد وبیامدو تعهد کردوپیرزن گفت: «میخواهم درهرغرفه بهشت که‌فرود آئی با توباشم.» موسی گفت: «پذیر فتم.» گفت:«من پیری‌فرتوتم و راه رفتن نتوانم مرا بردار.»و موسی اورا برداشت و جون به‌نزديك‌نیل رسید پیرزن گفت: «قبربوسف داخل آب است ازخدا بخواه که آب را ازقبر پس برد.» موسی خدارا بخواندو آب ازقبرپس رفت وپیرزن گفت: «قبر را حفر کن.» وجنین کرد واستخوان بوسف را برداشت وراه بنی اسرائیل کشوده شد. «فسارو افًتوا علی قوم یعکفون علی اصنام لهم قالسوا یا موسی اجعل لنا الها کما لهم الهة قال انکم قوم تجهلون. ان هولاء منبر مسا هم فیه و باطل ما کانوا یعملون۱.» یعنی: و برقومی گذشتند که بتان‌عویش راپرستش می کردند گفتند: ای موسی برای ما نیزخدایی بساز چنانکه ابشان خدایانی دارند. گفت: شما گروهی جهالت پیشه‌اید روش این قسوم نابود شدنی است و اعمالسی که ی کسرده‌اند بباطل است. ولی روایت ابن اسحاق چنین است که خداوندآیات مکرر آورد و فرعون رابه‌بلیه‌ها کرفت زیرا پس از کار جادو گران ایمان نیاورد. نخست طوفان فرستاد» سپس ملخ» آنگاه شبش آنگاه وز غ»آنگاه خون‌که آیات خدای بود و پیاپی آمد. نخست خدا طو فانرافرستاد که آب‌روی زمین‌را گر فت‌و بماند و کشت نتو انستند کرد و کاری نیارستند و از گرسنگی بجان آمدند و گفتند: «ای موسی خحدای حویش را بخو ان‌که! گربلیه از ما بردارد ایمان آریم و بنی اسرائیل را همراه تو بفرستیم.» وموسی پروردگار خویش را بخواند و بلیه از ایشان برداشت ولی به کَفتةً حویش - اعر اف: ۱۳۴ جلد اول ۳۳۷ وفا نکر دند. وخدا ملخ فرستاد که درختان بخورد وچنانکه گویند میخ‌آهنین درها را نیز بخورد و خانه‌هاشان فرو ریخت وباز با موسی همان گفتند که گفته بودند و او پروردگار خویش را بخواند که بلیه از آنها برداشت اما به‌كفتةٌ حویش وفا نکر دند. وخداوند شپش فرستاد وچنانکه‌گویند به‌موسی گفته شد نزديك تبه‌ای رود و آنرا با عصای خود بزند واو سوی تبه‌ای بزرگک وبلند رفت وباعصا بزد وهمه شبش شد ویرخانه‌ها وخوردنیها چیره شد وخوای و آرامشان بگرفت وچون ب‌جان آمدند یاموسی همان‌گفتند که گفته بودند و او از پروردکارخحویش بخواست و بلیه از آنها برداشت وبه گفتةٌ حویش وفا نکردند. و حدا وزغها را فرستاد که خانه‌ها وخوراکی‌ها وظرفهارا پر کرد وهیچکس جامه یا غذا یا ظرفی نکگرفت مکرهمه وز غ بود و چون به‌جان آمدند با موسی همان گفتند که گفته بودند و او پروردگارحوبش را بخواند و بلیه از آنها برداشت ولی‌به گفتة‌حویش وفا نکردند. وخدا حون فرستاد و آبهای فرعو نیان حون شد و آبی که ازچاه یا جوی یا ظرف می گُرفتند خون خالص بود. از ابن کعب فرظی روایت کرده‌اند که زنی از فسرعونیان پیش زنی از بنی- اسر اثیل می آمد ومی گفت آب به‌من بده و او از کوزة خویش آب بدو می‌داد و در ظرف وی خحون می‌شد. و گاه می‌شد که می کُفت آب را به‌دهان بر و به‌دهان من‌ریز » و اسرائیلی چنین می‌ کرد؛ اما آب دردهان فرعونی خون می‌شد. و هفت روز چنین بود» وبه‌موسی کفتند: «پروردکارت را بخوان اکر اين بلیه را از ما بردارد ایمان بیاریم و بنی‌اسرائیل را با تو بفرستیم. » و چون بلیه برداشته شد به‌گفتة خود وفا نکر دند. ۳۳۸ ترجمهة تاریخ طبری وخحداوند به‌موسی فرمان داد که به‌راه افتند وبدوخبر داد که او و عمراهانش را برمیرهاند وفرعون و سپاهش را هلالامی کند وموسی قوم‌فرعون رانفرین کرد که اموالشان تباه‌شود. وخدا اموالشان را از نخل و برده وغذا سنکت کرد و اين یکی از آیاتی بود که به‌فرعون نمود. محمدبن کعب قرطی گوید: عمربن عبدالعزیز از من پرسید نه آیت که خدا عزوجل به‌فرعون نمود جه بود؟ گفتم : «طو فان بود و ملخ و شپش‌و وزغها وخونو عصای موسی ودست وی وتباهی اموال ودریا.» عمر کفت: «از کجا دانستی که تباهی مال بکی از آن بود؟) گفتم: «موسی نفرین کرد وهارون آمین گفت و خدا اموالشان را سنکك کرد.» گفت: «علم‌ايین چنین‌باید.» و کیسه‌ایر ابخو است که در آن چیزهایی از اموال تباه‌شده‌بو د که‌عبدا لعریزین مرو آن از ایام حکو مت مصر از بقایای‌امو ال فرعو نیان‌به‌دست آورده بود ودر آن میان‌تخمهمر غپوست کنده دونیمه‌بود وسنگ‌بود و کگردوی پوست کنده‌سنکٌ ب زدنخود وعدس‌سنگ‌بود هم او ازیکی ازاهل شام که درمصر بود روایت کندکه نخل افتاده را دیدم که سنکك بود و انسانی رابدیدم که سنگت بود وپنداشتم که انسان است وغلام سنکك شده بود. خدا عزوجل فر ماید: «و لقد آتینا مو سی‌تسع آیات بینات فسئل بنی اسرائیل اذ جائهم فقال له فرعون انی لا ظنك با موسی مسحورا؛ قال لقدعله‌ت‌ها انزل هوّلا ءالارت السموات والارض بصائر اوانی لاظنك یا فرعون مثبورا»" یعنی: موسی را نه‌معجزةآشکار دادیم» از پسران اسرائیل‌بپرس آندم که‌بیامدشان و فرعون بدو گفت:«ای‌موسی من ترا جادو شده می‌پندارم.» گفت: «می‌دانی که این معجزه‌ها را جز پروردگار آسمانها و زمین نازل نکرده و ترا ای فرعون هلاه شده می بینم». حسج وی ی مامح وم خ تسه بر وس سس ۱ ۰۳۰: ۱۷ - ۰۹۰۹۰۰۰۰۰۰۰۰ جسجسجسجس«ج«م« ,سح جلد اول ۳۳۹ از عروة بن زبیر روایت کرده‌اند که‌گوبد: وقتی خدا عزوجل به موسی‌فرمان داد که ببی اسرائیل را ببرد فرمان دادجنة یوسف را نیز ببرد تا به زمین مقدس‌جای دهد و موسی از محل قبر اوپرسید و کس نمیدانست مکّر پیر زنی از بنی اسرائیل که کفت: «ای پیمبر خدای من جای آنر | دانماگر مرا همراه ببری و بسر زهین مصر به جانگذاری آنرا به تو نشان میدهم.» موسی گفت: «پدیر فتم.» موسی به بنی اسراییل گفته بود که صبحدم در آیند و از پروردگار حویش خواست تا دیدن صبح را پس اندازد تا از کار بوسف فراغت دابد. و حسدا جنین کرد و پیر زن با وی برون شد و گور بوسف را در جایی ازئیل در آب نشان‌داد که موسی آن را در آورد که در صندوقی مرمرین بود و آن را با خود ببرد. عروه کُوید:به همین جهت بهودان مردگان خود را از همه جا بسه سر زمین ممدس می‌بر ند. ار ابن اسحاق روابت کرده‌اند که موسی به‌فرمان خدا عز وجل به‌بنی اسر ائیل کفت: «از فرعو نیان‌اثاث و زیور و لباس به‌عاریه‌گیرید و چون هلالشو ند اموالشان از آن شما خو احد شد.» و جون فرعون بر ای تعقیب اسرائبلیان ندا در داد از جمله ترغیب‌ها که برضد آنها کرد این بود کهبسشان نبود که خحودشان برو نسد که امو ال شما را نیز با خودشان بردند. از عبدالله بن شداد روایت کردداند که فرعون با هفتاد هبزار اسب سیاه به تعقیب موسی برخاست و این بجز اسبان ابلق بود که در سپاد وی بسود. و موسی برفت تا به‌دریا رسید وراه نبود وفرعون با سپاه ازپس رسید وچون دو گروه‌همدیگر را بدیدند» یاران موسی گفتند: «به‌ما رسیدند.» و موسی کفت: «هرگز نرسند که‌پروردگارم‌با من است و هدایتم‌میکند. حدایم و عد ه داده و و عدق او حلاف ندارد۰» ۳ اک ۳ از محمد بن اسحاق روایت کرده‌اند که خدای تبارك و تعالی به در با وحی کرد که وقتی موسی باعصای حویش به توزد بشکاف و دربا ازترس حدا و انتظار وحی او چنان شد که برسرهم می‌خورد و خدا عزوجل به‌موسی وحی کرد که با عصای خود به در با بزد» و موسی بزد و قدرت خدا که بدو عطا کرده بود در عصا بود و دریا بشکافت و هر سوی چون آن کوهی بزرگ بود. خدا عزوجل فرماید: «اضربلهم طریقا فسی‌البحریبسا لا تخاف در کاولا تخشی».۱ یعنی: وبرای آنها در دریا راهی خشك بجوی و از گرفتن [دشمنان] نه بیم کن و نه بترس. و چون راه حشك نمودار شد موسی و بنی اسر ائیل در آن برفتند و فرعون با سیاهش بدنبالشان و ارد شدند. از عبدالله‌بن شداد روابت کرده‌اند که جسون بنی‌اسرائیل و ارد دریا شدندو هیچکس از آنها نماند فرعون بیامد و براسبی بود و بر کنار درا بابستاد و اسب از پیش رفتن بیم داشت و جبریل برمادیانی بیامد و بدان نزديكك شد و پیش رفت و اسب ببوی آن بسرفت و چون سپاه فرعون دیدند که فرعون وارد راه شد بدنبال وی به راه در آمدند و جیرئیل پیشاپیش فرعون بود و میکائیل بر اسبی به‌دنبال‌قوم بود که آنها را پیش می‌راندی و میگفت: به‌فسرعون ملحق شوید. وچون جبرئیل از دریا بر آمد و کس پیش روی او نبود و میکائیل وارد دربا شد و کس پشت سر او نبود دریا به هم پیوست و فرعون چون قدرت خدا بدید و زبونی و ذلت خسویش بدانست المان آورد اما سودی نبرد. از ابن عباس روایت کرده‌اند که‌جبرئیل پیش پیمبر صلی الله‌علیه وسلم آمد و گفت: «اگر مرادیده بودی‌که‌گل دریابه‌دهان فرعون کردم مبادارحمت‌شامل‌وی‌شود» گویند:اگر دای پیکر او را بیرون نمی آورد تا او را بشناسند بعضی کسان ۰۷۷۰ ۳۰ 1 جلد اول ۳۳۱ دربارة اوشك می کردند. و چون بنی اسرائیل از دربا گذشتند به قومی رسیدنددکه بت پرست بودند و گفتند: « باموسی اجعللنا آ لها کمالهم آلهة. قال انکم فوم تجلون ان هولاء متبر ما هم فیه و با طل ما کانو! یعملون قال اغیر الله ابغیکم لهاوهوفضلکم علی العالمین» بعنی: ای موسی برای ما نیز خسدالی بساز چنانکه اینان حدابانی دارند. کفت شما کروهی جهالت پیشه‌ابد. روش این گروه نابود شدنیست و اعمالی کسه می کرده‌اند باطل است. چگونه برای شما غیر خحدای یکنا که بر اهل زمانه برتریتان داده است خدائی بجویم. گوید: وچون‌خدا فرعون و قومش راهلالك کرد؛ با موسی سی‌شب وعده‌نهاد. سدی گوید: پس از آن جبریل نزد موسی آمد که او را سوی خدا برد و بر اسبی سوار بود و سامری او رابدید وحیرت کرد گویند اسب زندگانی بود وچون سامری آن را بدید گفت: « این اسبی عجیب است» و از حاك سم اسب بگرفت. و موسی برفت‌و هارون را بر بنی اسرائیل‌گماشت و سی شب وعده نهاد که خدا آن را بده شب دیگر کامل کرد. و مارون به بنی اسرائیل گفت: «غنیمت بر شما حلال نیست و زیسور قبطیان غنیمت است. همه را فراهم آرید و گودالی بکنید و زیورها را در آن دفن کنیدو اکرموسی‌بیامد و آن را حلال کرد بگیرید و گرنه همچنان بماند.» و زیورها را در گودالی فراهم کردند و سامری آن مشت خالك را بیاورد و بر آن افکند و خدا عزوجل از زبورها کوساله‌ای بر آورد که صدایی داشت. و بنی اسرائیل وعده موسی را برشمردند و شب‌را یکی شمردند و روز را یکی و جون بیست روز گذشت گوساله برونآمد و چون آن را بدیدند » سامری گقت: «اين خدای شما وخدای موسی است که فراموش کرده.» یعتی خدای‌عویش ۱- اعراف, ۱۳۷ تا ۱۴۰ ۳۳۲ ترجمة تاریخ طبری را اینجا نهاده و به‌طلب او رفته است. و قوم به‌پرستش گوساله پرداختند و کوساله صدا می کرد وراه میرفت. هارون به آنها گفت: «ای بنی‌اسرائیل» گوساله وسیله امتحان است و حدای شما رحمان است.» ولی مارون و آن‌گروه از بنی‌اسرائثیل که با وی بودند با گوساله‌پرستان نزاع نکردند. و موسی سوی خدای خود رفت که با او سخن کند و جون خدا بااو سخن کرد «قال له ما اعجلك عن قومك یا مسوسی؛ قال هم اولاء‌علی اثری و عجلت اليك رب لترضی» قال فانا قد فتنا قومك من بعدك و اضلهم السامری» یعنی: ای موسی برای چه با شتاب ازقوم عویش جلو افتادی؟ گفت: اينك آنها دنبال منندومن به‌شتاب آمدم پروردکارا تا حشنود شوی. گفت:ما از پسی و قومت را امتحان کردیم و سامری گم راهشان کرد. و چون از قصه خبر یافت گفت: «پروردگارا سامری گفت که گوساله را حدا گیر ند ولی روح راکی در آن دمید.» پرورد گار فرمود: «من دمیدم). گفت: «پس تو گمراهشان کردی؟» و چون پروردگار عزوجل باموسی سخن کرد» خحواست خدارا ببیندو گفت: «رب ارنی انظر اليك قال لن‌ترانی و لکن انظر الی الجبل فآن استقر مکانه‌فسوف ترانی»" یعنی : پروردگار | حودت را به‌من بنما که ترا بنگرم. خدا گفت: «هرگز مرا نخواهی دید ولی به‌این کوه بنگر اگر به جای‌خویش برقرار ماند شاید مرا توانی دید.» و فرشتگان دور کوه را احاطه کردندو آتش دور فرشتگان را احاطه کرد [-۰ ۲ :۸۵۰ ۳ ند ۳۰۷ ۳ جلد اول ۳۳۳ و به دور آتش فرشتگان بودند و باز دور فرشتکان آتش بود و خدا به کوه تجلی رد از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که: تجلی خدا به‌اندازهٌ سر يك انگشت بود و کوه درهم ریخت و موسی بیهوش بیفتاد و چندان که خدا خو است‌بیهوش بود و چون به‌حود آمد گفت: «خدابا تنزیه‌تو گویم سوی تو باز آمدم و سوّمن نخستینم.» بعنی «نخستین مو من‌بنی اسر ائیل۰» و خحدا فرمود: «با موسی انی اصطفيتك علی‌الناس برسالاتی و بکلامی فخذ ما اتيتك و کن من‌الشا کرین و کتب له فی‌الالواح من کل‌شیثی موعظة و تفصیلالکل شیئی فخذها بقوة وء امر قومك بأعذوا باحسنها»" یعنی: ای موسی من ترا به‌پیفمبری و سخن گفتن خویش از مردم بر گزیدم» آنچه را به‌تو داده‌ام بگیر واز سباسداران باش. و برای وی در آن لوحهاازهر گونه اندرز و شرح همه‌چیز ثبت کرده بودیم و گفتیم آنرا محکم بگیر و به‌فوم حسویش فررمان بده که نیکو ترش را بگیر ند. از آن پس کسی به‌روی موسی نظر نتوانست کرد و چهرة حسویش را به بارجه‌ای مییوشانید. و موسی‌الواح را برگرفت وخحشمگین ومتأسف سوی قوم خویش باز گشت. رقال یا قوم‌الم یعد کم ربکم وعداحسنا. افطال علیکم العهد اماردتم ایحل علیکم غضب من ربکم فاخلفتم موعدی. قالوا ما اخلفنا موعدلك بملکنا ولکنا حملتا اوزارا مسن زینةالقوم فقذفناها فکذ لك القی السامری. فاخرج لهم عجلاجسدا له حوار فقالوا هذا آلهکم اله موسی فنسی. افلایرون الایرجع الیهم قولا ولايملك لهم ضراو لانفها. و لقد قال لهم مارون من قبل یا قوم انما فتنتم به و ان ریکم الرحمن فاتبعونی و اطیعوا امری. قالوا لن نبرح علیه عا کین حتی یرجع الینا ۱- اعراف ۱۴۵ ۳۳۴ ترجمه تادیخ طبری موسی. قال یا هرون مامنعك اذرآیتهم ضلوا الانتبعن افعصیت امری. قال یابن ام لاتأحذبلحیتی ولابرأسی انی خشیت اتقول فرقت‌بین بنی‌اسراثیل و لم‌ترقب‌قولی. فال فما خطبك با سامری. قال بصرت بما لم‌یبصروا به فقبضت قبضه من‌اثرالرسول فتبذتها و کذلك سولت لی نفسی. قال فاذهب فان لك فی‌الحيوة ان تقول لامساس و ان لك موعد الن تخلفه و انظر الی‌الهك الذی ظلت علیه عا کفا لنحرقنه ثم لننسفنه فی الیم نسفا»! یعنی: ای قفوم مکر پروردگارتان شما را وعدةٌ نیکو نداده بود » مر این مدت به‌نظرتان طولانی بود با خو استید غضب خسدا به‌شما در آید که از وعدةٌ من حلف کر دید. گفتند: رمابه ارادهٌ خویش از وعده تو تخلف نکرده‌ايم اما محموله‌هایی از زیور فرعونیان‌با خودبرداشته بودیم که (در آتش) افکندیم.» و همچنین سامری‌نیز بیفکند و برایآنها گوساله‌ای پیکری بساخت که صدای گوساله داشت و کفتند این حدای شما و خدای موسی است و (ایمان را) رها کرد» مکر نمی‌دیدند که گوساله سخنی به آنها باز نمی گوید و برای ایشان سود و زیانی ندارد. هارون از پیش به آنها گفته بود که ای قوم گوساله پرستی فریبتان داده است پروردگارتان فقط حدای رحمان است؛ مرا پیروی کنیدو مطیع فرمانم شو بد. گفتند: رما همچنان عبادت او می کنیم تا موسی‌به‌نزدما باز گردد.» موسی گفت: «ای هارونوقتی دبدی که ابشان گمراه شدند مانع تو چه بود که متابعت من کنی چرا فرمان مرا عصیان کردی؟» گفت: «ای پسر مادرم ریش وسرمرا مگیر. من بیم داشتم بگویی میان‌پسران اسرائیل تفرقه انداختی و رعایت گفتار من نکردی» موسی گفت: «ای‌سامری قصه تو جیست"1» ۱- طه: آیه ۸۶ تا ٩۷‏ جلد اول ۳۳۵ گفت: «چیزی راکه‌آنها ندیدند بدیدم و ازجای پای (فرشته) مرس لکفی‌بر- گرفتم و آنرا در قالب گوساله انداختم که ضمیرم‌برای من چنین جلوه‌گرساحت.» گفت: «برو که نصیب تو در زندگی اینست که گویی دستم مزنید ومسوعدی داری که هر گز از آن تخلف نکنند. خدایت را که پیوسته به‌عدمتش کمر بسته بودی بنگر که آنرا بسوزانیم و به‌دریا پرا کنده‌اشکنیم.» آنگاه گوساله‌رابگرفت و بکشت و بسوخت و به‌دریا ریخت که به‌همه‌دریاها رسید» آنگاه موسی گفت از دریا بنوشند و بنوشیدند وهر که گوساله را دوست داشت طلابرشاربش بر آمد وخدا عزوجل‌فرماید: «واشربوا فی‌قلو بهم| لعجل بکفرهم فلما سقط فی ایدی بنی‌اسرائیل حین جاء موسی وراوا انهم قدضلوا قالسوا لثن لم یرحمنا ربنا و یغفرلنا لنکونن من الخاسرین» یعنی: وچون پشیمان شدند و بدانستند که گمراه شده‌اند گفتند ار پروردکارمان به مسا رحم نیاورد و ما را نیامسرزد از ز بانکاران خواهیم بو د. و خدا نخواست توبهةً بنی‌اسرائیل را ببذبرد مگر بمقائله که هارون و کسانش هنگام گو ساله پرستی قوم از آن کر اهت داشتند. وموسی گفت: «یاقوم انکم ظلمتم انفسکم باتخاذ کم العجل‌فتوبوا الی‌بارئکم اقتلو | انفسکمع؟ یعنی: ای قوم شما با گوساله‌پرستی به‌عویش ستم کردید» به‌عالق حود باز آبید و همدیگر را بکشید. و آنها که کوساله پرستیده بودند و آنها که نپرستیده بودند با شمشیر درهم افتادند و هر کس از دوسو کشته شد شهید شد و کشتار بسیار شد و نزديك بود ابود شو ند که هفتاد هز ار کس کشته شده بود. و موسی ومارون خدارا بخواندند و گفتند: «پروردگارا بنی‌اسرائیل نابودشد بقیه را نگهدار .» 4۵۲ : -۳ ( ۴۶٩ ۰:۷ - ۱ ۳۳۶ ترجمة تادیخ طبری و خحدا فرمان داد که سلاح بگذارند و توبه آنها را پذیرفت و ه رکه کشته شده بود شهید بود و هر که بافیمانده بود کفاره مقتولان بود و خدا عزوجل خطاب به- بنی اسر اثیل فرمود: «و خدای توبه شما را پدیرفت که او تو به‌پذیر و مهربان است۰) از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که سامری مردی از اهل باجرما بود و از قسوم گوساله برستان بود» و کوساله پرستی را دوست داشت و در بسی‌اسراثیل به اسلام نظاهر کرده بود و چون هارون در بنیاسرائیل بماند وموسی سوی پروردگارحویش تباركك و تعالی رفت هارون به آنها گفت: «شما از زیور و اثاث قوم فرعون بار گناه آورده‌اید. از آن پا شوید که نجس است و آتش بیفروخت و گفت: همه زیور و اثات فرعو نیان را که با خود آورده‌اند در آن بینداز ند» و قوم پذیرفتند. و همچنان زیور و اثاث بیاوردند و در آتش افکندند و چون زیورها در آتش درهم شکست» سامری که اثر اسب جبر ثیل‌را دیده بود خاکی از جای سم آن بر گرفته بود به‌نزديك گودال آمد و به‌هارون گفت: (ای پیمبر خدای» آنچه را در دست دارم بیندازم.» و هارون گفت: «آری». و پنداشت که مانند دبگران جیزی از زبور واثئات آورده است. و سامری خاله را در آتش افکند و گفت: «گوساله‌ای‌شو.» و چنان شد و بلیه و فتنةٌ مردم شد و سامری گفت: «اين خدای‌شما و خدای موسی است؟» پس قفوم په پرستش گوساله پرداختند و آن را دوست داشتند و چیزی را همانند آن ندانستند و خدا عزوجل فرمود: و فراموش کرد یعنی اسلام را رها کرد که مقصود سامری است. و فرمود: «افلایرون الایرجع الیهم قولا ولایملك لهم ضرا ولانفعا»! یعنی: «مکر نمی‌دیدند که‌گوساله سخنی به آنها باز نمی گوید و برای ابشان (-طه ۸۸ تا ٩۳‏ جلد اول ۳۳۷ سود و زیانی ندارد» گوید: نسام سامری موسی‌بن ظفر بود که به‌سرزمین مصر آمده بود و جسزو بتی اسرائیل شده بود. وچون هارون کوسا ‌پرستی قوم را بدیدگفت: «با قوم انما فتنتم به‌وان ربکم الرحمن‌فاتبعونی و اطیعوا امری. قالوالن‌نبر ح‌علیه عاکفین حتی یرجع‌الیناموسی» یعنی : ای قوم گوساله‌پرستی فریبتان داده است» پروردگارتان فقط خدای رحمان است مرا پیروی کنید ومطیع فرمانم شوید ۰ گفتند: «ما همچنان عبادت او می‌کنيم تا موسی به‌نزد ما باز گردد» وهارون‌با باران خو بش که مسلمان بودند و به‌فتنه‌نیفتاده بودند بماند و گوساله‌پرستان به گوساله پرستی مشغول بودند و هارون بیم داشت که اگُر با مسلمانان به‌جنگ آنها بپردازد موسی به‌او و بد: تفرقه در بنی‌اسر ائیل انداعتی و کفتار مر | رعایت نکرد ی که‌مطیع موسی بود واز او بیم داشت. و چون موسی بنی اسرائیل را از دریاگذر داد» محتاح آب شدند و مسوسی برای قوم حویش آب خواست و فرمان یافت که عصای خویش را به‌سنگ بزند که دوازده جشمه از آن شکسافت که هرسبط جشمه‌ای داشت و آنرا بشناعت و از آن بنوشید . و چون خدا با موسی سخن کرد؛ موسی خواست او را به‌بیند و از دا حواست که بدو نثلر کند و خدا فرمود: «انظر الی الجبل»" یعنی: «به‌این کوه بنگر» و چرن موسی به‌قوم عویش رسید و گوساله پرستیشان را بدید» السواح را بیندانعت و جنانکه گویند زمرد سبز بود. ابن‌عباس گوید: حداوند در الواح برای موسی موعظه و تفصیل همه چیز و هسدایت و رحمت نوشته بود و ون بینداعت خدا شش هفتم آن را ببرد و يك ٩ ۲ | ۸۸ بطه‎ ۱ ۳۳۸ ترجمةٌ تادیج طبری هفتم را بجا گذاشت. و خدا عزوجل فرمود و در نسخه‌آن هسدایت بود و رحمت برای کسانی که از پروردکار خویش میترسند. آنگاه موسی بکفت تا گوساله را بسوختند تا حاکستر شد و خاکستر آن را بدریا ریختند. ابن اسحاق‌گوید ازبمضی اهل کتاب شنیدم که سوختن گوساله درهم شکستن آن بود که پاره‌های آن را به‌دربا انداختند و خدا بهتر داند. آنگاه موسی‌هفتاد کس ازنیکان قوم رابر گزیدو گفت: «سوی خدا روید واز کار خویش توبه کنید وبرای دیگران نیز توبه پذیری خواهید. روزه بدارید وتطهیر کنید و لباس خویش پاکیزه کنید.» و آنها را در وقتی که پروردکار تعیین کرده بود به‌علور سینا برد زیرا جر با اجازه و اطلاع آنجا نمی‌رفت و آن هفتاد کس از آن پس که دستور موسی را انجام دادند و با وی به‌پیشگاه خدا رفتند گفتند: «از خدا بخواه که سخن او را بشنویم.» و موسی پذیرفت و چون به کوه نزديك شدستون‌ابر بيامد و براو افتاد و همه‌کوه راگرفت و موسی پیش رفت و داخل ابر شد و به‌قوم گفت: «نزديك بیایید». و چنان بود که وقتی موسی با خدا سخن میگفت. برچهره‌او نوری درخشان نمایان ميشد که هیچ انسانی در آن نظر نتوانست کرد از اینرو برچهره خود پسرده افکند و قوم نرديك شدند تا و ارد ابر شدند و به‌سجده افتادند و شنیدند که خحدابا موسی سخن کرد. از امر و نهی که چنین کن و چنان مکن و چون ازاین کارفراغت آمد ابر از موسی برفت و نزديك کسانآمد و بدو کفتند: «ایمان نیاریم تا حدا را آشکارا ببینیم .» و صاعقه بیامد و جانشان در آمد و همگی بمردند و موسی خدا را خواند و گفت: «پروردگارا اکرخواستی‌پیش از این آنها و مرا ملالك میکردی» آنها نابخردی کردند اما همه بنی اسرائیل به کار نابخردان هلال شوند. این مابه هلاك آنهاست که هفتاد مرد نيك انتخاب کرده‌ام و اينك باز گردم و یکی با من نباشد و یه جلد اول ۳۳۹ جگونه از من باور کنند؟ و همچنان خدا را خواند و بخواست تا خحدا جانشان داد. آنگاه از او خواست تا توبه بنی‌اسرائیل را از گوضاله پرستی بپذیرد و خدا فره‌ود: «نه» تا یکدیگر را بکشند». گوید: بنی اسر اثیل کفتند:«در انجام فرمان خدای‌صبوری می کنیم» . وموسی بگفت تا آنها که گوساله نپرستیده بودند گوساله پرستان را بکشند پس جلویخانه‌ها بنشستند و کسان شمشیر در ايشان نهادند و همی کشتند. و سوسی بگریست و کودکان و زنان بنالیدند و عفو ایشان خواستند و خدایشان ببخشید وبه‌موسی گفت تا شمشیر از آنها بردازد. اما در روایت سدی هست که رفتن عوسی به‌پیشگاه خدا با حفتاد کس از نخبه قوم‌پس از آن بود که توبه گوساله پرستان پذیرفته شده بود» زیرا از پس حکایت تو به قوم گو بد: خحدا| به‌موسی گفت که کسانی از بنی‌اسر ائیل رابیارد که در پیشگاه حدا از گوساله پرستی قوم پوزش بخواهند» و وعده‌ای نهاد و موسی هفتاد کس از قوم حویش بر گزیدو آنهارا ببرد تا پوزش بخواهند و چون بدانجا رسیدند گفتند: «به‌تو ایمان نیاریم تا خدا را آشکارا ببینیم.تو که با او سخن گفتی اورا به‌مانشان بده.» و صاعقه‌بگر فتشان و بمردند» و موسی بگریست و دعاکرد و گفت: «حدایا وقتی پیش بنی اسرائیل باز گشتم چگونه‌بگویم که نو نخبةٌ آنها را هلال کرده‌ای اگر می‌توانستی از پیش؛ آنها و مر اعلالك کنی» آبا ما رابه‌عمل نابخردانمان دلالامی کنی.» و خدا عزوجل بدو رحی کرد که این هفتادکس از آنها بودندکه گوساله پرستبدندو موسی گفت: «ان هی الافتنتك تضل بها من تشاء و تهدی من تشای انت ولینا فاغفر لنا و ارحمنا و انت خیرالغافرین. و اکتب لنا فی‌هده الدنیا حسنة و فی الاخرة انا هدنا ا لك" یعنی: این جز آزمایش تو نیست که هر که را حواهی بدان کسراه کنی و ( بت اعر اف: ۱۵۵ 0 ۰ ۳۳۴ تر جمهةٌ تاریخ طبری مر که را خواهی هدایت کنی» مولای ما توبی ما را بیامرز و به‌ما رحمت آر که تواز همه آمرزگاران بهتری و برای ما در این دنیا و در آخرت نیکی مقرر دار که ما به. تو باز گشته‌ایم» و خدا عزوجل به‌عکایت حال فر ماید: روجون گفتید ای مسوسی تا خدا را آشکار | نبینیم به‌تو ایمان نياریم و صاعقه شما را بگرفت.» پس از آن خدا زنده‌شان کرد و يکايك زنده شدند و همدیگر را بدیدند که چگونه زنده می‌شوند و گفتند: «ای‌موسی توهرچه ازخدابخواهی میددد از او بخواه که»| را پیمبر کند.» و موسی دعاکرد و خدا آنها راپیمبر کرد وجنانکه فرماید: «و شما را ازپس مر کتان مبعو ت کر دیم». آنگاه موسی بِکُفت تا قوم به‌سوی اریحا روند که سرزمین بیت‌المقدس‌بود و برفتند وچون نزديك آنجا رسیدند موسی دوازده سالاراز همه اسباط بنی‌اسرائیل بفرستاد و برفتند تا از جباران خبر آرند و یکی از جباران که عاج نام داشت آنهار | بدید و هر دوازده تن را بگرفت و در لیفةً خود نهاد و بار هیزمی به سر داشت و آنها را پیش زن خود برد و گفت: «اين قوم را ببین که میخواهند با ما جنگ کنند» وهمه راپیش روی او ریخت و گفت: «همه را با پایم له کنم؟» زنش گفت: (رنه بگذار پروند و آنحه را دیده‌ازد با فوم حوبش بکو بند) و عاج چنین کرد و چون قوم بیرون آمدند با دمدیگر گفتند ار به‌بنی‌اسر ائیل‌بگویيم از پیمبر خدا برمی‌گردند» خبر را نهان دارید و فقط به دو پیمبر خدا بگسویید تا بنگرند چه باید کرد. وباهم پیمان کردند که خبر مکتوم ماند. و چون باز گشتند ده کس از آن گروه پیمان بشکستند و آنچه را از عساج دیده بودند با کسان خسود گفتند و دو نفر خبر را نگه‌داشتند و با موسی و همارون حدا عزوجل به حکایت حال فرماید: «و لد اخذالله میثاق بنی اسر ائیل و جلد اول ۳:۱ بعثنا منهم اثنی‌عشر نقیباا فقال لهم موسی یاقوم اذکروا نعمةالله علیکم اذجعل‌فیکم انبیاء و جعلکم مل وکا و آتا کم مالم یوت احدا من العالمین. یا قوم ادخلوا الارض المقدسةالتی کتب‌الله لکم ولاتر تدوا علی ادبار کم فتنقلبوا خاسرین. قالوا یا موسی آن‌فیها قوما جبارین و انالن ندخلها حتی بخرجوا .نها فان بخرجوا منهافاناداعاون. قال ر جلان من‌الذین بخافون انعم الله علیهبا ادخلو | علیهم البات)۲. یعنی: خدا از پسران اسرائیل پیمان گرفت و از آنها دوازده مراقب گرفتیم پس موسی به آنهاگفت: ای قوم نعمت خدا را به‌یاد آرید که میان شما پیمبران پدید آورده و شما را آژادگان کرده و چیزها به‌شما داده که به‌میچکس ازاهل زمانه‌نداده است. ای‌قوم به این سرزمین پا که خدا برای شما مقرر کرده در آیید و عقب گرد مکنید که زیانکار ان می‌شو بد. گفتند: ای‌موسی در آن سرزمین گروهی اهل شر کند و ما هر گز درنیابیم تا از آن به در آبند اگر از آن در آیند ما بءدرون خواهیم رفت . دو مرد از آنها که از خد! می‌ترسیدند. و خدا موهبتشان داده بود گفتند از این درو ازه‌بر آنها در آیید. و آن دوتن که خبر را نگهداشتد بودند بسوشع‌بن نون همسفر موسی دز راه دیدار عضر و کالوب‌بن یوفنا بودند. گویند کالوب‌بن یوفنا داماد موسی بود. و موسی گفت: «رب انی لا املك الا نفسی و اخی فافرق بیننا و بین القوم‌الفاسفین قال انها محرمة علیهم اربمین سنة یتبهون فی‌الارض»۳. بعنی :پرورد کارا من جز بر خودم و برادرم تسلط ندارم میان‌ما و کُروه‌عصیان پیشه راتفریق کن. گفت: این دیار تا جهل‌سال بر آنها حرام است که درزمین‌سر کُردان می‌ر و ند. ۱ - مانده: ۱ ۱ ۲- ماندد: ۱:۱۸ ۳۲ نو ۳ مایده: ۸ ۲ و ۶ ۲ ۳۴۲ ترجمة تادیخ طبری وچون قوم سر گردان بیابان شدند موسی پشیمان شد و قومی که مطیع وی بودند ببامدند و کفتند: «ای موسی با ما چه کردی؟» و چون او پشیمان شد خسدا عزوجل بدو وحی کرد که غم قومی را که فاستشان نامیدی مخور. و قوم گفتند: «ای موسی اینجا آب نداریم وغذا از کجابه دست آریم.» وخدا برای آنها من وسلوی فرستاد که ترنجبین بردرخت میریخت و سلوی مرغی همانند سمانی بود و هرکس آن را میگرفت اگرچاق بود سرمی‌برید و اگرنه رها می کرد وچون چاق ميشد پیش وی باز می‌ گشت. گفتند: «اين غداولی آب کجاست؟)و وءوسی به فرمان حدای عصای خویش را به سنگک زد و دوازده چشمه از آن بشکافت که هريك از اسباط از چشمه‌ای آب ی گفتند: «اين غذا و آب ولی سایه کجاست؟) و خداوند به‌وسیله ابر بر آنها گفتند: «این سایه ولی لباس کجاست !۸ و لباسشان با آنها جون‌کو: کان رشد میکرد و پاره‌نمی‌شد و خدای عروجل‌دراین‌باره فرمابد: «وظللنا علیهمالغمام و انز لنا علیهم‌المن و السلوی(.» یعنی : ابررا سایبان آنها کردیم وترنجبین ومر غ برای آنها فر-تادیم. وهم فرماید: رواذ استسفی موسی لقومه فقلنا افربت بعصالاالحجر فانقجرت منه ائنتا عشره عینا قدعلم کل اناس مشربهم؟. یعنی: وچون موسی برای قوم‌عویش آب همی خواست و گفتیم عصای خود را به این سنکك زن و دوازده چشمه از آن بشکافت که هر گروهی آبخور گاه خویش بداذست.» و قوم‌گفتند : «یاموسی لن نصبرعلی طعام واحد فاد ع لنا ربك بخر ج لنا مما تنبت‌الارض من مقلها وقئائها وفومها وعدسها و بصلها قال اتستبد لون‌الذی هو ادنی ۱ ۵۹:۳۷ -۳ ۱ ۶۰۰۱ ۷ - «_ سسمسسست جلد اول ۳۷۳ باللی هو خیراهبطوا مصرا فان لکم ما سألتم۱.» بعنی: ای موسی مابه‌يك خحوراله نتوانیم ساخت پروردگار خویش را بخوان از آنچه زمین همی رویاند از سبزی وخبار و گندم وتدس وپیاز براي ما برون آرد. گفت چکونه پست‌تررا با بهتر عوض می کنید. به‌شهری فرود آبید تااين جیزهارا که حواستید بیابید . و چون از بیابان در آمدند من و سلوی برداشته شد و بقولات خوردند . وموسی با عاح برحورد وموسی ده ذراع بالا پر دك وعصای او ده دراع بود وطول قامت وی ده ذراع بود و به‌قوزك عاج زد واو را بکشت. از وف روایت کرده‌اند که قامت عاج هشتصد ذراع بود وقامت موسی ده ذراع بود وعصایش ده ذراع بود و ده ذراع بالا جست وعوح را بزد و به‌قوزك او رسید که بیفتاد و به‌رد و پلی شد که مردم از روی آن می گذشتند. از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که‌گفت : «جثه عوج پل مردم نیل بود.» گو بند: (عو ح سه‌هر ار سال بز لست.» ذکر وفات موسی و هاددن سر آن عمر ان از ابن مسعود و گروهی از اصحاب پیه‌بر روایت کرده‌اند که خدای تعالی به موسی‌وحی کرد که میخو ادم‌هارون را بمیر انم اورا به‌فلان کوه بر. وموسی وهارون سوی‌آن کوه رفتند و درختی دیدند که هرگز مانند آن دیده نشده بود وخانه‌ای آنجا بو دکه تختی در آن جای داشت ‏ برتخت فرشی بود با بوی خحوش وچون هارون کوه وخانه‌را بدید آنرا تیسنا ید و با موسی گفت: «رروست‌دازرم بر این تخت بخو آبم.» ۲ ۱:۳ ۱ ۳۳۳ ترجمةً تاریخ طبری موسی گفت : «بخوات.۰» گفت: «بیم دارم صاحب‌خانه بیاید وبرمن خشم آرد.» موسی گفت: «بیم مدار» کار صاحب‌خانه به‌عهده من بخوات.» گفت : «تو هم با من بخواب که اگر صاحب‌خانه بیاید به من و تو بساهم حشم آرد.» وچون بخفتند هارون را مرگ بگرفت وچون بدانست به‌موسیگفت : «مرا فریب دادی» وچون جان بداد» خانه بالا رفت و درخت ناپدید شد و تخت به آسمان رفت و چسون موسی پیش بنی‌اسرائیل بر کشت و هارون باوی نبود کفتند : «موسی هارون را بکشت که وی محبوب بنی اسرائیل بود و موسی بد و حسد می‌برد.» ابن‌سخن از آنرو گفتند که هارون بامردم بنی‌اسرائیل نرمتراز موسی رفتار می کرد و رفتار موسی‌خحشن بود.» وچون موسی ازگفتارشان خبریافت گفت: «وای برشما او برادرم بود چطور او را کشته‌ام.» و چون این سخن مکرر کردند بایستاد و دو ر کعت نماز کرد و از خدا خواست که تخت فرود آمد و آن را میان‌آسمان و زمین بدیدند و گفتهةٌ موسی را باور کردئد . وچنان شد که موسی با بوشع به‌راه بود و ماری سیاه بیامد وچون بوشع در آن نگریست پنداشت که رستاخیز است و به موسی چسبید و گفت : «رستاخیز در رسد ومن به‌موسی چسبیده باشم» وموسی نهان شد و پیراهن به‌دست‌یوشم بماند و چون یوش پیراهن را بیاورد بنی اسر ائیل او را بگرفتند و گفتند : «پیمبر خدا را کشتی1» گفت: «نه به‌حد | نکشتم بلکه از من نهان شد.» ولی گفتةٌ او را باور نکردند و خواستند بکشندش و یوشم گفت : «ا گر مرا باور ندارید سه روز مهلتم دهید.» وخدا را بخواند و کسانی که نگهبان وی بودند (حپصپ۰پ۰پ۰(ح««سحسس۳۳۳ جلد اول ۳۵ بخواب دید‌ند که به آنها گفته شد بوشع موسی را نکشته و ما اورا پیش خود بالا برده‌ایم ویوشع را بگذاشتند وهیچکس از آنها که نخو استند با موسی و ارد دهکده جباران شو ند زنده نماند وپیروزی را ندید. از این اسحاق روایت کرده‌اندکه موسی صفی‌الله از مرک بیزار بود و خدا خواست که وی را به‌مرگک راغب کند واز زندگی بیزارکند وپیمبری را به یوشع‌ین نون داد که روز وشب نزد وی می آمد وموسی بدو میگفت : «ای پیمیر خدا خدا با تو چه گفت؟» و یوشع پاسخ میداد: «ای پیمبرخدا مگر چندین سال در صحبت تو نبودم» آیا هرز پرسیدم که خدا با تو چه‌گفت. مکر آنکه تو خود آغاز سخن کنی و چیزی بگویی.» بدینسان چیزی‌با موسی نمی گفت وجون موسی این بدید از زندگی بیزار شد ومرکت را دوست داشت. از وهب‌بن منبه روایت کرده‌اند که موسی صفی‌الله در سایبانی به‌سر می‌برد ودر بك ظرف سنکی‌غذا و آب می‌خورد وازس غدا جون حیوان سربه‌ظرف سنگین می‌برد و آب می‌نوشيد واين ازتواضع به‌پیشگاه خدا بود که وی را به سخن گفتن خویش کر امت داده بود. و هم او گوید: «درباره وفات صفی‌الله چنین گفته‌اند که وی روزی برای‌کاری از سایبان خو بش بدر آمد وهیچکس متوجه وی نبود و به‌گروهی از فرشتگان گذر کرد که کگوری می کندند و آنها ۱ نزدیکشان رفت و استاد و دبد که کٌوری کنده‌اند که هر کز :کوتراز آن ندیده بود و به‌سبزه وصفا وبهجت مانند نداشت و به‌فرشتکان گفت: «اين گور از آن کیست؟» گفتند: «از آن بنده‌ای که پیش خدا عزیز است.» گفت : «اين بنده پیش خدا خیلی عزيز است که تساکنون جنین خوابگاه و حایکامی ندیددام.) و این به‌هنکامی بود که وفت مر کت وی در رسیده بوده ع ۳ ترجمه تازیخ طبری فرشتگان گفتند: «ای صفی‌الله» می‌خو اهی که‌این گور از آن توباشد.» گفتند : «می‌خواهم» گفتند: «پس برو آنجا بخواب و به خدا توجه‌کن و آرام نفس بسکش-» وموسی در قبر بخفت و به‌خدا توجه کرد و آرام نفس کشیدن‌گرفت» وخدای تعالی‌جانش بگرفت و فرشتگان گور او را پپوشانیدند. ور موسی زاهد دنیا و راغب ی از ابوهریره روایت کرده‌اند که پیمیر صلی‌الله علیه‌وسلم فرمود: «قسرشته مرگ آشکارا پیش مردم می آمد» تا وقتی که موسی او را سیلی زد و چشم شکور شد و پیش خدا باز گشت و گفت: پسروردگسار ابنده‌ات موسی چشم مرا کورکرد و ار نبودکه پیش تو عزیز است با او سختی می کرد. و خدا عزوجل فرمود: «پیش بنده‌ام موسی برگرد و بکو دست بر پوست کاوی نهد و به هره‌وبی که زیر دست وی باشد یکسال عمر بدو دهم و او را مخیر کن که چنین عمر در ازی داشته باشد یاهم اکنون جان دهد.» و فرشته مرگ پیش موسی آمد و وی را مخیر کرد . موسی گفت : « پس از عمر دراز جه خواهد بود ؟» فرشتهةً مرگ گفت : « مر کك » . و موسی‌گفت : « هماکنون بهتر است » . گوید: «وچیزی به او داد که ببویید و جانش بگرفت و از آن‌پس فرشته‌مر گ نهانی پیش کسان میرود .» از عمروبن میمون روایت کرده‌اند که هارون وموسی هردو در بیابان مردند. هارون پیش از موسی بمرد » باهم در بیا بان به‌غاری رفتند و همارون آنجا بمرد و موسی به گورش کرد و پیش بنی‌اسرائیل باز کشت و کفتند : « هارون جه‌شك ) . گفت : « بمرد » . چت . مس ت- جلداول .سح 115 گفتند: «درو غمی گویی. او راکشته‌ای.از آذرو که ما وی رادوست داشتیم.» و هارون محبوب ببنی‌اسرائیل بود . موسی به خدا بنالید و از رفتار بنی‌اسرائیل شکوه کرد وخدا بدو وحی کرد که آنها را بنزد قبر هارون ببر ومن او را برانگیزم تا به آنها بگوید که مرده است و تو او را نکشته‌ای . گوید: آنها را بنزد قبر هارون برد و بانك زد : « ای همارون » وهارون از قبر در آمد وموسی گفت : «من ترا کشته‌ام. » مارون گفت : ر« بخدانه ) حودم مردم ۰ » گفت : « به‌گور حویش باز گرد » وقوم باز گشتند . همه مدت عمر موسی علیه‌السلام یعصد و بیست سال بودکه از آنجمله ده سال به روز گار پادشاهی افریذون بود و یکصد سال درایام پادشاهی منوچهر بود و همه مدت پیمبری وی از آن وق ت که مبعوث شد تا وقتی بمرد به روزگکٌار پادشاهی‌منوچهر بود ۰ و حدا عزوجل‌از پس موسیبوشع‌بن نون بن‌افراییم‌بن یوسف‌بن یعقوب‌بن اسحاق‌پن ابر اهیم رابه پیمبری برانگیخت و بگفت تا سوی اریحا رود و با جباران مقیم آنجا پیکار کند . مطلعان سل دز این باب اختلای کرده‌اند که فتح‌اریحا به دست کی‌بود 3 پوشع کی آنجا رفت و آیا در زندکی موسی بود با پس ازوفات وی بود . بعضی‌ها گفته‌اند پس ازدر گذشت موسی بود وم گک همه کسانی که نخواسته بودند باموسی سوی اریحا روند؛ و اين هنگامی بودکه خدا فرمان‌پیک‌ار جباران داده بود و یوشع فرماد یافت سوی اریحا رود . گویند: هارون وموسی هردو دربیابان بمردند واز آن بیرون نشدند . از ابن‌عباس روابت کرده‌اند که وقتی موسی با خداگفت : « خدایا من فقط اختیار خودم و برادرم را دارم » ما را از قوم بد کاران جدا کن . » خحداوند عزوجل ۸ ۷ ۳ ترجمهٌ تادیخ طبری فرمود : « سرزمین مقدس چهل سال بر آنهاحرام باشد و در زمین‌سر گردان شوند.» گوید : و وارد بیابان شدند و هرکه به آنجا در آمد وبیست سال بیشتر داشت همانجا بمرد وموسی دربیابان در گذشت ویوشع و باقیماندگان قوم به پیکار شهر جباران رفتند ویوشع شهر را بکشود. از قتاده روابت کرده‌اند که حدا عزوجل فره‌وده بود که شهر جباران مسدت چهل سال بر آنها حرام باشد وبه شهری در آمدن و اقامت‌گرفتن نتوانستند وچهل سال‌بدین سان گذشت وچنانکه گفته‌اند موسی درائنای چهل سال بمرد و جزفرزندان بنی اسرائیل و آن دومرد رازدار کس به‌بیت‌المقدس در نیامد . در روابت سدی هست که پس از چهل سال خدا عزوجل یوشع‌بن نون را را به‌پیمبری برانگیخت و او بابنیاسر ائبل گفت که پیمبر است و خدافرمان داده که با جباران پیکار کند و با او بیعت کردند وتصدیقش کردند و جباران را بشکست و اسر ائیلیان به‌شهر در آمدند و بسیار کس بکشتند وچنان بود که گروهی از بنی اسر ائیل به دور یکی از آنها بودد وبه گردنش ضربت می‌زدند اما نمی‌بریدند . بعضی‌ها گفتنه‌اند اریحا را موسی شود ویوشم طلایه دار سپاه وی بود . از ابناسحاق روایت کرده‌اند که‌وقتی فرزندان آن قوم که‌از پیکار جباران همر اه موسی‌دریغ کرده بودندبزر کی شدند و پدرانشان به‌ردندوچهل سال‌سر گردانی بیابان‌سپری شد موسی آنها را ببرد ویوشع‌بن‌نون و کلاب‌بن یو فنانیز همراه بودند. گویند کلاب‌بن‌یوفنا شوهر مریم دختر عمران و خواهر «وسی وهارون برد و چون به سرزمین کنعان رسیددند و بلعم‌بن باعور معروف آنجا بود و خدا دانشی بدو داده بود و ازجمله دانش وی اسم اعظم بود که وقتی خدا را با آن میخواند اجابت‌میگرد وجون چیزی میخو است می‌یافت . از سالم ابی‌النصر روایت کرده‌اند که وقتی موسی به‌سرزهین بنی کتمان در آمند بلعم دربالعه» یکی ازدهکده‌های بلقای شام» مقر داشت. وچون بتی‌اسر ائیل جلد اول ۳۳۹ آنجا رسیدند» قوم بلعم‌پیش‌وی آمدند و گفتند: «اينك موسی بن‌عمران بابنیاسرائیل آمده که ما را از دیارمان بیرون‌کند ومردم بکشد و دیار ما را به بنی اسر ائثیل دهد که در آن مقر گیرند و ما قوم تو بی‌جا بمانیم وتو مردی مستجاب‌الدعوه‌ای بیرون شو و آنها را نفرین کن.» « وای برشما اوپیمبر خحداست وفرشتگان را همراه دارد چگو نه بروم و آنها را نفرین کنم» درصورتی که از کار خدا واقفم .» گفتند: «ما جایی نداریم و مصرشدند و تضر ع کردندتا وی فریب خورد وبر حر حویش نشدت و به‌قصد کوهی که مشرف برسیاه ببنی‌اسرائیل بود به راد افتاد و آن‌کوه حسبان بود وچون خر اندکی برفت بخفت وبلعم فرود آمد و خر را بزد تا نا کارشد وبرحاست وبر آن نشست و اندکی برفت و باز بخفت و باز آن را بزد تا ناکار شد باز برحاست و بلعم برنشست و اندکی برفت و باز خر بخفت و باز آن را بسرد تا ناکار شد. و خدا اجازه داد وحر با اوسخن‌گفت که حجت تمام شود و گفت: «وای برتوای بلعم کجا میروی؟» مگرفرشتگان را نمی‌بین ی که مانع رفتن منند ]یا میروی‌بیمیر خدا ومومنان را نفرین کنی. و بلعم باز خر را بزد وخدا ‏ راه خر را باز نهاد و برفت تا وقتی از کوه حسبان برسپاه موسی و بنی‌اسرائیل مشرف شد نفرین آغاز کرد و هر نفریسن که می کردخدا زبان وی ر اسوی‌قومش می گردانید وچون‌برای‌قوم خویش دعا می کرد دا زبان او را سوی بنی‌اسر ائیل میگردانید . وقوم وی‌گفتند: «میدانی چه‌می کنی‌برای آنها دعا وبرای ما نفرین می کنی.» گفت: «من اختیار ندارم» فرمان خدا چنین است.» و زبانش دراز شد و به سینه‌اش افتاد و بهآنها گفت: «اکنون دنیا و آخرت از دست من رفت و جز مکر و حیله‌نماند وباید با آنها مکروحیله کنیم. زنان‌را بیار ایید و کالا بدهید وبه‌اردو بفرستید میم دو سر و و ۰ ۰ ۵ ۳ تر جماً تاریخ طبری که بفروشند و بگوییدکه هیچ زنی خویشتن را ازمردی که او را بخواهد نگه ندارد که اکريك مرد از آنها زنا کند. کارشان ساخته است.» وچنین کردند و چون زنان وارد اردو شدند یکی از زنان کنعانی به‌نام کسبی دختر صور که پدرش سالار قوم خویش بود به‌یکی از بزرگان بنی‌اسرائیل» زمری ابن شلوم » سالار سبط شمعون بن یعقوب اسحاق بن ابراهیم برخورد که فریفته زیبایی او شد ودستش را بکرفت و به‌نزد موسی برد و گفت: «گمان دارم بکویی این برتوحرام است.» موسی گفت: «آری برتوحرام است» نزديك وی مشو». گفت: «بخدا در اینمورد اطاعت تونکنیم.» و زن را به‌عیمه خویش برد و با او بخقفت. وخحدا طاعون به بنی اسراثیل فرستاد. فنحاص‌ین عیزاربن هارون‌کاردار موسی‌بود ومردی تنومند و نیرومند بود و وقتی زمری‌بن شلوم‌چنان کرد غایب بودوچون بیامد وطاعون در بنی اسر ائیل افتاده بود وحکایت را برای او بگفتند نیزه خویش را که همه از آهن بود بر گرفت و به خیمه فنحاص در آمد که زن ومرد باهم خفته بودند و آنها را به‌نیزه بدوخت وبیرون آورد و بلند کرد و نیزه را بردوش کشید وته آن را به‌تهیگاه نهاد و نيزد را به‌حانسه عویش تکیه داد.وی‌نخستین پسر عیزار بودوهمی گفت: «خداباهر که عصیان‌تو کند با وی چنین کنیم.» وطاعون برداشته شد وشمار اسرائیلیانی که در طاعون هلال شدند از وقتی که زمری آن زن را ببرد تا وقتی که فنحاص وی را بکشت هفتاد هز ار به‌شمار آمد و کمتر از همه بیست مزار گفته‌اند که درساعتی از روز هلال شدند. به‌همین سبب بنی اسر ائثیل ازهرذبيحهةٌ حویش شانه و تهیگاه وچانه را به‌فرزندان فنحاص بن عیزار بن هارون دهند که نیزه را به‌تهیگاه تکیه داده بود وبشانه گرفته بود و آنرا به‌حانه جلد اول ۱۱ ت خ تخت وم تا اج و زا او تست تس ۳ تس ی سس و ی اس سس وس ات توت ات ۳ و و و رو و تکیه داده بود وهرنخستین ثمر و فرزند نیزخاص فرزندان فنحاص باشد که وی نخستین فرز ند عبزاز بود. دربارة بلعم پسر باعورخدا این آیه‌بررمحمد صلی‌الّه علیه و سلم نازل فرمود که: «واتل علیهم‌نبا ا لذی آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فاتبعه شطان فان من‌الغاوین» و لو شئنا لرفعناه بها ولکنه اخلد الی الارض واتبع هویه فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه بلهت؛ اوتتر که بلهث»ذلك مثل‌القوم‌الذین کذبوا با یات فاقصص التصص لعلهم بتقکر ون۱.» بعنی : حکایت کسی را کهآ به‌های حویش را بدو ( تعلیم ( دادیم و از آن به‌درشد وشیطان به‌دنبال اوافتاد واز گمراهان شد برای او بخوان» اگُر می‌خواستیم وی را به‌وسیلهةً آن‌آیه‌دا برمی‌داشتيم ولی به‌پستی گرایید وهوس خویش را پیروی کرد. حکایت وی حکایت سککك است اگرهجوه‌ش‌بری پارس می کند واگراعتنایش نکنی پارس می کند این حکایت قومی است کهآیه‌های مارا تکذیب کنند پس این خبررا بخوان شاید آنها اندیشه کنند. ب‌نی وقتی چیزی‌راکه دربنی‌اسرائیل ر خ‌داده و ازتونهان داشته‌اند برای آنها نقل کنی شاید اندیشه کنند و بدانند این خبر گذشته را پیمبری آورده که از آسمان برای وی خبر آرند. آنگاه موسی یوشع‌بن نون را با بنی اسر اثیل سوی اریحا فرستاد که و ارد آن شد وجبارانی را که آنجا بورند بکشت و شب نزديك آمد و بیم بود ار شب شود باقيماندةً جباران بر اوچیره شوند و ازخدا عواست که خورشید را نگهدارد و حدا عزوحل جنان کرد تا همه را نابود کرد. و ءوسی با بنی اسرائیل وارد اربحا شد و جندان که خدا خحواست آنجا ببود » پس از آن عداوی را سوی خویش برد و هیچکس ازخلایق جای قبر او ۱- اعراف: ۱۵۷ ۳۵۲ ترجمهٌ تاریخ طبری را نداند. در روایت سدی هست که یوشع‌بن نون پس از مرگ موسی به‌پیکار جباران رفت وخدا ازپس چهل سال یوشع را پیمبری داد و او را مأمور پیکار جباران کرد ویکی از بنی‌اسرائیل به‌نام بلعم که اسم اعظم می‌دانست و کافرشده‌بود پیش جباران شد و گفت: از بنی‌اسرائیل بیم‌مدارید» من وقتی به‌جنگک آنها رفتیدنفرینشان می کنم که‌علاك شوند وبه‌نزد آنها ازدنیا مرچه‌عواست داشت‌ولی با زنان نتوانست خحفت که سخت بزرک بودند وبا خرمادةٌ خویش نزديك می‌شد وهم‌اوست که خحداعزو جل در بارةٌ وی‌گوید: «واتل علیهم تاآخر.» ویوشع برای جنگ جباران برون شد وبلعم با جباران بیامد و بر ماده خر خویش نشسته بود وخواست بنیاسرائیل‌را نفرین کند اما هر نفرین که به‌بنی اسر ائیل کرد متوجه جباران شد و جباران گفتند: « و ما را نفرین می کنی؟» و او گفت : «معصودم بنی اسرائیل بود.» وچون به‌در شهر رسید فرشته‌ای‌دم ماده خر را بکرفت و بلعم آن را می‌راند ولسی خر نمی‌جنبید ۰ وجون او را بسیار بزد خر به سخن آمد و گفت: «شب بامن نزديك می‌شوی و روزبرهن سوار می‌شوی. وای برمن از دست تو اگر قدرت رفتنم بود می‌رفتم ولی این فرشته مرا نگهداشته است.» یوشع به روزجمعه باجباران پیکاری سخت کرد وجون شب آمد وخورشید نهان شد و شنبه آمد دعا کرد و به‌عور شید گفت: «تومطیع خدایی من نیز مطیع حدایم خدایا خحورشید را باز گردان.» و حورشید باز کشت و آنروز یکساعت بیشتر شد و جباران را بشکست وبه کشتار آنها پرداختند وچنان بودکه جمعی از بنی‌اسر ائیل به دوریکیشان فراهم می‌شدند و به‌گردنش ضربت می‌زدند اما قطع نمی کردند. آنگاه غنائم را جمع کردند ویوشع یگفت تاهمه را بیاوردند و آتش در آن افروخت» آنگاه یوشع گفت: «ای بنی‌اسرائیل بیایید وبامن بیعت کنید. وهمه بیعت کردند ودست بکی‌به‌دست اوحسبید» ویوشع کفت: «هرجه پیش توهست‌بیار.» و او جلد اول ۳۵۳ سر گاوی ازطلای مرصع به‌یاقوت و جواهر بیاورد که از غنائم ربوده بود و یوشع آنرا جزو قربان نهاد و مرد را نیز پهلوی آن بداشت و آتش بیامد وقربان ومرد را باهم بسوخحت. اهل تورات گویند: مارون وموسی در بیابان بمردند و حدا پس از موسی به‌یوشع وحی کرد وبدو فرمان داد ازاردن به‌سوی سرزمین موعودگذر کند ویوشع دراپن کاربکوشيد و کس سوی اربحا فرستاد که خبر آنجارا بداند. آنگاه باصندوق عهدبر فت‌تااز اردن گذشت که وی وبارانش دررودخانه‌راهی بافتند وششماه اریحا را محاصره کرد وچون ماه هفتم شد دربوقها ده‌یدند و قوم یکباره بانگ زدند و دیوار شهر بیفتاد و آنرا غارت کردند وهرچه در آن بود بسوختند به‌جزطلا ونقره وظروف مسین و آهنین که آنرا به‌بیت‌المال سپردنسد و یکی از بنی‌اسرائیل چیزی بربود وخدا بر آنها خشم آورد و شکست در آنها افتاد و یوشع سخت بنالید و خدا به یوشع وحی کرد که میان اسباط قرعه زند وچنان کرد تا قرعه بهنام مرد نحائن در- آمد ویر که حیانت اورا ازخانه‌اش در آوردند و یوشع اورا سنکسار کرد وهمه امو ال وی را بسوخت ومحل را به‌نام خیانت پیشه نحو اندند که عاجزبود و تا کنون‌آنجا را به‌نام گودال عاجز خو انند. پس از آن بوشع بنیاسرائیل را سوی پادشاه عابی وقوم وی برد وخدا آنها را در کار جنکث هدایت کرد و به‌یوشع فرمان دادکه برای آنها کمینی نهد و اوچنین کرد وبرعابی تسلط یافت وپادشاه آنرا بیاویخت وشهررا بسوخت و دوازده همزار مرد وزن بکشت ومردم عما وجبعون با یوشع حیله کردند تا آنها را امان داد وچون از حدعةً آنها آگاه شدنفرینشان کرد که هیزم کش وستا باشند وچنین شدند و نفرین کرد که شاه بارق در اورشلیم گدائی کند. آنگاه پادشاهان ارمانی که پنج کس بودند کس پیش همدیگر فرستادند وهمه برضد جبعون‌گرد آمدند ومردم جبعون ازیوشع كمك خواستند که به کمکشان رفت و و ۳۵۴ ترجمةٌ تادیخ طبری و پنج پادشاه را بکشت و آنها را به‌ورة حوران راند و خدا عزوجل سنک‌یخ بر آنها بارید ویسخ بیشتر از شمشیر بنی اسرائیل از آنها بکشت و بسوشع از حسورشید خو است تا بماند و ازماه عواست تا بایستد تا پیش از آنکه شنبه در آید از دشمنان حویش انتقام بگیرد و چنین شد. و پنج پادشاه بکریختند و در غاری پنهان شدند و بوشع بگفت تا درغار را ببستند تا از انتقام دشمنان فراغت یافت. آنگاه بگفت تا پادشاهان را برون آوردند و بکشت و بیاویخت و از دار فرود آورد ودرهمان غار افکند که بودند. و دیگر شامان شام را تعقیب کرد وسی ويك شاه را نابود کرد وزمینی راکه بر آن تسلط بافت به کسان داد. پس از آن یوشم بمرد و درکوه افرائیم به‌گور شد و پس ازوی سبط بهودا وسبط شمعون به‌جنکگ کنعانیان پرداختند و زناندان را اسیر کردند و ده هزار کس از آنها را در بازق بکشتند و شاه بازق را بگرفتند و انگشت بزرگک دست و بای وی را ببریدند و شاه بازی گفت: «حفتادپادشاه انگشت‌بر از زيرسفرة من نان جمع میکردند و اينك کیفر خدا به من رسید» و شاه بازق رابه اورشلیم بردند که آنجا در گذشت. وبنی بهودا با دیگر کنعانیان پیکار کردند وسرزمینشان را زیر تسلط آوردند وعمریوشع یکصدو بیست وشش سال بود و ازهنگام مرگ موسی تا وقتی که یوشح بمردبیست وهفقت سال تدبیرامور بنی اسر اثیل کرد. گویند نخستین پادشاه یمن به‌دوران موسی‌بن ع‌ران بود وی ازحمیر بود وشمیربن املول نام داشت وهموبود که شهرظفاررا در یمن بنیاد کرد وعمالیق را از من بیرون کرد. شمیربن املول ازعمال شاهان ابران بود که حکومت یمن واطراف داشت. به‌پند ار محمدین هشام کلبی ازپس کشتار بوشع گروهی از کنعانیان بماندند و جلد اول ۳۵۵ افریقیس بن قیس‌بن صیفی‌بن سبابن کعب بن زید بن حمیربن سباین پشجب بن بعرب بن قحطان وقتی سوی افر بقیه می‌رفت بر آنها گذشت و ازسواحل شام سوی افریقیه برد و آنجا را بگشود و جرجیر پادشاه افریقیه را بکشت و باقیمانده کنعانیان را که از سو احل شام برده بود آنجا مقر داد. گوید: و اینان بربرانند و از آنرو بربر نام یافتندکه افریقس به‌آنها گفت: «جقدر بر بره» بعنئی «پر و بی» دار بد و آنهار ابر بر کفتند. گوید: صنهاجه‌و کتامةٌ بربر ازقوم حمیر بودند و تا کنون به‌جا مانده‌اند. سخی‌از فادون بن بصهر بن قاهت قارون پسرعموی موسی علیه‌السلام بود. از ابوجریح روایت کرده‌اند که قارون از قفوم موسی بود وپسرعموی وی بود یی پسر یصهر بود. ابن جریح‌گوید: قارون پسرقاهث‌بود وعوسی پسرعرمربن قاهث بود وعره‌ر را به‌عر بی عمر ان گو بند. و از ابن‌اسحاق روایت کرده‌اند که یصهربن قاهیث شمیت دختر ساوب بن بر کیا بن بتسان بن ابر اهیم‌را به‌ز نی گرفت وعمران وقارون را آورد و قارون عموی موسی و برادرعمران برد. ولی مطلعان سلف امت و اهل تورات و انجیل بسرگفتة ابز, جریح رفنه‌اند. از ابراهیم روایت کرده‌اندکه قارون از قوم موسی بود و پسر عموی مورسی :ود. از قتاده نیز روایت کرده‌اند که قارون از قوم موسی بود وپسرعم وی بسود. ۳۵۶ ترجمة تادیخ طبری و اورا منورگفتند ازبس که نکوصورت بود. ولی دشمن خدا منافقی کرد چنانکه سامری منافقی کرد وطغیان» هلا کش کرد. از مالك بن دینار روایت کرده‌اند که گفت: موسی‌بن عمران پسر عموی قارون بود وخدای مال فراوان به‌قارون داده‌بود چنانکه اوعزو جل فرمود: رو آتیناه من‌الکنوزما ان مفاتحه لتتر ء بالعصبة اولی القوة"». یعنی: آنقدر گنجش دادیم که حمل کلیدهای آن به‌گروه مردان توانسا کران بود. خیثمه کوید: در انجیل هست که کلیدهای قارون بار شصت استرپیشانی سپید دست و پاطوقی بود و ه رکلید بیش از يك انگشت نبود و هريك کلید کنجی بسود. از ابوصالح روایت کرده‌اند که کلید خزاین قارون بار چهل استر بود. وهم از حیثمه روابت کرده‌اند که کلیدهای قارون از بوست بود وهر کلید به اندازة يك انگشت بود وهر کلید از گنجی بود وهمه را برشصت استرپیشانضی سپید دست وپا طوقی می‌بردند وچون خدای عزوجل سیه‌روزی وبليةٌ اورا اراده فرمود بهفر اوانی مال‌برقوم حویش‌طفیان کرد. گویند طغیان وی آن بود که يك وجب برلباس حویش افزود وقومش او را اندرز دادند واز طغبان منع کردند و کفتند از آنجه خدا به‌او داده در راه دا انفاق کند ومطیع خحدا شود و حدا| عزوجل در بارة او فرماید: راد فال له قومه لا تفر ح ال اللّهلاایحب الفررحین . و ابتغ فیما آتالاللها لدارالاخرة ولاتنس نصيبك من‌الدنیا واحس کما احسن‌الله اليك ولا تبغ‌الفساد فی‌الارض اذاللّه لا یحب‌المفسدی ن"). یعنی: قومش بدو گفتند غره مشو که خدا تباهکاران را دوست ندارد و به- وسیلةً آنچه خحدایت داده سرای آحرت بجوی و نصیب خویش را ازاین دنیا فراموش ۱- قصص - ۷۵ ۲- قعص - ۷۷ سصصه نه جلد او ل ۳۷ مکن وچنانکه خدا با تونیکی کرده نیکی کن و در این سرزمین فساد مجوی که حد| تباهکار ان را دوست ندارد.» منظور ازاینکه نصیب خویش از این دنیا فراموش مکن این اس تکه‌فر اموش مکن که ازدنیای خحویش نصیبی برای آخحرت بر گیری. وجواب قارون از روی نادانی وغرور ازحلم حدای چنان بود که اوعزوجل فرمود «انما اوتیت ما او تیت علی علم عندی۱). بعنی «اين مال به‌سیب دانشی که دارم فراهم آمده) وحعدا عزوجل به‌تکذانب گفتار وی فرمود: «اولم بعلم ان‌الله قد املك من قبله من‌القرون من هو اشد منه‌قوة وا کثر جمعا"». بعنی: مگر ندانست که خدا از نسلهای پیش کسانی را هلال کرده که به‌قدرت ازاو پیش وبه‌جمع (مال) از او بیش بوده‌اند. واکرچنان برد که خدا امو ال دنیارا به کسانی میداد که از آنها رضابت داشت صاحان مال را ملاك نمیکرد. | پند و تدکار وی را از جهالت و تفاخر به کثرت مال باز نیاورد و در طغیان خویش فرو , فت و باشکوه تمام برقزم ظاهر شد و بسراسبی نشمت که زین ارغوانی داثشت و لباس زرد پوشیدد بود و سیصد کنیز و چهارهزار کس از یاران خویش را با همان لباس و زینت دمراء داشت وبه‌قولی دمراهان اوهفتاد هزار کس بو د ند از مجاهد روایت کردداند که قارون بر اسبان سپید که زینهای ارغوانی داشت برقوم خویش ظاهر شد و او و کسانش لباست‌ای زرد داشتند و کسان که شکوه وی بدیدند آرزو کردند و گفتند: «یالیت لنا ما اوتی قارون انه لذوحظ عظیم"». یعنی: کاش ما نیز نظیر آنچه قارون را داده‌اند داشتیم که او نصیبی بزرگت ۶۱ ۲- یی ۷۸ ۳ اقب ۷۹ ۸ " ترجه تاریخ‌طبری ‏ دارد . و عداشناسان منکر این سخن شدند و به آرزومندان گفتند: «از خدا بترسید و اطاعت فرمان او کنید و ازمنهیات او سرباز زنید که موّمنان و مطیعان خدا واب و باداشی نکودار ند.» وچون خبیث کردن کشید و در طغیان اصر ار ورزید عدای عزوجل برمال او فریضه نهاد و ملزم به‌ادای حق کرد و چون امسا کرد عذاب الیم بدورسید وعبرت گذشتگان و اندرز آیندگان شد. از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که وقتی ز کات مقرر شد قارون به‌نسزد موسی آمد و تزافق کرد که ازهرهزار دینار يك دینار و از هر هزار درهم‌يك‌درهم و از هر هزارچيزيك چیز بدهد. یا گفت ازهرهزار بزيك بز بدهد. ابوجعفرطبری‌گوید: ومن دراین شك دارم. آنگاه به‌عانه رفت وحساب کرد و دید بسیارمی‌شود و بنی‌اسرائیل را فراهم آوردو گفت: «ای‌بنی اسر ائیل‌موسی شما رابه کارهایی فر مان‌داد که اطاعت او کردید و اکنون می‌خواهدمالهای شما را بگیرد.» گفتند: «تز بزرگک وسالارمایی هرچه فرمان داری بگوی.» ارون‌گفت: رفر مان مبدهم فلان روسبی‌را ببار ید و مزدی ۶۸رر کنید که موزسی را متهم کند.» پس اورا بخز استند ودستمزدی مقرر کردند که موسیر | متهم کند. آنگاه قارون پیش موسی رفت وگفت: « قوءتو فراهم آمده‌اند که امر و نهیشان کنی۰» و موسی به نزد قوم آمد که در زمینی بایر ووسیع فر ادم آمده بودند و گفت: «ای بنی اسرائیل در که دزدی کند دستش ببریم و هر که تهمت زنسد هشتاد تازیان‌ اش بزنیم وه که زنا کند وزن ندارد صد تازیانه بزنیم وهر که زنا کند و زد دارد تازیانهاش بزنیم تا بمیرد يا سنکسارش کنیم تا بمیرد ۰» ابو جعفر کو بد: ومن در این‌شك دارم . و قارون به‌موسی گفت : «و گرچه تو باشی .» گفت: « و گر چه من باشم» . گفت: « بنی اسرائیل پندارند که بافلان روسپی زناکرده‌ای » . گفت: « او را بیارید اگرچنین گفت درست باشد ». وچون بیامد موسی بدو گفت: «فلانی!» گفت: « بله ». گفت : « من با توچنان کرده‌ام که اینان‌می گویند » گفت: «نه» درو غ گفته‌اندامابرای من مزدی مقررداشته‌اند که‌تورامتهم کنم.» و موسی در میان قوم‌به‌سجده افتاد و خداعزوجل وحی کرد که هرچه‌عواهی به‌زمین فرمان بده . وموسی گفت: «ای زمین اینان را بگیر » .و زمین پاهایشان را بگرفت . آنگاه کفت : « ای زمین بکیرشان » و زمین تا رانهایشان را بگرفت آنگاه گفت: « ای زمین بگیرشان و زمین تا گردنهایشان را بگرفت و آنها تضر ع آغاز کردند ومیگفتند: «ای‌موسی! ای‌موسی.» و باز گفت: «ای زمین بگیرشان» و زمین آنها را فرو برد. و خحدابه‌موسی وحی کرد که بندگان من به‌تو گویند ای موسی ای موسی و تو رحمشان نکنی اگر مرا خوانده بودنا اجابتشان کرده بودم. گوید: و اینکه خحدای فرمود: « و بازینت حویش به‌فوم در آمد » جنان بود که بر اسبان اشقر بودند که زینهای ارغوانی داشت و لباسهایشان با حنا رنگگ شده بود و آنها که ز ند گانی دنیا خو استندگفتند: «یا لیت‌لنا مثل ما اوتی قارون انه‌لذوحظ /// ر سسس تا 1 2۳ < وعم۳ ترجمه تاریخ طبری عظیم. و قالالذین او توالعلم و یلکم واب‌الله خیرلمن آمن وعمل صالحاً و لا یلقاها الاالصابرون. فخسفنا به و بداره‌الارض فماکان له من فئثة ینصرو نه‌من‌دون‌الله وما کان من‌المنتصرین ۰ و اصبح‌الذین تمنوا مکانه بالامس یقولون و یکان‌الله ببسطالرزق لمن بشاء من عباده و یقدر لول آن من‌الله علینا خسف بنا ویکانه لایفلح‌الکافرون . تلكث| لدارالاعرة نجعلها للذین لایر یدون علوافی‌الارض ولافسادا والعاقبة للمتقین »۱ یعنی : کاش ما نیز نظیر آنچه قارون را داده‌اند داشتیم که او نصیبی بزرکك دارد . و کسانی که دانش داشتند کُفتند وای برشما پاداش خدا برای کسی که ایمان آورده وعمل شایسته کرده بهتر است و جز صابران دریافت آن نمی کنند . وقارون را باخانه‌اش به زمین فرو بردیم و گروهی نداشت که درقبال‌خدا بارش کنند و نه‌یاری حود توانست کرد . و کسانی که روز پیش آرزوی مقام وی داشتند روز دیگر همی گفتند و ای که گوبی خدا روزی مريك از بندگان حویش‌را که خواهد بکشاید با ننگ‌کند . ار خحدا بر مامنت ننهاده بود مانیز به‌زمین فرو رفته بودیم. و ای که‌گو یی کافران رستگار نمی‌شوند . این سرای آخرت را برای‌کسانی نهاده‌ایم که درزمین‌سر کشی و فسادی نخو اهند و عاقبت خاص پرهیز کار ان است . از ابن‌عباس رو ایتی‌هست‌به‌همین‌مضمون بااین اضافه که‌یس از آذ‌بنی اسر اثیل به کر سنگی و قحطی مبتلاشدند و پیش موسی آمدندو گفتندپرورد کار حویش ر ابخو ان. گوید : وموسی برای آنها دعا کرد وخدا وحی کرد که ای موسی دربارة کسانی با من‌سخن‌م ی کنی که کناهانشان میان من و آنها راتاريك کرده و ترا خو اندندو جوابشان ندادی اما اگر مرا خوانده بودند اجابتشان‌میکردم . از ابن عباس روایت کرده‌اند. که قارون از قوم موسی بود و پسرعم وی‌بود و موسی برقسمتی از بنی‌اسرائیل داوری میکرد و قارون برقسمت دیگر . ۱ - قصص , آبه ۷۹ تا ۸۳ جلد اول ۱۳۶۱ گوید: و قارون‌يك روسپی رابخو است ومزدی برای اونهاد که موسیر ابه زنا و روزی که بنی اسرائیل اجتماع کرده بودند قارون‌بيامد و گفت: «ای‌موسی سزای کسی که دزدی کند چیست"!» فت: «دستش بریده شود.» : «واگرچه تو باشی.» : «اگرچه من باشم.» : رسزای کسی که زنا کند جیست!) «سنکسار شود.» : «و کُرچه تو باشی». : «واگرچه من باشم.» : «تو زنا کرده‌ای.» : «وای برتو با کی؟» : «با فلانی۰» ۶ وموسی او را بخواست و گفت: «ترا به آن که تورات فرستاده‌قسم می‌دهم با کفتة قارون راست است"!» وزن گفت: «ا کنون که قسم دادی به‌بیکناهی تو شهادت می‌دهم وتو پیغمبر خدایی؛ ولی دشمن‌خدا» قارون مزدی برای‌من نهاد که تهمت برتو نهم». وموسی به‌سجده رفت وخدا عزوجل وحی کر دکه سربردار که به‌زمین‌فرمان دادم تا مطیع تو باشد. و موسی کفت: «زمین بکیرشان» و زمین تارانهایشان را بگرفت و قارون گفت: «ای موسی!» دس سیم ۱ 2 - 9-1 ۳۶۲ ترجمةٌ تادیخ طبری و موسی گفت «بگیرشان» و تا سینه بگرفتشان و قارون گفت: «ای‌مو س ی ». و موسی‌گفت: «بگیرشان» که در زمین فرو رفتند. و خدا به‌موسی وحی کرد: «ای موسی ازتو باری‌عواست و پاریش‌نکردی اکر از من كمك خواسته بود اجابت کرده بودم و کمکش کرده بودم». از ز یدبن جدعان روایت کرده‌اند که عبدالله‌ین حارت از خحسانه در آمد و به ایوان نشست و ما نیز اطراف وی نشستیم و دربارة سلیهسان‌بن داود سخن آورد و آیات قر آن‌را بخو اند. آنگاه گفتگوی سلیمان رارها کرد و گفت: «قارون ازقوم موسی بود وطغیان کرد و چندان کنج داشت که خدا فره‌ود» و گفته بود این را از علم خسودم به‌دست آورده‌ام وبا موسی‌دشمنی کرد و به آزار وی پرداعت وموسی به‌عاطر خحویشاو ندی از او در گذشت و ببخشود.» آنگاه فارون خانه‌ای بساخت و در آن را از طلا کرد و بر دبوارهای خانه ورقهای طلا نصب کرد و جماعت بنی اسر ائیل صبح و شب نزد وی می‌شدند و به آنها غدا می‌داد و با او سخن می‌کردند که بخندد و شقاوت را به‌جایی رسانید که پیش يكث زن اسراییلی فرستاد که به‌روسپیگری و زشتگوبی شهره بود و چون‌بيامد گفت: «می‌خواهی که‌تو را مال‌دار کنم وعطا دهم و با زنان حود به‌یکجا نشانم ودر عوض وفتی‌جماعت بنی اسراثیل پیش منندبیایی و بگوبی: ای‌قارون» چرا به‌موسی نگویی از من دست بردارد؟ و چون قارون بنشست و جماعت بنی اسرائیل بیامدند کس فرستاد و زن بیامد و پیش قارون بایستاد و خدای عزوجل دل وی را بگردانید و او را به‌توبه کشانید و با خویشتن گفت: «اينك توبه‌ای بهتر از این نیابم که پیمبر خدا را آزار نکنم ودشمن خدا را بیاز ارم.» و گفت: «قارون به‌من کَفته مال دارم کند وعطا دهد و ۳۳۹ ۳۳۹ ۰۰۰۰ جلد اول ۳۶۳ با زنان‌خود به‌يك‌جا نشاند به‌شرط آنکه درمقابل جماعت بنی اسر ائیل به‌او بگویم: چرا به‌موسی نگویی که از من دست بدارد. ولی توبه‌ای بهتر از اين نیابم که پیمبر خدا را آزار نکنم و دشمن‌خدا را بیازارم. وچون زن این سخن بگفت قارون درهم شد و سر بزیر افکندو خاموش ماند و بدانست که در بلیه افتاده است و کفتار آنزن شایع شد و به‌موسی رسید و بسیار حشمگین شد و وضو گرفت و دعاکرد وبگریست وگفت: «پروردگارا دشمن تو به آزار من برخحاسته و خواسته مرا رسوا وزبون‌کند. پروردگارا مرا بر اومسلط ساز». و خدا به‌او وحی کرد که هرجه خواهی به‌زمین فرمان بده که ترا اطاعت کند و موسی به‌نزد قارون آمد و چون به‌نزد وی شد قارون حطر را در چهرة وی بخو اندو گفت: «ای‌موسی به‌من رحم کن۰» و موسی گفت: «ای زمین بگیرشان.» و خانهٌ قارون بلرزید و او و بارانش تا قوزك در زمین فرو رفتند. و باز موسی گفت: «ای زمین بکیرشان» و خانةً قارون بلرزید و او وبارانش تا نزديك ران به‌زمین فرو رفتند و او تضر ع همی کرد که ای موسی به‌من رحم کن. و باز موسیگفت: «ای زمین بگیرشان» و خانه بلرزید و قارون و یارانش تا تهیگاه به‌زمین فرورفتند وقارون‌تضر ع همی کرد که ای موسی به‌من رحم کن. و باز موسی کفت: «ای زمین بکیرشان.» و قارون و باران و خانه‌اش در زمین فرو رفتند. گوبند ونداآمد که ای موسی چه سخت دلی به‌عز تم قسم که اگرمر! خحو انده بود اجابتش کرده بودم. ۳۶۴ ترجمه تادیخ طبری از این عمران جونی روابت کرده‌اند که به‌موسی ندا آمد که پس از توزمين را هرگز مطیع کس نکنم. از قتاده روایت کرده‌اند که قارون‌هرروز به‌اندازهٌ يك قامت در زمین فروشود و همچنان پایین رود و تارستاخیز به‌قعر آن تر سد. و چون‌عذ اب‌خداعزو جل به‌قارونرسیدمومنانی که اوراوعظ و اندرز کرده‌بودند و به‌معرفت واطاعت خدا خوانده بودند نعمت خدا را ستایش کردند و آنهاکه آرزو کرده بودند چون وی مالدار ومرفه شوند از آرزوی حویش پشیمان شدند و خطای خویشرا بدانستند وخداعزوجل به‌حکایت گفتارشان‌فرمود: «ویکان‌الله یسط الرزق لمن یشاء من خباده و یقدر لولا آن من‌الله علینا» یعنی: «وای که گوبی خدا روزی هريك ازبندگان خویش راکه خواهد بگشاید یاتنگک کند واگرخدا برما منت ننهاده بود ما نیز به‌زمین فرو رفته بودیم». ومنت‌خدای آن‌بود که بلية قارون ویار انوی‌را از آرزومندان بگردانید و گر نه آنها نیز چون قارون و کسانش به‌زمین فرو رفته بودند. وخدا عزوجل موسی پیه‌بر حویش وموّمنان‌بنی اسراثیل ویاره‌وسی» یوشع‌بن نود را ازهول وبلیه برهانید و دشمنان خویش و آنهاراکه فرعون وهامان و قارون و کنعانیان بودندبسیب کفر وطغیان و غرورشان به‌غرق و شمشیر وفرو رفتن‌به‌زمین عذاب کرد و عبرت کسان شدند و اموال و سپاه و قدرت و شو کتشان در قبال خدا سودشان نداد از آنرو که آیات خدا را منکر می‌شدند و در زمین فساد می کر دندو بند گان خدا را به‌بندگی خحویش می گرفتند. پناه به‌نعدا از عملی که ما را به‌عشم وی نزديك کند وخوشا اعمالی که سبب محبت و رحمت وی شود. ابوذر از پیمبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم روایت کرده که «نخستین پیمبر بنی اسر ائیل ۳0۳1[ سم جلد اول ۳۶۵ موسی بود و آخرشان عیسی. گوید گفتم: «ای پیمبر در صحیفه‌های موسی جه بود!» فرمود: «همه پند بود ازجمله‌اینکه‌گوید:درشگفتم از آن که به‌جهنم‌قین دارد و باز بخندد. درشگفتم از آن که‌به‌مرگ‌یقین دارد و بازخرسندی کند. درشگنتم از آن که به‌حسابت فردا بقین دارد و باز عمل‌نيك نکند.» پس از مرگ موسی یوشع‌بن نون تاوقتی که بمرد مدت بیست وهفت سال تدبیر امور بنی اس رائیل کرد که بیست سال به روز گار پادشاهی منوچهر بود و هفت سال به‌روز گار پادشاهی افر اسیاب بود. اکنون از بادشاه ایرانی بابل که پس از منوچهر به پادشاهی رسید سخن ی ۶ مرها مافصد بعد از انتشار دوره ۱۷ جلدی تار یخ طبری انتشارات اساطیر ارمغان ارز شم ند دی‌گری تسقدیم دوس تداران تاریخ ایسران و اسلام می‌کند تاریخ کامل ابن اثیر تررجمه‌د کتر سید محمد حسین روحانی در + ۳ حلد اساطیر و تاریخ [۲] سقر نامه رضاقلی میرزا نایب‌الایاله به‌اهتمام اصفر فرمانفر‌مائی قاجار 7] سفرنامه فرخ‌خان امین‌الدوله به اهتمام کر یم اصفپا نیان» قدرت‌الله‌ر و شنی [] گنجعلیخان نوشت؛ٌ دکتر محمدابراهيم پاستانی پاریزی چاپ دوم ۲7 تاریخ طبری (۱۵ جلد) توشته محمدبن جریر طبر ترجمة ابوالقاسم پاینده چاپ سوم 7] دنبالة تاریخ طبری ترجمهة ابوالقاسم پاینده چاپ سوم [] احوال و آثار طبری الکامل فی‌التاریخ (جلد اول) نوشته عزالدین ابن الیی تر‌جم؛ه دک محمد حسین روحانی الکامل قی‌التاریخ (جلد دوم) نوشتهة عزالدین اپن اثیی تر‌جمه د کت محمك حسین روحانی ح تاریخ اسماعیلیه نوشتهٌ محمدبن زین‌العابدین خراسانی باهتمام دکتر الکساندر سیمونوف 1 سمط العلی للحضرء العلیا نوشته ناصر‌الدین منشی ک‌مانی به‌اهتمام استاد عباس اقبال آشتیانی 7] تاریخ سلاجقه نوشته محمودپن محمد آقسرائی به‌اهتمام پر‌و فسور عشمان توران ] چیل سال تاریخ ایران (جلد اول) توشته محمد حسن‌خان اعتمادالسلطنه [] چپل سال تاريخ ایران (جلد دوم) نوشته حسین محیبوپی اردکانی به اهتمام ایرج افشار [] چپل سال تاریخ ایران (جلد سوم) [] چنگیزخان نوشته و لادیمس تسف تر‌جمه دکتر شیرین بیانی چاپ دوم 7] رجال عصر مسروطیت نوشته ابوالحسن علوی مت 1 7] رجال وزارت خارجه عبد ناصری نوشته ممتحن الدو له شقاقی به‌اهتمام ایرج افشار ۲7 خاطراتث ظل‌السلطان (۳ جلد) به‌اهتمام حسین خدیوجم ی ‌ زین‌الاخبار نوشت؛ ابوسعید عبدالحی گردیزی به‌اهتمام دکس عبدالحی حبیبی گفتارهای تاریخی (۲ جلد) گر‌دآوری دکسص یحیی ممپدوی» ایرج‌افشار رجال آذربایجان در عصر مشروطیت نوشته مجتمبدی به‌اهتمام ایرج افشار نهران - میدان فردوسی - اول ابرانشپر - ساختمان ۱۰ - تلفن ۸۲۱۷۳